-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۱۳, دوشنبه

کالبد های بی روح و به دار آویخته ی شادروان ها

 


         من یک سطر یادداشت تحریری نه دارم و هر چی می نویسم به لطف خدا و بای گانی حافظه است 

به هیچ کسی تهمتی نه می بندم و هیچ حقیقتی را ‌که می دانم کتمان نه می کنم.


 هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد.


در روش نگارش و کاربرد واژه ها همان هایی را می خوانید که من اصل و ریشه ی آن ها را می شناسم و ما حق نه داریم چیزی را از ریشه عوض کنیم.



                                      روایات زنده گی من


                 نوشته ی محمد عثمان نجیب 

                               بخش هایی

                                 ۵۰‌ و ۵۱

اتمام حجت من:


کسانی که منت گذاشته در سلسله ی روایات زنده گی من ورود فرموده و دیدگاه شان را ابراز می کنند فقط مستند باشد و بس. 

من حقایقی را می گویم که اگر فراموش کسی باشد به یادش بیاید و اگر فراموش نه کرده باشد، وجدان خود را قاضی سازد.


                                    کلی گویی و‌ اتهام بستن خیالی را کنار گذارند.



       دکتر نجیب و احمدزی را از نزدیک دیدم 

چی آمد بر سر آن حزبی که تندیس  رزم و صلح بود.

عثمان نجیب



این نوشته به هیچ صورت جانب داری و یا برائت ذمه ی طالبان نیست و من کاره یی هم نیستم تا داوری کنم، می کوشم به لطف خدا فقط روای راست گویی باشم از چشم دید‌های عملی‌ام که پیش چشمان من گذشته اند.

برای خاطر جمعی بهانه جویان عرض می کنم که افتخار نوشتن اولین تحلیل جامع ساختار طالبان را در اولین شماره ی جدید جریده ی مجاهد پسا طالبان داشتم، من هرگز سیاست زمین سوخته ی طالبان را فراموش نه می کنم و طالب مانند هر هم وطن دیگر خود قابل بخشش نه می دانم.

    تفاوت عدالت عمری غنی و عدالت طالبانی:


حاصل کار همیشه ی چای سبز ‌و نان خشک و شیرینی های وطنی و‌ گاهی هم شکر در عصر تحجر طالبانی= امنیت سراسری، وفور کار و‌ کاسبی، نه بود فحشا و فساد، احساس آرامش مردم در راه ها و شاه راه ها و منازل شان بدون وقفه،‌ باز پرس جدی از هرگونه معروضه و مشغله و مصروفیت، نه بود تبعیض سیستماتیک حد اقل در دعاوی حقوقی و حقوق مأموریتی، سپردن حق به حق دار و مجازات شدید طالبان و زورمندانی که اگر ناحق سر بلند می کردند‌ ( البته مظالم جان کاه طالبان در گاه نامه ی سیاه آنان هم چنان ثبت است )،‌ پاسخ دهی مقامات بلند پایه ی طالبان حتا به یک جلب اداره ی حقوق.

کار هفده نوع گوشت امروز ‌عصر مدرنیته ی حکومت داری = فساد بی مانند تار یخ، بی امنیتی، چپاول، غارت گری، فحشا، بی‌کاری و فقر، تفرقه، وحشت و بی دادگری و انحصار قدرت در جغرافیای سه کیلومتر در سه کیلومتر ارگ و صد ها جنایت دیگر که قاچاق رسمی اسعار و گنجینه ها هم شامل آن ها شده اند، نه بود مجازات و وفور مکافات، نه بود جواب دهی زورمندان دولتی و کارمندان عالی رتبه ووو... به کسی.

تاریخ دادرس بی زبان اما گویای بی پروا ‌و بی لحاظ                                      است

من و آقایان:

ملا‌‌نورالدین ترابی، مولوی عبدالوکیل متوکل‌ وزیر امور خارجه و معصتم آغا دست یار قدرت مند ملا‌محمد عمر ( بعد ها وزیر مالیه ی طالبان )،‌‌ ملاعبدالمجید آخند شهردار کابل و مولوی عبدالرحمان و آغا صاحب ( می گفتند او از جیب بالای ملاعمر است و باری خودشان هم آن را تأیید کردند )، رؤسای عمومی افسوتر


حیرانی و بی سرنوشتی من:

بخش ۴۹

هر کسی‌ به برداشت خودش و هر دوستی بر دل سوزی خودش محبت کرده و به من توصیه های گونه گونی داشتند و برآیند همه مشورت ها توصیه ی فرار من از کابل بود تا دست خوش ظلم طالبانی نه شوم. پدر و مادر بیش تر از همه نگران من ‌و سرنوشت من بودند، همسرم هم نارامی داشتند تا منجلاب بی پرسان طالب گیر نیافتم. ‌من با خودم در افتادم تا بدانم چی می‌کنم. محاسبه ی من ضرر فرار را بیش تر از مفاد آن داد. کرایه ی ماهوار ۱۶۷ پایه کانتینر افسوتر، موجودیت تضمین حویلی قباله یی منزل داماد کاکایم در افسوتر، پرداخت کرایه ی ماهوار ته جایی مارکیت به شهر داری، خسارت های احتمالی ناشی از سرقت و نا پدید شدن کانتینر های گرایی شرکت های افسوتر و خانه سازی که قیمت آن ها بسیار زیاد بودند و ده ها مورد دیگر سبب شدند تا توکل به خدا کرده و تن به تقدیر بسپارم تا هر چی آید و فردا فرزندان من در مصیبتی گیر نمانند و ماندنی کابل شدم. چون طوفان حوادث خطرناک بود چند روزی در غیب کردن خود گذراندم تا خروش طوفان سرکش کم شود و فضای نفس کشیدن من میسر شود، در آن فاصله به کار های کشفی پرداختم تا از چهار سویی محل کار من و هم چنان از جر و بحث ها در مورد قرارداد های ما با شرکت افسوتر و شهرداری کابل ‌و تصدی خانه سازی و هم چنان گزارش خوش خدمت بی وجدان هایی که در هر نظام عبا و قبای همان تازه از راه رسیده ها را بر تن می کنند را به من برسانند، به آن منظور قرارگاهی اختیار کردم دور از محلات کار خود و در رستورانتی که مربوط آقای حاجی محمدنیاز پنجشیری و‌ آشنای نه چندان زیاد من بود، اما نه می دانستم گرداننده گان جدید آن چی کسانی بودند. معلومات های روزانه نشان می دادند که تحرکاتی علیه من از داخل شهرداری و ریاست افسوتر وجود دارند، این تحرکات با تشویق و ترغیب دکان داران برای نوشتن شکایت نامه یی علیه من از جانب محترمان نیک محمد شریعتی رئیس عمومی تفتیش و آقای خواجه محمد معین خدمات شهری شهرداری در حالی سازمان دهی می شد که من با یکی از آن دو شناخت حضوری نه داشتم به خصوص آقای خواجه محمد خان تازه وارد بودند.‌ باور من آن بود که در چهار روزی گذاره با مردم موردی و کوتاهی یی نه داشته ایم تا به سبب آن خجل و مستوجب عکس العمل های انفعالی و انتقام جویی باشیم، معلومات یک هفته نشان داد اگر دست به کار نه شوم وضع از مدیریت خارج شده و سبب بروز مشکلات می شود. شریک محترمی داشتم به نام حاجی حبیب الرحیم از ولایت کنرها، وقتی جنجال های کاری من را می دیدند دعا می کردند تا همه چیز به خیر بگذرد، روزی و پیشا حاکمیت طالبان برای رساندن یکی از شرکایی ما طرف خیرخانه روان بودیم و حاجی صاحب هم با ما بودند، گفتند: ( ... رئیس صاحب مه که خودته

می بینیم پیسی ته میتی و برت جنجال می خری... کاره کم کو... دا څه حال ده ... هیځ آرامتیا نه لرې... رئیس اصطلاح معروف پیش کاران در بازار است و مسئولیت و خسارت شان بیش تر از منفعت شان است اگر مسئولانه ) ایشان در مقابل ولایت کابل جانب جنوب، سکونت داشتند و من فکر می کردم در عقب نشینی دولت کدام طرفی رفته باشند، رفیق وحید را به عنوان نگهبان مارکیت توظیف کرده بودم «رفیق وحید جوان آگاه و‌ خردمندی که می توانست همه چیز را در آن واحد مدیریت کند، از همکاران سابقه ی من و برادر کوچک تر رفیق افضل و شادروان رفیق اکبر بودند، رفیق اکبر از ریاست شش ابتدا به هرات و سپس به غور توظیف شدند که متأسفانه آن جا به شهادت رسیدند.» نورالحق عمری مشهور به نذیر پسر کاکای وحید و‌ افضل، و محترم فدامحمد هم با من یک جا کمک می کردند. « نذیر حالا معاون اتحادیه ی پیشه وران برای من کم تر از برادران ام نیست که هنوز نوجوانی بیش نه بود به واسطه ی شادروان حاجی محمد حسن پدر شان به من معرفی شدند، تاجر زاده ی کاکه و جوان احساساتی، پرخاش گر، اما پاک دلی که بعد ها در موردش می خوانید...»،‌ هم آهنگی ها را چنان کردیم تا از هر حرکتی و هر اقدامی خبر شده و در مورد آن تصمیم بگیریم. یکی از روز ها در حال چای خوردن بودیم دیدم وحید از دروازه ی رستوران داخل شد و با عجله گفت « یک آدم آمده که مه اوقه نه دیدیمش نام خوده حبیب الرحیم گفت و.... خودته پرسان می کد...کتیش وعده کدم یک‌ سات باد میایه...گفتم رفیق و شریک ما اس بیاریش...»‌، یکی دو ساعت بعد بود، دروازه ی رستوران باز شد، وحید و حاجی حبیب الرحیم داخل شدند، احوال پرسی محکمی داشتیم وقت نان بود، نذیر و فدا نان را فرمایش دادند، مصارف را هم نذیر می کرد، چون ما هنوز عایدی نه داشتیم و دور دور مستی می کردیم تا در دامی نیافتیم. وقت زیادی گذشت و حاجی از فهوای صحبت های من دانست که کار هایی باید شود، گفت «... خوجه صایبه ما میشناسیم...گفتم کاره را خلاص کدی... فقط همرای مه برو که ده اول مره ناقی بندی نه کنه دگه باز تو خلاص هستی... »، قرار گذاشتیم که فردا نزد خواجه صاحب معین شهرداری می رویم.


نیک محمد خان شریعتی دشمن ناشناس اما مرد:


لازم بود قبل از آن به هر نوعی شده با آقای نیک محمد شریعتی ببینم، آقای شریعتی از همان گروهی بودند که به نرخ روز لباس می پوشیدند، در غیر آن چی گونه می شد آدمی که در حکومت گذشته کار کرده، یک شبه نور چشمی طالب شود؟ هر چند بعد ها بسیار دوست نزدیک من شدند و محبت های زیادی کردند. کسی که مؤظف بود تا اخبار شهر داری را به من بیاورد را وظیفه دادم تا تثبیت کند که دکان داران ما و یا کسانی که ممکن است و یا احتمال دارد علیه ما کدام عملی انجام دهند کدام ساعات در شهرداری نه می باشند. پیش کار دعوی دکانداران یک صاحب منصب سابقه ی پلیس مشهور به معاون صاحب بودند و گزارش شان را هر روزه خبر می شدیم،‌‌ چون نفر دست راست معاون صاحب و وکیل پیش رو دکان داران یکی از نفوذی های ما بود. “ ...برای دست یابی بر مؤفقیت ها و غلبه بر دسایس لازم است هر گوشه یی از مبارزه را مدنظر گیریم، در غیر آن شاید در اثر توطئه یی که از آن آگاه نیستیم و به جرمی که نه کرده ایم غرق گردابی خواهیم شد که نجات نه داریم...” مطمئن شدم که آقای شریعتی در سکرتریت شهرداری تنها هستند و هیچ مزاحمتی وجود نه دارد، فاصله ی رستوران تا شهرداری چندان زیاد نیست و آن زمان ازدحامی هم نه بود، علی الرغم پافشاری نذیر و فدا محمد که نه روم و هدف رفتن چیست؟ گفتم خودم می فهمم، با تکسی همراه فدامحمد طرف شهرداری حرکت کردیم و نذیر را نه گذاشتم با ما برود و به دکان خود رفت.

فدامحمد خان را گفتم بیرون شهرداری ایستاد باشد، اگر کدام مشکلی به من پیش آید، دگران را خبر کنند تا خانواده آگاه باشند.

وارد سکرتریت شهرداری شدم که آقای شریعتی ایستاده اند و کاغذ هایی به دست شان همراه کسی صحبت دارند، جناب شان من را به چهره نه می شناختند و من هم فقط به اساس مرتبت وظیفه وی شان از دور می شناختم شان. دعا دعا داشتم تا کسی وارد نه شود و من را نه شناسد، طالبان که جدید بودند من را نه می شناختند، سخنان شریعتی صاحب زودتر از پنج دقیقه ختم شد و آن نفر هم برآمد،‌ شریعتی صاحب اول به پشتو و بعد که دانستند به فارسی گفتند « امر کو ... گفتم ... مه یکی از دکانداری مارکیت هستم... سخن من هنوز در آغاز بودند که جناب شریعتی صاحب مثل بلبل گزارش چند روز کار شان را به من گفتند، نه برای آن که من کاره یی بودم بل برای آن که دکان دار هستم و علیه رئیس عثمان شکایت کرده ام، در ادامه فرمودند: (... مه راه ره به اندیوالایت نشان دادیم و چند امر قاطع هم نوشته کدیم که نایه ( ناحیه ) گزارش بته و شما کوشش کنین همو رئیس عثمانه پیدا کنین... گرفتاریش سر مه... دگه شما بی غم هستین...پرسیدم شما رئیس عثمانه می شناسین گفتند نه... اما میگن پنجشیری بوده ده همی جا ها اس پت شده، پرسیدم صایب حالی مارکیته چی وخت از پیشش می گیرین... جواب دادند که ای موضوع حقوقی اس و ما زود چیزی کده نه میتانیم تا ماکمه ( محکمه ) فیصله نکنه ...راستش هم دست و پا‌هایم می لرزیدند و هم قلبم تکان داشت، کار ساده یی نه بود زیر کیبل طالب لت خوردن و‌ خرد شدن و من که هرگز تحمل نه داشتم... گفتم تشکر صایب ده رنگ مه شیشتین میشه که صبا چاشت میمان مه شوین...؟ گفتند تو تابالی کجا بودی چرا دکاندارا تره وکیل نه گرفتن و.... گفتم معاون صاحب کلان ماس...گفتن ولا مه روز مصروف هستم اگه حالی کدام جای نان میتی ما میریم... گفتم هزار دفه... خی مه ده هتل پیش روی شاروالی ماطل تان می باشم... قبول نه کدن گفتند دکان حاجی بابۍ میریم... حاجی بابۍ در وسط سمت راست جاده ی عمومی قوای مرکز _ دهن باغ شهر آراء موقعیت داشت...من که هراس ام زیاد شده بود تا کسی نیاید ‌و نه شناسدم با عجله گفتم ... خی مه پیش میرم و هموجه ماطل تان استم رئیس صایب تنا بیایین که چند گپ خصوصی داریم... قبول کدن... و به ماهیچه خوردن مهمان من شدند...) به سرعت خودم را از دفتر شهردار دور کرده و بیرون شهرداری رفتم که فدا منتظر است و بسیار نارام. پرسید (... چی شدی کشتی ماره... گفتم کار شد... پرسید کجا بریم.... گفتم قوای مرکز ... ) تکسی را ایستاد کرد و رفتیم و خدا را شکر کردم که کسی متوجه نه شد و‌‌ من را نه دید، نیم ساعتی منتظر ماندیم و هی فکر می کردم، عجیب دنیایی و عجیب مردمای خامی... فقط با چند دقیقه دیدن یک نفر که حتا نام او را نه می دانند بالای او باور می کنن تا هر چی جل و‌ پوستک دارن پیش تازه وارد بیاندازند و بی هیچ هراسی مهمان او شوند. جناب شریعتی صاحب از تکسی پایین شدند و روز هم به خاتمه می رفت. فدامحمد ماهیچه ها را فرمایش داد. ( ... آن زمان تنها حاجی بابۍ ماهیچه می پختند و واقعن ماهیچه و با لذت بود... نه مانند حالا ها که استخوان گوشت دار می آورند و نام آن را ماهیچه می گذارند...)، تا رسیدن نان من همه معلومات ها را در مورد خودم از شریعتی صاحب گرفتم، بعدها متوجه شدم که دیدار آن شب بسیار مؤثر بود از آن که من فردا چاشت آن گفته بودم، چون قرار بود فردای آن روز در شهرداری برویم. پرسیدم، شما هم مثل ما سر رئیس عثمان قار هستین...؟ جواب شان خلاف گفتار اول شان نه بود، دلیل را پرسیدم... جوابی گفتند که به عنوان رازی در زنده گی هر دوی ما خواهد بود. دیدم فضا کمی مساعد است و دکان نذیر هم در همان ساحه بود، فدامحمد را که دورتر از ما نشسته بود گفتم برود و‌ موتر نذیر را بیاورد تا. رئیس صاحب را به خانه‌ی شان برسانیم، شریعتی صاحب گفتند خانه شان طرف قرغه است. نان خوردن ‌و گپ زدن خلاص شد، واقعا تلاش کردند تا پول نان را بپردازند ما نه گذاشتیم، وقتی می خواستیم داخل موتر نذیر شویم، شریعتی صاحب پرسیدند: «...او بیدر همی نام تو چیس مام لور و‌ پور سرت باور کدیم آمدیم... ده کدام جنجال کتیت نمانیم... من گفتم... رئیس غریب مردم هستیم و دکاندار بیچاره... غلطی و نامردی نه داریم..، اقدر لطفی که خودت کدی ره فراموش نه می کنیم... تکرار کدن تا نامته نگویی ده موتر تان بالا نه میشم... گفتم نام خوده به یک شرط میگم... قول بتین که هرکس باشم طرف داری حقه می کنین و به مه هم جنجال جور نه می کنین... گفتند درست اس... گفتم شما اسناد عثمانه خاندین آیا او برنده اس یا ما...؟ گفتند برویت اسناد سر سری خو او برنده اس اما باید ماطل گزارش نایه باشیم باز مالوم میشه... و قول میتم که هر چی حق باشه همو ره می کنم... مچم چی رقم شد که مه دعوت تره قبول کدم و آمدم...حالی که خود رئیس عتمانام باشی کتیت کار نه دارم و طرف داری حقه می کنم و سابق هم می کدم و ده دفترام گفتمت که قانونی کار می کنم... )، من دست در دست داده ‌‌خودم را معرفی کردم، صحنه ی جالبی بود، ایشان مانند من نفس تنگی شدید داشتند، اسپری خود را استفاده کرده ‌و گفتند : ( ... اگه تو راستی عثمان باشی کت همی چالت و دل کدنت بیدر قرآنی مه هستی... اما از قانون تیر نه میشم... ) رنگ شان هم سرخ گشته بود... در نهایت باور کردند که عثمان من هستم. ایشان را به منزل شان در قرغه رساندیم، وقتی خانه و کاشانه و وسعت و پهنای باغ سبز و حاصل خیز و محل رهایش شان را دیدم واقعا متحیر کننده بود، خداوند حلال شان کند. در ابتدا فکر هایی کردم که به مرور زمان غلط از آب در آمدند البته آن باغ و آن شأن و فری می گویم که نشان می دادند قدیمی‌تر از عمر آقای شریعتی بود، بعد ها که بسیار دوستان خوب شدیم و من را به منزل شان به قروتی خوردن وطنی دعوت کردند، دانستم که تنها پسر پدر مرحوم شان اند و چند تا دخترک هم دارند و بسیار خوش اند. دلیل تخلص کردن شریعتی را از ایشان پرسیدم، جواب شان نشان داد که اهل مطالعه و بصیرت سیاسی هم هستند و از دیدگاه های شریعتی پیروی می‌ کنند. از فردای آن شب به قول شان ایستادند و تا یک پولی هم از من تقاضا نه کرده و کارشکنی نه کردند، اما اسناد را مانند نداف ماهری تکاندند.

فردای آن شب و طبق وعده با محترم حاجی حبیب الرحیم راهی شهرداری شدیم، وحید قبلا دانسته بود که دکان داران آن روز به شهرداری نه می روند. با محترم خواجه محمد خان معرفی شدیم و از طرز استقبالی که حاجی صاحب حبیب الرحیم را کردند دانستم که احترام زیادی به او قایل اند،‌ وقتی حاجی حبیب الرحیم من را معرفی می کردند آقای معین گفتند چانس همراهی با حاجی صاحب را داشتم، از من خواستند تا اسناد ها را مکمل آماده کنم که شریعتی صاحب بررسی می کنند. در جریان حضور ما به دفتر معین خدمات شهری، هر کارمند و انجنیر یا کارگر و‌ مأمور و رئیس می آمدند محبت زیاد کرده با من از ته یی قلب احوال پرسی کرده و‌ یک ‌تذکری به آقای معین می دادند، که من هیچ گاه شایسته ی آن ها نه بودم.

این شد داستان یک دشمن دانای من که خواندید.


آقای ستار سرهال دوست فریب کار و‌ نامرد من:

آقای نجیب الله مخالف ‌بدبین و اما مرد من :

وقتی فکر من از جانب شهرداری جمع و‌ توطئه به لطف خدا دفع شد، متوجه دفع خطر از سوی شرکت افسوتر شدم. من از آغاز عادی شدن وضع می خواستم به دیدار تعارفی با رئیس جدید افسوتر بروم، برای کسب مشورت چند بار آقای ستار سرهال یکی از مدیران عمومی شرکت را

می دیدم، ایشان منزلی در کارته ی آریانا داشتند و من هر از گاهی آن جا به دیدن شان و‌ مشوره گرفتن می رفتم، مدام می گفتند «... نی نی بیدر نیایی و نه روی که رئیس یک طالب بدخوی اس و ده تول بکس کدام موتر می پرتیت و یا ده پشت کدام موتر کش می کنیت... او فکر می کنه که تو نفر احمدشاه مسعود هستی... من هم باور می کردم و از او تقاضا داشتم تا با مساعد شدن وضع من را خبر دهد، بعد ها خبر شدم که آقای ستار سرهال بازی یک منافق را با من انجام می دهد، حدود نزدیک به دو ماه تیر شد، و آقای ستار هنوز هم مانع رفتن من می شدند و در این مدت متواتر می گفتند نجیب الله مدیر تفتیش تره ده گیر داده که عثمان ده قصی تان نیس و منتظر اس که مسعود پس بیایه...» در اوایل قوس ۱۳۷۵ تصمیم گرفتم هر شکلی شده افسوتر می روم تا سرنوشت کانتینر ها معلوم شود، فدا محمد را گرفته صبح وقت طرف منزل آقای سرهال رفتیم. ایشان عین گپ های گذشته را تکرار کرده و‌ کوشیدند مانع رفتن من شوند، اما من تصمیم خود را گرفته بودم،‌ آقای سرهال دید که عزم ما جزم است با موتر ما در شهر دفتر مرکزی افسوتر حرکت کرد. موتر را در گوشه یی مقابل تعمیر افسوتر در کوچه ی گل فروشی ایستاد کرده، هر سه ما راهی دفتر شدیم. آقای سرهال من و فدا را گفتند تا در دهلیز ورودی منتظر بمانیم که خودشان وضعیت را کنترل کنند، من با استفاده از فرصت عاجل خودم را به دفتر محترم نجیب الله خان رسانده و بدون تک تک و بدون سلام علیکی برای شان الفاظ رکیک زده و‌ گفتم « ... فکر کدی که طالبا اوغان استن هر چی دلت شد سر ما کنی و...ایشان گفتند که از چیزی خبر نه دارند و‌ هر کس هر چی‌ گفته غلط و دروغ گفته...»، از دفتر شان خارج شده و دوباره به دهلیز ورودی پایان شدم.

هنوز چند دقیقه نه گذشته بود که دو تن طالب مسلح آمدند و نام من را پرسیدند و من و‌ فدا را تحت الحفظ به دفتر رئیس بردند. برخلاف شهر داری، در افسوتر همه ی مسئولان و معاونان محترم ادارات در چهار سوی میز کلان جلسات نشسته اند و‌ کسانی هم در چوکی های جداگانه. من و فدامحمد را هم اجازه ی داخل شدن دادند. اولین باری است که من با یک طالب واقعی رو به رو شدم، (..،خواجه محمد خان اصلا به طالب نه می ماندند و احتمال داشت به کدام واسطه آمده بودند...)،‌‌ جوان رشید، قد بلند و‌ لباس آراسته و آدمی که معلوم بود سرش به تنش می ارزید و‌ من را به او معرفی کردند، آقا که همچو شاهنشاهی جلوس فرموده بودند، به مجرد شنیدن نام من و دیدن عبا و قبای ژولیده یی من و جثه ی بی جان من، مانند شیر درنده خو و تشنه کام خون دیده ی های کشنده به دیده های من دوختند و بی مهابا هر چی از دهان شان برآمد بدون لحاظ سوی من پرتاب کرده گفتند:

«...ته د هغه... مسعود نماینده یی و په تمه یې چی هغه بیرته راشي او قدرت واخلي... خو ولا که یې په سترگو ووینې...زما تبریکی ته هم رانغلې...وې یی نیسۍ کانتینر کې واچوی...»، در دل خودم گفتم مسعود کجا و من فقط دو یا سه بار دیدم شان و حالا هم در غم ماندیم... »،‌ رئیس جدید طالبانی افسوتر خبر نه داشت که دو بار نیرو های امنیت ملی در زمان اقتدار فرمانده مسعود،‌ به اتهام دروغ دزدیدن کمره و‌ انتقال آن به دوستم (مارشال فعلی) تا سرحد زندانی کردن من هم اقدام کردند... که بعدها می خوانید.

من با شادروان مسعود شناخت دقیقی نه داشتم، ولی به چشم ها دیده و به گوش ها شنیده بودم

که حتا دشمنان در حال جنگ با خود را با پسوند احترام صاحب یاد می کردند و حالا این جا توهین می شوند. رفیق احمدعلی دیدار، محمد ذوقی پنجشیری، خود ستار سرهال، مرحوم میرآقا خان امر مالی، نجیب الله خان و تعداد زیادی از رهبری افسوتر حاضران و شاهدان مجلس بودند.

دیدم که وضع آن جا خراب است، اگر در دفاع نه برآیم مشکل بعدی زیاد تر می شود.

دست خودم را در حالی بلند کردم که مانند متهم در پایان میز ایستاده بودم، لطف خدا که پشتو می فهمیدم، وقتی دست من را دیدند با قهر و غضب پرسیدند «... خبرې کولم غواړې...؟ ووایه څه وایې...»، من به پشتو‌ تمام جریان را گفتم. یک بار و با تعجب پرسیدند «... اوس ته پخپله راغلې يې...؟ »،‌‌ من جواب دادم بلی و آقای سرهال ما را در پایان منتظر ماندند. گرز خشم شان از من گسست و بر سر آقای سرهال فرود آمد، چنان اش به تیغ تهدید و تنبه و توهین برید که هر کسی غیر از آقای ستار سرهال می بود، اگر از آن مجلس رها شده بود، هرگز روی بر نه می تافت. خشم سلطان از من فروکشید، اما معاف نه شدم و نه فرستادن به زندان را مشروط به تضمین کردن من توسط یکی از اعضای مجلس ساخت، سنگ ها و کوه ها و‌ دره ها صدا داشتند و‌ از آن مجلس صدایی نه برآمد، من بیش تر از همه متوجه آقای محمد ذوقی بودم تا تضمین من را بکند که هم از پنجشیر بودند و هم شرکای پنجشیری من را می شناختند و بدتر از همه فرمانده بزرگ و‌ نستوه شان در آن جا توهین شده بود، محاسبه یی من غلط بود که به ناگاه آقای نجیب الله مدیر عمومی تفتیش صدا بلند کرده و گفتند، « ... زه یې ضمانت کوم...»،‌ کسی که من چند دقیقه پیش به اساس اطلاعات غلط آقای ستار سرهال ایشان را زشت زیاد گفته بودم، بسیار پیش خود خجل شدم، ولی از این که در توضیحات ام عامل هر سه موضوع آقای سرهال را گفته بودم کمی راحت شدم. رئیس را که عصبیت شان کاسته شده بود مخاطب قرار دادم، تا چیزی بگویم گفت در چوکی بنشینم، من و‌ فدا محمد یک جا بالای کوچی نشستیم و رئیس خودش به پشتو گفتند: «... دا سرهال ... هره ورځ راته او ویلې څه عثمان تاسو تاویل (تحویل) نه نیسي او ..ځه پسې مه گرځه...). من باید معروضه یی می نوشتم برای ختم یا ادامه ی قرارداد و خواهان وقت برای تصفیه ی حسابات می شدم. عریضه تکمیل شد و برای تحریر احکام مقابل دید رئیس گذاشتم، وقتی ایشان به نوشتن حکم. شروع کردند، دیدم یارو چنان میرزای خوش نویسی اند که شاید کم تر کسی به خصوص در دفاتر و آن هم میان طالبان چنان ویژه‌گی داشته باشند، ( ما ‌و شما که خط متفکر دوم جهان هم خواندیم )، فاز اول کار ما از افسوتر هم خلاص شد ‌و به لطف خدا آزاد شدیم، حالا مانعی نه بود که دیگر مارکیت نه روم.

در جریان خدا حافظی رئیس گفتند که آن روز باید یک چند روپیه تحویل کنم، چون خزانه ی شان پول نه دارد و به آن منظور محترم نجیب الله خان را با ما توظیف کردند که پول بیاوریم ‌و ادامه دادند که «... زه پښتون یم کله چې تا د زنانه طلا د خرڅولو خبره وکړ خداي منې څه په ما باندې قیامت تیر شو... زه دي توهین هم نه کوم... هر کار دې هر چیرې چی وه خامخا ماته به راځي... » بعد از خدا حافظی نجیب خان را مخاطب قرار داده و‌ معذرت زیاد خواستم، گفتند تو ‌ملامت نه بودی ‌و هر قدر دنبال آقای سرهال گشتم، غیب شان زده بود، با نجیب الله خان در مارکیت وعده گذاشته و‌ از افسوتر برآمدیم، طرف دکان نذیر رفتیم تا او به تشویش نه باشد، چند دقیقه نه گذشته بود که سر و کله ی وحید پیدا شد، مرا دید گفت خوب شد اینجه هستی گفتم چرا...؟ گفت. دکاندارا وارخطاستن شاروالی رفتن هر دفتر که رفتن کشیدی شان و کدام طالب کل شانه از شاروالی بیرون کده که دگه نیایین... بسیار عصبانی هستن... فهمیدم که انشاءالله کار ها رو به راه می شوند، به رفیق وحید گفتم برو به خیر مه میایم...

ادامه دارد....