-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۶, دوشنبه

روایات زنده گی من - بخش ۴۷


  نوشته ی محمد‌عثمان‌ نجیب

 روایات من یک سطر یادداشت تحریری نه دارم و هر چی می نویسم به لطف خدا و بای گانی حافظه است. 

به هیچ کسی تهمتی نه می بندم و هیچ حقیقتی را ‌که می دانم کتمان نه می کنم.

 هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد.



در روش نگارش و کاربرد واژه ها همان هایی را می خوانید که من اصل و ریشه ی آن ها را می شناسم و ما حق نه داریم چیزی را از ریشه عوض کنیم. 

در روش نگارش و کاربرد واژه ها همان هایی را می خوانید که من اصل و ریشه ی آن ها را می شناسم و ما حق نه داریم چیزی را از ریشه عوض کنیم. 

اتمام حجت من:

کسانی که منت گذاشته در سلسله ی روایات زنده گی ورود می‌نمایند و دیدگاه شان را ابراز می کنند فقط مستند باشد و    بس.

من حقایقی را می گویم که اگر فراموش کسی باشد به یادش بیاید و اگر فراموش نه کرده باشد، وجدان خود را قاضی سازد.


                                    کلی گویی و‌ اتهام بستن خیالی را کنار گذارند.


رفتن پس از چند ماه به خانه:

من هم مانند هر انسان دیگر نیازمند محبت خانه واده بودم و‌ هستم، پس از رسیدن به کلبه ی محقر مان قرآن کریم را به عنوان هدیه خدمت مادرم تقدیم کرده و جریان پیدا شدن آن را توضیح دادم.

پس از دیدار برادر ها و شستن دست و پا ‌و پوشیدن پیراهن و‌ تنبان کوشش کردم استراحت کنم، ما که مشکلات فراوان پولی و‌ مالی داشتیم ‌و منزل دوم را با جنجال فقط به نام خانه ساخته بودیم، منزل اول را کرایه نشین داشتیم‌،‌ ایشان یکی از صاحبان اخلاق و انسانیت نکویی و خانه واده ی محترمی بوده و مرد محترم خانه ی شان به عنوان پلیس وزارت داخله کار می کردند. جویای احوال صحت آن ها شدم، مادرم گفتند الحمدالله خوب هستن و‌ در ضمن شکوه داشتند که چرا در آن همه مدت فقط یک نامه نوشته بودم؟ مشکلات را توضیح دادم و مادرم گفتند (... یک‌ خط رایی کدی اورام کت پایت نوشته کده بودی... مه خو بی سواد هستم، در ادامه ی آن همسایه ی ما را دعا کرده قصه کردن که بی چاره هر قدر کوشش کد خط ته خانده نه تانست آخر گفت مادر جان مخصد خوب اس...)،‌ خندیده ‌و وعده ی اصلاح را دادم. « متأسفانه آن مشکل تا حال ادامه دارد و در اداره ی محترم گوینده گان رادیو‌ ‌تلویزیو‌ن ملی مشکلاتی بود ولی زودتر مرتفع شد و همه عادت کردند اما من هی معذرت خواهی می کردم. از مهربانو های محترمه نبیله جان همایون و فوزیه جان میترا که بیش ترین متن ها را افتخار خواندن می دادند راحت بودند و محترمه ذکیه جان کهزاد متن را به حافظه می سپردند، باری یک مرثیه گونه ی شامل حدود پانزده ورق زنده گی نامه ی شهید رفیق جلال رزمنده را با کرتی دامن سیاه ‌و چادر سفید در استدیوی  پرودکشن همه از یاد خواندند و یا فوزیه جان میترا زنده گی نامه حجیم آقای محترم دوستم و محترم جنرال بابه جان را بسیار با محتوا می خواندند، نبیله همایون بیش تر، مینه بکتاش، صدیقه ی ظفر، نیره همایون راهی و شمار زیادی از نطاقان‌ ورزیده ی کشور ما افتخار می بخشیدند تا سیاه کاری های نوشتاری حقیر را زیور خوانش بدهند. ‌از گوینده گان محترم مرد، عبدالله فهیم، عبدالوهاب شادان و شادروان حامد نوری با آن که کم تر اما عالی تر خوانده اند. کما این که اداره ی محترم نطاقان رادیو تلویزیون ملی تا اولین هفته های پسا سقوط حکومت شادروان دکتر نجیب گوینده گان زبر دست پشتو و فارسی حتا در مقام استادی داشت و پسا شکست طالبان روح در بدن اتاق نطاقان دمید و جان گرفت و حالا را نه می دانم... اما روایات جالبی از کار با همکاران پر افتخار خود در  رادیو تلویزیون ملی دارم که بعد ها می خوانید... ).

فردای آن روز تصمیم حرکت به طرف کمیته مرکزی حزب را گرفتم، هوا سردی خود را داشت ‌واژه مادر دعا خواستم، ایشان با آن همه زحماتی که به من کشیده بودند خسته نه شده و‌ مانندهر مادر عزیز دیگری دعا کرده و گفتند: (... بچیم رگ رگم ‌‌گوشت و‌ استوغانم دعایت می کنه خدا دشمنایته کل و‌ کور کنه...)، ما به طور معمول اگر جانب شهر ( شرق )می رفتیم از مسیر گدام ها به جاده‌ی عمومی نواباد حرکت می کردیم و اگر جانب میرویس میدان ( غرب ) می رفتیم از مسیر مقابل محبس وارد جاده‌ی عمومی می شدیم. از مسیر اول به جاده‌ی عمومی و از آن جا با استفاده از بس های شهری به پل باغ عمومی رفتم. بس ها به طور عموم در پل باغ عمومی و گاهی به سمت فروش گاه بزرگ افغان می رفتند، چون موتری که من در آن آمده بودم مسیر پل باغ

عمومی و دانش گاه کابل را عبور می کرد، من هم با راکبین دیگر در پل باغ عمومی پیاده شدیم.

وقتی چشم من به تعمیر پشتنی تجارتی بانک افتاد خاطرات نوجوانی و اشتباهاتی یادم آمد که به سبب آن پدرک من و مادرم و در مجموع خانه واده ی فقیر من بیش تر رنج برده بودند. {... پدر مرحوم من پس از اعمار طبقه ی اول‌ با آن که‌ مرحوم حاجی محمد زمان کاکای مهربان و‌ دل سوز ما بیش ترین هزینه ی ساخت و ساز را پرداخته بودند و بعد برای اعمار طبقه ی دوم خانه ی ما ایران رفته بودند تا مشکلات پولی رفع شود، پیش از رفتن شان من را که هنوز عمر قانونی نه داشتم با خود شان به پشتنی تجارتی بانک بردند و در هر دو بانک برای من یک حساب باز کردند، نمبر حساب بانک پشتنی را نه می دانم، اما نمبر حساب من در بانک ملی #۳۹۳۹۸# بود، «نمبری که حالا حکومت اسلامی افغانستان از آن رو گشتانده و نه می دانم با شماره های مشابه آیات متعدد قرآن و احادیث چی می کنند؟» باری از مادر اجازه گرفته بودم تا کتابچه های بانک را برده و ببینم که آیا پدرم پیسه روان کردند یا خیر؟ اعتماد بزرگی که پدرم بالای من داشتند غلط بود و اشتباه بزرگ تر آن از هر دو بانکی که به نام و صلاحیت من در آن سن و عمر نا پخته حساب افتتاح کرده بودند...، کتابچه ها را گرفته و با دعای مادر از خانه حرکت کرده، پس از پیاده شدن در پل باغ عمومی سرویس را ترک کرده جانب پشتنی تجارتی بانک رفته و خواهان معلومات از آمدن و نیامدن پول شدم،‌ دفتر پس انداز پشتنی بانک در طبقه ی هم کف تعمیر قرار داشت و با سالن کلان ‌و لوکس پذیرش مراجعین در وسط، صرافان به طرف راست و کارمندان محترم بانک به طرف چپ موقعیت داشت. صبح وقت بود و‌ چندان ازدحامی نه داشتند، حساب من را زودتر چک کرده و گفتند پولی نیامده. از آن جا پیاده جانب بانک ملی رفتم و عین پرسش را با سپردن کتابچه ی بانک تکرار کردم، چند دقیقه بعد مهربانویی که کتابچه را چک می کردند، گفتند سی هزار افغانی آمده است... داستان های غم انگیزی دارند که بعد ها می خوانید...}}،‌ با یاد آمدن خاطرات حزن انگیز راه مقر کمیته مرکزی را پیش گرفتم و پس از  طی تشریفات معمول به دفتر نظارت و تفتیش حزب که در طبقه ی هم کف بود رفتم،‌ دفتر مهربانو رفیق انیسه عزیز در سمت راست و دفتر شادروان رفیق عزیز مجیدزاده به طرف چپ دهلیز قرار داشتند، دیر بعد ها پس از سپردن درخواست رسیده گی به اعاده ی حقوق حزبی خودم به آن جا رفته بودم و چنانی که در بخش ۴۶ گفتم، پس از چند دقیقه یی، رفیق انیسه عزیز گفتند که چند پرسشی از ریاست محترم عمومی امور سیاسی اردو داشته اند که دیدگاه های شان در مورد من مثبت بوده است و در مقابل سبد  اتهامات ریاست محترم امورسیاسی خدمات اطلاعات دولتی را به رخ من گشودند،  همه اش بوی نفرت و‌ کینه و بغض و دروغ های شاخ داری را به مشام می رساندند که خودم هم از آن خبر نه بودم. وقتی همه را خواندم پرسش هایی که مطرح شده همه بر اساس داستان پردازی های تخیلی رفیق محفوظ ‌و هم دستان او مانند حنیف حنیف، رزاق حریف یا عریف، زمان آرزو، آقای ستار معاون سیاسی ریاست ما که ماه ها پس از انفکاک من مقرر شده بودند و هر دوی ما حتا یک باری هم مقابل نه شده و نه دیده بودیم، بودند. از طرح چنان اتهامات علیه خودم بسیار خوش حال شده و‌ در ذهن خود با مادرم گفت ‌و گویی گذرا کرده و گفتم (... بوبو جان دعایت قبول شده...)، در همان حال رفیق انیسه عزیز دستور دادند تا یک بار خدمت رفیق عزیز مجیدزاده بروم و دوباره برای ارایه ی پاسخ برگردم، شادروان رفیق عزیز مجیدزاده بسیار محبت و‌ نوازش ما کرده و برعکس گذشته ها از من خواستند در کرسی پهلوی دست چپ شان بنشینم، در جریان صحبت ها فرمودند که ریاست عمومی امورسیاسی اردو از من رضایت درجه ی بلند شان را ابراز کرده اند...و پس از آن با کمی گلایه ی رسمی و تقریبن جدی به من گفتند: «... تو خودت رفیق حزبی مه ستی آدم فعالام استی و ریاست سیاسی. اردو هم چند کرکترستیک عالی برت داده و به جواب ما روان کده خودتام می‌گی که چند ماه در جبه (جبهه) بودی، چطو حاجی صایب ضیاوالدینه به مه واسطه کدی؟ تو از او کده به مه نزدیک استی...» راستش من هم حیران شدم، پرسیدم که هدف شان کدام حاجی صاحب ضیاءالدین است؟ فرمودند: « پدر تمیم » به یادم آمد که حاجی صاحب ضیاءالدین پدر مهربانو پلاتین از کارمندان اداری افغان موزیک و تمیم تنها برادر شان و در اصل از دوستان خانه واده گی مرحومه شکیلا خواهر عبدالقادر جاوید بودند، در بخش های پیشین گفته ام که روابط من قادر جاوید به حد اعلای بی تشریفات و عمومی خانه واده گی رسیده بود و همه مانند خواهر و برادر بودیم، گفتم (... رفیق مجیدزاده مه اگه پشت واسطه و شناخت می گشتم حالی اقه جنجالا ره نه می کشیدم، درست اس که مه حاجی صایبه و فامیلشه میشناسم اما هیچ وخت چیز نه گفتیم و نه می فامم که شما ره میشناسن یا شما اوناره میشناسین... اما پلاتین و شکیلا و قادر خبر دارن شاید به حاجی صایب گفته باشن و بیخی خاطر جم باشین...گفتند خی شاید همی گپ خودت باشه ... و در ختم صحبت های شان فرمودند که امیدوار استم ده مقابل دلایل ریاست سیاسی خدمات دولتی جواب درست و قانع کننده داشته باشی ... گفتم به خیر باشه دارم صایب ...)، ایشان قلب روؤف و خوش باوری داشتند و احساس می شد که حسن نیت نیکی دارند و من هم که دروغ نه گفته بودم و خجلت نهانی هم نه داشتم، اجازه دادند و من دوباره خدمت رفیق انیسه رفتم.

پرسش ها متکی بودند بر اتهاماتی که علیه من این گونه دست و پا شده بودند:

اول: گویا من همیشه غرق در تعیش بودیم و مشروبات الکولی می نوشیدم.

دوم: من به دلیل ناساز گاری کرکتری بیش از هشت مرتبه تغیر و تبدیل شده بودم.

سوم: سوء اخلاق داشتم و سبب اذیت برخی ها شده بودم.

چهارم: به آدرس کسانی سخنان زشت گفته بودم.

پنجم: همه کارکنان مرکز اداره به خصوص خواهران ما از من شاکی بودند که خدا نه خواسته من همیشه توهین شان می کنم.

ششم: مهم تر آن که شاهدی هم دارند.

و چند تا اتهامی که ارزش کاهی هم نه دارند.

من همه را کوتاه و این گونه جواب دادم:

جواب اول: 
من پیش از آن که حزبی شوم آدم مذهبی بودم و هستم و در طول عمرم فقط یک بار آن هم به مبنای اجبار وظیفه دو دانه سگرت را در رستوران برگ سبز مقابل سینما زینب دود کردم. حتا در دوران فراگیری دروس نظامی تاشکند هم نماز خودم را خوانده ام و  کوشش داشتم که آب نل را بنوشم و کسی هم من را به جبر وا نه داشته بود که چی کنم و چی نه کنم. ( الحمدالله تا حال چنان هستم تا اطمینان حاصل نه کنم آب مدنی را هم نه می خورم. ) در این مورد نه از ملایی و از عوامی هم هراس نه دارم و جواب ده هم به خدا هستم، هم رفیق حضرت امیری استاد من که توسط شان جذب شده ام و هم همه همکاران، دوستان و رفقای من در هر جایی که هستند می دانند. در مسابقه ی جذب من به طرف خود رفیق حضرت و سلیم هر دو رفیق و هم صنف و هم بازی های دوران کودکانه ی من رقابت داشتند که بعد ها خبر شدم. خوشبخت بودم که به مکتب انسانیت معرفی شدم. و در امور مذهبی خودم به هیچ مرجع حزبی جواب ده نه بودم و‌ نیستم، اگر حالا گلبدینی می بودم چقدر خجالت می کشیدم، سلیم سال ها بعد که دانست رها کردش.

گاهی آدم از افراط و تفریط برخی انسان ها به حیرت می رود:

کسانی که بدون غرق بودن در تعیش زنده گی نه داشتند و آن را یک غرور می دانستند، من را به داشتن آن که گویا در آن غرق هستم متهم می کردند. ابزار جور کردن برای فریب خود شان.

بر عکس کسانی که خود شان به حزب باوری نه داشتند و فقط برای نرخ روز حزبی شده بودند، در مجلس عمومی اداری غیر مستقیم من را ملا خطاب می کردند و جلوه می دادند که عجب حزبی یی هستند و من به ریش شان می خندیدم که حزبی بودن چی است و چی کسانی مانند ایشان حزب را بدنام کردند.

دوم - چنان چی در گذشته ها هم روایت کرده ام سخن تبدیلی های من واقعیت بود،‌ اما نوع انعکاس آن ها مغرضانه، در آغاز مکاتیب تمام هدایات تبدیلی من نوشته شده بود (... به‌ منظور بهبود امور در... )، خرد نارسای محیلان به این بخش های احکام تبدیلی ها کوتاهی کرده بود. من نماینده ی رسمی ریاست خود ما در نزد رفیق غنی و رفیق جلال رزمنده و رفیق باقی شهید و اکثر

ولایات بودم که دسیسه گران دلایل آن را نه می دانستند و عقل شان کار نه می داد.



البته من هم فرشته نه بودم، مشکلات، کمبودی ‌و کاستی  ها داشتم،‌ جوان بودم، اما هرگز سزاوار جزا برای کاری که نه کرده بودم نه بودم و شرم آور تر آن که یک ارگان معتبر استخباراتی چرا؟

نه می داند که کارمند عادی اش با یک فیلسوف محترم و نام دار چقدر فرق دارد، ریشه ی توطئه همه زیر آب نه می رود.

من پرخاش گر بودم، باری در یکی از دفاتر ما واقع غرب کابل در یک مشاجره ی لفظی بالای رفیق صالح محمد یاور قبلی رئیس  محترم اداره ی ما با تفنگچه فیر کردم که الحمدالله به اثر مداخله ی رفیق عبدالله گلوله منحرف شد، اما من بعد ها هر قدر معذرت هم خواستم اما وجدان ام تا حال مرا می آزارد برای عمل احمقانه یی من که از برکت رفیق عریف یا حریف من را به آن جا گماشتند و حتا در حکم همان بار تبدیلی من عبارت (... به منظور بهبود امور...) نوشته شده بود. هر چند رفیق صالح محمد لطف کرده و شکایتی هم نه کردند، ولی خجالت زده گی من همیشه وجدان ام را ناراحت می کند.

یا از اداره برای ما وظیفه دادند تا به هتل کانتی ننتال برویم و امنیت آقای اسحاق توخی را بگیریم که کدام ملاقات مهم محرمانه داشتند، وارد کانتی ننتال شدیم، طبقه ی سوم یا چهارم بود فراموش کرده ام ولی اتاقی در وسط و سمت چپ دهلیز  قرار داشت،آن زمان اوج شهرت و پاکی و عروج نام داری کانتی ننتال و تقریبا جدید و ما هم نابلد بودیم، وقتی دست خود را به قفل درب اتاق ملاقات رفیق توخی پیش کردم احساس یک تکان برق گرفته گی را کردم، نه می دانم رهبری گروه را چی کسی از رفقا به عهده داشت؟ اما در همان نزدیک بود و‌ دید که من تکان خوردم، دلیل را پرسیدند و گفتم برق دارد، دست او را هم تکان داد و من را دنبال کارمند امنیت هتل فرستاد، موضوع را گفتم که به وقت ملاقات هم کم مانده و دروازه برق داره که ما داخله چک کنیم، خندید و گفت همو‌ رقم ساخته شده، آمد و دروازه را باز کرد و ما شرمیدیم که وطن ما چقدر از تمدن دنیا دور است و ما حتا خصوصیت یک قفل را نه می دانیم، اتاق به ملاقات آماده شد و ما در اتاق مقابل آن جا به جا شدیم، چند دقیقه گذشته بود که در دهلیز سر و صدا پیدا شد و مخابره هم از داخل شدن آقای توخی و مهمان خاص شان اطلاع داد، حسب هدایت ما حق نه داشتیم خود را به مهمان یا رفیق توخی نشان دهیم، مسئول گروه از دوربین دروازه دید که داخل اتاق شدند. آن زمان ها کش و‌ کوک بادی گارد ها و نقاب پوش ها و اذیت کردن مردم و قطار موتر سه صدهزار دلاری و هیاهوی هلهله های پس شو و پیش شو نه بود، به مجرد داخل شدن مقام دولتی و‌ مهمان شان ما را به دهلیز هدایت کردند تا امنیت را بگیریم و پس از مدت طولانی ملاقات ختم شد ‌و آقای توخی که آن زمان رئیس دفتر ریاست عمومی خدمات و اطلاعات دولتی بودایی مهمان شان داخل لفت شده و رفتند، با رفتن آن ها وظیفه ختم شد، نزدیک های عصر تابستانی سال ۱۳۶۰ بود همه گی را اجازه دادند تا خانه بروند یا دفتر. من گفتم چکری می زنم و بیرون کانتی ننتال از موتر پیاده شده قدم زده در حاشیه ی سرک فرعی طرف رستورانت باغ بالا رفتم نیمه های راه را طی کرده بودم و انبوه سبزی از جنگل و‌ درخت و چمن ساحه را آراسته بود، به دست راست من آواز یک دختر و یک پسر آمد، آواز دختر کمی بلند بود، فکر کردم کسی او را اذیت از بین درخت داخل چمن شد، دیدم یکی از همکاران ما به نام (X)، حالت را دیدم او هم من را دید، چون من حد اقل یک دقیقه پیش تر دیدم شان که آن رفیق ما برای دختره عذر داره، فهمیدم که جبری در کار نه بوده اما او مرتکب خطایی شده، وقتی چشم به چشم شدیم فهمید که اشتباه مرتکب شده و من از آن حالت بسیار رنج بردم، او را چیزی نه گفتم اما از رفتن صرف نظر کرده با تکسی دفتر رفته سر راست خدمت رئیس محترم ما رفته و پس از اجازه‌ی شان داخل شده رسم تعظیم را هم چندان بلد نه بودم، اما دانستند که آشفته حال هستم، دلیل را پرسیدند و من علاوه از آن که جریان را گفتم، کارت هویت خود را کشیده و بالای کنج میز شان که به طرف شرق دفتر بود گذاشته و‌ گفتم من در اداره یی کار نه می کنم که رفیق حزبی  در سر راه و‌ نیم راه دختر آزاری کند، من را نوازش کرده و نام رفیق ما را پرسیدند و او را مجازات کرده جبری به ریاست پنج تبدیل کردند، هر چند یک سال بعد دوباره آمد و با هم در یک اداره بودیم و‌ همیشه می گفت کار درست نه کدی اما من پشیمانی نه داشتم، چنانی که او هیچ تغیری نه کرده بود.

سوم- راست گفته بودند، من سوء اخلاق داشتم که صریح الهجه بودم و هرگز تملق نه کردم و نه می کنم.‌ من کسی را اذیت نه می کردم، فقط از حقی که هرگز برایم داده نه شده بود و مستحق آن بودم به خاطر پخچی و‌ کوتاه بودن قد من به من داده نه می شد دفاع می کردم. کسی که در سازمان اولیه ی حزبی ما تعین شده بود، الف بای مبارزه و تعریف حزب را نه می دانست آقای رزاق، من باید علیه دسایس او می ایستادم. منشی های قبل از او رفقای دیگری مثل رفیق امرالله، رفیق روزبه مرحوم، رفیق سویدا ‌و منشی های شعبه وی مثل رفیق پژمان، رفیق اکبر شهید، رفیق یارمحمد، رفیق روؤف و سر انجام رفیق شریف کریم زاده اولین معاون سیاسی اداره ی ما و تعداد زیاد دیگری که هر نوعی شایسته گی را داشتند چرا از من شاکی نه بودند؟ در بخش وظیفه وی و اوپراتیفی و اداری و‌ کادری با حفظ حرمت به همه دوستان ‌و رفقای ما که سمت های مدیریت های عمومی اوپراتیفی و اداری را داشتند به استثنای رفیق عبدالطاهر که بخش مسلکی پلیس را کار می کردند دیگران نه به اساس شایسته گی که به اساس روابط مقرر بودند. رفیق عبدالله نورستانی حتا مستحق ریاست بودند، رفیق عمرگل و رفیق عثمان جان هرگز از ماموریت آرشیو نه برامدند، در حالی که مستحق معاونیت و ریاست بودند بعد ها خبر شدم که عثمان جان با تبدیل شدن از ریاست ما، در موقف های بهتری رسیدند‌،‌ فقط کریم بود که توانست تا مدیریت عمومی برسد ‌و سالی را نگذشتاند، زندان اش کردند به جرمی که مرتکب نه شده بود و چون دفاع منطقی و‌ مستدلی از او صورت نه گرفت و رهبری محترم اداره ی ما برای محافظت کرسی خود شان هر بلایی که بالای کارمندان می آمد به دفاع نه می پرداختند. هرگاه بررسی منصفانه ی محکمه ی اختصاصی انقلابی صورت نه می گرفت، کریم به اعدام نا حق رفته بود. شما در بخش های بعدی می خوانید که به قول لافوک‌ ها منی تنها و به همان قد پخچ و با همان کم نظری رهبری اداره، اما به توفیق خدا چی گونه معادلات پیچیده یی را در سطح مملکت حل کرده بودم، تاریخ و‌اسطه کار نه دارد، تاریخ محافظه کاری نه دارد، تاریخ قد پخچ کارا و قد دراز نا کار را لحاظ نه دارد، اما اداره ی ما داشت. خبر می شدم که در جلسات اداری مدیران زیر فشار بودند و رهبری محترم اداره من را برای شان مثال می دادند. حتا باری به آن ها همین گونه گفته شده بود که از دست کار عثمان کت یک خاشه قدش بیکار نه می شوند. خوش بختانه مواردی را که من در بخش های بعدی روایت

می کنم، با‌ گذشت نزدیک به چهار  ده سال از طبقه بندی خارج شده و به تاریخ پیوسته اند، تمام کارمندان و رهبری محترم امنیت ملی آن زمان که در قید حیات اند، آزادانه سخنان من را با ارایه ی دلایل و اسناد رد کرده می توانند نه به کلی گویی های طمطراقی، آن گاه با وجدان پاک قضاوت کنید که چی کسی مستحق کدام کرسی بود ‌و چرا حق تلفی شده بود که حتا یک نفر را علاوه از

نه دادن حقوق اش مجازات هم می کردند.


چهارم - راست گفته بودند، وقتی اول شادروان انجنیر عارف کابلزاد، انجنیر منیر، ادریس کابلزاد، نثاراحمد،‌ حسین منگل ( بعد ها توسط رفیق اسد منگل معاون کدر و پرسنل که قیوم خان هم یکی از معاونان آن بود رها گردید..)،‌ من ‌و جمع دیگر را در نظارت خانه ی ریاست دوم انداختند، و دانستیم که دسیسه از طرف جی کسی است و به ویژه که من را افتخار نام استاد محمدعثمان لنډی را داده بودند و زود متوجه شدند که اشتباه کرده اند، به آواز های بلند یکی از دگری می پرسیدیم مثلا : (...رفیق منیر تره چرا آوردند کی آوردیت، منیر جواب می داد او نو جنرال بدل مافوظ ... )، همه ی ما در سلول های انفرادی محلاتی که آن زمان جانیان و آدم کشان و تروریستان خطر ناک را آن جا می آوردند حبس کرده بودند. باری هم در دور. دوم زندانی شدن من که داستان آن را قبلا شرح داده ام به خاطر سردی هوا و شکستن غرفه ی چوبی توسط من و دادستان رفیق حفیط در غند ۱۰۱ که رفیق معروف خان بی انصاف فرمانده آن بود، بی انصافی رفیق معروف  در زمستان سرد مانند دو حیوانی ما را بین یک غرفه ی سرد چوبی زندانی کرده بود و پسا ان جنجال به جنرال محفوظ ناسزا گفته ام. و‌ همان جنگ ما بود که ما را از غرفه به دخل کاغوش سربازان انتقال دادند، باری هم در همان جا رفقای ریاست ما را نه می دانم که رئیس یا معاونین محترم ما وظیفه داده بودند تاعذر خواهی از جنرال محفوظ کنم و عفو شوم، سخنان زشت گفتم اما خارج ادب نه، ‌(... در بین ما غیر از شادروان عارف کابلزاد انجنیر منیر کسی ایشان را به چهره نه می شناختند و من هم در روز جلسه‌ی دادخواهی دیدم شان و بعد هم در کادر و‌ پرسنل... ) اطمینان کامل دارم که رفقای ریاست ما آن سخنان من را انتقال نه داده بودند و هر اطلاعی از همان سلول های انفرادی ریاست دوم و غند ۱۰۱ محافظ ببوده، ورنه من را بار اول رها کرده و دوباره زندانی ساختند.

پنجم- یک‌ اتهام احمقانه یی که در هیچ منطقی نه می گنجد، اول این که من نه رئیس اداره بودم و نه کدام صاحب صلاحیتی، دوم این که من تربیت شده ی کوچه و بازار نه بودم، فقیر بودیم اما تربیت خانه واده گی داشتیم، از دوران نوجوانی شوخ بودم،  جنگره ی کم زور بودم، اما حد خود را

می شناختم. من درک می کردم که کی هستم و چی صلاحیتی دارم و آن خواهران ما که قهرمانانه در پهلوی ما ایستاد بودند و قربانی می دادند را کسی فراموش کرده نه می توانست. دلیل آن بدترین طرح فقط یک توجیه نابخردانه از اتهاماتی بود که بر من بسته بودند، بدون آن که بدانند، برای مخمصه باری های شان خود را ریشخند کردند.

بعد ها خبر شدم، خواهرانی که هم کار ما بودند لطف کرده و نوعی اعتراض کرده بودند که من به ایشان هرگز توهینی نه کردیم و‌ حقی هم نه داشتم، من بیش تر به سبب بحث های حقوقی و گاهی هم به دلیل مشارکت های برادرانه بر حل برخی اختلافات دفتری و حتا گاهی فامیلی شان اگر کمکی می توانستم انجام می دادم، عامل اصلی را که باعث شده بود تا رفیق عریف یا حریف و رفیق ستار معاون سیاسی (...بعد از  زندانی شدن و انفکاک من معاون سیاسی ریاست شده بودند هیچ هم نه می شناختیم شان...)،‌ گویا دلیلی و حربه یی در آن زمان قرار بدهند را نه دانستم، اما رئیس محترم اداره ی ما به دلیل آن که خود شان لازم می دیدند تا بانوان با ساده گی به دفاتر از جمله دفتر ما در وظیفه حاضر شوند، نه می دانم چرا روزی جناب محترم رئیس ما به من که عضو عادی آن دفتر بوده و از ماجرای قبلی خبر نه داشتم و ربطی هم به من نه داشت هدایت دادند تا دیدگاه شان را به خواهران برسانم که ساده تر به دفتر بیایند و به طور خاص رنگ ناخن نه زنند ( حالا نه می دانم که حق رئیس محترم بود یا مداخله در امور شخصی برخی بانوانی که چنان کاری می کردند،‌ نه همه ی شان...)، من خدمت رئیس ما عرض کردم من هم یک کارمند عادی و آن خواهران هم چنان، باید رفیق منگل مدیر عمومی ما و‌ یا محترم باری داد خان را وظیفه بدهند اما به من گفتند تو بگو بر شان، من هم هدایت را علنی ‌و مقابل همه ی شان به آن ها رساندم، جزء دو سه تن آنان که عروسی کرده بودند، دیگران آرایشی نه داشتند و مردانه وار می آمدند. و از همه خواهران ما که با من و همه ی رفقای ما مردانه اجرای وظیفه کرده اند ابراز سپاس می کنم، به من گفتند ( رئیس صاحب خودش ما را خاسته بود ما قبول نه کدیم ده کار شخصی ما چی غرض داره...) با کمی آرامی گفتم می فامم و مربوط مه خو بیخی نه میشه دگه خود تان می فامین ‌و رئیس صاحب. از فردای آن روز همه ی شان هدایت رئیس ما را عملی کردند. بار دوم، نا وقت روز و پس از انجام یک وظیفه ی خاص، رفیق کبیر کارگر مدیر محترم عمومی یکی از دفاتر ریاست ما توسط موتر شخصی شان چند تن از خواهران همکار ما را به خانه های شان می رساندند،‌ نه می دانم در مسیر راه چی موردی بود که از من یاد شده بود. فردا صبح رفیق کبیر که بسیار با کرکتر عالی و از رفقای شخصی و نزدیک رفیق خلیل معاون آن زمان وزارت دفاع و از کاکه های کابل بودند، در صحن ریاست با من مقابل شدند، برای رعایت. اخلاق اداره و اجتماع که ایشان بزرگ تر از من بودند، احترام تقدیم کرده و سلام دادم، من را در بغل گرفته هم ابراز خوشی کردند و هم گفتند (... نزدیک از خاطر تو شو لت خورده بودم... پرسیدم چی شده فرمودند‌... ده راه سر وظیفه گپ زدیم خوارای ما از تو بسیار صفت کدن ‌و خوش بودن... رفیق کبیر ادامه دادند که... مه به شوخی گفتم شان... اقه تاریف ناقی می کنین... رفیق عثمان چی کده که دگا نه کدن.... لبان شان باز شد و خنده ی خود را پنهان کرده نه توانسته و ‌ادامه دادند... او بیدر نزدیک مره لت کده بودن... و گفتن که به چشم خود هم دیدین بازام تخریبش می کنین .... و گفتن ایستاده کنین ما تا میشیم... رفیق کبیر ادامه دادند... که آخر گفتم شان مه شوخی کدم رفیق عثمانه کل ریاست دوست داره... یک عالم بخشش خاستم تا که قبول کدن ... مه هم سرت افتخار می کنم...تشکری کرده و‌ گفتم شما بزرگای ماستین ...)،‌‌ بار سوم_ هم خنده دار است و هم جالب و هم بسیار پر معنا: لیونید ایلیچ بریژنف فوت کده بود و شب همه گی اخبار را شنیدند، من بیش تر اوقات یا تا ناوقت خانه می رفتم یا هم شبانه می ماندم، همان شب در دفتر بودم،‌ صبح آن روز ‌و در آمد آمد همکاران و رفقای ما به وظایف بود،‌‌‌‌‌ همه ی ما در آفتاب صبح گاهی محوطه ی ریاست چکر می زدیم، چند دقیقه بعد همه به دفاتر خود رفتیم، یکی از مهربانو های همکار ما رفیق (y) بسیار گریه دارند ‌و چشمان شان سرخ خونی شده بود، دلیل را پرسیدم، در کمال تعجب جواب دادند که به خاطر رفیق گرباچف گریه دارند، من به شدت عصبی شده ‌و گفتم بلا ده پسش که مرده،‌ دلیلی گفتند که بسیاری از رهبران سیاسی ما آن را درک نه می کردند، منی بی سواد که هیچ. گفتند: ( باد از ای بسیار مشکل اس که شوروی به حال خود بانه و به ما کمک کنه... گفتم شوهر تو ایور هایت سیاست  مدار هاستن شو گپ زدین حالی گریانشه اینجه میکنی بد است ما ره به بریژنف چی.. گفتند رفیق عثمان مه که آمدم شوه ورم خو بود... مه سیاسته می فامم...خنده کرده به شوخی گفتم خی زنده گی سرت باشه ماما خیلت فوت کده... کمی لبخند زدند ‌و من از دفتر بیرون شدم ...) حالا و پس از نزدیک به چهل سال می دانم که رفیق (y) بسیار تحلیل عالی کرده بود. فقط. در همین مورد شک دارم که اگر ایشان در خانه یا در دفتر قصه ی عصبیت مرا به شوهر شان یا کدام همکار ما کرده باشند و به عنوان یک حربه علیه من در بای گانی های سری نظارت رفتار کارمندان ثبت شده باشد.

ششم_ شاهد،‌ برای یک ارگانی با چنان صلابت مسلکی خجالت بار تر از آن نیست تا فرق میان شاهد و قاصد را نه داند و‌ مبنای ادای شهادت را رصد نه تواند، چون در پی توطئه است، تعریف های حقوقی و شرعی را از یاد می برد. ایشان به اجبار یکی از همکاران تازه استخدام شده ی جوان ما را که فقط مدت کوتاهی با وی می شناختم وا داشته اند تا لاطائلاتی را علیه من بنویسند، رفیق (Z) یک شهادت خطی را نوشته و‌ امضاء کرده بودند که محتوای آن را نه می دانم ولی در خلاصه ی اتهام نامه چیز هایی خوانده و دلایل خود را با همین محتوا اما کوتاه تر نوشتم. یکی دو سال پس از آن جریانات رفیق (Z) را در مقابل سرای شاهزاده دیدم که نوعی اضطراب آشکارا در چهره ی شان موج می زد، بغل کشی کردیم و‌ گفتم « می فامم تو نو آمده بودی تجربام نه داشتی و از اصل گپام خبر نه بودی و حتمی به کدام واده و یا زور سرت امضاء کده باشن گر چی خبر شدم که با سن کمت بست بلنده برت داده بودن و رئیس صاحب متوجی قد پخچت هم نه شده...از طرف مه بی غم باش هیچ کاری کتیت نه دارم...»، پس از آن تا امروز دوستان و برادران بسیار نزدیک هستیم و به خصوص که بعد ها ایشان را هم از امنیت راندند و همان راندن ها هم به خیر من و هم به خیر او شد، ادارات جدید ما با نگاه های حق نگرانه حقوق هر دوی ما را برای ما دادند.

هنگام بر آمدن از نزد رفیق انیسه عزیز، ایشان یک پرسش نامه ی دیگری هم معنونی مقام ریاست عمومی امور سیاسی اردو نوشته و به من داده گفتند ( اگه باد از جواب دادن نامه ره مهر و موم و نشانی گذاری شده، خودتام بیاری مشکل نیس... ده پست دیر می رسه...).‌

من خواستار شدم تا هدایت بدهند که وزارت دفاع الی تدویر جلسه ی کمیسیون من را به جایی نه فرستد، گفتند «...همه چیز ده مو پاکت اس...». از آن روز به بعد تلاش های تجسسی خود را برای درک ‌و آگاهی از موقف آقای جنرال محفوظ معطوف کرده بودم و به صورت کل دریافتم که بسیار تنزل اعتبار پیدا کرده و مشت شان در اثر شکایات فراوان باز شده است....