-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۳۰, سه‌شنبه

روایات زنده گی من - بخش ۴۴

  

       نوشته ی محمد عثمان نجیب

    یا دگرمن محمد ناصر خان و فرماندهان ما خاین بودند و یا ما، در کدام گدام ارتش رفته بودیم.

        به کمیسیون محترم نظارت حزب رفتم

 هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد.

 

برای رعایت امانت داری در انتقال  روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی که در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته  ها بهشت برین.‌ و هم چنان زنده ها محترم و رفته ها شادروان  یاد خواهند شد..

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای نقاد از یک پادو نه اما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. حتا اقرار و انکار و‌ تایید یا رد آن ها.

نگاه نیم رخی بر درس و عسکری من:

پس از ختم وظیفه در حول حوش ولایت پروان قطعات در سه سرکه ی بگرام به دنبال یک دیگر در نظام رفتار قطار ایستادند، منسوبان استحکام هم چنان در سر کاروان جا گرفتند ‌و ما که پیاده تا آن جا رسیده بودیم خسته و مانده بر موتر هایی که از قبل آن جا رسیده بودندجا به جا شده ی بلند شدیم. ساعتی پس کاروان حرکت کرد و عصر ناوقت به پاس گاه های ورودی و‌ خروجی شهر کابل رسیدیم و یک دل خوشی دیگری برای رفتن ما سوی خانه های مان بود و فکر می کردیم آخرین ساعات اجرای وظیفه است، فرصتی را غنیمت شمردیم که در اتراق به دست آورده و از وقوع هر حمله ی ناگهانی یا اقدام دیگر مخالفان نظام خاطر جمع بودیم، چون ارتفاعات مشرف به کابل و کیلومتر دور های کابل پاس گاه های امنیتی حمایت از کابل افراز و فعال بودند.

افکار گونه گونی بر من مستولی و هیچ گاه آرامش روحی و فکری نه داشتم، به خاطرم آمد که پس از سپری کردن امتحان کانکور داود خان بدبخت راهی مکتب متوسطه ی کارته سه شدم، موقعیت در مقابل کارگاه حجازی و‌ نجاری و در جاده ی فرعی منتهی به گذرگاه بود، دیوار های بلند و پهنی که گویی محبسی بنا کرده بودند، چهار برج نظارت و‌ سکونت در چهار گوشه ی آن با نردبان های تاریک و کم عرض اما بلندی از خشت های خام و پخته و مواد لازم ساختمانی، اتاق های بی شمار در طبقه های اول و دوم، دل گیر بودن اتاق های درسی به دلیل تاریک بودن آن ها،‌ حویلی کلان نه چندان زیبا ‌‌و دروازه دخولی بسیار بزرگی که به نام دروازه های قلا مشهور بودند ساختار سبک و سیاق کاملن کلاسیک عمومی مکتب ما را بیان می کردند. روز اول سال تعلیمی ۱۳۵۶ رفتیم به مکتب و من قبلن سه پارچه ام را از لیسه ی غازی امین الله لوگری واقع شهرستان بره کی برک استان لوگر آورده بودم. در تقسیمات صنف ها من هم‌ شامل صنف نهم الف شدم، وقتی همه را تقسیمات کردند دیدم من با محترم غلام دستگیر،‌ محترم عین الدین و محترم سیدجمال و تعداد محدود دیگری هم صنف های دوره ی ابتدائیه ام با من در یک صنف اند، من و دستگیر‌ در میز‌‌سوم‌‌‌ دست چپ و‌ مشرف به دیوار و عین الدین در آخرین چوکی همان قطار و سیدجمال هم در میز‌ چوکی‌اول قطار وسط جا به جا شدیم. تعداد دیگری هم صنف های ما هم یا از بری کوت و‌ یا از مکتب سیدجمالدین افغانی بودند و‌ همه جدید، در میان هم صنف های جدید محمدعثمان و‌ عبدالرزاق، فریدون، احمدشاه و‌ همایون نورستانی که پدر محترم همایون والی کدام استان بودند دیده می شدند،‌ عبدالباری یکی دیگر از هم صنف های من بود که در جاده عمومی ده مزنگ دارالامان به طرف شرق و نارسیده به جاده ی مکتب ما زنده گی می کردند و از سرمایه داران آن زمان بودند. روزی به من گفتند : (... بیه که خانی ما بریم کمی درس هم میخانیم یک چای هم می خوریم عصر روز بود و رفتیم خانه ی باری شان. مکان زیبا و‌ لوکس سالن آراسته و‌ دهلیز به زیبایی تخیل بلند و همه سلیقه های مبذول شده و خلاصه یک خانه ی حقیقی برای باری و یک آرزوی انسانی برای من بود. کسی در منزل شان نه بود و‌ کمی درس خواندیم، عبدالباری در جریان درس چای دم کرد و‌ با نان خشک بسیار با سرشته آورد. من حالا شصت ساله می شوم، اما لذت آن چای و نان تا حالا به دهندمن است. آن جا نا خودآگاه با خودم گفتم؛ ( از معتبرا ای نان و‌ چای شان مزه میته... )، آماده‌ی رفتن به خانه شده، پس از خدا حافظی با عبدالباری ‌و به دلیل کوتاه بودن فاصله بین چوک ده مزنگ و‌ خانه ی عبدالباری شان، راه را پیاده طی کرده جانب خانه روان شدم. یادم آمد که رفیقان عزیزی دارم. دستگیر حالا از نخبه گان حقوق ‌و سازنوالی افغانستان، هم صنف من وقتی شوخی کسی را می دید به شوخی و خنده جملات را سرچپه ادا می کرد: مثلن : ( برو او بچه که با تک فتنگچی آغایم می زنمت...) و یا عین الدین که در چوک ده مزنگ یک دکان عکاسی به نام « فواد عکاسخانه » همیشه بر من ‌و دستگیر حالا ( هدایت ) تخلص می کنند می گفتند : ( بخانین بخانین لوده گک ها درس بخانین باز مه می بینم که کی پیسه دار میشه...) شوخی های داخل جوکات فراوان داشتیم. بعد ها هر کدام برابر توان خود به یک مقصدی رسیدیم و زمانی که یک جا می شدیم صمیمی تر از دی روز یکی دیگر را دوست داشتیم و‌ تا حال همان گونه است. بعد ها می خوانید که سید جمال آغا با من چی محبتی کردند ‌و یا دستگیر همین گونه همه هم صنفان ما. این تجربه را هر انسانی دارد که در بستر بشری راهی مکتب شده است. درس ها همان گونه ادامه داشتند. محترم عبدالحکیم خان یکی از استادان گرامی مسئولیت سازماندهی ایجاد گروه سارندوی مکتب را عهده دار شدند و ‌در اولین روز کاری شان به من هدایت عضو شدن را دادند و تعداد محدود را جمع و شامل آموزش های ابتدایی وظایف سارندوی کردند.

شعار نیک، کفتار نیک، پندار نیک، صداقت و‌ راست گویی آموزه هایی بودند که هر سارندوی مکلف به آموزش آنان بودند و سارندوی باید الگوی رفتار و‌ گفتار و عمل نیک می بود و رعایت دسپلین و نظم را در سرخط کار همایش قرار می داد. نگرانی و‌ یا وارسی نوبت وار از ورود و دخول شاگردان، توجه به صفایی و‌ نظافت مکتب، جلوگیری از تصادم های احتمالی بین صنوف یا شاگردان، مواطبت دروازه برای جلوگیری از فرار قبل از وقت شاگردان و ده ها مورد دیگر و سلام دادن با دو انگشت و پوشیدن دریشی یک‌ رنگ فولادی مایل به سفید، بستن نوع مخصوص دستمان به گردن به نام «مفلر » شرکت در کار های داوطلبانه هم شامل رشته وظایف سارندویان‌ هم زمان رسیده گی شان به دروس محوله بود. در جوار مکتب ما پلی قرار دارد که گذرگاه را با کارته سه و چهار وصل می کند. زیر پل مکان خوبی با آب پاک در دریای کابل بود که حالا پل است ولی از نظافت و پاکی و حتا خود آب خبری نیست. با هم صنفان خود به آب بازی می رفتیم، اما هرگز آب بازی را یاد نه گرفتم. روزی نوکری دهن دروازه بودم، دیدم مهر

بانوی میانه سالی با سر و وضع منظم‌ و رفتاری که معلوم بود از آدم‌ های عادی نیستند جانب مکتب ما آمدند، من با لباس سارندوی و با دو انگشت به پیشانی بردن ادای احترام کردم. آن بانوی محترمه بسیار خوش شدند و پس از احوال پرسی فرمودند: ( .. آفرین جان مادر هوش کنی که سارندوی شدن از درس نمانیت... مه حمیرا نام دارم همی میز و دست مال سفید سرشه دیدم گفتم باش سیل کنم چی گپ اس.... مام یک وخت سارندوی بودم خو او وختا مثل حالی نه بود... ادامه دادند..، مه ده پیش روی تان اوطرف سرک یک مسجد می سازم به خیر که کل تان نماز بخانین... من گفتم اگه کمک کار بود ما و‌ رفیقای ما حاضر هستیم، میتانین از مدیر صایبام کمک بگیرین... فرمودند نی جان‌ مادر خیر ببینی

... ‌بر گشتند...) پس از آن من هر روز دیدن شان می رفتم که بالای سر کارگران ایستاده اند و یا نظارت دارند... سر انجام مسجد اعماز شد ‌و نامش را مسجد حمیرا سلجوقی گذاشتند...). آن مسجد باید تا حال باشد اگر شهیدش نه کرده و زمین آن را غضب نه کرده باشند، در آن زمان کم ترین مساجدی به چنان پخته گی و‌ زیبایی و‌ مصرف بلند شخصی در کابل بود.

در بحبوحه ی کشکمکش‌ های فکری به یادم آمد که با وجود همه مشکلات فقر و‌ ناداری عمومی اجتماعی و اقتصادی و انحصار همه هست بود وطن توسط یک خانه واده با امتیازات بی حد و‌ حصری که هر چی را بخواهند به دست آورند و هر کسی لازم ببینند برده بگیرند و یا در بندش کنند و یا به گودال نیستی اش بسپارند، تپش نبض حق طلبی ها و‌ مبارزات رهایی بخش از چنگ هیولای سلطنتی هر چند بسیار ضعیف اما در تپش و‌ جهش و پخته شدن‌بود. منی بچه ی غریب باید از هفت خوان رستم می گذشتم تا در آزمونی کامیاب می شدم که هدف برگزاری آن نه مؤفقیت که جلوگیری از رشد استعداد های غیر سلطنتی و طبقات محروم‌ جامعه بود، و در فرزندان، ‌وابسته کان و خویشاوندان گوسفندان دربار شاهی از نادرشاه گرفته تا داود شاه تحصیلات بلند کنند و شاهانه زنده گی داشته باشند، لیاقت در رده ی آخر انتخاب ایشان بود، ورنه بفرمایند بگویند چند پروفیسور علم فلسفه یا تازه دان با پزشک‌نام دار و لایق، یا ادیب و جامعه شناس و‌ یا حتا شاه خردمندی که. مستحق حقیقی کرسی شاهی باشد نه مستحق میراثی در خانه وداده های سلطنتی و وابسته گان شان سراغ داریم؟ هیچ‌ و‌ هیچ.

تقلای با خود جنگیدن و از خود پرسیدن همیشه من را در بن بست های طولانی مدت تشخیص ها قرار می دادند و می دهند. همین حالا تعداد زیادی از فرزندان بی وقار و بی رخسار و بی عار و بی سواد اکثر رهبران و رده های اول اجتماع و خسربره ها و خیاشنه ها و شوهران خواهر های شان یا بسته گان دور نزدیک‌شان که هیچ گونه صلاحیت عقلانی و‌ علمی ‌و ‌تعلیمی و‌ حتا تربیتی نه داشته، بر سرنوشت مملکت حاکم اند و‌ در مجالس سر نوشت ساز کشوری و‌ جهانی شامل اند که بوی شیر از دهن شان می اید.

آن گاه به یادم‌ آمد جایی نقل سخنان هوگو را خوانده بودم که به حضور قانون گذاران فرانسه در ۱۸۵۰ میلادی گفته بود تا در عمومی شدن تعلیمات و تحصیلات شهروندان و ریشه کن ساختند فقر از دل ‌جان بکوشند. چرا؟ سیاسیون آن زمان ملک ما که بیش تر سلطنتی ها و شاهان، شاه زاده گان یا شاه دخت ها بودند به جای داغ نگهداشتن کوره ی آموزش هر از آن گاهی که احساس خطر می کردند بر کوره آب یخ می پاشیدند و چرا آنان از ما بیش تر امتیاز داشتند یا دارند با وصف آن که مغز های ما،  ساختار اناتومی ما حتا گاهی ژن های ما و مبدای خلقت و رنگ خون های ما و روش تنفس و خوردن ‌و نوشیدن ما یکی است و احتمالن آگاهی من یا هم سالان و امثالان من بیش تر از  آن ها است و یکی ست یا همین گونه چرا ارسطو که به عنوان یک فیلسوف عصر خود و‌ تأثیر گذار قرن پس از خود بر ما است و محاسبات و‌ معادلات روش درست تفکر فلسفی و چیستی و‌ چرایی آن آموختن و آموختاندن را منوط به خود آموزی و‌ درک علل نیاز به آموختن توصیف می کند و یا در امور دینی و مذهبی همه چیز و‌ همه کس در جای گاه پس از آموزش قرار دارند و قرآن کریم نزدیک به پانزده صد سال پیش آموختن و آموختاندن را توصیه کرده و حتا به پیامبر پیشینی که آمدن حضرت بهترین عالم را نوید می دادند، دانش و‌دانش کاه و دانش مند و دانش آموز جای خاص خود را داشتن. در همان کش و‌کد های ذهنی بود که یاد آوردم هرگاه جنبش روشن گری حزب دموکراتیک خلق افغانستان یا جنبش های روشن دهه های چهل و پنجاه در کشور نه می‌ بود این خود آگاهی ها چی گونه در جامعه شکل گرفته و انسجام می یافت یا به قوام می رسید؟

سر و صدایی بلند شد و افکار من را متلاشی ساخت، زمان حرکت فرا رسیده بود.‌در آن شام گاه گاو‌ گم و‌ در آن کاروان از دیر و دور آمده حرکت کردیم. وقتی به چهار راه سرای شمالی رسیدیم، با رسیدن هدایت بر ما که مستقیم به طرف شهر برویم و به دست راست طرف بادام باغ نه پیچیم، همه دانستیم که محاسبات ما غلط بوده و وظیفه ی دیگری در پیش است. از همراهان ما پرسیدم وقتی وظیفه یی دیگری بود چرا چند ساعتی در دروازه های کابل توقف کرند. یکی از هم کاران ما محمد ظاهر که بعدها در پنجشیر شهید شدند گفتند که همان روش است برای هیچ کاروانی در کابل اجازه ی دخول روز را نه نه می‌دهند چون‌ بیرو بار هم است و سبب وحشت مردم هم نه ‌شود. کاروان شهر را عبور کرده و‌ سر از تانک لوگر ( جوار دور تری از بالاحصار کابل ) کشیده و به پیش روی ادامه دادیم تا موسهی و چهار آسیاب و خاک جبار در موسهی و‌ چهار آسیاب چیزی به‌ دست نیاوردیم. و هدایت شب گذراندن در محلاتی که بودیم داده شد. فردا صبح جانب شهرستان خاک جبار حرکت کردیم که یکی از واحد های اداری مرتبط به ولایت کابل است.

ولسوالی خاک جبار را مکان تورید سلاح و مهمات گونه گون جنگی یافتیم، هزار ها فیر مر‌می های دارای برد دراز و راکت های قابل حمل بر سکو های متحرک پرتاب، انبار هایی مملو از انواع گلوله های قابل پرتاب سنگین در ذخیره گاه های، هزار ها گلوله ی پرتاب هاوان های مختلف ‌و مهمات توپ خانه های گوناگون. هر گوشه ی از خاک‌ جبار و‌ قریه جات آن را که سراغ می کردیم‌ فقط انبار خانه ی مهمات و‌ زرادخانه های بی‌‌ پرسان و می‌ پنداشتی که مرکز توزیع و اکمالاتی مخالفان دولت حد اقل در ولایات هم جوار همان شهرستان خاک جبار است. برای من هر چیزی یک مزیت یا یک سوگ نامه ی جدید و‌‌ یا هم یک‌ تجربه ی جدید داشت. رهبری عمومی عملیات کماکان به دست و هدایت محترم دگرمن جوان محمد ناصر فرمانده قطعه ی کشف لشکر هشت پیاده بود، خودم سرباز و یک شخص بی رتبه و بی صلاحیت مثل حسن غم کش در پرس و ‌پال بودم اگر آن همه مواد جنگی در دل کوه های جا به جا شده منفجر گردند هم حیف است و هم منطقه را به خاک یک سان می کند و اگر منفجر هم نه شوند و ‌منتقل هم نه گردند خطر باالقوه یی اند برای تهدید و کشت و‌ خون به خصوص در کابل. نه کسی برای ما هدایت تخریب را داد چون وظیفه ی ما بود، نه پس از ما انفجاری شنیده شد و نه هم شنیدیم که آن همه انبار مهمات چی شدند؟ چون راه برگشت ما هم از آن مسیر نه بود تا امروز نه دانستم که چی بلایی به سر آن همه وسیله ی کشتار جمعی آمد؟ راه را همان گونه ادامه می دادیم که در جاده ی منتهی به مقام‌ شهرستان هدایت دادند تا جاده برای اطمینان از نه بود ماین های سنگین ضد تانک و ضد وسایط سنگین موتر دار یا چین دار پاک کاری شوند. ما ‌حدود سه تا چهار صد متر از قرارگاه پیش بودیم و ‌از همان جا تجسس ماین ها را آغاز کردیم، و‌ در باوری که هرگز نه می کردیم و نه دیده و نه شنیده بودیم چنان ماین های سنگین وزن زرد رنگ پلاستیکی کشف کردیم که گویی در باغی هستیم و‌ حاصل چند ساله ی نه چیده شده ی باغ را می چیدیم، عرض حدود پنج تا ده متر سرک خامه ی غیر معیاری بی موازنه که بعضی جا ها تا چهار متر خرد تر می شدند یا بر عکس کلان تر به طول حدود یک کیلومتر کاملن ماین فرش شده بود. ما فکر کردیم که چرا چنان کرده اند؟ در حالی که می دانستند دولت و ارتش افغانستان با امکانات خودی و یا هم کمکی از روس ها به کشف چنان یک خطر موفق می شوند و‌ اگر یک موتر از کاروان را ماین منهدم یا عارضه دار سازد متباقی همه جست و جو می شود و تا زمان حصول اطمینان‌ از نه بود ماین حرکت قطار ممکن نه می باشد زیادی تعداد ماین ها و کم بود پرسونل مسلکی سبب شدند تا جمع دیگری از ریزرف قطعه با ما بپیوندند. به‌ دلیل اثر گذاری در خراب شدن جاده از اثر انفجار ماین ها اجازه نه دادند تا ماین ها جا‌ به جا منفجر شوند، (... تمام موسسات ماین روبی افغانستان در مورد ارقام ماین ها دروغ می گویند... بعدن می خوانید...)، همه‌ را جمع آوری کرده و در محل معینی منفجر ساختیم که محشری بر پا کرده بود. زمان زیادی را در برگرفت تا جاده آماده ی حرکت با اطمینان شد و حرکت کردیم که خدا را شکر به هیچ‌کسی آسیب نه رسید و در آن جا ها هم مانند پروان و‌ کاپیسا فیری بالای ما صورت نه گرفت. روز به ختم ‌شدن می رفت و ما هر سویی از محلات را که نگاه می کردیم یک‌ نوعی خوشی برای ما دست می داد، منطقه کاملن آباد و مردم راحت، اما در عین حال پرسش بر انگیز که چگونه ممکن بود با آن همه زرداد خانه و اسلحه و‌ مهمات جنگی و داشتن ابتکار از موضع دفاع بر ارتش، یک پتاقی هم به سوی ما پرتاب نه شد؟ هدایت دادند که هر قطعه در محلی جا به جا شده تدابیر امنیت شب را بگیرند. ما با گروه هم کاران ما در قرار گاه عمومی صحرایی توظیف شدیم، محلی که هم فرماندهان ما بودند و‌ هم فرماندهی عمومی یک قلای کلان ( قلعه ی بزرگ ) با احاطه ی بلند و‌ مساحت بسیار بزرگ را قرارگاه برگزیدند. کمی از لحاظ زمانی نه گذشته بود که از داخل یک اتاق آواز چند بانو و چند طفل بلند شد دور تر از ما و نزدیک تر به قرارگاه صحرایی لشکر هشت، صحبت های شان به زبان پشتو بود و‌ بعد دانستیم که اهل خانه هستند. هنگام ورود دیدیم تمام حویلی از برگ و کاه و بریده های نی فرش شده اند، فرماندهان ما هم یا خسته بودند و یا هم ارزشی به کار و مسئولیت شان قایل نه بودند، حتا یک جست و جوی عادی هم در آن خانه نه کردند که احتمال هر گونه سبوتاژی می رفت. در حقیقت ما صیدی بودیم تمام عیار در دامی که فقط خدا نجات ما داد با آن همه بی تفاوتی احمقانه و شاید عمدی فرماندهان ما. دلیل گپ های من این است چون یکی از آمرین ما در میان خرد ضابطان محترم شخصی به نام محمد ابراهیم قرار داشتند بسیار هوشیار و متجسس. ما همه در گوشه ی غربی حویلی جا به جا شدیم تا بخوابیم و هر کسی به نوبت پاس داری کند، تاریکی شب مانع دید چشم ها بود، ابراهیم خان به مجرد خوابیدن دو باره برخواسته و‌ گفتند (...هم زیر پای مه نرم اس و هم پایم ده یک بوجی موجی خورد...) بیدار شده و با استفاده از چراغ دستی گوشه ی دیوار را روشن کردند، دیدیم قطار زیادی بوری های مملو از کاه و گیاه اند و ابراهیم خان جست ‌و جو را با روشن و‌ خاموش ساختن چراغ دستی آغاز کرده، ده دقیقه نه گذشته بود من را صدا کرده و‌ گفتند (...ما ده قرارگاه اشرار هستیم چطور ما ره زنده ماندن؟ گفتم چی اس ضابط صاحب؟ گفتند... ای بوجی ها کلش مواد انفجاری و انفلاقی اس به خدا اینجه سلاح کوت اس...) برای من هدایت دادند تا موضوع را به قرارگاه اطلاع دهم و یکی دو پاسی از شب گذشته بود که به قرارگاه در آن سوی حویلی جانب شرق اطلاع دادم، سرباز پهره دار و صاحب منصب محترمی که بیدار بودند گفتند به قوماندان صاحب اطلاع می دهند و من آمدم که ابراهیم خان از زیر انبار کاه ها و برگ ها مهمات پیدا کرده اند، دوباره من را فرستادند تا بگویم که بودن ما در آن جا خطر دارد و باید همه گی بیدار شوند و تدابیر بگیرند، از جریان رفت و آمد و گپ زدن ما تعداد دیگری هم بیدار شده و در آن تاریکی شب به جست ‌و جو پرداختند اما از فرمانده عمومی خبری نه شد که نه شد. من که آموزش همیشه مشکوک باشم را دیده بودم در حیرت شدم از آن بی تفاوتی محترم محمد ناصر خان فرمانده عمومی مؤقت و فرماندهان ما و سرنوشت انبار های عقب مانده یی که کشف کرده بودیم و حضور مرگ خود خواسته ی ما در آن چهار دیواری و مرتبط بودن آن حوادث به وظیفه ی کشف. گاهی فکر می‌کردم ایشان از نفوذی ها اند در نظام ‌و گاهی می گفتم شاید تکتیکی دارند و سر انجام می پنداشتم که احتمال تحت حمایت بودن فرماندهان محلی از سوی دولت است، و بی گمان از این حدس ها یکی آن درست بود، هیچ امکان نه داشت که ما در آسیاب پر از آرد داخل شویم و نه تنها بدون گرد که آرایش کرده هم خارج شویم. شب با دلهره گذشت و سرباز محترم پهره دار فرمانده عمومی در جواب پرسش بار دوم من گفتند که موضوع را به اطلاع جناب شان رسانده و هدایت فرمودند تا تشویش نه کنیم چیزی گپ نیست. صبح فردا به جای جست و جوی حویلی و پرس پال و با وجود نشان دادن شواهد توسط ابراهیم خان به فرماندهان ما، حرکت آغاز شد و گفتند از این به بعد همه جا را تلاشی کرده بروید. بالای انبار اسلحه و در قرارگاه کاملن جنگی و خطر ناک خواباندند مان و صبح روشن هم محل را تلاشی نا کرده فرمان حرکت دادند و مانند اطفال فریب مان دادند. در اولین قرارگاه تپه مانندی رسیدیم وقتی داخل خانه شدیم زیر کف پای من یک نرمی خاک آمد و راستش تر سیدم که بالای ماین پا نه مانده باشم، در جایم ایستاده و خود را تکان نه دادم، (...اکبر سرباز رفیق من گفت اگه مین باشه تا پای ته پس کنی ده تا سی ثانیه وخت انفجار اس خوده داخل نه پرتو تخته به پشت سون بیرو پرتو... چاره هم نه بود همان رقم کردم که اکبر گفت... ) کمی افگار شدم ‌و دیدیم انفجاری رخ نه داد و با سیخ شوپ جست و جو کردیم که خاک نرم تر شد، همه تدابیر را گرفتیم و خاک ها را روبیدیم، در کمال نا باوری دیدم در همان محل یک جلد قرآن کریم، آن را برداشته با احتیاط باز کردم که کدام دامی برای ماین های تلک دار نه باشد و چنان نه بود اما قرآن کریم بسیار زیبا و با قدامت،‌ آن را پس از پاک کاری در داخل جمپر عسکری و روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و تا روز رفتن به خانه با من بود وضع عادی شد و داخل شدیم که آن جا انبار بزرگ تر از انبار های روز گذشته است و پر از مهمات و انتقال آن ها حد اقل ده روز و هر زور بیست تاسی موتر کار داشت، به وضوح معلوم بود پهره داران آن همان دقایقی پیش از ما محل را ترک کرده بودند ‌و گیلاس های چای گرم و‌ دسترخوان شان حتا آتش دیگ دانی که توسط آن آب را جوشانده بودند هنوز داغ و پر از آتش بود، نه می دانم آن چگونه عملیاتی بود که ما انجام دادیم؟ در قعر دشمن رفتیم شهری از سلاح و مهمات کشف کردیم نه انفجار شان دادیم و نه انتقال شان کردیم، شب را در انبار سلاح ها و قرارگاه خوابیدیم نه کسی ما را دید و نه ما کسی را دیدیم، به گزارش کشفی ما هم کسی گوش نه داد و مخالفان تا رسیدن ما به قرارگاه پگاهی وقت چای ها رها کرده و فرار را بر قرار ترجیح داده، نه گلی و نه سنگی سوی ما پرتاب کردند و پس از کشف یک ماین تلک داری که در یک صندلی جا به جا شده بود از محل حرکت کرده و حدود دو هفته در محل بودیم و سر انجام شب به کابل برگشته و همه منسوبان شامل وظیفه و داخل قطعه شدیم، دگران چی فکر داشتند نه می دانم اما برای من یک ‌معمای پیچیده و لاینحل مانده بود و تا حال هم است که چی؟ پلانی بوده آن جا در خاک جبار و امنیت فرقه کجا بود...؟ ‌‌سرنوشت آن مکان بزرگ و لانه ی پر از ابزار و افزاز آدم کشی و ویران گری چی شد...؟

ورود من با رفقایم و همه شاملان وظیفه ی با یک‌ نفر شهیدی که در پنجشیر داشتیم و پیش از ما فرستاده شده بود هم مایه ی سرور و‌ بیش تر هم جنبه ی انتزاعی و اندوه گینی داشت.

همه به عجله جا به جایی ها کردیم تا زودتر خانه های مان برویم، من قرآن کریم را همچنان در شینه ام نگاه داشته و به خانه بردم. پدرم زحمت کش ام هنوز در مسافرت بودند ‌‌و بعد از چند ماهی که خانه آمده رفته بودم، اولین پرسش ام از احوال پدرم که متأسفانه گفتند نیامده اند.


        به کمیسیون محترم نظارت حزب رفتم

فرصت خوبی برای پی گیری پرونده ی دعوای من علیه ریاست عمومی امنیت ملی و آقای ژنرال محفوظ دست یاب من شد.

اولین صبح رخصتی سری دفتر کنترل و نظارت حزب زده و محترمه مهربانو انیسه عزیز را دیده، خواهر مهربانی که با قانون مندی اما بی طرفی کامل تحقیق و تجسس و نتیجه گیری از چی و چرایی پرونده داشتند و علت را نه می دانم که چرا رفیق محترم ما آقای همگام با وجود عضویت

داشتن شان در بررسی پرونده ی دعوای من حضور نه داشتند و اصلن ربطی هم به من نه داشت.‌ رفیق انیسه عزیز خوش آمد بسیار کرده ‌و جریان وظیفه را پرسیدند و من جواب دادم، ایشان چند پرسشی را در استعلام هایی از من کردند که بسیار جالب بودند...


ادامه دارد.....