-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۲۰, شنبه

اعتراض و انتقاد به فرهاد دریا

باور بامیک

مگر ما چه کاری کرده ایم که مشمول نصیحت باشیم؟



 فرهاد دریا‌، آوازخوان پرآوازه و نام‌آشنای ما در تازه‌ترین فرسته‌اش به گونه‌ی ماهرانه و محافظه‌کارانه ملامت و سلامت و دانش‌گاه و پوهنتون را در دو کفه‌ی ترازو قرار داده و اندرز پدرانه و روشن‌فکرمآبانه داده است. او همه را به وحدت ملی فراخوانده و اختلافات زبانی را مایه‌ی گسسته‌گی ملی دانسته و نکوهش کرده است.

     به نگاه من و بسیاری از دوستان چیزفهم ما آقای دریا خوب می‌داند که ریشه‌ها و سرچشمه‌های این تعصب و افزون‌خواهی و تفوق‌طلبی زبانی و تباری از کجا آغاز شده است و کی‌ها و کدام جریان‌ها به گونه‌ی آماج‌مند و راه‌بردی به این نفاق و شقاق در درازای روزگار دامن زده اند و هنوز هم به گونه‌ی نظام‌مند این برنامه و کارنامه‌ی سیاه و غیر مدنی و ارتجاعی را پیش می‌برند؛ اما آقای دریا بسیار زیرکانه و مراقبانه می‌خواهد در این میان نقش مصلح و میان‌جی و موعظه‌گر را بازی کند و ناصح همه شود.

     خوب از گذشته‌ها تا اکنون روشن است که کی‌ها و کدام‌جریان‌های مسلط و حاکم به این مسایل دامن زده اند و می‌زنند. آقای دریا 

اگر می‌خواهد سخن بی‌طرفانه و بدون غرض و مرض بزند، نخست باید جسارت نام‌بردن آن کی‌ها و آن جریان‌ها را داشته باشد؛ نه این‌که همه را مخاطب قرار داده به گونه‌ی یک‌سان ملامت کند.  

     همه می‌دانیم که یک سوی این رویارویی به گونه‌ی سیستماتیک حمله می‌کند، تبعیض می‌ورزد و برکرسی قدرت و برنامه‌ریزی تطبیقی نشسته است و سوی دیگر در سنگر دفاع از هویتش قرار دارد. حال انصاف نیست که در این پیوند نقد برابر و متوازن داشته باشیم. باید سخن حق را گفت و ملامت و سلامت را روشن کرد. 

     وقتی کسی می‌آید برای محدودیت زبان من و ما از مرجع رسمی حکومتی نامه صادر می‌کند و بنیادهای هویتی و فرهنگی را رنگ و پی‌رنگ تباری و قبیلوی می‌دهد، باید نام آن جریان‌ها و اشخاص را گرفت و به مردم معرفی کرد، نه که او و من و مای مدافع از حق و هویت مان را در کفه‌های برابر یک ترازو قرار داد و ملامت کرد. 

     آقای دریا به خاطر این‌که مرجعیت هنری‌اش آسیب نبیند، بر مسند اندرزدهی نشسته است و سیاه و سفید را یکی می‌بیند و حقایق تلخ این حوالی را کتمان می‌کند. او خوب می‌داند که اختلافات را مردم دامن نمی‌زنند و مردم در زیر کوله‌بار فقر خمیده اند و در غم نان و پیاز اند. این حکام رده‌های نخست کشور اند که که از گذشته تا ام‌روز برای تطبیق این برنامه می‌کوشند و از هرترفندی کار می‌گیرند و سرنوشت این کشور را با این طرح‌های نامبارک شان به گند کشیده اند.

     نزدیک به سه سده‌ی پسین، ما هیچ‌گاه بر اهرم و اریکه‌ی قدرت نبوده ایم و برنامه‌یی برای وضع اصطلاحات زبان ویژه‌یی به نام اصطلاحات ملی و شناسه‌های هویتی و فرهنگی نداشته ایم. ما از نشانه‌ها و مراجع اجرایی حکومتی هیچ‌گاه اجبار و الزام نکرده ایم که شناس‌نامه چه‌گونه و دارای چه زبان و نمادهای هویتی و فرهنگی باشد؛ پرچم کشور چه رنگ داشته باشد؛ نام کشور چه باشد و چرا دیگرگون شود؛ سرود ملی به کدام زبان باشد و واحد پول کشور به کدام نام یاد شود. 

     ما نگارستان ملی را گالری ملی نساخته ایم؛ ما سدها و هزاران کتاب پارسی ایرانی را به دریای هلمند نریخته ایم؛ ما نگفته ایم که زایش‌گاه، دانش‌گاه، داروخانه و بیمارستان را زیژنتون، پوهنتون، درملتون و روغتون بگویید؛ ما اصطلاحات نظامی و ارتشی را ویژه‌‌ی یک زبان نساخته ایم؛ ما پشتوتولنه را فقط برای آموزش اجباری زبان پشتو به غیر پشتون‌ها نساخته بودیم. ما نگفته ایم هم‌میهنان ما، که مصطلحات زبان پشتوی آن سوی دیورند را در این‌جا به کار می‌برند، پاکستانی اند و جاسوس پاکستان اند. 

     ما قره تپه را تورغندی، سبزوار را شین‌دند و روپیه را افغانی نساخته ایم. ما قرائت پارسی را قرائت دری نساخته ایم؛ ما ترافیک زبان دیگران نشده ایم؛ ما از اصطلاحات و واژه‌‌های بیگانه‌ی عربی، انگلیسی، فرانسوی و لاتین در برابر واژه‌ها و اصطلاحات سچه‌ی پارسی دفاع نکرده ایم. ما ورکشاپ، هلی‌کوپتر، بایسکل، قطاع‌الطریق، دمکراسی، اکادمی، پاسپورت، تذکره، لاسپیکر (Loud Speaker) و... را اصطلاحات ملی و کارگاه، چرخ‌بال(بال‌گرد/چرخکی)، دوچرخه، راه‌زن، مردم‌سالاری، فرهنگستان، گذرنامه، شناس‌نامه، بلندگو و... را اصطلاحات ایرانی و بیگانه نگفته ایم. 

     ما قاعده و قانون اجباری و الزامی وضع نکرده ایم و قانون اساسی را باربار به سود خود و نیروی حاکم نقض نکرده ایم؛ ما محدودیت زبانی برای دیگران وضع نکرده ایم؛ ما نگفته ایم کسی «دودی» را نان بگوید و لوحه‌های پوهنتون‌های کندهار و کنر دانش‌گاه و پارسی شوند. ما نگفته ایم پشتون به پشتونستان برود، اوزبیک به اوزبیکستان، ترکمن به ترکمنستان، اهل هنود(سیک و هندو) به هندوستان و هزاره به گورستان یا به ایران. ما طاقت، یون و اصولی نشده ایم و همه را (اقوام دیگر را) در پرده‌ی رسانه‌های تصویری ژوندون، شمشاد و... حرام‌زاده نگفته ایم. 

     در این میان و در این‌ سو دکتر پدرام برای همه عدالت شهروندی می‌خواهد. او برای پشتون‌ها هم عدالت شهروندی می‌خواهد. او نم‌گوید که هزاره‌ها حق ندارند صاحب‌منصب شوند و باید همواره نوکر خانواده‌های افسران ما باشند. هیچ تیکه‌دار غیر پشتون نگفته است که حق هزاره‌ها دو متر ریسمان است و بیش‌تر از آن حق ندارد. [آن‌چه را سیاف در دهه‌ی هفتاد گفته بود.]

     هیچ چهره‌ی سیاسی حاکم غیر پشتون اقوام خود را کوچ کتلوی و گروهی به مناطق پشتون‌ها یا اکثر پشتون‌نشین نداده است و مزارع و مراتع خوب و حاصل‌خیز دیگران را به آنان لایتناهی توزیع نکرده است. 

     پدرام فدرالی می‌خواهد و فدرالی با اندیوالی بسیار فرق دارد. فدرالی یک سیستم حکومت‌داری جهانی است و ساخته و پرداخته‌ی دکتر پدرام نیست. پدرام برای همه‌ی اقلیت‌های قومی کشور عدالت و برابری شهروندی می‌خواهد. او برای همه آزادی‌های فرهنگی، هویتی، حقوقی و زبانی می‌خواهد.

      پدرام اندیشه‌ی واپس‌گرایی، افزون‌خواهی و تفوق‌طلبی ندارد. او می‌خواهد هرکسی در این میهن نفس و جرس بکشد و از منابع سرشار طبیعی و خزاین آن به گونه‌ی متوازن و هنجارمند بهره ببرد.

     آقای دریا در این نوشته‌ی خود بسیار زیرکانه از یک جهت پشتیبانی کرده است. شاید شجره‌ی مبشره‌ی آقای دریا در هنگام نوشتن این متن بر وجدان و آگاهی‌اش چیره شده و چربیده است. 

     در زیر متن مستند آقای دریا است، اگر حوصله کردید بخوانید و خود داوری کنید.

هم‌چنین در نخستین دیدگاه، این فرسته عکس مستند نوشته‌ی آقای دریا را ببینید و بخوانید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«زبان شمشیر نیست،

رابطه است!

همین لحظه که این نوشته را زیر نور چراغ و یا در پرتو شمع یا اریکین (الکین) می‌خوانید، انتحار، انفجار، جنگ، فقر، تنگدستی، نادانی، ناامنی، اعتیاد جوانان به مواد مخدر، اقتصاد شکننده، فساد، خشونت در برابر زنان، آبله‌ی دستان کودکان کارگر، تعصب، گروگان‌گیری‌ها، و و و در خانه‌ی مشترک ما بیداد می‌کند، همین لحظه که در قرن ۲۱، افتخار تاریک ترین پایتخت دنیا را داریم، و همین لحظه که از شکننده‌ترین ملت‌های روی زمین استیم ... 

آیا:

در چنین حالی، چه فرق می‌کند از "پوهنتون" فارغ شویم یا از "دانشگاه"؟! اگر مهربانی، احساس و مسؤلیت‌پذیری را در مکتب انسانیت نیاموزیم، والله و بالله اگه "پوهنتون" یا "دانشگاه" بتواند از ما آدم بسازد!

‌آیا کاربرد خشونت و اهانت به همدیگر برای افغان یا افغانستانی یادشدن، وضعیت خانه‌ی مشترک ما را بهتر خواهد ساخت؟ آیا پرداختن به مسایل قومی و زبانی در چنین شرایطی کمک کننده است؟ به باور من و باور اکثریت شهروندان، بحث‌های اختلافات باید در گفتمان های ملی حل شوند، نه در رکیک‌گویی‌های فیس‌بوکی و رینگ‌های بوکس رسانه‌های اجتماعی! برای ملت شدن باید راه درازی را پیمود، به عقاید و نظریات یکدیگر باید احترام گذاشت و صدای همدیگر را باید شنید. ملت شدن، وصل شدن است، نه گریز و دور شدن از هم. این گفتمان‌ها باید باعث وصل شود نه وسیله‌ی فصل.

این گونه جنجال‌های زبانی، از سوی ملت چاق نمی‌شود. ملت از مشکلات و اولویت‌های خود به خوبی آگاه است و نیز هردو زبان را دوست می‌دارد و به هردو احترام می‌گذارد؛ چنانکه من نیز هردو را عاشقانه دوست داشته‌ام. برعکس، عده‌ی اندک‌شماری آن را دامن می‌زنند تا ناف منافع شان با چنین بحث‌های جدایی طلبانه، چرب شود. ملت‌ها در سراسر جهان متشکل از مجموعه‌ی از تفاوت های استند که به ارزش یک ملت می‌افزاید، نه برعکس.

اینگونه بحث های سرنوشت ساز، در وضعیتی که رگ های پیشانی همه به اصطلاح "پُندیده"، جز جدایی و خشم بیشتر چه ارمغان خواهد آورد؟! اول باید سرنوشت صلح و جنگ ما معلوم شود، بعد زبان و نام ما.

فارسی می‌تواند مردم را به‌ هم نزدیک کند. پشتو می‌تواند ملیت‌ها را به هم گره بزند. زبان باید تفاهم ایجاد کند، نه اینکه جدای بیافریند و از برتری حرف بزند!

خالصانه

فرهاد دریا»