-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۱۴, یکشنبه

توهم بی پایان کارمل هراسی


نوشته ی محمد عثمان نجیب

به هیچ کسی تهمتی نه می بندم و هیچ حقیقتی را ‌که می دانم کتمان نه می کنم. 



هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد.

در روش نگارش و کاربرد واژه ها همان هایی را می خوانید که من اصل و ریشه ی آن ها را می شناسم و ما حق نه داریم چیزی را از ریشه عوض کنیم.

برای رعایت امانت داری در انتقال  روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی که در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته  ها بهشت برین.‌ و هم چنان زنده ها محترم و رفته ها شادروان  یاد خواهند شد..

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که نقل کردن آن ها به قول آقای نقاد از یک پادو نه اما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. حتا اقرار و انکار و‌ تایید یا رد آن ها.


نیم نگاهی به عسکری من

ختم وظیفه ی محاربه وی (اصطلاح مروج عسکری) ما در پنجشیر هرگز به معنای راحتی ما نه بود.

کاپیسا حد اقل برای من تجربه ی جدید و بسیار دل انگیز اما پر مشقت جسمی حساب می شد.

وقتی از اتراق کوتاه مدت شب در جانب شرق پل گل بهار بر خیزاندند مان، ماهیت و حتا شکل وظیفه ی ما تغیر کرده بود.

به جای سیخ های شوپ و وسایل ماین روبی و‌ کشف ماین برای ما هاوان ها و گلوله های آن را دادند.

من در گروپ اول هاوان بودم که وظیفه ی انتقال مسند ( ساخته شده از فلز به سنگینی تا ۲۱ کیلو گرام وزن ) را عهده دار ساختندم و اکبر خان سرباز میل هاوان ( سنگینی تا ۲۰ کیلو گرام) حمیدالله خان سه پایه و هر یک از سرباز و افسر و خرد ضابط شامل وظایف چهار چهار عدد ماین هاوان را حمل می کردند. مسند در تخته ی پشت حامل، میل بالای شانه ی حامل، سه پایه متناسب به توانایی حامل حمل می و چهار فیر مرمی یا ماین هاوان بر شانه های راست و چپ حامل طوری جا به جا می شدند که در دو سر یک ریسمان یک یک دانه مستحکم جا به جا شده از پیش روی شانه های راست و چپ به تخته ی پشت حامل حمل می شدند. افراد داوطلب و تنومند تا شش گلوله را هم حمل می کردند. البته آن وزن ها جدا از کوله بار ( چانته ی عسکری ) ضرورت های یک نظامی بوده یک میل اسلحه ی کلاشینکف با حد اقل دو شارژور اضافه، آب و غیره بود.

انتقال آن همه وزن به آدم های ضعیف جسمی مانند من آن هم پیاده و صعود به ارتفاعات کوه ستان ها و‌ کوه های بلند کشور کار آسانی نه بود و کسی هم فکر آن را نه داشت که پروا کند. حرکت پیاده آغاز شد و یک وقتی متوجه شدیم که گروه کلانی از قطعات ارتش شوروی هم راه ما اند. هی میدان و طی میدان رفتیم. جاده ها تا آشنا، محیط نابلد، باور اوپراتیفی صفر، احتمال خطر در صورت بروز حادثه یی صد در صد، محاسبه ی کمک یابی اضطراری تا بیست و سی در صد، اکمالات بعدی فقط در حد انتظار، عقب نشینی های احتمالی جنجال برانگیز ترین عمل مخصوصن برای درازا کشیدن روز ها و ایام عملیات های تصفیه وی و جنگی همه و همه چالش های فرا راه هر شامل جنگ از سرباز تا جنرال بود. پس از حرکت به طرف ارتفاعات دانستیم که هدف از روی جاده تا داخل قریه جات و ارتفاعات و بلندی های  سنجن و بولغین و همه ی کاپیسا اند تا تصفیه شوند. ( در عملیات های تصفیه وی فقط تلاشی و گشت خانه به و قریه به قریه مطرح است بدون اجرای مانور انداخت ها و بمباران هوایی یا توپ چی )، پیشا ورود پیاده نظام. 

در تمام مسیر راه و رفتن سوی ارتفاعات از گذرگاه های قره یه جات بدون کوچک ترین مقاومت و یا هم ممانعتی گذشتیم. فرماندهان محترم ما نظر به محاکمه ی وضعیت ( اصطلاح عسکری ) منطقه و‌ ساحه تصمیم اتراق اختیاری برای رفع مانده گی یا خوردن هر چیزی که منسوب نظامی با خود داشت می گرفتند. حالاتی که ایستادن از حرکت را سبب می شدند تقریبن اتراق های اجباری صورت می گرفت. ما در کاپیسا و حول و حوش آن هر قدر گشت زنی کردیم به مشکلی مواجه نه شدیم. روز به ختم شدن بود و همه ی ما خسته ی پیاده روی. 

دگرمن محترم محمد ناصر خان جوان بلند قامت و رشید و از صاحب منصب های آگاه ارتش و فرمانده قطعه کشف لشکر هشت مسئولیت فرماندهی عمومی را داشتند هدایت استراحت چند دقیقه را دادند.

آن طرف تر سربازان و افسران ارتش سرخ شوروی هم اتراق داشتند. 

با دیدن بی فرهنگی سربازان روس بار ها به خود مان و مسلمانی مان و حیای مان شکر کردیم.

جوانان بین سنین ۱۸ تا سی سال شامل ارتش سرخ و تعداد بیش تر شان اعضای کمسمول حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق بودند.

امکانات آنان چندین مرتبه بلند تر از ما بود. منسوبان لشکر هشت و دیگر بخش های ارتش و پلیس افغانستان به نوبت و تا حد زیادی دور از چشم و گوش دیگران برای رفع ضرورت می رفتند. اما سربازان روس بدون کوچک ترین اعتنایی چند نفر پهلو یا مقابل هم نشسته هم قصه می کردند و هم روزنامه های کلان به دست می خواندند و هم رفع حاجت می کردند به طوری که هیچ نشانی از شرم و حیا در رخسار شان نمایان نه می بود. در آخر هم با همان کاغذ های روزنامه ها خود شان را پاک می کردند. در چند عملیات مشترک ما

با چنان بی نزاکتی آن ها رو به رو شده و حتا حالت تهوع برای مان رخ می داد. 

ما در اولین روز وظیفه و اولین دور وظیفه ی من بیرون از پنجشیر و با تغیر ماهیت آن قرار داشتیم که به دیگران کهنه و بی تفاوت اما برای من جنجالی بود.

چند دقیقه گذشت و روس ها حرکت کردند و برای ما هم احضارات حرکت داده شد. نه می دانم چی گونه؟ شده بود که مسند هاوان در تخته ی پشت من و من در خواب رفته بودم. هیچ کسی هم پرسان من را نه کرده یا ضرورتی نیافتاده تا سراغ من را بگیرند هیچ نه می دانم.

وقتی بیدار شدم که در همان محل اتراق غیر از خدا و من کسی نیست. واقعن ترسیدم. اما مجبور بودم برای جبران زمان از دست رفته و پیدا کردن دیگران و‌ هم چنان برای جلوگیری افتادن احتمالی به دست مخالفان راه خود را پیدا کرده و به قطعه ی خود مان وصل می شدم.

به محاسبه و دلایل عقلی حرکت کردم و سنگینی وزن شانه هایم هم یک معضلی بود. هراسان و‌ پریشان دیگران را جست و جو می کردم که به ناگاه پای راست من لغزید و افتادم، به طوری وزن در پشت من و به حساب گپ های وطنی خودم سر به زمین و با یک پای راست من که بین حفره گیر کرده بود فاصله ی چندانی بین سقوط در عمق دره نه داشتم. از بین سلاح و مسند هاوان و کوله پشتی یا همان چانته باید یکی را رها می کردم تا از سنگینی وزن من کاسته شود که امکان سقوط را کاهش بدهد. کوله پشتی را دور انداخته و بسیار به مشکل و با دعا ها و تقلای زیاد خدا لطف کرد و دوباره با سلاح و مسند بر بالای جاده جهیده و شکر خدا را به جا آوردم. در عین حال بسیار تعجب کردم از بی تفاوتی رهبری و رفقای قطعه ی ما که چی گونه؟ متوجه نه شده اند و یا هم نه خواسته اند از یک همراه غایب شان پرسانی کنند که مهم ترین بخشی از یک وسیله‌ی جنگی یعنی مسند هاوان هم پیش او است. هر فشاری که بالای من می آمد آقای جنرال محفوظ پیش چشمان من می ایستاد و با او در جدل غیابی بودم. تمام آن حالت حدود یک و نیم ساعت بیش تر را گرفت. یعنی من با حد اقل نظام رفتار پیاده ی که در ساعت تا چهار کیلو متر باشد، شش کیلومتر از دیگران دور و در انزوا بودم و اگر آنان جایی توقف نه می کردند با آن که روز رو به غروب خورشید می رفت، وصل شدن با ایشان مقدور نه بود. به هر حال با توکل به خدا، خسته و مانده و تنها در آن جاده ی وهم انگیز حرکت کردم و حدود نزدیک به یک ساعت بود که با پایین شدن از بلندی جاده چشم ام به جمعیت هم کاران ما خورد.

معمول آن است زمانی که پیاده نظام عسکری حرکت می کند قرارگاه عقبی با وسایل جنگی سنگین حمایتی پیش تر از آن ها در نقطه ی آخر پلان جا به جا می شوند. سر انجام رسیدم که چند تا از همکاران استحکام طرف من آمدند. پرسیدم که خبری از من نه گرفتید، همه گفتند ما فکر کردیم که وقت اسیر شدی یا پایان افتیدی اگر تا نیم ساعت دگه نه می آمدی هلی کوپتر ها را به جست و می خواستند یا از روس ها کمک می گرفتند.

محراب الدین خان به جای دل جویی از من مرا تنبه کردند. حق شان هم بود، چی گونه؟ یک سرباز حتا به حیات خود فکر نه کرده و در قلب دشمن پنهان خوابش می برد، دشمنی که معلوم نیست چی وقت و در کجای مسیر ما سبز می شود؟ آن عمل من خلاف قوانین احضارات محاربه وی بود که مجازات سنگینی دارد. یک غفلت کوچک جریان محاربه و جنگ می تواند یک فاجعه ی غیر قابل جبران به جا بگذارد.

دانستم که شب را آن جا هستیم و من اقبال بلند داشتم، جریان رها کردن چانته را گزارش دادم که جدی گرفته نه شد و از ریزرف های موجود در کاروان یکی دیگری برایم دادند.

تمام دوران نزدیک به دو هفته ی در کاپیسا فقط شب ها بالا شدن در ارتفاعات و روز ها گروه گروه به تصفیه ی قرارگاه های احتمالی در روستا ها بود و کدام حادثه ی قابل توجهی رخ نه داد.

در شب دوم بالا شدن ما به ارتفاعات کوه ستان ها سنجن و بولغین روس ها هم با ما همراه بودند. با توجه به موجودیت امکانات کوه نوردی، آنان در شب پیش تر از ما حرکت داشتند و ما هم به پیروی آن ها خود را عیار می کردیم. در گروه ما من اولین نفر یا سر قطار بودم که دنبال آخرین منسوب ارتش روس در آن زمان قرار داشته و با هم اما به نوبت و یک یک نفر در ارتفاعات کوه ها بلند می شدیم. در جریان بالا روی ها شدت خشم و ستم درجه دار ها و قدم دار های روس بر زیر دستان شان را گواه بودیم.‌ دو‌تن از نو جوانان ارتش روس که توانایی های جسمی شان ضعیف و احتمالن اهل ازبیکستان یا ترکمنستان آن زمان بودند در جریان بالا رویی ها نا توانی داشتند، اما برای حد اقل سه دقیقه هم نه تنها برای شان مجال تعلل نه می دادند که تنبه بدنی شان هم می کردند. یکی از آن ها بسیار. نا توان و در قطار سربازان هم جوار ما حرکت داشت و هی می افتید و گریه می کرد اما مجالی برای او نه می دادند. من و دوستان هم راه ما شاهدان  آن ماجرا بودیم ( شنیده بودیم که ارتش سرخ در چنان حالات فرد از پا افتاده را با شلیک‌ گلوله به قتل رسانده و خود را نجات می دادند، ولی کشتن را به چشم نه دیدیم )،‌ به حال خود مان شکر می کردیم که حد اقل زیر فشار کتک خوردن آمران خود نه بودیم. من با کمی روسی گفتن نیمه درست و نیمه غلط منصب دار و‌ نفر آخری روس در آن جا را مخاطب قرار می دادم و او هم بی علاقه به گپ زدن نه بود.‌ ملاقات ما در ان روز ‌و آن شب جسته و گریخته ادامه داشت. شنیده بودیم که روس ها برای محافظت از یک گلوله باید جان خود را فدا کنند و گلوله را از دست نه دهند، اما آن گپ ها حقیقت نه داشتند زیرا هم در پنجشیر ‌و هم در کاپیسا که با روس ها سر و کار داشتیم عدم صحت آن سخنان ببه وضوح معلوم بود. تصمیم گرفتم تا امتحان کنم و از صاحب منصب روس خواستم تا یک شارژور مرمی دار سلاح کمری میکاروف را برای من تحفه یا هدیه بدهد. وقتی مطرح کردم و در حالی که نا وقت شب و ما در حال صعود به کوه بودیم بدون هیچ تأخیری شارژور اضافی میکاروف خود را به من‌داد و با آن از او ‌تشکر کردم اما آشکار شد که آن قدر ها هم بند و باز نیستند. به دلیل انبار کردن سلاح های سنگین در قرارگاه صحرایی محله وزن زیادی نه داشتیم و فقط سلاح های کلاشینکف ما با شارژور های اضافی را حمل می کردیم، ساعات دو شب به آخرین ارتفاع کوه سنجن رسیدیم که هدایت جا به جا شدن چند روز  به مسئولان محترم ما رسید و در چنان حالات عقبه های قرارگاهی نان و مواد غذایی یا مهمات مورد نیاز و یا ادویه و‌ هر آن چیزی که لازم بود به نیرو های پیش قراول می رساندند. فکر می کنم به دلیل نه بود تصمیم اول ماندن ما در ارتفاعات بود که هدایت حمل نان خشک یا کنسرو ( غذای از قبل آماده شده که معمولن لوبیا یا کچالو و گاهی هم برنج می بود یا گوشت ماهی. ) برای ما داده نه شد و تنها آب آشامیدنی را در ظرف مخصوص قابل انتقال و کوچک فلزی به نام ( پتک آب ) با خود داشتیم. خسته گی  مفرط راه و احساس گرسنه گی یی که پس از صرف چای صبح و در نیمه شب بر ماغلبه می کرد، همه را پشیمان کرده بود که چرا؟ مانند گذشته نان خشک در چانته های ما نه داریم. من که چانته ام جدید بود چیزی نه داشتم اما به دلیل داشتن نفس تنگی شدید دو پتک آب گرفته بودم و نان خشک یا کنسرو نه داشتم. فیض محمد ( بعد ها در پنجشیر با چهار تن دیگر از همکاران در انفجار ماینی که کشف کرده بودند شهید شد. ) گفت که ( کمی نان سیلو داره اما بسیار قاق اس...) خوش شدیم و او نان سیلو را بیرون کرد که خدا را شکر زیاد تر از نیمه اما چنان قاقی بود که به راحتی خورده نه می شد‌ فیصله کردیم که هر کسی کم کم بگیره و همراه آب پتک خود بخوره و نان را توسط سنگ و با ضربات  شدید خرد خرد کرده و تقسیم کردیم. پس از آن هم هر یک ما سهم خود را با سنگ جو کوب کرده و توسط پتک در روی آن آب ریخته و پس از نرم شدن  صرف کردیم که بسیار مزه دار بود. برای فردا صبح تنها من پتک اضافی آب داشتم.  از طریق مخابره به فرماندهان ما اطلاع  دادند که گروه اکمالاتی حرکت و همه چیز را انتقال می دهند شب را که چیزی از آن باقی نه مانده بود با پهره داری های نوبتی گذشتاندیم. من و آقای محترم اکبرشاه خان فرمانده  گروه ما صبح روز دوم بدون سنجش و نه داشتن آگاهی از چی گونه گی وضعیت قریه جات به جانب غرب کوه پایین شدیم تا آب خوردن بگیریم و پتک های تعداد زیادی از همراهان خود را هم گرفتیم. غلطی در تصمیم پایان روی ما به جانب غرب کوه آن بود که قرارگاه صحرایی لشکر هشت در دامنه های جانب شرق کوه بر پا شده و آن سویی دامنه اصلن در برنامه ی تصفیه وی شامل نه بود. عمر  ها باقی بودند و اکبر اندیوال خاص من هم گفت که به دلیل زیاد بودن  تعداد  پتک های آب با ما می رود و هر سه ما پایان شدیم. عمر ها باقی بودند و کسی به ما آسیبی نه رساند، بی خردی دیگرِ ما آن بود که سلاح های خود را هم با خود نه داشتیم. سر انجام دوباره راه ارتفاع را در پیش گرفتیم . به قول عام ( ده جان جور خود شاخک شاندیم ). محاسبه ی اکبر سرباز دقیق بود وزن آب های پتک ها زیاد شدند و انتقال آن ها توسط دو نفر مشکل بود. من در میان دو تا اکبر  حرکت کردیم و نیمه های زیادی از روز گذشت و به ارتفاع رسیدیم. قبل از ما گروه اکمالاتی قرارگاه اعاشه و آب بالا کرده بودند.

کوه های بولغین و خم زرگر و‌ مناطق شیر خان خیل و ریگ روان و مناطق هموار و نا هموار همه جا ها و‌ مکان هایی بودند که گام به گام پیاده عبور کرده تا به خود آمدیم از شهر چاریکار سر بر آوردیم و وقتی محاسبه ی زمانی کردیم نزدیک بیست روز ما در کاپیسا و حومه های آن گذشته بود. حرکت از نساجی گلبهار الی شهر چاریکار توسط وسایط حمل و نقل صورت گرفت که شامل تانک ها و ماشین های محاربه وی و توپ خانه ها و همه خیمه و خرگاه جنگی و تن های خسته و خسته یی هر یک از منسوبان ارتش و پلیس بود و‌روس ها که خود شان تشریف!؟ آورده بودند تا افغانستان را ببینند. روی قطار که ما استحکام چی ها در سر کاروان بودیم به طرف کابل دور خورد البته برنامه رفتار کاروان های نظامی محرم بود و فرماندهان رده ی اول رهبری از طریق ارتباط مخابره وی یا شفری تعین مسیر کاروان را می کردند.

همه ی ما به خصوص من که چند ماه در سفر بودم خوش آیندی داشت اما کوتاه. از مقابل کمیته ی حزبی ولایتی پروان چند صد متر دور نه ده بودیم که هدایت توقف داده شد و دانستیم که خوشی نا حق داشتیم. پس از مدتی توقف گفتند همه پیاده شوندکه عملیات تصفیه وی است. آماده ی حرکت پیاده شدیم. عملیات تصفیه وی از نزدیک های خواچه سیاران ‌آغاز و به روش مارپیچ ادامه یافت چیکل و رباط تا سه راهی بگرام شامل آن بود. آن گاه هم محترم ناصر خان فرماندهی و سرپرستی لشکر هشت را عهده دار بودند. همه ی مناطق خالی از سکنه ولی آثار زیادی از جنگ داشت، هیچ گونه مقاومتی و‌ هیچ نوع مزاحمتی برای ما نه بود و هیچ خطری را حس نه می کردیم. 

داخل یکی از حویلی ها شدیم که رنگ و بو یا نشانه یی از سکنه در آن دیده نه می شد و بیش تر به مکان جنگی‌ و متروکه  می ماند. در وسط یکی از  تنور خانه گونه های آن خاک های تازه انبار شده و هم سطح کف اتاقک دیده می شد. ما بر اساس حکم وظیفه به تجسس آن خاک ها شروع کردیم. آله ی تشخیص ماین های فلزی علامه ‌و آوازی مخابره نه کرد. سیخ شوپ را امتحان کردیم که به راحتی داخل خاک فرو رفت و فهمیدیم که آن خاک ها بالای کدام حفره یی انبار شده اند. با استفاده از بیل چه و کلند کوتاه مسلکی به کندن ان منطقه آغاز کردیم و تثبیت گردید که ضرورت کلند نیست. تخلیه ی خاک را شروع کرده و تا عمق حفره رسیده و از بالا در شگفتی دیدیم که راه هایی به طرف راست و چپ پایان حفره وجود دارند. حفره یی را که تخلیه کردیم بلندای یک آدم دارای قد متوسط و پهنای کلان را داشت هدایت دادند تا من داخل حفره شوم، قبل از آن با استفاده از روش های مسلکی اطمینان حاصل کردیم که سطح حفره ماین و مواد انفجاری نه دارد. توکل به خدا کرده پایان شدم و با چراغ دستی هر دو سوی حفره را دیده و به نقطه هایی رسیدم که مسدود بودند و راهی برای پیش رفت نه داشتند و نتیجه گیری شد که آن جا ها یک پناه گاه اند کما این خود حویلی قرارگاه جنگی مخالفان بود. 

من بیرون شدم و حفره را دو باره پر کاری کردیم دلیل هم آن که فکر می کردیم شاید در آخر هر دو راه رو داخل حفره راه هایی باشند که ما نه‌ دانستیم. 

بیرون و در جست و ‌جوی داخل حویلی شدیم که غیر از چند حق السوق هاوان و پوچک های مر‌می‌ ها چیزی دیگری نه داشت. گروهی که منزل دوم ‌و بام ها را بررسی کردند، از موجودیت برخی علایم سنگر مانند اطلاع دادند. به طرف دیوار جنوبی حویلی انباری از دندانه های بریده شده ی خشک تاک های انگور و شاخه های رخت ها وجود داشتند. یک کاکای تقریبن سن کلان سرباز وابسته به قطعه ی کشف آن ساحه را می پالید و متوجه شدم چیزی را یافتتند، وارخطا طرف من دید و آن شی را با دست راست خود زیر جمپر شان گذاشتند و من فهمیدم که‌ پول نقد بود. کاکای هم مسلک ما هم خسته شده و عرق کرده بودند و هم در چشم با چشم شدن با من ترسیدند، من گفتم ( فامیدم پیسه یافتی، چون‌در وظیفه هستیم مربوط دولت می شه ببر به قومندان صاحب تسلیم کو. ) ایشان رفتند و در منزل دوم همان تعمیر که محترمان ناصر خان و محراب الدین خان فرماندهان ما یک جا بودند پول را تسلیم کردند. راستش من از کار خود نادم هستم شاید همان سرباز کهن سال می توانست با همان پول کمکی به خانه واده اش بکند. بحث شرعی آن هم یافتن از قرارگاه جنگی بود ‌و اشکالی نه داشت گمان هم نه می کنم که محترم فرمانده ناصر خان آن را تحویل خزانه ی دولت کرده باشد، چون من مدتی  در قرارگاه بودم ‌و راپور خیریت دادن شان را می شنیدم، هیچ گاه از یافتن پول چیزی نه گفتند در حالی از  یافتن حفره، حق السوق هاوان و پوچک های مرمی گزارش دادند.

انجام وظایف محاربه وی به من همیشه حدس و گمان را می آورد، چون در امنیت ملی یا شنیده بودم‌ و یا تقریبن آگاهی داشتم که برخی فرماندهان قرارداد هایی با دولت و به خصوص با خدمات و اطلاعات دولتی و ریاست های مربوط آن در مرکز و ولایات داشتند. 

از پل گل بهار تا تمام کاپیسا و امتداد راه عبور پیاده نظام و‌ سواره در همه مسیر راه تا سه راهی بگرام و‌ در نوردیدن کوه پایه ها و پهن دشت ها طی مدت نزدیک به یک ماه حتا یک فیر تصادفی هم بالای ما صورت نه گرفت، گویی ما در شهر های ارواح ها پرسه می زدیم و اثری از آدمی زاد نه بود و معلوم می شد آن جا ها با آگاهی قبلی خالی از سکنه شده بودند. اما کار نکویی برای جلوگیری از تلفات انسانی و‌ ویرانی های احتمالی محلات مسکونی بود. 

متباقی این روایات را در بخش های بعدی می خوانید.


     ادامه ی بحث کارمل هراسی و دوستم هراسی                         

محترم‌ دوستم پس از احوال پرسی قصه یی جالبی به من کردند که حسادت بانوان خانه را نشان می دهد و لو اگر شوهران شان امور مالی و اداری و‌ نظامی تمام جهان را داشته باشند. یکی از روش های مواظبت دوستم از زیر دستان شان آن بود که هر از گاهی تحایفی به تعداد همسران فرماندهان درجه دار شان آماده کرده ‌و  پس‌ از یک‌ دعوت توسط همسر شان به آن می سپردند. 

در چنان حالات یا خریداری را از کابل کرده و یا هم هر گونه که لازم می دیدند. اما مشوره یی از  کسی نه می گرفتند. فقط پس از  خریداری به من می گفتند که این بار این تحایف را خریده اند. 

اواخر فصل سوم سال ۱۳۷۰ بود ‌و قرار شد شام یک روز به منزل شان بروم که آشپز شان کله پاچه ی بسیار مزه دار و ازبیکی پلو می پزیدند. رفتم که به گمان غالب  رفیق فدامحمد دهنشین                              در اتاق پذیرایی طبقه ی اول نشسته اند.             

من به دلیل نا آشنایی با رفیق جلیل پرشور و رفیق دهنشین همیشه یکی را به جای دیگری عوضی می گیرم که آرزو‌ دارم این بار اشتباه نه کرده باشم.  بعد از سلام علیکی آقای دوستم از ایشان اجازه گرفتند که برای چند دقیقه در طبقه ی دوم کار دارند، هر دو بالا رفتیم و محترم دوستم تحایف خرید کرده ی شان را به من نشان دادند که بیش تر از بیست ست کامل زیورات طلایی بسیار عالی بودند. قرار  بود فردای آن شب به شبرغان بروند و هدایا را توسط همسر شان به همسران فرماندهان تحت امر خود توزیع کنند. من خندیدم که ( ... دل مره او کده میری مام قومندان زیر دستت نیستم و زنام نه دارم که برش تحفه می خریدی...)، پس از شوخی گفتم چیز های بسیار خوب هستند.‌‌ دو باره پایین شدیم‌ و‌ محترم دوستم با رفیق دهنشین نشستند. من به دلیل کار های نشراتی به دفتر رفته و گفتم تا نان تیار شود بر می گردم. همکاران محترم رادیو‌ تلویزیون ملی می دانند که وقتی در استدیویی داخل شدی تا پس بر آمدن همه وقت را از دست داده یی. من هم مصروف شده و فقط تلفنی به محترم دوستم عذر پیش آوردم که خوردن پاچه در نصیب ما نه بود و رفته نه توانستم. از جریان های بعدی ملاقات آن دو بزرگ وار آگاه نیستم. 

بر می گردیم به سفری که در سال 1371 داشته و طی آن با محترم دوستم دیدار کردیم.

هنوز  قصر های شان تحت ساختمان بودند ‌و خود شان در بلاک های فامیلی شبرغان زنده کی می کردند. 

قصه را ادامه دادند که قرار است به یک آپارتمان دیگری نقل مکان کنند، همسر شان از حسادت همه قالین ها و قالین چه ها و فرش و‌ ظرف را جمع کرده با خود برده که کسی دیگری آن ها را نه گیرد. من و ‌و خود آقای دوستم دانستیم که دیگران کی هستند. خندیدم‌ و‌ زن داری ها ای کارا ره داره... این در حالی بود که آقای دوستم روزانه صدها تخته قالین و قالین چه یا تحایف گران قیمت دیگری به مردم توزیع می کردند. شادروان ها عمر آغه رفیق انور فرزام هم آن جا بودند.

نان چاشت را خوردیم و‌ مصاحبه را ثبت می کردیم، در جریان صحبت ها به گونه ی غیر مستقیم توضیح دادند که سفری با رفیق کارمل نه داشته و اما می دانند که ایشان هم صحت داشته و سفری نه کرده اند که طیاره ی شان سقوط کند کمی هم در مورد وضعیت عمومی نظامی سیاسی صحبت کردیم. بعد از ختم برنامه به فکر رفتن شدیم اما ناوقت بود. زیرا ما باید اول با هلی کوپتر به میدان هوایی بلخ و بعد هم با AN12 به‌ کابل بر می گشتیم. ناگزیر شب را در شبرغان گذشتاندیم و عمر آغه ی مرحوم همراه ما بودند. فردای آن روز حرکت کرده ‌و هی میدان ‌طی میدان کابل رسیدیم. امان موتر را آماده کرد و راهی دفتر شدیم. پس از رسیدن به دفتر، تلفنی خدمت شاد روان دکتر عبدالرحمان اطمینان دادم و هدایت دادند که مصاحبه را زودتر نشر کنیم و به تکرار پرسیدند که از جناب کارمل هم یاد کده گفتم بلی. 

مصاحبه را آماده ی نشر کردیم که طی آن محترم دوستم از صحت خود و رفیق کارمل با ذکر تاریخ و ساعت مصاحبه یاد کرده بودند. مصاحبه در دو سرویس خبری و مستقل یعنی سه بار هم در رادیو و تلویزیون به نشر رسید. اما من تا امروز نه دانستم که هدف هر سه شادروان ( استاد ربانی، فرمانده مسعود و دکتر عبدالرحمان )، از نشر آن چی بود؟

      دوستم هراسی رفیق مانوکی منگل و بربادی نظام 

جنگ‌ جلال آباد با قهرمانی نیرو های فداکار قوای مسلح و حزب پایان یافت، و دفع تجاوز علنی پاکستان سرخی و سر خط اخبار جهان حتا از سرویس های معاندی مثل بی بی سی و‌ صدای آمریکا شده و حکمت یار خجل ‌‌سر افکنده به پاکستان برگشت.

رفیق مانوکی منگل استان دار آن زمان استان همیشه بهار ننگرهار پسا پیروزی خود را قهرمان درجه اول معرکه می دانستند به کابل فراخوانده شدند.

پرچم افغانستان در نقطه ی مرزی تورخم توسط محترم ذبیح الله زیارمل و برخی دیگر رهبران بر افراشته شد. اما کاملن غیر عادلانه بود، زیرا من شخصن و تعداد زیادی از نیروهای قهرمان آن زمان قوای مسلح شاهد بودیم و رهبری قوای مسلح و شخص رئیس جمهور به خوبی آگاهی داشتند که مستحق بر افراشتن بیرق یا پرچم کسی نه بود جزء:

( محترم جنرال آصف دلاور در خود ننگرهار و شاد روان عبدالغفور معاون رئیس ستاد ارتش جنرال کهن سال اما نستوهی که به خون دل از تنگی ابریشم گذشت و تا تورخم رسید من با نما بردار ما در رکاب شان بودیم.)

 پس از کودتای شهنواز تنی در سال 1367 تقرری های جدیدی در سطح عموم دولت صورت گرفت. شادروان محمداسلم وطنجار در مقام رهبری و محترم مانوکی منگل سکان دار مقتدر ریاست عمومی امور سیاسی اردو به عوض محترم ذبیح الله زیارمل شدند. رفیق دگروال محمد اصیل جوان رشیدی که ماشاءالله خدا همه صفات نیک را به شمول اندام و‌ جثه نصیب شان کرده بود سریاور جناب منگل بودند. آشنایی و روابط ما هم مبنای وظیفه وی داشت و ما تحت رهبری مستقیم رهبری محترم وزارت دفاع اعم از وزیر، رئیس عمومی امورسیاسی با معاونین محترم شان، معاونان محترم وزارت دفاع و رئیس محترم ستاد ارتش و معاون محترم شان قرار داشتیم و ممنون همه ی شان هستیم. 

من‌بار ها تأکید کرده و‌ باز هم اذعان می دارم که روش و‌ کرکتر اخلاقی رهبری وزارت دفاع هزار ها مراتبه انسانی تر از رهبری امنیت ملی با زیر دستان شان بود. غرور و تکبر را فقط دو فیصد رهبری امنیت ملی در ادارات شان نه داشتند، متباقی همه کم تر از قیصر روم و تزار روس و فرعون های مصر نه بودند کما این که فراعنه گاهی با زیر دستان شان نرم خو تر می بودند.


اواخر تابستان سال ۱۳۷۰ بود‌ که رفیق اصیل در تلفن به من گفتند، رئیس صاحب عمومی هدایت داده اند تا خدمت شان بروم. به وزارت دفاع رفتم و رفیق منگل هدایت دادند که آماده‌ی سفر با مواد زیاد باشم و مقصد سفر ولایات جوزجان و فاریاب را گفتند و هدف شان هم استقبال از گروهی که قرار بود در ولسوالی پشتون کوت ولایت فاریاب به مصالحه ی ملی بپیوندند و نتیجه ی کار های اوپراتیفی محترم دوستم با آن ها بود. 

ما آماده شدیم ‌و محترم عبالکریم عبدالله زاده با محترم... نمابردار و یکی دیگر از همکاران ما که متأسفانه اسمای شان از ذهن من فرار کرده با من همراه بودند. 

ما در اداره ی نشرات نظامی گاهی تابع قوانینی وضعی ذهنی رهبری بودیم که نه در عقل می گنجید و نه بر اصولی استوار بود فقط به پاس رابطه ی رئیس اداره با آقای محترم مزدک و آقای یار محمد بردار محترم شان بر همه تحمیل می شد که زمانی مطابق آن نیرنگ باالمثل کار می بردیم و گاهی هم ما را عصیان گر می ساخت. گزارش آماده گی سفر  را محضر رئیس اداره ی ما محترم اشکریز تقدیم کردم و منظور کردند.‌ وزارت دفاع ملی تنها مرجعی بود که به اساس تقاضای ما ریاست نشرات نظامی را تحویل گرفته بود. وزارت امنیت که فکر می کرد با نصب مهره ی شان به رهبری ریاست همه را در کف دست دارند که اشتباه سنجیده بودند و بعد ها می خوانید، وزارت داخله که اصلن فکری هم به موجودیت  اداره ی ما نه داشت.

پس از موافقت رئیس محترم اداره، من با آقای دوستم تلفنی صحبت کرده و پلان را پرسیدم و با توضیحات ایشان در تعداد انتقال کست های ثبت افزودیم. 

دو روز بعد همه در میدان هوایی نظامی رفتیم و آماده گی ها گرفته شدند ‌و با طیاره ی مخصوص (سالن) هیئت محترم رهبری به ظرف مزار و از آن جا با هلی کوپتر های از قبل آماده روانه ی شبرغان شدیم. محترم دوستم یک روز قبل از سفر هیئت در شبرغان رفته بودند. 

آن زمان دولت بر همه اصول استوار و امکانات فراوان نیروی هوایی مجهز و قابل افتخار وجود داشت.

از تجملات ظاهری نه خبری بود ‌و نه اجازه یی. 

هنگام نشست به میدان هوایی شبرغان تعداد زیادی مردم به استقبال رفیق منگل صف آراسته بودند ‌و‌ موتر های ولگاه و‌ جیپ به نظم عسکری پارک شده بودند تا همراهان رئیس هیئت را انتقال دهند. در جمع آن و در رأس همه یک موتر مد روز و ‌جدید جذاب. PAJARO توقف داشت که توجه همه را جلب کرد. آن موتر مربوط شخص محترم دوستم بود که در خدمت محترم رفیق منگل قرار گرفت. 

گروه ما نه بر اساس صلاحیت بل که به اساس وظیفه و‌ مسئولیت همیشه در موتر های مستقل و پسا نفر اول در هر سطحی که می بود قرار داشت و گاهی هم از آن ها سبقت می کرد. 

محترم دوستم از روش کاری ما آگاهی دیرینه داشتند و یک عراده جیپ شخص خود شان را هم در اختیار گروه رادیو تلویزیون قرار داده و خود شان با رفیق منگل در یک موتر طرف محل اقامتی رفتند که از قبل آماده کرده بودند.‌ 

روان شناختی های فطری هر انسان با دیدن آن محشر بهشت گون استقبال و پذیرایی از رفیق منگل که در عین بیان گر اقتدار آقای دوستم بود ذهن را آگاه می ساخت که پی آیند مبارکی نه دارد. 

با وجودی که رئیس عمومی امور سیاسی اردو به عنوان یکی از معاونین وزیر دفاع حق معاینه ی قطعه ی  تشریفات را داشتند، از قبل هدایت داده بودند که چنان مراسمی شامل برنامه ی کاری شان نه باشد. نه مانند امروز که گوسفند دزد و گوسفند‌ فروش و به قول مادر معنوی من ( خوشو ) پیسه فروش ( ایشان صراف ها را بی ساخت و وطنی پیسه فروش می گویند مخصوصن نصیر صراف یکی از دوستان من را )، قطعه را تقدیم می گیرند و حتا یک وکیل احمق در جنازه ی پدر خود خواهان اجرای مراسم تشریفات شده بود و‌ من حالا داستان آن را برای تان تعریف می کنم. 

پگاهی بیدار شدن وقت، و رفتن به طرف میدان های هوایی ‌ دو بار پرواز و انتظارهای ناکزیری سبب شدند که  همه خسته باشند و‌ هم چنان گرسنه. 

مکان اقامت هر گروهی در مهمان خانه از پیش نشانی شده بود و ما در طبقه ی دوم جا به جا شدیم.  

یک از آن که نان تیار شود همه دست رو های خود را تازه کردند، هر کسی خواست نماز خود را خواند و هر کسی کار دیگری داشت انجام داد. من برای جلوگیری از بروز مشکلات بعدی و رفع مسئولیت خدمت رفیق منگل رفته و‌ پرسیدم هدایت خاصی یا برنامه یی دارند که ایجاب ثبت را کند؟. گفتند امروز همه استراحت می کنیم و فردا به خیر کار ها شروع می شود.

ادامه دارد ...