-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۲۹, دوشنبه

( مارشال) دوستم و یاران اش را دست کم گرفته بودند

     سفر رفیق منگل به شبرغان و فاریاب و بربادی نظام

      رد دلایل بی معنای توجیه کودتای هجده ی حزب 

   
   نوشته ی محمد عثمان نجیب.     


      

  هرگاه اغلاط چیدمانی حروف هنگام نوشتار رونما شده باشد،‌ معذورم دارید، چون شدت بیماری ‌‌نفس تنگی مجال مرور چند بار را نه می دهد و در بخش های بعدی آن اغلاط احتمالی را اصلاح می کنم. انشاءالله.


 بخش های پنج و شش:

 

هر کسی دخیل در سیاست گذشته ی کشور از دید خود روایات اش را می نویسد و دلایل سقوط نظام را بر می شمارد چون شاهد عینی بوده است و من هم در همان ردیف هستم.

من یک سطر یادداشت تحریری نه دارم و هر چی می نویسم به لطف خدا و بای گانی حافظه است. 


به هیچ کسی تهمتی نه می بندم و هیچ حقیقتی را ‌که می دانم کتمان نه می کنم.


 هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد.


در روش نگارش و کاربرد واژه ها همان هایی را می خوانید که من اصل و ریشه ی آن ها را می شناسم و ما حق نه داریم چیزی را از ریشه عوض کنیم.


   ادامه ی بحث:


توهم بی پایان کارمل هراسی و دوستم هراسی 


سفر‌محترم مانوکی منگل به جوزجان و‌ فاریاب 


 


روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.


برای رعایت امانت داری در انتقال  روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی که در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته  ها بهشت برین.‌ و هم چنان زنده ها محترم و رفته ها شادروان  یاد خواهند شد..


باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای نقاد از یک پادو نه اما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.


 در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. حتا اقرار و انکار و‌ تایید یا رد آن ها. 




                                       سفر رفیق منگل و نابودی نظام:



در بخش گذشته رفت ‌برگشت و‌ انعکاسات ابتدایی سفر رفیق مانوکی منگل را توضیح دادم،‌ محترم دوستم جریان ملاقات هفته وار شان با شادروان دکتر نجیب را از حضور شادروان مصطفا هوا باز و‌ قهرمان دو مرتبه یی کشور هم نام می گرفتند که من فراموش کرده بودم.

حالا لازم است کمی به عوامل پیشینه و پسینه ی حاکمیت و جو بخت برگشته ی نظام نگاه با شتاب کنیم.

توجیه شرم آور کودتای هجده ی حزب:


برخی رفقا فکر می کنند که تصمیم گرباچف برای جای گزین شدن شادروان نجیب به جای شادروان رفیق کارمل حتمی بود و رفیق کارمل باید آن را می پذیرفتند و باز در ادامه می گویند که عدم حمایت شوروی سابق و گرباچف از نظام تحت رهبری شادروان دکتر نجیب سبب از هم گسیخته گی رژیم شد.

در عین صحبت دو تناقض.

اگر رفیق کارمل می خواستند یا نه می خواستند کمر ها برای راندن شان بسته شده بود و چنان شد و اما چرا گرباچف حمایت از رژیم دکتر نجیب الله را قطع کرد؟

اگر وابسته گی حمایتی و اقتصادی سبب سقوط شد پس مشکل سازی رفیق کارمل در کجا بود؟ چرا یک محاکمه ی اضطراری حزبی را علیه رفیق کارمل دایر نه کرند تا دلایل خود را علیه ایشان در همان پلنومی‌ که به کودتا انجامید مطرح و در صورتی که دفاع منطقی نه می داشتند، آن ها را به هر جرمی اثبات شده مجازات می کردند. کدام نوع سند حقوقی پاس شده ی حزبی و‌ دولتی مانع محاکمه ی رهبر و رئیس جمهور می شد؟ مگر‌مکافات و‌ مجازات در حزب یک اصل عمومی از رأس تا قاعده نه بود،‌ مگر‌ یک‌ منشی کمیته ی ولایتی را به کدام اساس محکمه و اعدام کردند؟ 

با همه آن چه گذشت و تا امروز هر بار ملامت را به ‌دوش رهبری می اندازند که‌ در دریای آمو رهایش کردند. من از آقای نصیر صبا لاطائلاتی توسط خبرنگار محترمی را خواندم، ایشان حرافی و‌ گزافی زیادی کرده اند و اگر طفلی تازه دبستان و مدرسه رفته هم آن را بخواند می داند آن گفته ها از نه از خردمندی ست آن هم اهل سیاست. 


خبر نگار از نام محترم نصیر صبا به استناد کتاب ( از تصرف کابل تا سقوط مزار ) می نویسد : « گروپ کارمل که خود را وارثین حزب دموکراتیک خلق افغانستان می دانستند، ذریعه ی شبکه ی زیر زمینی و علنی خویش سر از سال ۱۳۶۶ کار جلب و جذب را در صفحات شمال آغاز و به تحریک علیه نجیب الله آغاز کزدند که‌کار تشدیدی را در داخل فرقه ی۵۳ جوزجان ( فرقه ی دوستم )، فرقه ی ۵۱ فاریاب. و میمنه از غفار پهلوان، فرقه ی ۵۱۱ از رسول پهلوان،‌ فرقه ی ۸۰ ولایت بغلان و قول اردوی نمبر هفت مربوط به سید منصور نادری و‌ پسرش سید جعفر نادری قوماندان قول اردو و والی بغلان ...... (آغازکردند) در صفحات شمال در مزار، جوزجان و میمنه ذریعه ی سیداکرام پیگیر و فدا محمد دهنشین کار سیاسی را آغاز کردند ‌و از وجود عبدالرشید دوستم، رسول پهلوان، غفار پهلوان و جنرال مالک ..... را نیز داشت استفاده ی حد اکثر کردند. برای قطعات شمال در سال های ۱۳۶۶_ ۱۳۷۱ بیشتر از نجیب هدایتهای نبی عظیمی و آصف دلاور مورد قبول بود.» من در نقل این روایت هیچ تصرفی نه کرده ام و فقط از همه غلطی های انباشته ی نوشتاری در آن چند تا را اصلاح کردم و بعدن آن را ندافی می کنم. به جز رفیق کارمل فقید که متاسفانه بسیار از نزدیک هیچ نه می شناختم شان و شادروان دکتر نجیب را مطابق همان روایاتی که پیشا این نوشته کرده ام می شناختم. محترمان و بزرگان عزیز و آمران گرامی ام محترم محمد آصف دلاور و محترم محمد نبی عظیمی را بسیار و بسیار می شناختم و می شناسم ‌و افتخار تحت رهبری و هدایت شان بودن را دارم. از روابط من با آقای محترم مارشال دوستم که خوانده اید، با محترم جنرال عبدالمالک هم دقیق می شناسم و منت دار محبت های شان هستم، شادروان ها غفار پهلوان و رسول پهلوان و تمامی فرماندهان خرد و بزرگ 

فرقه ی ۵۳ و محترم سید منصور نادری و تقریبن همه ی رهبری قطعات و جزو تام های اردو از مقام وزارت تا حداقل لوا های مستقل اردو آشنایی کامل دارم، با رفیق پیگیر نه می شناسم و رفیق دهنشین را یک بار در منزل آقای دوستم دیده اما صحبتی نه داشته ام.

بر خلاف ادعای آقای صبا به غیر از محترمان آصف دلاور و عظیمی متباقی همه در تشکیلات تحت رهبری دوستم بودند و هدف من از این وضاحت آن بود تا خواننده ی محترم بدانند آن چی را حالا و بعدن در رد نوشتار سراپا رنجور نوشتاری و روایتی و حتا زمانی آقای نصیر صبا 

می نویسم آگاه باشند،‌ همه آن چه گفته اند غیر از نام ها دیگر همه غلط ‌و دروغ است و مهم ترین نکات غلط و دروغ این نوشته ی شان که حالا بخشی از آن در دست من قرار دارد. تنها بین سال های ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۸ یک حمله ی بزرگ پاکستان بر ولایت زیبای ننگرهار تحت رهبری جان بازانه ی رفیق دلاور و اشتراک وسیع نیرو های قوای مسلح به شمول نیرو های فزقه ی۵۳ دفع شد که شادروان دکتر نجیب سرقوماندان اعلای ما بودند و پیش از رفتن به سفر هاوانا اول به ننگرهار تشریف برده و ابراز امتنان کردند. کودتای شهنواز تنی تحت فرماندهی محترم محمدنبی عظیمی و محترم محمد آصف دلاور و شهید جلال رزمنده و نقش فعال و بارز محترم جنرال بابه جان قهرمان ملی افغانستان و باز هم به اشتراک دوستم سرکوب شد و‌ رادیوتلویزیون ملی تحت مدیریت مدبرانه ی محترم احمدبشیر رویگر وزیر اطلاعات و فرهنگ در ناکام سازی کودتا به نفع شادروان دکتر نجیب الله دوستم نقش کامل داشت ، در عملیات ژوره ی ولایت خوست بیش ترین دست آورد ها مربوط قطعات مارشال دوستم امروز و همه قوای مسلح بود که باز هم شادروان دکتر نجیب الله سرقواندان اعلای قوای مسلح بودند، آخرین عملیات مؤفق تنگی واغ جان ولایت لوگر تحت رهبری محترم رفیق عظیمی بود که نیرو های آقای دوستم در آن نقش فیصله کن داشتند و باز هم شادروان دکتر نجیب الله سرقوماندان اعلای قوای مسلح بودند،‌ خوش بختانه من شخصن و رهبری اداره ی ما و همکاران عزیز ما در همه ی آن ها حضور داشته ایم که بعد ها مفصل می خوانید. شادروان رفیق جلال رزمنده جنرال جوان و نستوه کشور در برنامه یی شهید شدند که قرار بود خود شادروان دکتر نجیب الله در آن شرکت کنند که نه کردند و آن نه رفتن شان و شهادت رفیق رزمنده معمای لاینحل باقی مانده که بعدن می خوانید.

مسلم بود که دیگر شادروان دکتر نجیب آهسته آهسته در محدوده و محصوره هایی قرار گرفتند و خود شان هم به قول خود شان در سمت باد آرامی قرار گرفتند که نتیجه اش طوفان ویران گر بود. 

شخصیت شناسی هر کسی را شناختن حتمی افتخار و ضرورت نیست، گاهی تصادف است، زمانی فی الواقع است و برخی اوقات هم رابطه های متنوع اجتماعی و سیاسی و ‌اداری و نظامی و‌ مدیریتی و‌ فرمان داری و‌ فر مان دهی یا فرمان گیری. ‌‌توضیح شناخت من از کسانی که نام بردم خود ستایی نه بل دلیلی برای ثبوت گفتاری است که من می کنم. اگر یک تعداد به رحمت حق پیوسته اند، جمع زیاد شان بحمدالله در حیات به سر می برند می توانند واکنش نشان دهند. 

اگر شادروان دکتر نجیب در بازی با معادلات عینی و فکتور های تعین کننده ی سرنوشت نظام تکریم می کردند و اگر در چاق شدن فتنه ی دجالان به ظاهر دل سوز و هم تبار شان هم دست نه می شدند، هیچ گاه آزمونی سنگین تر و ویران گر از حمله ی پاکستان برای ایجاد کنفدریشن حکمت یار در ننگرهار پیروزی نه داشت.

مسعود ( قهرمان ملی )  فرمانده آن زمان شورای نظار برای شکست پاکستان دعوت اشتراک و‌ حمله از عقب به نیروهای بومی دولتی را رد کرد و راه اکمالات هم چنان باز بود مگر یکی دو ‌حمله در تنگی ابریشم بالای نیروهای شجاع امنیتی کشور تحت فرماندهی شادروان جنرال عبدالغفور معاون رئیس ستاد ارتش که سوگ مندانه ما هم شاهد چند حادثه ی جان کاه از جمله سقوط یک چین تانک از بالای پل به دریا بودیم که نه می دانیم چی گونه دست یک افسر شجاع سوار بر آن در زیر کوه گران و آهنینی به نام تانک تی ۶۲ گیر افتاده بود؟ و هی می شنیدیم که در مخابره آواز  ها خواستار هدایت شادروان جنرال عبدالغفور بود. تقاضای آن افسر رشید آن بوده تا بزای رهایی از درد جان سوز و غیر قابل تحمل دست اش را از محلی که گیر افتاده حتا بدون بی هوشی قطع کنند و فرمانده مو سپید و خوش قلب هی می گفتند توکل به خدا حالا قطع نه کنید... تا این که تانک های دیگر با تانک جر استحکام به 

محل رسیدند و آن تانک را دور کردند، این که پس از آن جا چی محشری گذشت آن هایی می دانند که آن جا بودند و می دیدند که هم رزم های شان چی سان شهید ‌و زخمی شده بودند.


یک نظام و ایجاد دو جبهه ی عمدی مخالف علیه خودش:


اختلافات درونی حزب و نظام از سال های ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ در دو مرحله ( مرحله ی اول اختلافات تنی و شادروان دکتر نجیب الله که منجر به کودتای حوت ۱۳۶۷ شد و مرحله دوم، دو دوسته گی بیش تر تباری حزب و دولت که تقصیر آن بی راهه رفتن مرحوم دکتر نجیب بود که موجب آن همه بدبختی تا سرحد اعدام خود شان و برادر شان احمدزی گردید... ) آغاز شد. و ‌‌با پیشینه ی ننگین کودتای هجده رنگی به رخ بی رخان رکاب شکن نه مانده بود و دانسته بودند که بی سنجش و‌ عاقبت نا اندیشانه بر گرمابه ی آراسته و آب دان الماس گون آب شفاف آن کبر کرده و به تالابی از لجن زار خفت غرق شده اند و در سردابه های چرکین پاهای شسته و فرو رفته بر گودال نجاست غوطه می زنند، دوباره کمر رهایی از غزقاب را بستند تا با تکتیکی که به فکر شان می تواند همه را بفریبند مسئله ساز شوند. طبل اختلاف را کم کم به صدا در آوردند تا عرق خجلت از رخسار پاک کنند ‌و غبار مکدر از انبار شرم ساری را بروبند و در جبران آن پشیمانی ها و‌ ندامت های دور انداختن رهبر زیر نام هراس از تغیر سیاست شوروی به قول عام ماست مالی کنند. برای رسیدن به آن چی باید می کردند، صرف هزینه یی زیاد، مکان مناسب و با امکانات و هم چنان گرداننده ی پولی دل دار را نیاز داشتند تا در بدل حمایت از آن ها آینده ی سیاسی آن سرمایه گذار یا به اصطلاح قمار بازان آن ( جیزگر ) هم بیمه شود. من نه می دانم آنان چی گونه سیاست می دانستند و چه سان اقتصاد دان های بی محاسبهبودند؟ اصل کمایی و‌ سود در سیستم سرمایه به جیب سرمایه دار واریز می شود و آنانی که سود را بهدست آورده اند، کارگران اقتصادی و زیر دستان سرمایه دار اند، هر چند صاحب سرمایه از مناعت کاربگیرد و خمی به ابرو نیاورد، اما در آخر کار چشمان آن عاشقان خدمت گار از فرط کار زیاد کور شده وصاحب سرمایه هر چیز را به خود منحصر می سازد که دگران در رکاب او دونده کی غرور شکن داشتهباشند. تا جایی که من آگاه ام،‌ آقای محترم سید منصور نادری ( بسیار لطف کرده در تابستان سال۱۳۷۳و با دریوری خود شان من و محترم بشیر علی نما بردار ما را از شهر پل خمری تا منزل شان در درهی کیان بردند و بسیار مهمان نوازی کردند... بعدن می خوانید..)، بلند منزلی داشتند در ساحه ی حوزهچهارم مقابل ریاست تنظیف و سر سبزی شهرداری کابل که آن زمان تحت کار بود و‌ در سال ۱۳۷۰ به‌ نامکتاب خانه ی کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی تأسیس گردید و فعالیت های کانون در بخش هاییاز جای داد های محترم سیدمنصور اغا ادامه داشت. ظاهر آن جا نامی برای کانون فرهنکی بود که درهمان زمان کار های بایسته و‌ شایسته ی فرهنگی هم انجام داد.

قبل بر آن و در سال ۱۳۶۷ اساس رسمی پایه گذاری کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی به روال زیر گذاشته شد و من به دلیل حفظ حریم نشراتی در وام گیری ها، بخشی از توضیح تشریحی گاه نامه ی آن را از تارنمای خود کانون برداشته و‌ این جا نقل می کنم. معذورم که ناگزیر به درست کاری برخی از نارسایی نهفته ی آن شدم، از کانونی با چنان عظمت انتظار پویایی جامعه اندر است نه بی محتوایی.


(...تاریخچۀ کانون فرهنگی ناصر خسرو بلخی

کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی در سال ۱۳۶۷ خورشیدی بنا بر انگیزه و علاقۀ علم دوستی و فرهنگ‌پروری الحاج سید منصورنادری، از بودجۀ شخصی‌شان، در شهر کابل تأسیس گردید. در نخستین کنفرانسِ کانون، آیین نامۀ  آن در سه فصل و بیست و دو ماده به تصویب رسید. و بر مبنای مادۀ هفدهم و هجدهم آیین نامۀ مذکور، هیأت رهبری(رئیس، معاون و منشی) و اعضای فعال کانون از ترکیب زیر تشکیل گردید :

۱- الحاج سید منصور”نادری” ۲- اکادمیسن پوهاند داکتر عبدالاحمد جاوید ۳- کاندید اکادمیسن پوهاند میرحسین شاه ۴- کاندید اکادمیسن داکتر اکرم عثمان ۵- عبدالحسین توفیق ۶ -رضا مایل هروی ۷- رهنورد زریاب ۸- لطیف ناظمی ۹ – واصف باختری ۱۰ – محمد یوسف کهزاد ۱۱ – عبدالله نایبی ۱۲- محمد مهدی نصرت هروی .

آغازین اهداف کانون:

تشویق و پشتیبانی آفرینشگران و پژوهشگران علمی و ادبی؛

خدمتگزاری در زمینۀ قانون‌گذاری‌های علمی، فرهنگی، ادبی، هنری و مسایل اجتماعی، عاری از هرگونه گرایش‌های تفرقه افگنانه؛

تقویت سکتورهای ادبی و فرهنگی و رفع موانع از راستای گسترش آن‌ها؛ 

حمایت و تقویۀ پروگرام‌های‌ فرهنگی و کلتوری مطابق نیازهای جامعۀ افغانستانی؛

تهیۀ معلومات واقع‌بینانۀ علمی و فرهنگی برای سکتور فرهنگی و نشر گزارش‌های علمی و فرهنگی؛

حمایت از فرهنگیان و سهیم ساختن تمام اقشار جامعه در بازسازی فرهنگ و هنر؛

چاپ و تکثیر تمام آثار حکیم ناصر خسرو همچنان نشر رساله‌هایی که در بارۀ اندیشه‌ها و افکار حکیم ناصر خسرو بلخی توسط محققان و نویسندگان تهیه و از سوی هیئت مدیرۀ کانون قابل چاپ دانسته می‌شود؛

طرح وایجاد مرکز پژوهشی ناصر خسروشناسی از سوی کانون؛

راه اندازی کانکورهای ادبی در اخیر هر سال و اهدای جوایز بلند به آفرینشگران شعر، داستان، پژوهش‌های علمی و سایر کارهای مهم فرهنگی و هنری؛

ایجاد مراکز فرهنگی در سایر ولایات بخصوص تأسیس کتابخانه‌های عامه در مرکز و ولایات کشور.

دورۀ اول فعالیت‌های عملی کانون:

فعالیت عملی کانون با راه اندازی کانکور ادبی آغاز یافت. در سال ۱۳۶۷ نخستین فراخوان از سوی کانون برای اشتراک علما، دانشمندان، شاعران، نویسنده گان اعلام گردید که در نتیجه، شمار کثیری از آفرینشگران عرصه‌های ادبیات، فلسفه، علوم و هنر آثار بدیع و پژوهش‌های علمی‌شان را برای این کانکورِ بزرگ کاندید نمودند . 

طی چهار سال پس از تأسیس کانون یعنی از سال ۱۳۶۷ تا سال ۱۳۷۰، همه ساله از محققان، نویسنده گان، شاعران، هنرمندان و سایر آفرینشگران عرصه‌های علم و فرهنگ دعوت بعمل آمده تا فراورده‌های فکری و تراویده‌های ذهنی شان را در بخش‌های پژوهش ادبی، پژوهش فلسفی، شعر، نقد، داستان، نقاشی، میناتوری و خوشنویسی برای اشتراک در کانکور‌های سالیانۀ حکیم ناصر خسرو بلخی ارائه دهند. و پس از ارزیابی آن آثار از سوی داوران، به آفرینشگران برتر، جوایز اول، دوم و سوم اهداء گردیده اند. چهارمین محفل اهدای جوایز به برنده گان که آخرین برنامۀ این کانکور بود در قوس سال ۱۳۷۰ با شکوه کم نظیری در شهر کابل گشایش یافت. دراین کانکورِ بزرگ، برای ۵۶ تن از شاعران، نویسندگان، پژوهشگران، خوش نویسان و نقاشان جوایز بلندِ نقدی اهداء گردید .

در تابستان سال ۱۳۷۰ خورشیدی به ابتکار کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی، به‌مناسبت نُه صد و سی اومین سال وفات حجت خراسان، حکیم ناصر خسرو بلخی، سمینار پژوهشی و تحقیقی در هوتل آریانا در کابل دایر گردید که در آن افزون بر بزرگان ادب و فرهنگ کشور، شماری از فرهنگیان کشورهای خارجی نیز حضور داشتند .

درسال۱۳۶۹ خورشیدی فصلنامه تحقیقی و پژوهشی «حجت» در ارگان نشراتی کانون به تدبیر الحاج سید منصور نادری تأسیس گردید که در کار گردانی این نشریۀ وزین، استادان و دانشمندان بزرگ عرصۀ ادبیات تحقیقی کشور هر یک: استاد واصف باختری، دکتور اسد الله حبیب، عبد الحسین توفیق، رهنورد زریاب، پوهاند دکتور جلال الدین صدیقی، معاون سر محقق حسین فرمند، پوهندوی سید نور الحق کاوش، محقق حسین نایل، عبد الله نایبی، محمد مهدی نصرت هروی و رضا مایل هروی به عنوان مؤسسان و اعضای هیأت تحریر مجله شامل بودند. هشتمین شمارۀ این مجله در حوت ۱۳۷۰ از چاپ بر آمد و با آغاز تنش‌های ذات البینی در کابل، این نشریه جبراً محکوم با تأخیر گردید .

درقوس سال ۱۳۷۰ خورشیدی کتابخانۀ مرکزی کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو در شهر کابل تأسیس گردید و در همین آوان تهداب گذاری مجمع بزرگ کانون در چهار راهی سر سبزی واقع تایمنی کابل اساس نهاده شد؛ اما فعالیت کتابخانه بنابر تهدید جنگ‌ها در شهر کابل معطل قرار داده شد ...).

با دید حق نگری یک‌ چنان اقدامی گام بسیار پر صلابتی بود که آقای محترم سید منصور نادری به عنوان یک ریسک و البته با اندیشه ی دورنمای بهره وری منفعت های چند منظوره برداشتند و آن بذری که دل به دریا زده بر مزرعه ی تجارت سیاسی و فرهنکی کرده بودند که سال هاست در هر چهار فصل سال چهار صد بار حاصلی مطابق خواست شان می رویاند و ایشان فقط نیاز به امر کردن بالای درو‌گر ها دارند. حضور بزرگان و‌ خردمندان علم و‌ فرهنگ کشور که هر کدام‌ طلایه دار موج خروشان و بحری از علم و‌ مدنیت بودند بر سنگینی وزنه ی علمی و دانش و فراست کانون افزوده بود،‌ کما این که بیش ترین استادان بزرگ‌ خرد و اندیشه از سیاسیون زبردست چپی مربوط حزب دموکراتیک خلق افغانستان بودند. برخی از آن خبره گان خبیر و آن ستون های سخن و‌ ادب درون جغرافیایی و بیرون فراجغرافیایی افغانستان را از نزدیک می شناختم ‌و افتخار دست بوسی شاگردی شان را داشتم،‌ جمع دیگری مسلم بود و است که نام آشنایان نام دار زمانه های خود شان و‌ بعد از خود شان اند و خواهند بود را به پاس فر آیند هایی فراوان علمی که ماحصلی از تراوش عقلانیت و‌ پویایی خرد و اندیشه و‌ اندوخته های شان بود از دور ها می شناختم. 

پشت پرده ی آن کانون تجارت سیاسی یی پایه گذاری شده بود که در شرع مضاربت و در حقوق تجارتی شراکت مناصفه یا مقاوله ی کار در بدل امتیاز مساوی یا امتیاز توافقی می نامندش. چنان توافقی با محترم دوستم ( مارشال ) فعلی و برخی دیگر از صاحبان صلاحیت نظامی هم حصول شد.

تولدات و آن همه مولودات نوعی از جبر زمان و ناچاری هایی بود که متولیان قبیله نگر و انحصار گرا و صاحبان بی قناعت اقتدار تک قومی و تک تباری بالای اجتماعی به شدت مدنی تر شده ی حد اقل شهر ها و‌ کلان شهر ها تحمیل می کردند و از دانستن حقیقت سطح بلند بلاغت شعور سیاسی و حقوقی و‌ حق طلبی ‌و آگاهی ها و تناسب و توازن خواهی ها طفره می رفتند و جستن دیگران از بی راهه هایی که به هدف محصور نگهداشتن شان در تاریکی خیالی برادر خرد و کلان تحت مدیریت فرد اول حزب و‌ دولت بود جلوگیری می کردند.


مقارن به آن همه روی داد ها بود که نوعی گسست های باوری نا مرئی هم ادارات دولتی را در حال تسخیر کردن بودند و من که از اولین روز های توظیف شدن در اداره ی نشرات نظامی رادیو تلویزیون دچار سرگیچه گی خود هراسی آمر محترم نشرات نظامی آن زمان شده بودم. ایشان حتا من را مدتی مجبور به نوعی تبعید اداری از اصل وظیفه ام کرده بودند ( بعد ها می خوانید )، روی داد های در حال گذر کشور را با استفاده از امکانات شخصی و ارتباطات عامه آگاه می شدم و در آن مورد خاص هم چنان. 

شنیده بودم که گروهی از رهبری ملکی و‌ نظامی و سیاسی ناراضی کشور زیر چتر آن کانون گرد هم می آمدند تا کنکاش و‌ شور هایی داشته باشند، زمستان سال ۱۳۶۸ ‌و به دعوت آقای محترم سیدجعفر نادری والی وقت ولایت بغلان ‌برای ثبت گزارش ها و برنامه ی تلویزیونی کلوپ دوست داران قوای مسلح عازم پل خمری شدیم. دلیل رفتن من به آن جا ایجابات وظیفه وی بود و رئیس محترم اداره ی ما هم در رأس گروه قرار داشتند، ایشان با یک چرخش ظاهرن بنیادی اما به دلایل تحولات خاص تشکیلاتی حدود دو سال پیش از آن زمان من را تحویل گرفته و تبعید اداری ام را مختومه اعلام کرده بودند و‌ جناب محترم دگروال سید حبیب حقیقی ( گاهی جبر روزگار آیینه را محتاج خاکستر می سازد ) استاد بزرگ وار و آمر مستقیم من از آن تصمیم بسیار شادمان شدند. سفر ما به پل خمری و بودن چند روز ما در آن جا و هم چنان ثبت گزارش ها و برنامه سبب آشنایی بهتر ما با رهبری مقام ولایت و نهاد های نظامی و سید حسام الدین اغا و دیگران شده و در ثبت با کیفیت برنامه ها زیاد کمک ما کردند.

اصل مهمی که بیش از همه شخصن مرا و شاید هم دیگر هم سفران ما را مرهون خود ساخته بود،‌ یک‌ رنگی، بی ساختی، ساده نگری اخلاقی، حفظ لهجه ی شیرین گفتاری هزاره گی ‌و ده ها مورد دیگری از تربیت والای خانه واده گی محترم نادری به نمایش گذاشته می شد و ما احساس می کردیم. من که شخصن آدم با دلهره و ‌شیفته ی آگاهی از روش های اخلاقی مخاطبین خود یا میزبانان یا مهمانان و‌ آمران و‌ مادونان و حتا خانه واده ی خود هستم همه چیز را از آن منظر هم بررسی می کردم زیرا اقتدار،‌ مکنت و شکوه ‌و جلال ناچیزی بسیاری های ما را به اوج تکبر می رساند و می خواستم بدانم آن جا قصه از چی قرار است؟ این عادت را تا حال نه توانسته ام از خودم دور کنم، با آن که خودم بدبختی های زیاد رفتاری دارم و‌ شاید درونی و پنهانی جست و جوگر فطری همه انسان ها باشد که شامل روان شناختی انسانی قبل از روان شناختی محیطی و حوزه ی بزرگ زنده گی است. ما در آن نشانه هایی از یک‌ چنان تصمیم برای یا طرح ساختار چنان کانونی را نه دیدیم و در اواخر حمل ۱۳۶۹ دانستم که ما توسطکسی بولی ناشده برای آقای سیدجعفر فروخته شده بودیم و در آن سفر هزینه یی برای تشویق کارمنداناداره ی ما از جانب مقام ولایت در نظر کرفته شده بود که به ما نه رسید، وقتی آقای حکیم ضربه سخنمی گفتند، من یادم می آمد که ناوقت آن شب برگشت پیکی دنبال رئیس گروه ما که در عین حال آمراداره ی هم بودند آمده و‌ به دعوت سیدجعفر آقا در اتاق مخصوص ایشان رفته و حدود نیم ساعتدوباره برگشتند، آشکارا از سیمای شان خوانده می شد، روایت اصلی آنی نیست که برای ما می شودمخصوصن یک موضوع بسیار خاص را از ذهن خود پرداختند و هر آگاهی با شنیدن آن می دانست کهچنان کاری حتا اگر از رگ جان انسانی به انسانی هم نزدیکی و‌ دوستی باشد، حد اقل در چنان موقعیتشب از محرمات برای دیگران است. ( آن فروختن شخص من بار دوم هم بالای شادروان فضل الحق خالقیار صدراعظم پس از حادثه ی ولسوالی پشتون زرغون هرات، صورت گرفته بود که بعد ها میخوانید...بدترین کار زنده گی رسمی و فرهنگی من نوشتن همان سناریو ‌و ساختار فیلم مستندی بود که با همکاران عزیزم خون دل خورده در دو روز و‌ و‌ دو شب ناوقت در استودیوی تولید دوم برای مدت بالاتر تر دو ساعت تهیه کردیم و در دقایق اخیر دانستم من را فریب داده اند و تا آخر عمر پیش وجدان خود خجل هستم که چی‌گونه؟ نه دانسته در دام تذویر افتاده و آن فیلم شخصی را با استفاده از امکانات ملی ساختم است که به فریب ما و آقای خالقیار و با گرفتن هزینه ی شخصی از آقای خالقیار به نامتشویق کارمندان ساخته و هرگز نشر نه شد... داستان جالبی از کثافت کاری به خاطر به دست آوردن پول توسط مقامی و با ترفندی که گویا هدایت رسمی است...

به هر ترتیب فضای سیاسی از نیمه های سال ۱۳۶۷ و‌ به خصوص پسا کودتا رنگ حقیقی حضور نه داشت، هر چند گاهی در نفس گیری های مخفی و آشکار ناشده آوازی از گریز گاه فشار پنجه ها بر گلوی تناوران تازه به هوش آمده فرار می کرد ‌و خبری از تنگی نفس ها می داد که تقلای فریاد خفته یی ویران گر را داشت که اگر به او ارزشی قایل نه شوند و یا درک اش نه کنند، محشر بنده گی در گوشه یی از رمین خدا به نام افغانستان برپا خواهد شد. نه قوه ی درکی پیدا شد و نه گذرگاه عبوری و در نتیجه با فشار درونی بود که پنجه ها تاب مقاومت نه آوردند و نفس حبس کرده شده ی جبری با طغیانی از سینه بر آمد و هم چو هیولایی صاحبان پنجه ها را با پنجه های شان خرد ساخت اما قوت انفجار آن کسی جمع کرده نه توانست و‌ تا حال همه ی ملک و‌ ملت ما را می سوزاند.‌ 

من در فصل پسا کودتا به عنوان نماینده ی مستقیم وزارت دفاع ملی به رادیوتلویزیون ملی گماشته شدم. با آن تقرر فشار های عمدی ظاهرن از شانه های من دور شدند، اما شدت توطئه سازی چند چند شده بود و من سنگر مقاومت و دفاع خود را با توسل به اصول استواری گذار از چنان مراحل ساختم و بعد از دومین بار تقابل دو به دو به رئیس محترم اداره ی اطمینان دادم تا رنجی را کنار بگذارند که در مدت زمان گذشته بابت هراس از تقرر من به جای خودشان کشیده بودند و بر تلاش های ناکامی که هرگز در کنار زدن من نتیجه نه دادند نقطه ی پایان بگذارند. ما با هم دوستان بسیار صمیمی شدیم تا جایی که هر کس فکر می کرد ما دو برادر هستیم. لباس ساختن و لباس پوشیدن های هم رنگ ما هر چند نوعی کار زنانه یی بود، نان خوردن ها و خلاصه همه امور رفتاری و گفتاری و کرداری ما تغیر کرد و من به تصمیم قاطع رسیده و تا امروز آن را رعایت کردم و قبلن هم کاری نه می کردم و فقط در دفاع بودم.


یکی از اولین ثمره های آشتی ظاهری رئیس محترم ما با من دعوت غیر قابل باور آن ها برای عضویت در کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی بود اما من از ته یی قلب آشتی بودم،‌ من توضیح دادم که کم و بیش از درون آن جا خبر دارم و‌ باید کمی فکر کنم. خودم را به نادانی زده و از پنهان کاری های سیاسی آن کانون چیزی نه گفته ‌و گفتم با بودن استادان بزرگ ادب و شعر و سیاست و علمیت منی بی سواد را توان رفتن به آن کجاست؟ صبح فردای آن روزی که اوایل بهار ۱۳۷۰ بود و ما حسب برنامه جلسات را تحت مدیریت رئیس محترم اداره می گذشتاندیم، پس از ختم جلسه و‌ پیش از آن که محترم عبدالکبیر خان منتظم دفتر رئیس ما چای بیاورند، آقای رئیس به من فرمودند که رفقا گفتند رفیق عثمان فعلن صبر کنند تا بعدن برای عضویت شان اطلاع داده شود، اما خواهش کردند که مقالات خود را به نشریه ی کانون بنویسند و‌ کمک کنند. من با خود گفتم شما سرآب های سیاست هستید، همه را احمق فکر کرده اید، دلایل انصراف شان از دعوت خود را زودتر درک کرده و‌ همان حقیقت حضور دانش مندان بزرگ کشور ‌‌اساتید فرهیخته ی سیاست و ادب در کانون را بهانه آورده مقاله نویسی را رد کردم، چی کسی را یارای نوشتن و سخن گفتن در محضر آن همه یل های سراپا فهم و دانش و بصیرت و بصارت بود یا است؟ حاشا‌ که منی نادان با چنان گستاخی در مقابل آنان گنه کار عبور از خط شاگردی شوم در حالی که می دانستم « ...ان جهنم کانت مرصادا... »

ما کار های خود را عادی ادامه داده و نشرات از جریان سفر رفیق منگل را پی هم‌ نشر کردیم مطابق هدایت رفیق منگل فیصدی زیادتری به فرقه ی ۵۳ تحت رهبری آقای دوستم دادیم و‌ آن روال ادامه داشت.

این که رفیق منگل پس از سفر چی و چی گونه به شادروان دکتر نجیب و یا هم شادروان وطنجار وزیر بسیار باشرف و پاک وزارت دفاع گزارش داده بودند نه می دانم. اما اثر گذاری های تداخلاتی در کار خود را از سوی برخی ها جدی حس می کردیم و به آن نتیجه رسیدیم که کاسه زیر خود نیم کاسه یی را پنهان کرده است و‌ بعد ها ثابت شد. 

من اهل تصمیم گیری سیاسی نیستم اما در دادرسی تاریخ فراموشم نه می کنم که رفیق منگل و یا هر مقام دیگر حزبی و‌ دولتی نماد هایی از حق نگری و حق پروری هستند و الگو هایی از اخلاق و‌ پاکی و‌ صداقت.....

ادامه دارد...