-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۵, یکشنبه

اشرف غنی، نسخۀ معکوس خود را درهرات کشف کرد



 اشرف غنی، از فرط جذبۀ قدرت، درین روزها خودش را به آب وآتش می زند. درهرات، سرش بی کلاه ماند؛ اما فرودگاه را به نام شیخی مسما کرد که بالذات دشمن علم وصنعت والحاصل، همزاد خودش بود.

روایاتی از شیخ ( عبدالله انصاری) کتاب سوز در هرات 



رزاق مأمون: اشرف غنی دربارۀ خواجه عبدالله انصاری فرزند ابومنصور محمد، آن پیر خردمند آزارِ - ملفوف در «مناجات» و مسلح با خنجر کین بی فرجام دربرابراصحاب فضل ودانش، چقدر می داند؟ حاضر است در محضر تنی چند از فرهیخته گان، زیاد نی، یک دقیقه اندرباب جلوه های افکار و کارنامه های افراطی خواجه عبدالله انصاری صحبت کند و او را مانند «امام حسین، نواسه خداوند» همچو نوادۀ پیغمبر لقب ندهد؟

شگفتا، علی رغم آن که اشرف غنی یک آیه و سورۀ قرآن را نمی داند؛ در نماز میت، به رکوع می رود و امام حسین را نواسه خدا اعلام می کند؛ اما از جهتی دیگر، ماننده گی هایی بین شیخ انصاری و اشرف غنی امروز وجود دارد!

من هماره، خطوط پنهان در شمائل مشاهیر مقدس شده را می بینم.

نیم وجود شیخ عبدالله انصاری، ظاهراً مالامال از سوز وحال صوفیه، نیمی ازوجودش، از هیجان و لذت مردم آزاری و کتاب سوزی اهل خرد لبریز بود.

پارادوکسی گیج کننده، دریک سو صوفی سوخته دل، درسوی دیگر، مریدان چشم بسته را به سوختن خانه خردمندی و حریق کتاب های علمی اشارت می داد. «بوی فلسفه» در دماغ شیخ، بوی نحوست بود. 

گویند خواجه عبدالله انصار، زادۀ سال 395 یا به قولی 396 هجری قمری بود. دلبستۀ زبان تازی، حفظ قرآن و شعر بود. صاحب «مناجات» و نبشته های دیگر به زبان پارسی و عربی خوانده شده، اما حنبلی آئینی جزم اندیش، دشمن علم و دانش و عرب پرستی درخونش بود. گویند کتابی در مذمت اهل کلام و دیگر دشمن کیشان بنوشت. جور رسانی او به اهل ذوق و خردگرایان را پایانی نبود. مشارالیه نماد کامل و تیپیک تعصب «غنی سازی شده» دربرابر اهل فضل و کلام بود. او نمادی قوام یافته تر از یک «طالب» تازیانه به دست بود و نامش در کتاب سوزی درتاریخ هرات ثبت شده است.  خواجه بیش از صد درصد متشرع رادیکال و بیگانه با تساهل و مدارا بوده است. 

خواجه در کودکی یتیم شد و یحیی بن عمار شیبانی واعظ و ابواسماعیل احمد بن محمد بن حمزه معروف به شیخ عمو، نخستین کسانی بوده اند که خواجه را مغز شویی کرده اند. گویا پدرش ابومنصور و قاضی ابومنظور ازدی، محدث نیز، در وی اثری عمیق برجا نهاده بودند. 

باری واعظی درشهر نمایان گشت که بوی فلسفه می داد. شیخ 82 ساله، ( 478 هجری) از جا در رفت و بادبان «فتنه» چاق کرد و گروه اراذل را فرمود که خانه واعظ را به آتش کشیدند. واعظ از بیم هلاکت به پوشنگ گریخت و درخانه قاضی ابوسعد فوشنجی مدرس نظامیه پنهان شد.  مریدان شیخ متشرع برای شکار واعظ، به سوی پوشنگ روانه گشتند. خواجه عبدالله، خون پیروان خود را چنان به جوش آورده بود که باران اهانت و مذمت بر قاضی ابوسعد جاری کردند. خواجه نظام الملک، وزیرمقتدر سلجوقی پا وسط کشید؛ خواجه عبدالله را تبعید کرد و آشوب فروخوابید.

( به نقل از ابن الجوزی درالمنتظم، به روایت زرین کوب، جستجو درتصوف ایران)

‎ خواجه، با ستاره شناس، ریاضی دان، فلاسفه و اهل گفتمان درستیزدایم بود و فی الواقع بر حکمای ظالمِ زمان خدمت می کرد.

 چون خواجۀ متعصب و تک کتابی، هماره دسته ای از چماق داران و به اصطلاح امروزی «لنده غران» بیکار را فرمان اجرای حکم تکفیر می داد و تحت هیچ شرطی، رضا نمی داد که مردم به آگاهی و تحلیل شعوری از زنده گی برسند. 

خواجه انصاری درمذهب حنبلی تعصبی جنون آمیز و پیگیرانه داشت. هیچ رحمی بر فرق فکری غیراز خویش روا نمی داشت  و یک گروه از مردم آزاران خشک مغز را تحت نام «امر به معروف ونهی از منکر» به جان فرزانه گان می انداخت. آثار متعدد نبشته آمده در لفظ عربی را به نام وی نسبت داده اند. از نظروی، اصحاب فلسفه وعلوم عقلی، گفتمان و طبیعت شکافی، مصداق انتساب به فرقۀ مباح الدمِ «زندقه» بوده است. 

خواجه در مقام شرع انحصاری و «ملاعمری»، امنیت جانی و روانی از خبره گان می ستاند؛ چاقوکشان را فرمان می داد که غیر از قرآن هر کتب مرقوم شده را درآتش ریزند.

ازهمین رو، صف دشمنانش نیز کوتاه نبود و او را پیوسته به بدعت «تجسیم» ( مبالغه گر و بزرگ نما) متهم می کردند. نخست، به دربار سلطان مسعود برده شد؛ اما سلطان او را عفو کرد. دیگربار، درعهد سلاجقه، حلقۀ «تجسیم» به گردنش آویختند و او ناگزیر شد چند ماهی هرات را ترک گوید.

البته که خواجه، بت «تجسیم» به شمار می رفت. باری درهرات، مردی فیلسوف و طبیب، ادیب اسماعیل نام درهرات زنده گی می کرد که سزاوار تکریم خلایق بود. دانشمندی بود، معروف و کارآمد. باری درآن سامان، مردی قصاب سکتهٔ قلبی کرده بود. بسته گان قصاب دل از امید برگرفته، نا دانسته، او را غسل داده و درکفن کرده بودند تا به سرای ابدی ببرند. چون ادیب اسماعیل بربالین متوفی حاضر آمد، در وی نظر افگند و آثار حیات در وجناتش مشاهده کرد و او را حیات بخشید. معالجه و حیات بخَشید.  عبدالله انصاری با این مرد دانشمند مخالفت می‌کرد. نظامی عروضی درین باب می‌نگارد: «شیخ الاسلام عبدالله انصاری با این خواجه اسمعیل تعصب کردی و بارها قصد او کرد و کتب او بسوخت و این تعصبی بود دینی که هرویان درو اعتقاد کرده بودند که او مرده را زنده می‌کند، مگر شیخ الاسلام بیمار شد و خواجه اسماعیل او را معالجت فرمود و برای وی گفت: علم بباید آموخت و کتاب نباید سوخت.

چهار مقاله عروضی، ص ۱۲۶

در خصوص خواجه عبدالله، نظامی عروضی در «چهارمقاله»،( به روایت خلیل الله افضلی فرزانۀ هراتی) قضیۀ زیر را به عنوان نمونه‌ای از مخالفت‌های او با علما و دانشمندان علوم عقلی و مادّی نقل می‌کند؛ ( برمنوال شرح معانی):

در زمان ملکشاه و سنجر ( سلجوقیان) فیلسوفی به نام ادیب اسماعیل، درهرات می زیست. گویند مردی سخت بزرگ، فاضل و کامل بود. وی طبیبی شهره بود واز همین ره، ارتزاق می کرد. خواجه عبدالله انصاری از روی تعصب دین، چنان با وی دشمن بود که بارها قصد کشتنش کرد و کتاب هایش را بسوخت. 

روزی خواجه عبدالله انصاری دربستر مریضی افتاد. سکسکه گرفته بود و پیوسته هق هق می کرد و توانش ته می کشید. طبیبان زیادی حاضرآمدند؛ اما از درمان خواجه نا امید گشتند. مریدان، درظرفی، ادرار شیخ را به طبیب اسماعیل بردند. ادیب اسماعیل او را دارو داد و دفع بیماری کرد و سپس او را به خاطر کتاب سوزی هایش به باد ملامتی گرفت که در شیخ عبدالله هیچ اثری نکرد.

زیرا عبدالله انصاری در چنبره شریعت بود. راه رسیدن به حقیقت را از طریق شریعت جستجو می‌کرد؛ چنان‌که درین باب گوید: «شریعت همه حقیقت است و حقیقت همه شریعت، و بنای حقیقت بر شریعت است؛ و شریعت بی حقیقت بیکار است، حقیقت بی شریعت بیکار، و کار کنندگان جز ازین دو بیکار است».

سرگذشت پیرهرات، ص ۸۱

آتش افراطیت در وی نخوابید. هماره امر بمعروف و نهی از منکر می‌کرد؛ غیر از خودش، همه را به شلاق استحقار می بست. عمل به احکام شریعت را شرط اساسی و پایه اصلی سیر و سلوک می‌دانست و با صوفیانی که اوامر دین را مهمل می‌گذاشتند به سختی مبارزه داشت. در گفتار وی اقوال تا و بالا بسیار است. وی تکیه بر نثر مسجع داشت و گفتار هوایی دنباله دار بسیار دارد؛ از جمله: معرفت را فاش کردن دیوانگی است؛ کرامات فروختن سبکی است؛ کرامات خریدن خری است؛ راستی کردن رستگاری است؛ تصرف در تصوف کافری است. 

صد میدان، ص ۱۷، مصحح عبدالحی حبیبی، خواجه عبدالله انصاری

 پس عجب نبود که دو سال بعد، بار دیگر مخالفان بر وی شوریدند و شیخ، این بار یک سال در حبس افتاد. بعد از دورۀ حبس، از تعصب و خیره سری شیخ در برابر اهل فضل و علم، کاهشی نیامد. 

مخالفان وی را به مناظره فرا می خواندند اما شیخ تحاشی جسته می گفت: من فقط از روی قرآن و حدیث مناظره خواهم کرد.

پیروان «اشاعره» و «معتزله» نیز سایه وار دنبالش بودند و حتی در سال 479 هجری یک بار موفق شدند او را با آن که بینایی چشمانش زایل شده بود، به اشارۀ نظام الملک از هرات به بلخ تبعید کنند. یک سال بعد از تبعید برگردانده شد و سال بعد، (481) از جهان رخت بربست.