-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۲۲, چهارشنبه

چنین عمق فکری درین سن و سال، اعجاب انگیز است


این متن را ستار رفعت دانش آموز در ترکیه نگاشته است. این نگاره، از ستار است. 





 وقتی این تصاویر را میگرفتم، فکر میکردم بزرگترین حسرت زندگیم به وقت مردن چی میتواند باشد؟

دیدم همهٓ راه هایی را رفته ام که دلم خواسته، کار های را کرده ام که انتخاب خودم بوده، چیزهایی را یاد گرفته ام که دوست داشتم یاد بگیرم. بعد دیدم حتی از آدمهایی که برای شان فرصت بودن در زندگیم را داده ام و‌ نمک حرام بوده اند و نمک حرامی کرده اند؛ نیز شکایتی ندارم. آنها هم چیزهایی برایم یاد دادند که من در دنیای ایده آل ذهنم، هرگز بدون حضور آنها نمیتوانستم حتی تجسمش کنم...

خیلی فکر کردم ببینم کدام شکست در زندگیم بوده که آنقدر دلم را خون کرده که لحظهٓ مرگ ‌بگویم کاش شروعش نکرده بودم؛ دیدم هر چی هستم از اون مسیری که طی کردم حاصل شده است...

چند روز قبل یکی از دوست هائم زنگ زده بود و برایم میگفت ببین ما همیش تلاش میکنیم دوست داشته شویم و این خیلی غم‌انگیز است! گفتم بلی، نصف بیشتر آنچه که بدست آوردم برای این بود که عزیزترین هایم روی کارنامه هائم مهر تأیید بزنند و‌بگویند ما برایت افتخار میکنیم اما خوب از یک جایی فهمیدم من به اینکه کسی برایم افتخار کند نیازی ندارم...

از آنجایی که در این اواخر اثر های داستایفسکی را میخوانم، همواره در جستجوی خود واقعی ام هستم و در محکمهٓ وجدان دائم با خودم درگیرم، به خودم ‌گفتم ببین گیرم دیگران برایت کف زدند ولی تو طوری زندگی کرده ای که خودت دوست نداری، چی فایده؟! بعد دیدم اصلا تا کی مگر یک انسان می‌تواند روی صحنه بیاستد و‌ دیگران هم برایش کف بزنند؛ یک روزی بالاخره نمایشت تکراری میشود و یک روزی تو میمانی و‌صحنهٓ که هیچ تماشاگری ندارد...

از همان موقع که این نوع تفکر در ذهنم ایجاد شده به خودم گفتم دل بکن از اینکه آدمها تأییدت کنند، حتی نزدیک ترین هایت. میخواهم بگویم آن لحظهٓ که عمرت تمام خواهد شد تو هیچ تماشاگری با خود نخواهی داشت. بنا کارهایی را کن که‌دوست داری. طوری زندگی کن که فکر میکنی آنطور درست است، زندگی نزیستهٓ دیگران را زندگی نکن. رؤیاهای دیگران رو برآورده نکن. داستان خودت را بساز، قصه‌ٓ خودت را زندگی کن! سخت است اما شدنی...

من با این همه مبارزه هنوز با تأیید طلبی میجنگم. هنوز کامل موفق نشدم، شاید هرگز هم نشوم، اما میخواهم حسرت زندگی نکردن به روش خودم، تنها تصویر جلوی چشمم در لحظه ی مرگ نباشد؛ من از مرگ نمیترسم، من از مرگی که انتهای زندگیِ نزیستهٓ خودم باشد میترسم...