-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۱۲, جمعه

پرسشی از آقای حکمت یار!


عثمان نجیب

شما که در دهه ی هفتاد صدراعظم کشور بودید و از هراسی که داشتید، چهار آسیاب را به قصد کابل ترک نه می کردید، تا این که از قهرمان ملی خواسته بودید که مارشال (سترجنرال آن زمان) فقید را دنبال تان بفرستند.

و‌ پس از آن که با ایشان در سیت عقب موتر یک جا نشستید، در برابر پرسش شان که جنگ چی وقت ختم می شود؟ پاسخ عجیبی داده بودید (... فهیم خان تا که مه یا مسعود یکی ما زنده باشیم صلح ده ای وطن نه میایه ...)

حالا دو دهه و اندی از شهادت قهرمان ملی می گذرد که به کمک شما و هم دستان تان و دست گاه ها ترور پرور عرب ها و آمریکا و پاکستان و ایران صورت گرفت، اما چرا؟ صلح نیامد و آتش جنگ و کشتار و سوختار صد برابر شد. این بار می خواهید چی؟ کسی شهید شود تا مگر صلح بیاید. آدرس بدهید تا او را دریابیم و تو شهید اش. کنی و اما این بار ضمانت بدهی که جنگ ختم می شود.

عجب آدم پر رویی، از او کمک خواستی که من هراس دارم تا تو ضمانت نه کنی و فهیم خان را دنبال من نفرستی، کابل نه می آیم. در همان روز که او ترا با گارد امنیتی و حضور فهیم به کابل بدرقه می کرد، در بین راه آن گونه پاسخ می دهی. 

تو چی گاهی انسان می شوی؟

پ.ن:

این روایت را شخص مارشال فقید در وزارت دفاع کردند که به شمول من تعداد زیادی آن جا حضور داشتند.