-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۷, سه‌شنبه

نیم ساعت در جهنم با جلال الدین حقانی

      حقانی خطاب به من:   داښځې ژر ډ تلویزون څخه ایسته کۍ 

به خاطر رفیق عظیمی گریستم، عواطف به من بسیار گریه‌ داده، اما آن‌ یکی بسیار دردناک بود.



به هیچ کسی تهمتی نه می بندم و هیچ حقیقتی را ‌که می دانم کتمان نه می کنم.


یادداشت غم اندود من :

محمدعثمان نجیب


خداوند رحمان و رحیم‌ بر همه بنده گان خود رحمت بی پایان دارد،‌ من هم شاکرم که فرصت های معین زنده گی را برایم اعطا کرد تا روزی در جمع هزاران راوی به شمار آیم که هر چند هیچ گاه لیاقت آن را نه دارم و در شأن من جز جهالت دیده نه می شود. خاک روب خاک پای یل هایی بودم‌‌ و هستم که در گاه‌های غبار روبی گذرگاه هوش می دارم تا بدانم سالکان سیر و سلوک و راویان قامت ناشکن ‌و راست گویان هر آن چی بود ‌و‌ نه‌ بود، خم و پیچ جاده ها را چی گونه درنوردیدند تا با روبنده‌گی، غبار گام های شان را سرمه یی دیده گان بی نور و رخسار بی نمک خود کنم. این است که جسارت با صباوت کرده جستار هایی را از مخزن رنگ ها به جاذبه ی کاغذ ها می سپارم تا راهیان دانایی حال من یا پس از من بدانند که رفتگر غبار گام های خردمندان توشه ی ناقابل و نا صوابی به آنان دارد از سر زدن خس و‌ خاشاک فرا راه آن سالاران قافله تقدیم شان کرده است.


پسا سقوط حاکمیت حزب و‌ دولتی که ما در آن‌ کار می کردیم‌ و از فردای هشت ثور ۱۳۷۱ رادیو تلویزیون ملی به خصوص نشر مستقیم به یکی از مراجع مزدحم گوینده گوینده گان، شعرا، سخن رانان خلاصه هر کسی از هر سویی بلد بود و‌ خبر شد خود را منظم و‌ غیر منظم رساند. آنان هم مانند قطار های مغازه های کوپون یا نانوایی های زمستان زمان قحطی حکومت شادروان دکتر نجیب که به اثر سختی جان ده طفل کودک کابل را گرفت و علت آن فتوای ملاهای آ. اس. آی پاکستان و آخندهای ساواک ایران در محاصره کردن اقتصادی شهر بود ‌و یا قطار های بی پایان منتظرین در سرمای جان سوز

ایست گاه های توزیع تیل در شهر کابل صف بسته بودند، شب را که من با ترفندی مانع شدم و صبح آن شادروان کاروانی مانع حضور ما شدند.

تلویزیون ملی مدتی با اوضاع عادی نشرات وداع کرد تا آن که داوطلبان خسته و‌ مراجعات شان کم رنگ و تدبیر مدیریتی از جانب رهبری جدید رادیو‌‌تلویزیون بهتر شده رفت.

تلفن های جنجالی و شاید شوخی آمیز و شاید حقیقت از اول صبح روز اول اعلام حکومت اسلامی که من با محترم رئیس اداره ی ما در دفتر خوابیده ایم، ارامش روحی شان را برهم زد. در جواب یکی از آنان بسیار به جرأت ولی سیمای آشفته که من می دیدم صحبت می کردند، ایشان آرزوی ترک وظیفه را نه داشتند، هر‌چند به صورت عملی ‌‌و علنی مزاحمتی برای شان نه بود، اما تلفن ها روحیه ی شان را می آزرد. من چند روز دیگر را نه می دانم که چقدر تلفن ها را تحمل کردند و اخلاق هم اجازه نه می داد که هر لحظه شاهد کار های نادرستی در برابر رفیق دی روز و آن روز و امروز خود باشم که وجود شان را می لرزاند. از جانبی هم گفته نه می توانستم تا ترک وظیفه کنند. مدتی کوتاهی گذشت و احساس کردند که ادامه داده نه می توانند و ترک وظیفه کردند. یکی از اشتباهات اول ایشان خیره سری برای نشر تصویر شان از جریان بازدید نواز‌شریف با شادروان مجددی بود که گاه تر از این توضیح داده ام.

من وابسته گی سیاسی با مجاهدان نه داشتم، آن طوری که رئیس محترم ما قبل از آن وابسته بودن خود را وانمودمی کردند. ( ...داستان پیچیده‌ی جالبی دارد، بعد ها می خوانیدکه چرا؟ مجاهدان‌ با من‌ مدارا‌ کردند و زود بر طرف نه شد)


چند روز بعد من از طریق تلفن مخصوص دفتررئیس ما ( مشهور به چهار نمره یی ) خدمت محترم رفیق نبی عظیمی زنگ زده ‌و خواهان هدایت شان برای تعین سرنوشت خودم شدم که چی کنم؟

دلیل هدایت گرفتن من آن بود که نه شود روزی من را بیرون پرتاب نه کنند، ( چطوری که حالا ترامپ را با آن دبدبه و‌ قدرت اش از قصر سفید دور تانداختند، من خو یک آدم تنها با تاپه ی حزب ما بودم... شوخی خنده دار‌ من بود با شما ).‌

جناب محترم عظیمی صاحب در جواب من جمله‌ی عجیبی را گفتند که هر‌چند نماد صداقت ‌و

بزرگ منشی شان بود، اما برای من بسیار آزاردهنده تا سرحدی که از تلفن پشیمان شده و خالصانه پس از قطع ارتباط تلفنی گریستم که چرا؟ ارباب قدرت و مناعت و پاکی دی روز ما به این حال رسیدند...‌که حالا در نقش یاور دکتر صاحب عبدالرحمان کار می کنند...

خدمت شان عرض کردم که (...حسب هدایت شما از شب اول تا حال همه اموری که محول من فرموده بودید را اجرا کردم و بخش های نشراتی ‌و تخنیکی هم همه به مجاهدین سپرده شده تنها نشرات نظامی باقی مانده، من چی کنم و کارمندان ما چی کنند...؟)، هدایت جان کاه رفیق عظیمی برای من این بود:

«...عثمان مره چرا می‌گی و از مه چرا پرسان می کنی مه چی کاره...حالی مه هیچ صلایتی نه دارم...و یک‌‌باره فرمودند... صبر کو‌ که مه از داکتر صاحب عبدالرحمان پرسان کنم...گوشی در گوش من بود و صحبت شان را می شنیدم... خطاب به شادروان دکتر عبدالرحمان پرسیدند... عثمان نجیبه مه وظیفه داده بودم که حاضر باشه و‌ کل کارا ره ده تلویزیون بکنه... چند روز هم تیر شد ‌و وظیفی خوده به خوبی اجرا کد... حالی میگه مه چی کنم؟ آواز شادروان دکتر ‌عبدالرحمان را شنیدم که گفتند... بگویین اموجه باشه که کارا زیاد اس... ده جای خود باشه ...‌ و محترم رفیق عظیمی هم هدایت را به من رساندند و من وظیفه را به عنوان سرپرست ریاست نشرات نظامی ادامه دادم تا آن که محترم عزیز الله آریافر جوان دانش مند و خرد‌ورز در سمت ریاست نشرات نظامی منصوب شدند و من هم چنان معاون اردو بودم تا آن که قانونی صاحب یک خویشاوند

بی سواد خود را به جای من مقرر کردند و اطلاع برکناری من را هم شادروان رفیق صمد مومند از قول آقای محترم جاوید ذهاب که سمت رهبری ریاست ...»، اشاره کسانی که شک دارند می توانند سری به بایگانی های تلفن خاص امنیت ملی که همان چهار نمره یی ها است بزنند که با وجود ویرانی های زیاد هم چنان در امان هستند و خوش حال هستم که کتاب خانه ی عمومی عامه در چهار راه ملک اصغر هم چنان از گزند حوادث دور مانده، چون شاهدان نوشتاری زیادی آن جا دارم...).


یکی از روز های اخیر ماه ثور ۱۳۷۱ بود که شخص شادروان دکتر عبدالرحمان در تلفن برای من وظیفه سپردند تا نزد جلال الدین حقانی در قصر چهل ستون بروم که کدام گفتنی یی دارد، نام جلال‌الدین حقانی به دلیل معلومات های قبلی که در مورد تشدد و کشتار او داشتم، آشنا بود. پرسیدم کدام مصاحبه یی دارد یا خودم بروم ‌و چی بگویم؟ گفتند: (.. یکی از برادران مسئول را خاسته خودت از اونا کده بلد هستی برو ببی که چی میگه... ‌و پرسیدند پشتو یاد داری گفتم فوق العاده... و پرسیدم کمره هم ببرم گفتند...خودت می فامی مقصد مصاحبه نه داره...)، من به رعایت احتیاط یکی از نما برداران و یکی از گزارش گران محترم دفتر را با‌خودم بردم که متأسفانه نام های شان را فراموش کرده ام.

وقتی آن جا رسیدیم، منظره ی عجیبی بود، در آن قصر زیبا و در آن نماد تاریخ وطن و در آن بخشی از افتخار کابل که هنوز قصر مانند الماس می درخشید، جمعی از افراد گرد هم آمده و‌ در یکی از اتاق ها جا به جا شده اند،‌ بیرون اتاق نزدیک به بیست جوره بوت های نا منظم بدنمایی داشتند، فضا فقط برای خود شان گوارا بود ‌و هیچ کسی احساس نه کرد که کسانی هم وارد باغ شده اند یاخیر؟ یک تن آنان را به پشتو پرسیدم که مولوی صاحب کجاست؟ انسانیت کرد و ما را به مکان بود‌و‌باش جلال الدین حقانی معرفی کرد.

منظره ی عجیبی بود که متأسفانه اجازه ی نمابرداری از آن جا را نه دادند، هرچند نما‌بردار محترم را گفتم به بهانه ی نما گرفتن عمومی، لنز کمره را یک چرخی هم به آن سو بدهد، چنان کرد و نمای چندانی نه داد.

اجازه ی دخول گرفتیم، بدون هیچ ممانعتی گفتند داخل برویم، آن جا را بد‌تر از محل اول دیدیم با تفاوتی که در جای دوم اول چپرکت آقای حقانی به طرف راست و آفتاب رخ جا به جا شده بود و دیگران در داخل بودند.

هنوز داخل نا شده حس بویایی ما فعال شد و هر گونه بویی را به ما هدیه می داد، بوی روغن زرد، بوی روغن مو و بوی خوشبو های بازار بورد پشاور همه و همه.

با ورود مان به محل اقامت جلال الدین حقانی دیدیم یک آدمی با جثه ی‌قوی، بدون پیراهن ‌و زیر پیراهنی و تنها با یک تنبان روی چپرکت تخته به پشت خوابیده و حدود چهار پنج نفر در سه پهلوی چپرکت او نشسته اند و همه او را چرب می کنند و مساژ می دهند و چاپی می کنند، با خود گفتم ثمری جهاد شان اس دگه.

دوران کهن قصر یادم آمد ‌و روایت های تاریخی آن یادم آمد، مکانی که شاهد تنزل و تطور تاریخ بوده و‌ اگر کدام خوبی از سلاطین جابر در کابل مانده باشد همان قصر است، به روایت های تاریخ پیمان پرافتخار!؟ بخشیدن بخشی از سرحدات شرقی و جنوبی کشور به پاکستان در همان قصر موافت نامه ی دیورند عبدالرحمان خان و نشانه ی شاهانه داشته است.

آن حالت را دیدم و‌ افغانستان هزاران سال دیگر هم به مدنی شدن نه می رود تا سطح سواد آموزی ‌و دراکیت عقلانی عام نه شود از مدنیت خبری نیست.

قصه کوتاه که به آقای حقانی گفتم ما ره دکتر صاحب عبدالرحمان روان کدن و شما خاسته بودین...پرسید پشتو را درست می دانم یا نه؟ گفتم همی رقم که با شما گپ می زنم می دانم.

البته گپ و‌ گفت ما پشتو بود و من این جا به فارسی روایت می کنم.

گفت: (... بلی ... ای زن ها ره چرا از تلویزیون دور نه می کنین ما از خود خبر گویا داریم زود قطع کنین زن ها ره از تلویزیون ...‌من به پشتو گفتم که همو زناستن که تمام خبرا ره می خانن...پروگراما ره جور می کنن... خوار های ما و شماستند، هر چی گفتم اثر‌ نه داشت تا این که دانستم حوصلی آقا تنگ شده حالی ما ره ده توپ بسته نه کنه حیلتی زده و گفتم اما راست هم گفتم که ما یک مامور اجرایی هستیم خی شما موضوع ره کت رهبری دولت حل کنین به ما هدایت بتین... کفت بسیار خوب اس و مه نفرای خوده رایی می‌کنم اگه زنانه بود باز گله نه کنی... من گفتم خوب است کفت گپ مه خلاص شد، نوشابه هم به ما آوردند و به نان هم دعوت کردند و ما بدون مصاحبه حامل پیامی به شادروان دکتر عبدالرحمان شدیم... چون آقای حقانی جدی گفته بود،‌ من نگرانی جد‌ی امنیت بانوان محترمه که همیشه با ما بودند ابراز کردم و داکتر صاحب مرحوم گفتند موضوع ره حل می کنند.

من با آن که شادروان دکتر عبدالرحمان وعده دادند، به اکه یعقوب فرمانده قطعات جنبش ملی که در رادیو‌تلویزیون بودند گفتم و از محترم نواب خان معاون سیاسی قطعات جنبش در کابل و

مرحوم عمر‌آغه را هم گفتم تا از موضوع به جنرال صاحب دوستم ( مارشال فعلی ) هم اطلاع بدهد. این که دکتر مرحومی چی کردند و نتیجه ی گزارش عمر ‌آغه به جنرال صاحب چی بود نه می دانم. اما تا امروز کسی از نام آقای حقانی نیامدند.

نکتایی ببندید، نکتایی نه بندید یک معضل دیگری بود و‌ تا حل شد همه مشکل داشتند، یکی از روز محترم مختار ژوبین معاون تلویزیون را در مقابل درب دخولی استودیوی تلویزیون دیدم که نکتایی به دست شان ایستاده اند، پس از احوال پرسی گفتند که مشکل نکتایی چی می‌شود؟ و‌ نکتایی خود شان را از جیب شان کشیدند. من موضوع را‌ باز هم با داکتر مرحومی مطرح کرده و‌ گفتم با آن که من دیگر وضعیت عمومی را کنترل نه می کنم و‌ برادر ها هستند اما بیش‌ترین ها از من می پرسند، سر انجام آن موضوع هم اختیاری شد.