-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۲۰, دوشنبه

چرا امنیت دولتی به من خیانت کرد؟

 

روایات زنده گی من! 

نوشته ی محمد عثمان نجیب

     بخش های و  ۵۲ و ۵۳‌‌‌



اتمام حجت من:

کسانی که منت گذاشته در سلسله ی روایات زنده گی ورود می‌نمایند و دیدگاه شان را ابراز می کنند فقط مستند باشد و    بس. 

من حقایقی را می گویم که اگر فراموش کسی باشد به یادش بیاید و اگر فراموش نه کرده باشد، وجدان خود را قاضی سازد.

  کلی گویی و‌ اتهام بستن خیالی را کنار گذارند.

 

 رفیق نور احمد نور اگر جوالی مندوی را هم می شناختند که طرف دار شان می بود، تعرفه ی عضویت اصلی با قدامت ده سال زیاده از عمر حزب برایش می دادند، نود در صد رفیق من ‌و رفیق تو و رفیق او همین گونه بودند.

در عوض کادر های بی خبر ‌و ساده لوحی هم‌‌چو من را با تنزیل بی خبر عضویت حزب به سازمان جوانان معرفی می کردند.

دیگ ها را ما صفوف می پختیم و لاف ها را بی بی ها و بابه های ما می زدند و خودشان با ارجمندی های شان صاحبان قدرت و امتیاز بودند، مانند آقازاده های امروز کشور.      

هوش دار:

بار دگر به پرسش هایی پاسخ داده نه‌ می شود‌که‌ بیرون از جای گاه دیدگاه های نشر شده در تارنما های وزین کشور یا گروه های رخ نامه یی مطرح شده باشند

این بخش را به پاسخ اما ها و اگر ها و چرا هایی می پردازم 

که در گذشته توسط یک تعداد رفیق ‌های عزیز ما مستقیم و توسط بیش‌تر هموطنان ما مستقیم یا غیر مستقیم مطرح شده است.


ذهن پرخاش‌گر هر کدام ما فقط‌ آماده ی هجوم است تا زبان های مان را مانند کوره ی های مذاب آتش شمشیر بران سازد و اگر مدیریت شان نه کنیم به مجرد برآمدن از نیام ها جهنمی به تعریف سجین روی زمین برپا می کنند و بیش‌ترین هیزم سوخت آن ها هم برخی کسانی اند که ما نابخردانه زنجیر اسارت خود را به کمر آنان بستیم تا زباله‌ی نشخوار آنان باشیم.

دعا می‌کنم تا خدا به من و شما توان رعایت محدوده و محصوره ی اخلاق و گذشت انسانی را ارزانی کند.

منی پادو مانند هزاران جوان خوش قلب و با خواست تغیر در مناسبت کهنه و فرسوده‌ی استبداد رأی سلطنتی و هنجار شکنی های پوسیده یی که هست و ‌بود و تار و پود ملت ما را فرش قدوم نکبت بار اعضای جابر خاندان یحیا کرده بود و ده ها آرمان انسانی دیگر خط سیاسی یی را برگزیدیم که فکر می کردیم راه نجات است و چنان هم بود اگر مسیر ره روی اش را گاهی شن زار نه می ساختند و‌ گاهی سنگ زار، چون کم تر در فکر گل زار کردن اش بودند.

اگر در پسا پیروزی از یک بندی رهیدیم، در صد بند دگر افتیدیم، بند هایی که به دست دژخیمان به ظاهر رفیق راه سیاسی ما بودند ‌و اما در باطن زاغ و زغنی از برآیند های توأمیت و تبانی و آشنایی ها و وابسته گی های خانه واده گی اهرم های قدرت و مکنت در سطوح مختلف زیر پوست حزب و‌ دولت و روی پوست جامعه، حزب‌، دولت و آفت گندیده یی بر سر از پا افتاده هایی هم چو من و امثالان و هم سالان در حزبی که با خون رگ های ما قوام یافت.

من شام شش جدی ۱۳۵۸ در واصل‌آباد کابل مهمان بودم و در آن زمستان سرد،‌ صندلی های گرم ما را از گزنده گی سرما در امان می داشت. من در منزل محترم افسر جوان بودم که از ولایت کنرها هستند و از دوستان نزدیک ماستند.

دستور مخفی دریافت آدرس های بود و باش ما بود، پدر مرحومی من که پس از انقلاب ثور از ایران برگشته بودند و هنوز برای بار سوم نه رفته، ایشان با مادرم از وابسته گی مخفی سیاسی فرزند شان با رفیق حضرت محمد امیری استاد ‌و رفیق من آگاه نه بودند، اما اجازه داده بودند تا شب مهمانی بروم.

نان شب را خوردیم و من در جانب شمال « پته‌ی صندلی» نشسته بودم ‌و عکس کلانی از امین جلاد را آویخته بودند،‌ درک می کردم که امین هراسی سبب آویختن نگاره ی آن هیولای آدم خوار بدسرشت شده بود، عکس آن در دیوار جنوبی اتاق آویزان شده بود که مقابل چشمان من بدنمایی می کرد. مصروف چای نوشیدن بودیم و میزبانان عادت چای سیاه نوشی من را می می دانستند. حدود ساعت ۹ تا ده شب بود که آواز رگ‌بار های سلاح های سبک و‌ سنگین آرامش و‌ سکوت شب را به زد و نه گذاشت آن چای سیاه « خون خروس » را بنوشم. میزبان ما که متناسب به استعداد اش پسا فراغت از دانش‌گاه نظامی ارتش وظیفه ی استادی در مرکز‌ 29 تعلیمی چهار آسیاب را عهده دار بود، وارخطا بلند شد و نگاره‌ی رنگی و کلان حفیظ الله امین را از قسمت تحتانی با یک دست راست پاره کرد و پایان کشید، همسر شان پرسیدند: ( ولې... )، در جواب گفتند: ( لکه چې امین ختم شو )، من با شوخی گفتم تو چرا وار‌خطاستی؟ گفتند! ( او‌ بدبخت بسیار ظالم اس اگه قیام کننده ها ناکام شون دنیا ره خون آدم پر می کنه...).‌‌ ساعاتی گذشته بود که اعلامیه ها سقوط نظام امین را نوید دادند.

من دانستم که به‌ کدام دلیل آدرس های قابل دریافت اعضای حزب در دستور فوری قرار داشت و شبی با دلهره یی سپری و پگاهی وقت رخ سوی منزل کردم. در سرویس شهری چندان بیروباری نه بود و رادیوی نزدیک‌ راننده پی هم اعلامیه پخش می کرد، در بین اعلامیه خبری هم از ورود قطعات محدود اتحاد‌‌جماهیر‌شوروی سوسیالیستی وجود داشت.

خانه رسیدم ‌‌قرار بود عروس برادر مادرم را تا بغلان همراهی کنم، فردا بدون این که به رفیق حضرت اطلاع بدهم راهی بغلان شدم، شاهراهی که تازه به نا امن شدن شروع کرده بود، یک شب آن جا ماندم، یک روز بعد شادروان دکتر غلام سرور غنچه من را در یک بسی که جانب کابل می آمد راهنمایی کردند و به کابل آمدم.‌

رفیق حضرت ‌پرس و پالی از من داشتند که اسباب مشکوک شدن فامیل را فراهم آورده بود، وقتی آمدم و با نیم رخ خشم‌گین مادر رو‌ به رو شدم، کسالت رفت و‌ برگشت راه از من گریختند‌‌ ‌و ادامه ی پنهان کاری هم به صلاح نه بود،‌ مادر می خواستند جایی پنهان شوم‌ که رفیق حضرت من را نه یابد‌ ‌و من که تازه ثمری از جنجال های مبارزات خود را می دیدم، ظاهر امر را پذیرفتم، اما چاره یی نه داشت تا کتمان دایمی داشته باشم.


خیانت ها به شاخه ی پرچم اعضای حزب از هفت جدی ۱۳۵۸ شروع شد:

رفیق حضرت را دیدم و از فرط خوش‌حالی با آن که نسبت غیبت دو سه روز من کمی عصبی هم شدند

اما‌ فضای جدید ارزش آن را داشت.

رفتیم به ناحیه ی هفتم حزبی آن زمان مکاتب ما رخصت بودند و با رفقا از جمله رفیق نظام و رفیق خلیل وداد معرفی شدیم ‌‌‌و چند شب و‌ روز را در ناحیه ی هفت گذشتاندیم، دستوری دادند تا چند نفری به تخنیکم جنگلک‌ برویم‌. من به خانه آمده و کم‌ و بیش و با عذر و زاری اجازه ی رفتن با رفقای خود را گرفتم، از اواخر ماه جدی ۱۳۵۸ تا اواسط ماه حوت همان سال شب روز با رفقای ما در تخنیکم جنگلک امنیت آن کانون بزرگ پرورش جوانان را تأمین کرده بودیم،‌ قد پخچ و شانه های نحیف من برای برداشتن وزن سلاح پپشه نارسایی داشتند، اما هم چنان استوار نگه می داشتم شان.

روزی‌ دیدم‌ رفیق نظام منشی ناحیه ی هفت جوانان پس از نزدیک‌ به چهل و‌ پنج روز به تخنیکم تشریف آوردند، رفیق نظام جوانی سنگین و آراسته به دانش بلند سیاسی و اخلاق والای انسانی و حزبی اند، به مجرد دیدن من پرسیدند : « اینجه هستین رفیق عثمان... ما شما را بسیار پالیدیم... چرا برای ما اطلاع نه دادین... شما قابل انتقاد هستین... بالاپوش اعلا کرتی سرمه یی زیبا جاکت سیاه زیباتر رنگ و رخسار و گونه های مملو از آدمیت تا کنون در برابر دیدگان من ایستاده اند که همه دست به دست هم داده و رفیق نظامی به آن سان را بار آورده بودند کما این که حکمت خالق شان سخن اول را ساختار اناتومی و روح بخشی به ایشان می زد... من خندیده و گفتم عجب حزبی که ما داریم در آغاز سفر ما را گم کردید که خود تان روان ما کردین و از ما خبری نه گرفتین حالا هم قابل انتقاد من هستم... به هر ترتیب به من دستور دادند تا به ناحیه برگردم...).

دیر بعد به خانه برگشتم ‌و هنوزم پدر و مادر نگرانی زیادی بر ملاحظات تعلیمی دینی و مذهبی من داشتند که اثر برداشته از جو حاکم تبلیغات منفی در مساجد و‌ تکایا و‌ اجتماع علیه حاکمیت جدید هر چند قبل از وقت و اجباری بود. من به آنان اطمینان از پای داری ام برای انجام فرایض دینی اطمینان دادم. باری به دستور حزب جهت آموزش های نظامی در فرقه ی هشت فرستاده شدیم، برای پدر و مادر دورغی به بزرگی دو‌ مملکت گفتم که شرمنده ام، اما چاره نه بود. به ایشان گفتم شوروی می روم، خودم در فرقه ی هشت بودم، شب های جمعه هر رفیق از جمله بشیر کندهاری همسایه یی ما خانه می رفتند و من در خواب گاه تنها می ماندم، در عین حال باری دو نامه نوشتم، یکی به فامیل برادر مادرم از قرغه که می دانستند من آن جا هستم و‌ دیگری از شوروی برای فریب ذهن پدر و‌ مادری که اگر می دانستند من در قرغه هستم مستقیم می آمدند و می بردندم.

دو هفته ی اخیر آموزش سه ماهه بود و دیگر امکان پنهان کاری هم نه داشتم، چون جایی برای بود‌‌‌و‌باش نه داشتم، نامه یی نوشتم به پدر ‌و مادر، آن نامه هم شرم نامه بود و‌ ندامت نامه ‌و هم معروضه یی برای بخشیدن گناهی که شامل یک دروغ بزرگ به پهنای دو‌ کشور بود و رفیق بشیر را گفتم

مستقیم به مادرم که ما بوبوجان می‌گفتیم شان ببرد ‌و برای شان بخواند باز مادرم خود شان به پدرم که ما آغاجان می‌گفتیم.

در نامه همه چیز‌ را گفته بودم ‌و به خصوص از پدر عزیزی که در غربت سرای ما هرگز مهربانی را به ما کم نه کردند معذرت خواستم، خطای کلان من رفتن به کارگاه تولید بوت آقای الکوزی در شهرنو مقابل سیما زینب بودو پدرم آن جا کار می کردند، به دورغ گفتم طرف میدان هوایی روان هستم و پرواز شوروی دارم. آن دروغ من قلب پدرک‌ام را بسیار جریحه دار کرده بود، به هر حال من در چاپلوسی فقط به پدر و مادر بسیار ماهر بودم و هستم تا ایشان را راضی کنم.

بشیر، نامه را برده و‌ به مادرم خوانده بود، وقتی شام جمعه دوباره آمد پرسیدم، ( ...چی کدی؟ گفت بوبویت بسیار سرت قار بود و گریانام می کد که خو های نارام می بینیت... و‌ گفت بگو بیا خانه... اگه باز ما و‌آغایت میاییم... ).

دانستم که راه کمی هموار شد، وقتی یک هفته مانده به ختم دوره ی آموزشی، شب جمعه همراه بشیر به خانه رفتیم عجیب حالتی داشتم مادر را دیدم هم گریه می کنند و هم من را کتک می زنند و هم می بوسیدند... من چال تملق را پیش گرفته و گفتم: (... قربانت شوم‌ بوبو جان یا گریان کو یا بزنیم یا ماچم کو تو هر سه کاره می کنی... در بغل گرفتم شان تا که بخشیدندم و اما گفتند... بابیت بسیار قار اس هر چی گفتیت‌‌ باید‌ قبول کنی‌ تو خو بی از او مداری ستی باز مه واری راضی می کنیش...)،‌ شب شد و‌ دلهره های من بیش‌تر. نزدیک‌ آمدن پدر شد، خودم‌ را در گوشه یی از اتاق پنهان کردم، وقتی آمدند ایستاده شده و‌ سلام‌ داده و برای دست بوسی شان حرکت کردم که نه با هیبت فقط گفتند: (... ده جایت بشی... تو لیاقت گپ زدنه نه داری... برو دور شو از پیش چشمم...)، ناگزیر شرمنده در عقب رفتم‌، تا آن که فردا برای شان گفتم تا هم من را عفو کنند و هم اجازه بدهند، هفته ی آخر آموزش ها را بروم و باید بروم... تصادف پدرم از بالا پایان می شدند که در نردبان ها با من مقابل شدند و به همان چال چاپلوسی پا های شان را بوسیدم، دست های مبارک شان را پایان کرده و بلندم نمودند... ادامه دادم که من جوان هستم باید راه خود را پیدا کنم... اجازه بتین که بروم... محبت کرده سرم را بوسیده و اجازه ی مشروط به تداوم انجام امور دینی ام دادند... دست در جیب برده صد افغانی هم دادند هی هی هی پدر ها و‌ مادرهای فداکار انسان ها، هیچ کدام ما قدر تان را نه دانستیم.

شانه هایم سبک شدند و دوباره رفتم به تکمیل کردن یک هفته ی باقی مانده ی فراگیری تعلیمات نظامی که جریان با تفصیل آن را قبلن هم توضیح داده ام.

با چنان حالت و‌ پسا ختم تعلیمات نظامی برگشتیم، همه شور سیاسی در سر داریم و در فکر آن نیستیم که حزب ما بر خلاف انتظار ما آن سو تری، ارجمندی ها زاییده می رود، آن ارجمندی ها که روز به روز به تعداد شان افزوده می شود متناسب به شناخت شان و موقعیت های بلند ولی نعمت های شان، احراز جای گاه می‌کنند، ما از رهبری کسی را نه می شناختیم، اما خبر می شدیم و می شنیدیم که رفیق نور احمد نور آقایی را تعرفه ی عضویت اصلی داده اند و‌ یا خواهر زاده ی شان در جای گاهی قرار گرفته اند که بسیار کسان دیگر مستحق تر از او بودند، یا رفیق اسد کشتمند را باید کرسی می دادند، چون برادر رفیق کشتمند بزرگ بودند، یا پسر رفیق بارق شفیعی را در جایی می بردند تا راحت می بود و رفیق کاویانی یا رفیق جمیله ی پلوشه به وابسته های شان جایی و جای گاهی دست و پا می‌کردند و یا رفیق مزدک برادر شان را در منصب بلندی می گماشتند‌...‌و‌ ..‌. و...‌و.... اکثر آنان کسانی را تعرفه های عضویت اصلی حزب را دادند که اصلن گامی هم در راه حزب نه برداشته بودند، خیانت چی بود و جنایت کدام بود و‌ عدالت و مساوات کدام ها بودند که برای آن مبارزه کردیم؟ بهترین آپارتمان ها، لوکس ترین موقعیت های دولتی و حزبی و‌ سیاسی ‌و وابسته گی های دیپلوماتیک افغانستان در خارج را یا ارجمندی ها در بست گرفته بودند و یا نزدیکان مقامات.

من غرق کار و‌ مصروفیت در این سو و آن سو بودم حتا از رفیق حضرت نه پرسیدم که موقف حزبی من چی است؟

در حمل سال ۱۳۵۹ و شروع مکاتب زمانی متوجه شدم که من را به سازمان جوانان معرفی کرده اند، نه برای آن که وظیفه یی داشته باشم، بل برای آن که عضو سازمان جوانان شناخته بودندم. رفیق خلیل وداد (...که آرزو دارم خود شان و‌ برادر زاده هم صحت داشته باشند...) منشی سازمان اولیه ی جوانان و شاید هم راهنمای سازمان جوانان لیسه ی عالی حبیبیه بودند ‌و من از ایشان دستور می‌کرفتم، هر چند من سال ها جست‌و‌جو کردم تا یافتم شان، اما علاقه یی برای ارتباط با من نه داشتند، من هم نمبر شان را از تلفن حذف کردم‌، اما دعا گوی شان هستم. آن جا بود که گوش من زنگ هوشیار باش را به من نواخت و هوشیار شدم.

با رفیق همایون محبوب و دوبار با رفیق غیاثی و چند بار متواتر با رفیق فیض الله ذکی و شادوروان رفیق خلیل خسرو تماس گرفتم، چون جای گاه ما در دفتر مرکزی جوانان واقع جاده ی ولایت کابل بودو در سر انجام بی نتیجه از آن جا دوباره به ناحیه ی هفت رفتم و رفیق نظام و رفیق صمد با تعداد دیگری را دیدم، با آن همه دعوا ها باز هم برای من تعرفه ی عضویت آزمایشی صادر کردند و اولین پاداش رفتن به سوی عدالت حزبی را دیدم که قرار بود جامعه را در تعادل بیاورد. این جا رفیق حضرت استاد سیاست من تقصیر زیادی داشتند که من را هم چو بره یی تنها مانده از رمه رها کردند.

زمستان ۱۳۵۸ هم گذشت و رفتن به مکتب ها آغاز شدند، چنانی که در گذشته ها تا رفتن به امنیت ملی را تفصیل داده ام.


امنیت چرا به من خیانت کرد؟

تجربه به من ثابت کرده تا پشتوانه یی نه داشته باشی در کشوری هم چو افغانستان هزار نوعی علم بدانی هیچی.‌‌ نه حزب سیاسی عادلی دیدیم و نه حکومت های متعهد حق نگر.

جفا های عمومی آن قدر ها زیا اند که وفا ها را لگد مال کرده اند، اگر عدالت واقعی برای زنده گی های شخصی رفقای حزب یا جامعه تأمین شده باشد تنها و تنها در دوره ی رهبری رفیق کارمل فقید بود و بس. در حالات استثنایی هم اگر شخصن متوجه می شدند، کسانی را خود شان مورد نوازش قرار می دادند که تشخیص مستحق بودن شان را می کردند و آیا تنها رفیق کارمل آن بصیرت را داشتند یا همه ی رهبری حزبی و دولتی؟ چی گونه ممکن بود یک نفر به همه رفقا در کشور برسد؟ ولی همه رفقای رهبری ماتحت شان به عدالتی توسل نه کنند که در جغرافیای کاری شان الزامی بود.

امنیت به دلایل سوء استفاده از قدرت و محافظه کاری آمرین مستقیم ‌ اثر گذار بر سرنوشت ما علیه ما اقدام کرد، تفاوت ره را ببین از کجا تا به کجا:

رفیق پیگیر:

شنیده بودم که روزی رفیق کارمل از رفیق پیگیر < من هیچ نوعی شناختی با رفیق پیگیر نه دارم >، جویای محل بود و باش شان گردیده و از زبان رفیق پیگیر شنیدند که ایشان در یک سرایی واقع جاده ی میوند شهر کابل زنده گی دارند و چند روز پس کلید آپارتمانی را برای ایشان دادند. چی گونه بود تا رهبر حزب و‌ دولت با آن همه مشغله های کاری از رفقای تحت اداره ی شان آگاه باشند و با ایشان کمک اخلاقی یی را نمایند که واقعن مستحق آن بودند،‌ اما در پایان از رهبری کسی حقوق یک حزبی یا کارمند دولت را تلف کرده و او را در تهلکه بیاندازد؟


من فعال تر و متعهدتر از جنرال محفوظ بودم، اما بی پشتوانه:

کار های دشواری پیش روی هر یک ما بودند که باید انجام می شدند و گزمه های ۴۸ تا ۷۲ ساعت با وقفه های کوتاه، نگاه های مسلکی برای جلوگیری از سبوتاژ‌ های امنیتی شهری و ‌کشوری، آموزش های کوتاه مدت مسلکی‌‌ و جمع آوری شب نامه هایی که شب هنگام پشت خانه های مردم پخش می شدند و کار های پی هم دیگر.

ما چنان وقف کار و‌ وظیفه بودیم‌ که گاهی خود‌مان را فراموش می کردیم، حتا خواهران هم کار ما به نوبت لباس های من را شست‌و‌شو می کردند، آنان می دانستند که من خواهر اصلی نه داشتم،

مهربان تر از خواهر خونی برای من بودند، با خانه واده های محترم شان سلامت و‌ سر‌حال باشند هر کجایی که هستند.

آن کار ها در زمانی انجام ی می شدند که آقایانی مانند جنرال محفوظ به دریافت تعرفه های خیراتی حزبی از وجه خیانت بیش‌تر مقامات رهبری حزبی به مقام ها و‌ مناصبی می رسیدند، اما هرگز مستحق آن نه بودند، اما من و مانند من هزار ها عضو صادق حزب ‌از حقوق اصلی خود مان محروم‌ بودیم‌ و ‌آن را می دزدیدند.

این جا روایت نمونه هایی از کار هایی آغاز می کنم که منی قد پخچ به تنهایی و تنهایی انجام دادم و همه سرنوشت ساز مملکتی داشتند، حالا که چی کسی به آن باور دارد و چی‌ کسی آن را به یاد دارد یا نه دارد به من مهم نیست:

شماره ی اول:

محمد ظاهر کیسه مال عضو کلیدی سرقت پشتون مارکیت:

من در دفتر رئیس محترم اداره ی مان توظیف بودم، دفتر نوکری والی مقابل آن قرار داشت و بیش ترین وقت ها را با رفقای نوکریوال می گذشتاندم که مدیران عمومیدبودند و به نوبت نوکری می دادند.

در دفتر خوابیده بودم که ساعات سه شب تلفن دفتر ۲۰۹۱۲ مربوط مقام ریاست به صدا در آمد، وقتی جواب دادم، آدم محترمی‌ از آن سوی خط تلفن‌ گفتند که نوکری وال ریاست عمومی اند و رئیس صاحب را کار عاجل دارند تا با ایشان صحبت کنند، چون رئیس محترم ما آن شب به خانه تشریف داشتند، من‌شماره ی دفتر نوکریوال را برای شان دادم،‌ فرمودند تا رئیس صاحب‌حتمی با ایشان صحبت کنند،‌ نوکری والی ریاست عمومی را رؤسای محترم‌ مرکز به ‌گونه‌ ای دوره یی انجام می دادند.

این‌که‌ ایشان چی؟ کسی‌ بودند، نه می دانم.

من هم زمان موضوع را به نوکری وال محترم ریاست خود ما و هم تلفنی خدمت رئیس ما در منزل شان خبر دادم.

ده دقیقه نه گذشته بود که زنگ دوباره آمد و رئیس محترم ما هدایت دادند تا موتری دنبال شان فرستاده شود، رفیق انور دریور را دنبال شان فرستادم، وقتی آمدند مستقیم نوکری والی رفتند، آن جا دانستم که پشتون مارکیت در چهارراه پشتونستان سرقت شده است، هدایات لازم را به نوکری وال دادند تا همه آماده ی اجرای وظیفه باشند و خود شان به ریاست محترم عمومی تشریف بردند.

آهسته آهسته روز می شد و رئیس محترم ما نزدیک های ساعت ۸ صبح برگشتند و همه مسئولان محترم حاضر بودند.

جلسه ی اضطراری دایر و هدایات شان را صادر کردند، از فهوای صحبت های شان دانستیم که کار‌گروهی تحت ریاست شادروان یعقوبی « آن زمان معاون سوم ریاست عمومی » تشکیل شده است.

هر کسی را وظایفی سپردند و هدایت دادند تا کاکا خرم گل چای صبح را آماده کنند.

بنده ناظر غیر مسئول روی داد ها در سکرتریت مقام ریاست بودم و به قولی که بعد ها رفیق دوستم از آماده گی های شان به اجرای اوامر رئیس جمهور برای من گفتند، اطفائیه ی احتیاطی که فقط مصرف کاربردی داشتم، نه چیزی دیگری.

وضعیت مقرون به احضارات پیش آمده بود، همه آماده بودند.

جلسات کمیسیون دولتی هر روزه از ساعت چهار در مقام ریاست عمومی سپری می شدند و تا ناوقت های شب ادامه می داشتند، من به دلیل مجردی و صحت مندی کامل و جوانی و نیرو و انرژی داشتن زیاد، رفیق عبدالله نورستانی مسلکی متبحر و دانش مندتر از همه و مدیر مدبر و آمر مستقیم خودم را اصرار کردم تا به دلیل بیماری شدید معده، شب ها وقت تر خانه بروند و من در دفتر می باشم.

پس از نردیک به بیست شب و روز پرکاری که همه از جمله اعضای محترم کمیسیون دولتی داشتند، ساعات دونیم شب رئیس محترم ما از جلسه به دفتر تشریف آوردند، نه می دانم چی ملحوظی بود که آن شب نوکری وال عمومی ریاست ما حضور نه داشتند، من در روی کوچ سکرتریت خوابیده بودم بیدار شده، رسم تعظیم به جا آوردم، آقای محترم رئیس ما گفتند: « ... امشو تره هرکاره ساختن ...»

به جای نوازش و تشویق من که همیشه آن جا حضور داشتم و بیش‌ترین و سنگین‌ترین وظایف را هم به من می سپردند چنان بی مهری کردند.

جلسه ی فردا صبح را دایر و‌ مسئولان غیر مسئول محترمی که اکثر شان حتا باردوش خود ها هم بودند تشریف داشتند، زنگ سر میزی مقام ریاست به صدا در آمد و کاکا خرم دل رفتند، دوباره برگشته به من اشاره کردند که داخل احضار شده ام. رفیق عبدالله با لحن شوخی گفتند: ( ... به خیلم پشکت بر آمد...)، داخل شدم که همه نشسته اند، محترم رئیس صاحب هدایت دادند که : « تره به رفیق غنی معرفی کدیم نمایندی ماستی پیشش... ده موضوع پشتون مارکیت...»، گاهی حیای حضور سبب می شود تا آدم نه تواند بزرگی را به اشتباه شان متوجه سازد، من با خود گفتم (...چهار پنج سات پیش چی می‌گفتی و‌ تمسخرم‌ می‌کدی و‌ حالی ای گروه مفت پیش رویت شیشتن و مره نماینده می سازی...) می دانستند که گپ های خود را گاه گاهی در قالب شوخی می گفتم و عرض کردم که رفقای محترم مقابل تان شایسته تر از من اند و تعداد زیادی هم‌کاران ما هم چنان.

سخنان من در مورد رفقای کارمندان هم کار کاملا راست بود که بی نظیر بودند، اما مدیر‌ صاحبان عمومی فقط یکی یا دو نفر شان شایسته و بایسته بودند و بس. رئیس صاحب فرمودند تا زیاد گپ نه زنم و همان جلسه فیصله کده تا من بروم و شامل گروه حقیقت یاب سرقت پشتون مارکیت شوم.

خدمت رفیق غنی رفتم که از قبل هم می شناختم شان.

روش کارگروهی را نه می پسندیدم، زیرا تفاوت افکار و خصوصیات مختلف یک جا شده مسیر استقرار فکری منحرف می ساختند، ایشان هدایاتی به دادند و معلومات های ابتدایی در موضوع را. ممنون شان هستم، محبت زیادی می کردند، فرمودند که‌ می دانند من به تنهایی در انجام وظیفه خوش هستم، اگر کامیاب باشم یا ناکام.

معلومات عجیب و‌ سر در‌گمی بود، من می دانستم، کجا بروم ‌و از کجا شروع کنم، نتیجه ی سه روزه کار من سرنخی به دستم داد که تصورش را هم نه می کردم و باورش که مشکل بود.

حالا لاف می خوانید یا حقیقت اش را می پذیرید، مربوط به شما خواننده های گرامی است، تا آن زمان فقط جلساتی دایر شده بود و فکر می کنم تعدادی را بازداشت کرده بودند، معلومات نهایی و مؤثقی که به من رسید را با مقامات مربوط مطرح کردم و آنان هم در عین تعجب قبول کردند تا به عنوان یک سرنخ از نظر دور اش نه کنیم، اطلاعیه به من رسانده بود که عامل و حامل اصلی ماجرا شخصی به نام محمدظاهر کیسه مال حمام جاده است، بدبخت پشتون مارکیت را هم دزدیده و هنوزم کیسه مالی می کرد، هر چند آن کار ترفندی برای رد گم کردن بود، صلاحیت دادند تا آن جا پیش بروم که هم کار انجام شود و هم حیات من در خطر نه باشد.

رفتم حمامی که به جانب شمال جاده ‌و در بین کوچه یی قرار دارد، بدون بازپرسی برای حمام کردن داخل شده، محل کار کیسه مال را تثبیت و نزدیک آن نشستم، معلومات من نشان می داد که ظاهر اطفال را هم ختنه می کردند. دیدم آدمی با قد متوسط و چهار شانه، بروت های کلفت و ریش اصلاح کرده و بسیار با انرژی یک نفر را کیسه می کنند، پرسیدم که وقت دارند تا من را هم کیسه کنند؟ گفتند بعد از همان نفر زیر دست شان نوبت من است اگر بخواهم. چند دقیقه گذشت و من مصروف شستن خودم شده و چشمان ام ظاهر را دیده بانی می کردند، نوبت من رسید، تقاضای شستن ساحه و انداختن پارچه ی پاک یا همان ( لونگ ) را کردم، برای به دست آوردن فرصت بیش‌تر صحبت پرسیدم وقت من چقدر است، جواب آن پانزده دقیقه بود، گفتم نیم ساعت را به من صرف کنند تا خوب پاک شوم. در جریان کیسه مالی پرسش های موردنظر خودم را مطرح ‌و جوابات خودم را گرفتم، از ایشان دعوت کردم تا یک روزی برای ختنه کردن برادر کوچک من به خانه ی ما بروند، شله گی نه کرده و به تأنی و شمرده گپ می زدم، گفتند اگر برای فردا آماده باشم می توانند همراه من بروند چون تا یک هفته پس از آن برنامه دارند، قبول کردم.

گزارش را به مقام ریاست دادم و ساعت ۹ فردای آن روز تنها با یک دریور رفیق « & » دنبال او رفتیم، گفتندچند دقیقه بعد می برآیند. برآمدند و ما موتر تکسی را برده بودیم، عادی در موتر بالا شدند، من ایشان را دعوت کرده بودم، تا به احترام مهمان بودن شان در صندلی ( چوکی )

پیش‌رو بنشینند ‌و قبول نه کردند، هیچ نه دانستیم چی‌گونه مشکوک شده بودند، بهانه کرده و گفتند می‌خواهند کدام وسیله یی را که فراموش کرده اند بگیرند، من قبول نه کردم اما رفیق

« & »‌آهسته به من گفتند: ( بانیش که بره شک نه کده ) مشوره ی غلطی که جنجال آفرید.

وقتی آقای ظاهر کیسه مال از موتر پیاده شدند، رو به ما کرده و‌ گفتند تا کسی دیگری را ببریم و. ایشان کار دارند. من پافشاری کرده ‌و از موتر پایان شدم، برای شان گفتم : « همه گی ماطل استن و‌ خودت واده کدی ... گوش شان شنوا نه بود، من که هنگام لباس تبدیل کردن، بستن کمربند را فراموش کرده بودم، یک ریشخندی دیگر را در روی جاده مرتکب شدم، سلاح کمری من خطا خورد و به زمین افتاد، آن کار بود که محمدظاهر را هوشیارتر ساخت و پای به نه رفتن بند کردند، من رفیق همراه خود را گفتم بیا و پوره کو... او هم پشیمان بود که چرا موتر را ایستاد کرد. مردم دور ما جمع شدند، اگر تدبیری سنجیده نه می شد، دریافت عاملین سرقت پشتون مارکیت بسیار دشوار بود،‌ دیدم، افسر جوان ترافیک آن سو‌تر ایستاده است، کارت هویت خود را نشان داده از او کمک خواستم، به دلیل هراس از سر‌و‌صدای زیاد از اسلحه ی کمری استفاده نه کردم. افسر ترافیک محبت کرده و تشریف آورده، دروازه‌ی عقبی دست راست موتر را باز کرده و حاکمانه به ظاهر هدایت بالا شدن را دادند. من سپاس گزاری کرده با ظاهر حرکت کردیم.

وقتی داخل حویلی دفتر شدیم، یکی از هم کاران که حسب تصادف آن جاذایستاد بودند، دیدند که من ظاهر را تسلیم نوکری وال کردم، آن رفیق هم کار ما ترتیبی دادند تا با من تصادفی مقابل شوند، با نزدیک‌ شدن دیدم رنگ چهره‌ی مقبول شان سرخ گشته اما خود را از دست نه داده و خطاب به من کرده پرسیدند«... ای کیسه ماله چطو آوردی ... گفتم ... به ارتباط پشتون مارکیت... گفتند... مه او ره می شناسم... او بی چاره یک‌ کیسه مال اس ایلایش کو که بروه... گفتم حالا صلاحیت مه خلاص شد کاشکی وخت‌ می فامیدی... و مره می گفتی... ) پریشانی شان چنان زیاد بود... که شک هر کسی غیر از من را هم بر می انگیخت ...


محمدظاهر هم چو بمی منفجر شده و همه چیز را گفتند...

با چنان حالات بود که ما وظیفه اجرا می کردیم، اما به بالایی ها ارزشی نه داشتیم مگر خود شان از نان پخته شده توسط ما امتیاز می گرفتند و ارجمندی های شان را در ناز و نعمت می پروراندند.

اصطلاح نحس « صفوف!؟»، خط درشت فاصله و‌ تبعیض در حزب:

بیش‌ترین حق تلفی ها زیر همین اصطلاح ناکاره و پرداخته ی خیال حکم روایان بر ما بود.

من مخالف مرکزیت رهبری دموکراتیک نیستم، اما وقتی زیر نام آن هر بدعتی را بر دیگران تحمیل می کنند و با آنان مانند اسیری و غلامی رفتار می کنند و نام خود را « بالایی ها » می گذارند ناگزیر در مقابل شان می ایستیم و خدا را شکر که من ایستادم.

آیا کشیدن آن خط درشت فاصله ها متناسب به مرامی بود که برای ما آموزش داده بودند؟ نه هرگز نه.

آن خط درشت فقط نه برای آن چی خود شادروان ها رفیق کارمل یا رفیق تره کی رهبری داشتند بود، بل برای آن که آن خط در احزاب برادر و حتا رهبری های غیر حزبی جهانی به گونه ی تعریف شده‌ی علمی کاربرد داشت، از گاندی تا ماندیلا و از فیدل تا چگوارا و از رهبران ویتنام و‌ بولیوی تا روسیه ‌‌و چین و مصطفا کمال همه و همه در نوعی رهبر بودند و مرام آنان هم مرکزیت رهبری بود، اما زیر دستان آن ها در پسا رفیق تره کی و رفیق کارمل و حتا در حیات شان به آن اعتنایی نه کردند، امین رفیق تره کی را به تنهایی شهید ساخت و زیر‌ دستان و پیروان سنترالیزم دموکراتیک تحت رهبری شادروان دکتر نجیب‌‌الله رفیق کارمل را به دستان خود سوی مرگ فرستادند.

پس سنترالیزم دموکراتیک در حزب ما معنایی نه داشت و نه دارد، مگر برای دسیسه سازی درون حزبی و درون دولتی که ما اثرات آن را دیده رفتیم...

ادامه دارد...