-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

دکتر نجیب به آصف دلاور : تو از موضع شمالی گری ات نه می برآیی!


    توهم بی پایان کارمل هراسی و شمال هراسی

                      سکوت پیشا طوفان 

سفر رفیق منگل به شبرغان و فاریاب و بربادی نظام

                نوشته ی محمد عثمان نجیب

                               بخش ۴۸


یاد کرد مهم:


تشکر از همه رفقا و دوستانی که پسا مرور خاطرات من منت می گذارند و با ابراز دیدگاه ها یا طرح پرسش های شان در به نگاری ها کمک ام می کنند.

مهم ترین پرسش هایی که مطرح شدند از رفیق مصطفای روزبه بودند به این شرح:

اول_ چرا وزارت دفاع من را آن قدر زود پذیرفت و رشد کردم، در حالی که رفقای زیادی مستحق تر و دانا تر از من بودند؟

دوم_ ریاست محترم عمومی امور سیاسی اردو چی گونه پس از رفع مجازات حزبی من را به وظایف سیاسی فرستاد؟در حالی که من نوشته ام حزب را ترک کردم.

رفقای عزیز حزب ما، گام های تان با صلابت و استوار باد در رفتار بی قرار ما.


سلام خدمت سالاران گرامی قافله ی خسته و‌لی همیشه روان پرچم ما.

سعی زیاد کردم اگر بتوانم به صورت دقیق وارد تارنمای وزین حزب شده و‌ از آن گذر پاسخ ارایه کنم، سوگ‌مندانه مؤفقیتی نه داشت.

من کاهی ناکاری از خرمن کارای حزب ما بودم و هستم، گاهی در گاه نامه ی تابان راه ما هم چو

سیاهه ی بد نما گام بر می دارم تا مگر پسا خدا و پیامبر و دین من، هوایی از نور تابان خورشید وارسته گی ها و مکتب پارینه ها و‌ شکوه آدینه ها بر من بتابند و در گرمای آفتاب گون ره روان مکتب خرد و عقلانیت و تدبیر و اندیشه و فراست رفیق کارمل زنده یاد، تن بی چاره را به زیور عقل آراسته سازم و به سخن مولانا از لنگر عقل عاقلانی هم چو شما عقل را به دریوزه بنشینم.

کجای؟ بار و بنه و بستر سفرم را ناباب بسته ام که هنوز سزاوار هم رکابی در واپسینی های از کاروان شما را نه دارم و غذای بی رنگ و بو و بی مزه اما با اخلاص طلعت روی من که انبار و انبازی از فرط خوشحالی و صداقت  من با شما است چی؟‌ گاهی در گوشه ی آخرین سفره ی رنگین تان شرف ایستایی و حضور خادمانه خواهد یافت.

من که هر قدر تقلا کردم راه خودم را در هم راهی با شما نه یافتم.

پاسخ پرسش های رفقای عزیز در بخش های مرتبط به رفع مجازات حزبی من خواهند آمد، اما واقعیت عینی و تلخ حضور در امنیت ملی افغانستان باعث آن می شود تا هرگز به رشد و بلاغت فکری، استعداد و‌ توانایی برسم و مانند من شمار زیادی از همکاران ما هم مانند در جال خبیثه یی گیر افتاده بودند. من که در جمله ی فعالین حزب ‌و اولین گروه های احیای حیثیت از دست رفته و باز یابی جای گاه ساختار آن سازمان پسا سقوط رژیم امین رفته بودیم هیچ گاه شاهد نه بودیم که بر مبنای ضابطه رشد کنیم و یا تنبه شویم. وعده داده ام مواردی را به شما باز گو کنم، که منی تنها و حتا بدون اسلحه ی کمری انجام داده ام. چنان موارد کار عادی هم نه و مملکت شمول بودند، اما رفیق سیدکاظم و رهبری محترم منتظر آن بودند تا قد من بلند شود و چوشک را از دهان ام دور کرده جایی توظیف ام کنند. آن چی را شما در بعد ها خواهید خواند نه لاف اند ‌و نه گزاف. با نشانی ها و موقعیت ها و حتا حالات انشاءالله خواهید خواند، وقتی می دانی که برخی از اعضای رهبری اداره یی که در آن کار

می کنی از منظر مسلکی به کاهی هم نه می ارزند و به تو حکم می رانند و پیش چشمان ات حقوق ترا پامال می کنند بی درنگ خودت را مستحق تر از او می دانی و از خود می پرسی که این حزب برای ما اصل شایسته سالاری را آموختانده بود و یکی از اهرم های مبارزات آن هم همین مورد بود، پس چرا حق ترا به تو نه می دهند؟ چون رابطه خصوصی با باند‌گروپ های درون حزبی و درون دولتی نه داری.

برخی رفقا می پرسند چرا دیگران مانند من شکوه نه دارند و‌ شاکی نیستند؟ جواب من این است که با احترام به شخصیت همه ی رفقا و‌ همکاران من، وقتی فعال نه باشی، وقتی پاسیف عمل کنی،‌ وقتی روز گذرانی کنی،‌ وقتی گذاره کنی، وقتی نه دانی که مستحق تر از چی کسی هستی، وقتی نه دانی جای گاه تو پس از کی در کجاست؟ هرگز توان دفاع و‌ ابراز نظر نه داری. خوش بخت بودم که خدای بزرگ من را در دام مکر ‌و جبر آقای جنرال محفوظ و آقای قیوم و آقای حریف یا عریف و بی مهری رفیق سیدکاظم و بی تحلیلی و حتا بی منطقی یک جلسه ی کلان رهبری در دستگاهی انداخت که باید مو‌ را از خمیر جدا می کرد، اما آنان خمیر را از خمیر جدا کردند ‌و بر ازدیاد مو ها پرداختند و رهیدن من از. آن دام منتی است که خدا بر من نهاده، هر چند بسیار رنج دیدم، اما به حقی رسیدم که سال پیش از آن باید می رسیدم و باز هم ممنون حزب خود و‌ رهبری ارتش خود هستم که هر چند ناتوان اما جان بازانه در آن خدمت کردم ‌و مویی هم از حقوق من را تلف نه کرده بل که بالاتر از آن هم به من دادند. تفاوت را محاسبه کنید، یک‌ حزب و‌ یک دولت، ‌و یک اداره اما با تقسیم وظایف. یکی بسیار مکار و ‌جبار‌ و حق نه گر‌‌ و‌ آن دیگری بر عکس چشم باز تر،‌ و قلب گرم‌ و‌ مغز سرد‌ و دست پاک تر از کسی داشت که شعار

اش آن بود و‌ اعمال اش خلاف آن گونه که گفتم در بعد ها بیش تر می خوانید...



                                            ادامه ی روایات زنده گی من


سکوت پیشا طوفان:

در بخش های گذشته توضیح دادم که بعد از بازگشت به کابل گزارش های مان را نشر کرده رفتیم و این که رفیق منگل به شادروان دکتر نجیب الله چی گزارشی دادند آگاهی نه دارم و در موقعیتی هم نه بودم که اگر برای تهیه ی گزارش خبری خواسته نه شوم، از چیزی آگاهی یابم، درست مانند پادو ها. اما چیزی که آهسته آهسته نمایان می شد، برقراری یک سکوت سهمگینی حاوی طوفانی در کمین بودکه بعد از برگشت رفیق منگل به کابل آغاز گردید، « چنان سکوت وهم انگیز پسا تخلیه ی پای گاه های شوروی سابق از ولایت زیبای ننگرهار هم بود، من که برای تهیه ی گزارش اوضاع ننگرهار بدون شوروی ها بودم و با همکاران ما جریان تسلیم گیری پای گاه های باقی مانده و مجهز و‌ مطابق نورم های پذیرفته ی 

شده ی روس ها نمابرداری می کردیم که بر خلاف امروز آمریکای لعنتی که همه را ویران و‌ نابود می کند، صد ها محل و‌ پای گاه های مجهز ‌در تمام عرصه های نیازمندی های ارتش را به دولت افغانستان طور رایگان سپرده بود. رفیق جنرال محمد آصف دلاور آن زمان سمت رهبری قول اردوی ننگرهار را عهده دار بودند، پس از دیدار با ایشان علت آن سکوت معنا دار را پرسیدم که ما از کابل تا ننگرهار با موتر جیپ رفتیم و در مسیر راه تا ننگرهار و داخل شهر هیچ نشانه یی از جنگ را نه دیدیم، ایشان فرمودند: (... مام فکر می کنم که چرا ای رقم سکوت اس... ای رقم سکوتا سکوت قبل از طوفان استن خدا خیر کنه...و راست گفته بودند چهل روز پسا آن سکوت طوفان و‌ محشری در ننگرهار همیشه بهار برپا شد و انفجار عظیم و‌ مهیبی مارکیت میوه ی ننگرهار را ویران کرد و شهر را تا صدها متر دور تر آسیب رساند و شهدا و زخمی های زیاد ملکی به جا گذاشت...)،‌ برنامه های خود را تعقیب می کردیم و خاطر من از قرارگاه محترم وزارت دفاع جمع بود، چون محترم محمد حنیف شیرزاد ژورنالیست، گوینده، ترجمان چند زبان و لسان ملی و بین المللی و به خصوص زبان های پشتو و دری و ازبیکی را بعد از فعال ساختن دفتر نماینده گی نشرات نظامی تلویزیون در وزارت توظیف کردیم که از لحاظ تشکیلاتی تحت امر ریاست محترم دفتر و شخص جناب جنرال محمد ایوب خان آریوب وال بودند. سپردن آن وظیفه به آقای شیرزاد یک منت و یک امتیاز نه بل حقی که نظر به توانایی ها و استعداد شان بالاتر از آن را مستحق بودند. من و آقای محترم اشکریز رئیس نشرات نظامی رادیو‌تلویزیون ملی تصمیم گرفتیم تا خدمت آن زمان خدمت جناب محمد اسلم وطنجار وزیر با شرف دفاع ملی برویم که تقرر حنیف شیرزاد را در آن پست کلیدی منظور فرمایند تا کدام آدم واسطه دار و ناکار در بست جدید گماشته نه شود. تصادف وزیر محترم دفاع آن روز ملاقات مهمی با یک مهمان خارجی داشتند و به ما هم هدایت دادند تا در ملاقات حاضر باشیم. من که نه توانسته بودم انگلیسی را زیاد فرا بگیرم بلد نه بودم و از آقای اشکریز نه می دانم. ملاقات شروع شد،‌ ترجمانی که همراه مهمان آمده بودند شروع به ترجمانی کرد، یکی دو دقیقه نه گذشته بود که آقای شیرزاد به من گفتند، (...ترجمه ره غلط می کنه ...چیزی که مهمان میگه ... بر عکس ترجمه می کنه..، من که آدم مشکوک‌‌،‌ فکر کردم ترجمان ارتباطی با نیروهای ضد دولت دارد... دست خود را بلند کردم، رفیق وطنجار فرمودند «...چی گپ اس ... عرض کردم... شیرزاد صاحب میگه ای برادر ترجمیژ غلط می کنه و بر عکس گپای شما ره را یکی به دگی تان میگه... هم وزیر صاح و‌ هم مهمان شان تعجب کردند... وزیر صاحب فهمیده تعجب کردند و مهمان نا فهمیده. رفیق وطنجار به پشتو حنیف خان را گفتند تا گپ های خوده به مهمان هم بگویند و بالای ترجمان هم برآشفته شدند، آقای شیرزاد مهمان حیرت رفته را گفتند که ترجمان شان غلط ترجمه می کند، مهمان هم برآشفت و ترجمان را گفت بیرون منتظرش باشد و از محترم وزیر دفاع عذر خواهی کرد و ملاقات چند دقیقه بعد ختم شد، رفیق وطنجار حنیف خان را تشویق کرده و تشکری کردند. در سالن انتظار تعداد خبر نگاران و‌ ژورنالیسان دعوت شده منتظر برای شرکت در افتتاح دفتر مطبوعاتی وزارت بودند، شادروان و طنجار با ما یک جا تشریف بردند و‌ آقای اشکریز بعد از مراسم افتتاح در محضر همه حاضران تقرر رفیق حنیف شیرزاد را در آن بست پیشنهاد کردند، با آن که قانونی نه بود اما منطقی بود، در بدو امر چنان پیشنهاد را باید رئیس محترم دفتر می کردند، وزیر محترم دفاع پیشنهاد را که زبانی طرح شده بود، قبول کرده و هدایت دادند تا حکم مقرری شیرزاد صاحب همان لحظه ترتیب شود که شد، اما بدبختانه که عمر کار شیرزاد صاحب آن جا طولانی نه بود و کم تر از شش ماه دست خوش حوادث جدیدی شد که وطن تا حال در آتش آن می سوزد.

سکوت هم چنان ادامه داشت، اما صریح بود، سکوت پسا آمدن رفیق منگل از سفری شد که ای کاش نه می رفتند، و ما تدابیر ثبت و نشر برنامه های مناسبتی شش جدی ۱۳۷۰ را گرفتیم که زمان کمی تا رسیدن آن باقی بود.

همه گی دلیل آن سکوت را می دانستند و همه خود را به بی خبری می زدند، من بیشترین گپ ها را از آقای دوستم ( مارشال فعلی و جنرال صاحب بابه جان زیادتر ) و از مقامات محترم وزارت دفاع کم تر و غیر مستقیم آگاه می شدم. تنش ها در حال جدل برای خودنمایی پنهانی بودند و زیر پوست کشور شمال کشنده یی خوابیده بود که شادروان دکتر نجیب در صحبت تلویزیونی شان آن را باد نامیده و بدون نام بردن از کسی انتقاد داشتند که اگر باد بوزد در مسیر باد می روید یا خلاف باد... نگرانی ظاهری رفیق نجیب بیان گپ های درونی شان نه بود.

روزی با رفیق جنرال بابه جان صحبت می کردم، از وضعیت پرسیدم شان «... روابط دوستی تنگاتنگی در سطح فامیلی و شخصی با هم داریم که مدت های زیادی از آن می گذرد...»،‌ گفتند: « ... داکتر صایب بیخی تغیر کده... گپای میزنه که حیران بپایی... ادامه دادند... که ده جلسی سر قومندانی کل ما شیشتیم...‌گزارش های امنیتی ره برش دادن ... یک شو پیش ده بگرام سر قطار فیر شده و ما تثبیت کدیم که ... فیر از کدام منطقه اس... ده گزارش غلط گفته بودن... از مه پرسان کد... مه گفتم که صایب فیر از ...قریه صورت گرفته ... گزارش غلط اس ... استقامت پرتاب و‌ اصابت فیر هم مالوم دار اس... داکتر صایب از لوی صایب پرسان کد... لوی صایبام گفت که فیر از او قریه که ده گزارش اس نه شده از ...قریه شده... داکتر صایب شله که ای قریه ره بزنین از همی جه فیر شده... لوی صایب گفت جناب رئیس صایب... ثابت اس که فیر از ای طرف سرک و از ای... قریه شده... یک دفه همی آدم که ریس جمور‌ ماس و مملکته اداره می کنه و‌ کل ما سربازایش هستیم... ده جلسی رسمی به لوی صایب میگه

... رفیق دلاور تو از موضع شمالی گریت نه میبرایی...)

حالا فکر کنید که چرا مغز و اعصاب دکتر مرحوم پر از نفرت قومی شده بود و کی ها مسببین آن بودند...؟ آدمی که هنوز صاحب اقتدار دولت و قوای مسلح است و همین جنرال ها برای او سر به کف گرفتند و‌ چندین حمله ی مرگ بار را از دفع کردند و خودش هم سر قوماندان اعلای قوای مسلح قدرت مندی در منطقه است.

چنانی بود که تبدیلی شادروان جنرال مؤمن رقم خورد و اوضاع آهسته آهسته از مدیریت شادروان خارج شده می رفت، در اداره ی ما طبل اختلاف با نظام قبل از وقت نواخته شد، نه برای سیاست و وطن دوستی که برای خود نمایی های رئیس اداره... و هدف هم من بودم. گاهی خنده می گیردم، چی کسانی مثل من و آقای اشکریز شامل حزبی شدیم که هرگز شایسته گی آن را نه داشتیم.

آمر محترم ما فکر می کردند، سیاست همان خیزک زدن و خودنمایی درون خالی است، مانند این روز های آقای وحید عمر و یا اجرای روی ستیژ.

من که بچه ی غریبی بودم و‌ هستم ‌و رفیق مزدکی و رفیق یارمحمدی نه می شناختم، از هم صدایی با ناقوس قبل وقت جناب ما خوددرای کرده و سعی داشتم در نشرات چنان کار هایی صورت بگیرد تا ما سبب شدت اصطکاک ها نه شویم چون من واقعا غیر از خدا پشتوانه یی نه داشتم و دیگر این که

با وجود بی ارزشی کرسی کاری من، مسئولیت و اثر گذاری آن بسیار زیادتر از محسنات آن بود.

مقامات محترم وزارت دفاع به استثنای ایامی و زمان هایی که باید وظیفه یی را انجام می دادیم، هیچ کاری به ما نه داشتند، ولی به دلیل تعهد مسئول اداره به ارگان مربوط شان که مجبور بودیم برای حفظ مناسبات گزارش هفته وار پلان نشراتی را به رئیس ما بدهیم تا ایشان به ولی نعمت های خود رسانده و بقای غیر قانونی خود را در کرسی، مانند امروز مسلمیار مادام العمر بسازند.

نشرات ما از حالت های عادی به حالت های فوق العاده تغیر می کرد، من برای جلوگیری از تصادم با اداره سعی داشتم حق و‌ ناحق هدایتی از حضور والاشأن بگیرم.

در بخش های بعدی مواردی را خواهید خواند که تعین کننده ی آن اوضاع بودند.


دروغ گویی آقای فلیپ کاروین:

در بخش های گذشته دروغ پراکنی های آقایی به نام نصیر صبا را یاد کردم.

من نه کتاب آقای صبا را خوانده ام و نه هم به قول نادرست گزارش محترمی کتاب وزین!؟ آقای فلیپ کاروین را.

نه دانستم که آن آقای عاشق پاشنه طلای کتاب کاروین به کدام اساس پسوند وزین را در نقل قول از آن کار برده اند؟

در بخش های گذشته طور مستند گفته های هوایی آقای صبا را رد کردیم، من همان بخش را نقد کردم که گرداننده گان محترم در یکی از تارنماهای برون مرزی‌‌ کشور نشر کرده بودند،‌ محتوا را چاپ نموده و متأسفانه نام سایت را فراموش کردم که انشاءالله در بخش های بعدی می یابم شان. البته موضوع آقای کاروین هم در همان سایت بود و مصاحبه شونده به نام های A و Z نامیده شده اند.

آقای کاروین با A و Z شان هرسه دروغ می گویند. پلان آقای سیوان چنان ناکام و سنجیده شده ی معطوف به ناکامی عمدی بود و هر افغانستانی عادی هم قلابی و دام بودن آن را درک کرده بودند، مردم شریف ما به یاد دارند که هر نوع ضرب المثلی برای آن می گفتند، هنرمندان حماسه سرای و برخی شعرای‌ ما تصنیف هایی به آن ساختند، مهربانو نغمه و آقای منگل جفت حماسه سرای آن زمان تصنیف هجویه ی ماندگاری دارند :


( ...دا ستاسې پلانونه در په در کړل هر افغانه آقای بینین سیوانه...)


سه شادروان ناکام :

نامی که آقای کاروین به کتاب نمای خود برگزیده با مسما است ... سرنوشت غم انگیز افغانستان و راوی محترم نقل قولی از صفحه ی 213 آن هم کرده اند. افغانستان در پی یک توطئه ی بین المللی و با استفاده از تجارب و یران گری استخباراتی شکاف عمیقی را بر حزب تحمیل کردند. احساسات انحصار گرایانه،‌ دیدگاه های حاکمیت طلبانه ی گروه خاص، مفکوره های متضاد با اصل حزبی گری و اساس نامه و‌ مرام نامه ی حزب، عدول از خط سرخ حزببرابری و تناسب بدون برتری جویی های قومی، تباری، گروهی و سیاسی، تضعیف اعتماد و مراودات رهبری حزبی با یک دیگر و باور غلط به برنامه های غلط و مدیریت غلط سبب چنان بدبختی ها شد« محترم احمدبشیر رویگر وزیر دانش مند اطلاعات و فرهنگ زمان شادروان دکتر نجیب حتا در زمان حاکمیت حزب چند بار به من روایت کردند که شادروان رفیق یعقوبی در ابتدا با رموز و بعد مستقیم در حاشیه ی چند جلسه ی کابینه به من گفتند: ... گفتنی های زیادی برت دارم... وضع چندان خوب نیس... اگه اولادا ده خارج استن بانی شان که هموجه باشن و نخایی شان و دگه یک روز بیا که بشینیم و قصه های درونی ره برت کنم... تا بفامی چی گپ اس...محترم رویگر صاحب فرمودند... مه ده جوابش گفتم درست اس هر وخت خاستین دفتر مه یا یک جای دگه گپ می زنیم... رفیق یاقوبی گفت دفتر مه بیه تو امکانات نه داری وزیر وزارت غریب استی امکانات مه خوب اس... ده همی نزدیکی ها ماطلت استم... و امو نزدیکی بود که ای حالت آمد ...» چند وقت بعد عین جریان را در یکی از نوشته های جناب محترم عظیمی‌ استاد بزرگ ‌و آمر مهربان من خواندم، با این تفاوت که ایشان همراه جناب محترم محمد آصف دلاور لوی درستیز مدبر قوای مسلح از نزدیک با مرحوم شادروان یعقوبی دیدار داشتند و گپ مهم گفتاری شادروان یعقوبی دخالت رفیق مانوکی منگل در تشدید بد اوضاع و ارایه ی گزارش های بی اساس به رئیس جمهور یاد آوری کرده و باز هم وعده داده بودند که موضوع را به شورای عالی دفاع وطن گزارش می دهند. ادامه ی روایت محترم عظیمی صاحب هم منزوی شدن و‌ تنها ماندن و بی اعتماد شادروان دکتر نجیب بوده است...

من عثمان نجیب که نادان ترین و نا آگاه ترین شاگردان سیاست و امنیت هستم و به قول آن آقای ناشناس پادو حزب بودم، مفصل تر و عینی تر و مشخص تر از شادروان رفیق یعقوبی اطلاعات اوضاع را در دست داشتم. شادروان رفیق یعقوبی فرصت نیافتند تا با رفیق رویگر نشست داشته باشند اگر چیزی نوی برای گفتن می داشتند، با دو جنرال محترم و ارشد قوای مسلح آن چیزی را گفتند که سنگ ‌و چوب می فهمید و چیزی خاصی نه داشت. حالا که نزدیک به سه ده سال از شهادت شان می گذرد هم خطی و خطکی و یادداشتی و یادداشتکی منسوب به ایشان را در دست نه داریم، رفیق باقی چنان شهید گم نام شدند که کسی هم بودن چنان جنرالی با چنان صلاحیت هایی را یادی نه کرد.

از دید من ناکام ترین رهبری امنیتی و کشوری همان سه شهیدی ( دکتر نجیب، غلام فاروق یعقوبی و جنرال باقی رئیس پنج ) بودند که حتا به خود کمک کرده نه توانستند.

در بخش های بعدی حماقت های A‌‌‌وZ را با حقایق دیگر خواهید خواند... انشاالله .

ادامه دارد...