-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۲۷, دوشنبه

وقتی انسانی به نام شوهر وحشی می شود

 عامل اصلی سرقت پشتون مارکیت همکار ما بود.

            نوشته ی محمد عثمان نجیب

                     روایات زنده گی من

                  بخش های ۵۴ و ۵۵


پیش‌زمینه:

حقیقتی که به فکر کردن نیاز نه دارد و واقعیتی که همه‌‌ی ما در وجود خود داریم، خرد و حافظه‌ی خدا‌دادی است که روی داد های زنده‌گی تا رفتن ما به زیر خاک را یک سره ثبت می‌کند، ترمیم کار نه دارد، گیرایی و‌ بازدهی آن انتها نه دارد ‌و موازی به سیر زنده‌گی و‌ طول عمر ما همراه ماست و رهبری مان می‌‌ کند، مگر آن که زوال عقل ما را به زوال عمر ببرد. من هم به عنوان عضوی از جامعه‌ی شهروندی بشر و شهروند کشوری که در آن زاده شده و از آب و‌ هوای آن تنفس کرده و از سرمایه‌ًی ملت فقیر آن درس خواندم و‌ از‌ منابع عالی طبیعی آن استفاده بهینه و‌ کافی کردم و‌ گاهی که دق دل بر من غلبه می کرد به کوه ساران و‌ شاخ ساران و آب شاران او سر می‌زدم خودم را ملزم به ادای وجیبه‌ی‌‌

فرا راه‌ام می دانم و می کنم و مانند هر افغانستانی دیگری که دل اش برای این مرزوبوم می‌تپد، قلب تپنده‌یی دارم، وجدان نه می گذارد مان تا دیدنی های ثبت شده‌ی ذهن و حافظه‌ی مان را از قید زندان خفتن آزاد نه کنیم. اگر مفید اند یا‌ مضر، اگر به نفع کسی اند یا ضرر او، اگر قابل باور کسی است و‌ اگر نیست، اگر عدالتی کسی را به جرمی محکوم‌ می کند و یا بی گناهی را مبرا از جزا می داند.

سلسله‌ی روایاتی را که من آغاز کرده ام شاید مواردی باشند که بسیار پیش پا افتاده تلقی شوند و شاید هم در حد یک‌ داستان خود پرداخته مورد دل‌چسپی قرار نه گیرند و شاید هم مضحکه‌یی قلم‌داد گردند و‌ یا هم باوری به آن ها پیدا شود. در هر حالتی که حتا یک خواننده‌یی هم نه داشته باشند به عنوان میراث معنوی زنده‌گی ام برای خودم و‌ خانه واده‌ام ارزش دارند، در دراز مدت پسا من اگر که این نوشته ها اقبال چاپ در مجلدی را بیابند، یک نسلی و شاید نسل هایی را از زمانه های ما آگاه سازد، هرچند استادان فرهیخته و خبره گان‌خبیری وجود دارند که نویسایی و روای‌گری شان هزاران مرتبه بهتر و‌ مصفا‌تر از من است.

سبز شدن مناسبت های مبرم‌تر و مهم‌تر پس از آغاز نوشتن این روایات سبب شدند تا روال عادی و سلسله‌یی از گردونه‌ی لابلایی با انتظام بلغزند،‌‌ مسیر دهی انتظام یابی آن فقط با ویرایش دوباره و میسر است


تایپستی من:

از محضر گرامی رفیق انیسه‌ عزیز مرخص و برای سپردن پرسش نامه راه مقر وزارت دفاع در دارالامان را برگزیدم

فرماندهی قول اردوی مرکز در مقابل تعمیر وزارت و به طرف غرب واقع شده و آن زمان محترم رفیق دگر جنرال عبدالرؤف بیگی فرمانده عمومی بودند

چون هنوز دوران کند و کاو کمیسیون محترم کنترل و نظارت حزب ادامه داشت، سرنوشت سیاسی من هم چنان در

 هاله یی از ابهام شناور بود و پیشنهاد احیای مؤقت رتبه ی اولیه ی بریدمنی از گذرگاه دفتر کادر و پرسنل فرماندهی ۱۳۱ استحکام به کارگاه مدیریت عمومی کادر و پرسنل ( پیژند ) فرماندهی فرقه‌ی هشت گسیل یافت که رفیق انور به حیث آمر سیاسی فرقه هم در آن موافقت کرده بودند.

غلام ربانی خان جبل السراجی مدیر دانا و کارا و در عین حال مقتدر و با اتوریته بودند،آنرافرستادبودندتا در روال عادی و معمول از تسمه‌ی لایزری مدیریت کلان و با صلاحیت کادر و پرسنل فرماندهی قول اردوی مرکزی عبور کند، بهتر دیدم سری برای کسب معلومات چی حالی و‌ کجایی پیشنهاد که در ارتش آن را نام بی مسمای (کنه گوری) یاد می کردند، درست مانند واژه یی به بی ارزشی (شریک) که حالا وارد هر نوع ادبیات گفتاری و نوشتاری ما شده و

 سوگ مندانه کاربرد فراگیر هم دارد. از دفتر رفیق خلیل عنایت معاون محترم ریاست تبلیغ آن زمان خدمت محترم غلام ربانی خان تلفن کردم تا از سرنوشت پیشنهاد یا همان کته گوری آگاه شوم .

دلیل تلفن کردن مستقیم من معرفی نمودن قبلی ام توسط محترم دگروال 

محمد آصف آمرعمومی انجنیری به ایشان بود،  (... منی سربازی که اصلاً اجازه ی مراجعه به  مقامات را نه داشتم چی رسد تا تلفن کرده از آنان کسب هدایت کنم...)، محترم غلام ربانی خان با همان لهجه شیرین وطنی فرمودند تا در قول اردو نزد محترم امین الله خان مدیر عمومی پیژند رفته علاوه از معلومات اسناد خودم، اگر مکتوبی یا کدام هدایتی بود هم با خود به فرقه ببرم.

پیژند فرماندهی قول اردوی مرکز در اولین چشم انداز داخل محوطه‌ی قول اردو تعمیر در یک منزله خامه قرار داشت وقتی رسیده و داخل شدم، دفتر بزرگی که نشان می داد مکان سرنوشت سازی برای شاملان طیف بزرگی از منسوبان و منصوبان قول اردو بود. وسط دیوار قسمت جنوبی اتاق که

سخاوت مندانه کلکین های کلانی را هم در خود جا داده بود میزی به بزرگی یک مقام خود‌نمایی

می کرد و در عقب آن آدمی با قد متوسط، اندام لاغر و سن متوسط و با دگرکالی زمستانی،‌ رتبه‌ی دگروالی اخراز موقعیت کرده و از دور معلوم می‌شد که آدم محترم و ‌در عین حال خوش‌برخورد، چون می دیدم با مراجعان پیش از من سلوک بسیار انسانی داشتند، برای مراجعین در هر جایی که باشند رفتار خوش مقامات و ‌جبین گشاده‌ی آنان مانند روح تازه یی‌ست‌ در نفس کشیدن، من چهارمین نفری بودم که خدمت مدیر صاحب عمومی شرف‌یاب می شدم، از دور خواندم که نام شان امین الله است. نوبت من رسید و به روش عسکری خودم را معرفی کردم، چنان محبت کردند که گویی سال هاست من را‌ می‌شناسند، پسا از شنیدن مشخصات من در وقت معرفی، گفتند: « ...ربانی خان تلفن کده بود... چی کار داری؟...»،‌ به مجرد شنیدن نام من افسر محترم مسئول فرقه‌ی هشت را پرسیدند، ایشان چند دقیقه بعد با کاغذ های من از نزدیک خدمت محترم دگروال امین‌الله خان آورده و‌ گفتند...کارش خلاص اس... تیپست ( تایپست ) نه داریم که تیپ کنه ..، اگه میگین به قلم نوشته کنم.. آقای مدیر صاحب پیژند با لطف زیاد « گفتند

یکی دو روز صبر کو تیپست ما ترخیص شده... تیپست نه داریم یک چاره می کنیم... ، من عرض کردم اگه محرم نیستن مه تیپ کده میتانم...»هنوز گپ من تمام نه شده بود، مدیر محترم پیژند اسناد های من را دادند که از آن مدیر محترم مسئول گرفته بودند تا تایپ کنم. در دوره‌ی کار گذشته ام محترم احمدشاه خان تایپست دفتر بودند و‌ از محترم باری داد خان مسئول درجه دوم دفتر ما هدایت می گرفتند من سعی کردم روش تایپ کردن را از ایشان بیاموزم، خدا برکت بدهد شان کمک کردند و من تایپ کردن را هر چند غیر حرفه‌یی اما آموختم. وقتی مکتوب را تایپ کردم که معنونی مقام ریاست عمومی کادر و پرسنل وزارت دفاع نوشته بودند، بخت با من یاری کرد و امین الله خان هدایت دادند که تا آمدن منظوری من از مقام وزارت همه روزه به دفتر شان رفته و مکاتیب را تایپ کنم. آن روز هم تعداد زیادی اسناد های شان را تایپ کردم. خدمت امین الله خان گفتم که هنوز سرباز هستم و حتا اگر منصب دار هم می بودم ، مسئولین ما باید آگاه می بودند، صلاحیت هم چیزی خوبی است اگر به خوبی استفاده شود، مدیر محترم عمومی پیژند سریع برای محترم غلام ربانی خان در فرقه هشت زنگ زده و هدایت دادندکه من نزد شان خدمتی هستم و فردا برای شان مکتوب می رسد، از جریان مباحث شان در تلفن دانستم که مدیر محترم پیژند فرقه گفتند من چرا از آنان پنهان کردم که تایپ کردن را یاد دارم و امین الله خان به محترم مدیر پیژند فرقه گفتند «...به شما مکتوب و چیزی نه داریم چون تیپست نه داشتیم...»، و به دان گونه بود‌که مدتی در پیژند قول اردو تایپستی کردم و فرصت خوبی هم دست داد برای پی گیری اقدامات من جهت احقاق حقوق گرفته شده ام. روز های چهارم و‌ پنجم کاریمن بودند، خدمت امین الله خان که بعدها دانستم از ولایت ننگرهار هستند عرض کردم به خاطر جلوگیری از کدام ایجاد اصطکاک احتمالی هدایات عمومی تایپ کردن را صرف خود شان به من بدهند، در جریان بحث بودیم که یک‌‌ دگروال محترم داخل شدند، من ایشان را هر صبح در موتر عمله‌ی قول اردو می دیدم و آمر سیت بودند. « در قوای مسلح معمول بود شخصی با موقعیت بلند رتبه وی و ‌وظیفه وی یا ‌یکی از آن ها در سیت اول موتر می نشست و آمر سیت یاد می شد، تا زمان رسیدن به محل کار یا برعکس و در جریان وظایف محاربوی تصمیم گیرنده بود و امر او قابلیت انفاذ و تطبیق در حالات استثنایی را داشت... درست مانند سنت پیامبر که حین سفری و یا اجرای کاری حتا اگر دو نفر هم راهی یک راه باشند، یکی آنان امیر باشد تا از دو نظری و اختلاف هنگام اجرای امری جلوگیری شود...»، دگروال محترم که من را آن جا دیدند از امین الله پرسیدند که من در پیژند مصروف هستم یا جایی دیگر ... و ‌در عین حال لطف کرده از من به خوبی یاد نمودند کند شایسته‌ی آن نه بودم و نیستم، صحبت شان به پشتو بود‌... امین الله خان به ایشان گفتند...«یاره ډېر مې خوښیژی...» بعد ها دانستم که ایشان آمر عمومی انجنیری فرماندهی قول اردو بودند. مدتی آن جا بودم و انرژی جوانی هم کمک

می کرد، تا کار تایپ کردن مکاتیب زودتر از موعد خلاص شوند و سبب وسعت شناخت من هم می شد. امتیازی داشتم اگر مکاتیب وقت تایپ می شدند و کاری نه می بود مشکلی برای وقت رفتن به خانه

نه بود. با استفاده از همان مدت حدود سه ماه خدمتی بودن، هر سویی سر زدم تا مگر با شادروان

دکتر نجیب الله در ریاست عمومی امنیت وقت ملاقات بیابم که نه شد و من دست بردار نه بودم

روزی به دفتر ثبت پذیرش مراجعین رهبری امنیت ملی در چهارراه صدارت رفتم که ناگاه چشمم به تعمیر شفاخانه‌ی جمهوریت افتاد. من تعداد زیادی مادر ها و خواهر های دینی دارم و داشتم که هیچ کدام شان کم‌‌تر از مادر و‌ خواهر برایم نه بودند و نیستند، خداوند فوت شده های شان را جنت اعلا نصیب کند و به زنده های شان عمر طولانی نصیب بگرداند. با دیدن تعمیر بیمارستان جمهوریت مرگ نجیبه خواهرم یادم آمد

بی‌بی زرغونه یکی از مادران من بودند که توسط قادر جاوید با ایشان معرفی شده بودم،‌ همه‌ی ما ایشان را عمه می گفتیم از بدو معرفت محبت زیادی داشتند، چطوری معرفت ما هم آن بود که عبدالقادر جاوید آن رفیق شوخ و شنگ حزبی و شخصی من برایم زنگ زد و گفت: «... یک مادر خانده و یک خوار خانده دارم...خوارم سرطان داره و هند میره پاسپورت مریضیش ده امنیت اس...»، سفر آن زمان مستلزم موافقت امنیت ملی و موافقت کمیسیون صحی وزارت صحت عامه بود، دلیل جلوگیری از فرار مغز ها و در بعد دیگر داشتن امکانات بهینه‌ی طبی و‌ تداوی در داخل کشور و بازدارنده‌‌گی از مصارف ناحق فامیل ها عنوان می شد، حقیقت تلخی که حالا در پی‌ ناکاره‌گی دولت ها هزینه های نقدینه‌ی ملت مانند آب دریاها به کشور های هند ‌پاکستان سرازیر می‌گردد. قرار ملاقات را مقابل رستوران نظامی آن زمان در چهار راه صدارت گذاشتیم و به وقت موعود رسیدند، عمه زرغونه با

.موهای سپید و چروکی های روی و سن و سال بالا و در عین حال بسیار با سلیقه و‌ مضطرب .

قادر جاوید هردوی ما به یک دیگر را معرفی کرد.

وقتی انسانی به نام شوهر وحشی می‌شود:

عمه زرغونه که دیگر نام شان را می دانستم داستان غم اندود تنها دختر مصاب به سرطان شان را روایت کوتاه نمودند که پدر ‌و برادری نه داشته و پنج دختر قد و نیم قدی دارد. شوهری دارد که در وزارت زراعت مسئول یک بخش است و همان جا با بانویی آشنا شده و قصد ازدواج با وی را داشته و افزون بر آن که اصلا از حالت همسر بیمار خبری نه دارد و فکری هم برای پنج فرزند آن هم دختران خود نه دارد، همسر بیمارش را مدام به زن کردن تهدید می‌کند.

غم انگیزی داستان چنان بود که در عنفوان جوانی همان جا اشک های من جاری شدند و درحالی که هیچ‌گونه رابطه‌ی خونی یا خویشی هم با ایشان نه داشتم گفتم: ( ... عمه جان باد «بعد» از ای مام مثل قادر اولادت هستم و دختر تان هم خوارم... بی غم باش اگر چیزی که می گویی راست باشه مه مانع شوهرش میشم و حالی چی خدمت کنم... گفتند... چند روز اس پاسپورت شه دادیم نوبت هند رفتنش اس... تا حالی جواب نه دادن...)، نام خواهرم را گرفته و شماره‌یی را که داشتند هم یادداشت کرده وعده سپردم هر رقم شده تا فردا پاسپورت شان خلاص شود و گفتم من هم کدام صلاحیت کلان کاری نه دارم، اما دوستان زیادی دارم که انشاءالله کمک می کنند. به قادر گفتم دیگر مادر را آزار نتی ما و تو ده خدمت شان هستیم، قادر هم قبول کرد و‌ گفت آدرس خانه را هم داره که در کلوله پشته است.

رفقای ما با آن که پرچم داران به صورت عموم محافظه کار و خود هراس بودند ‌‌و حالا هم هستند، اما کمک های اخلاقی را از هم دیگر دریغ نه می کردند، با رفیق توخی شناختی نه داشتم و پس از کانتی‌ننتال هم ایشان را نه دیده بودم، رفیق مقیم یکی از همکاران ما در دفتر آقای توخی بودند، برای شان زنگ زده و ماجرای خواهرم را با شهرت شان که هنوز نه دیده بودم شان شرح دادم تا کمکی کنند. رفیق مقیم لطف کرده گفتند پاسپورت و اسناد را پیدا کرده برای من زنگ می زنند، حدود دو‌ ساعت نه گذشت که رفیق مقیم تلفن کرده و‌ گفتند: (... مافقی پاسپورت نجیبه خواره خلاص کدیم و به مرجیش « مرجعیش » روان کدیم و نمره‌ی صادره را هم برایم دادند، در تلفن ۲۴۳۴۰ قادر جاوید زنگ زده و گفتم کار پاسپورت خلاص شده... قادر گفت... مه به عمه زرغونه زنگ می‌زنم... من هم پرسیدم نجیبه خوار ما کجاس... گفت .. ده جموریت « بیمارستان جمهوریت» بستر اس...)، وعده گذاشتیم که دیدن شان می رویم و طرف های عصر ناوقت به بیمارستان رفتیم،‌ بیمارستانی که دیگر تا روز مرگ نجیبه مکان بود و باش من شد تا از خواهرم مواظبت کنم. عمه زرغونه را پرسیدم «...شوهرش نیس...؟» قادر پیش از زرغونه مادر جواب داد: « نی بچیم‌ تام زور لودی‌ستی دینه روز کل چیزه برت قصه کد...بارام پرسان می کنی...»، راستش بسیار غمگین شدم که چطور یک شوهر می‌تواند چنان بی عاطفه باشد؟ شهرت مکمل آقا را گرفتم نه به قصد اذیت بل به هدف معلوم کردن حقیقت ماجرا. نجیبه آکسیچن تنفس می کرد، حالا که خودم به سبب مشکل تنفسی بیش‌تر اوقات آکسیجن می گیرم، درک می کنم که نجیبه و پدرم و دیگر بیماران چی مشکلی داشته اند. قادر و زرغونه مادر من را برای نجیبه معرفی کردند و به دان سان نجیبه صاحب یک برادر دینی بی ګر و بی لیتی شد. معلومات نمبر مکتوب و موافقت نامه را برای مادرم داده و‌ کفتم چون شما بلد هستید جریان را تعقیب کنید، اگر ضرورت بود به مه هم امر کنین.‌

فرصتی پیدا شد تا بیش‌تر در خدمت یک انسانی باشم که اگر بیماری ام را رنج می داد، نامردی شوهر بیش‌تر می آزاردش. هنوز خواهر زاده ها را نه دیده بودم و صلاحیت اخلاقی مداخله در مناسبات زناشویی را هم نه داشتم اما در روز اول دانستم که خواهرم چی رنجی می کشد، نگرانی سرنوشت اولاد ها، نگرانی جوانی عمری که می دانست پایا نیست، نگرانی ناسپاسی شوهری که وحشی شده بود و حتا حیوان وحشی هم با جفت خود چنان بی رحم نه می باشد و نگرانی های فراوان دیگری که هر کدام ما حدس زده می توانیم او چی می کشید.

خبر گیری مداوم و روز مره‌ی نجیبه از وظایف درجه اول من شده بود و خوبی کار در نزدیک بودن بیمارستان با محل کارم بود... در بعد ها می خوانید آن آدم نما برای همسر در حال مرگ خود چی جفا کرده بود؟


وقت ملاقات با شادروان دکتر نجیب را گرفتم:

دفتر خاصی برای ثبت نام مراجعان خواهان ملاقات با رهبری ریاست عمومی وجود داشت و من هم آن جا مراجعه و خواهان وقت ملاقات با شخص شادروان دکتر نجیب شدم، مؤظفین محترم گفتند برای ملاقات با داکتر صاحب وقتی حدود یک ماه نیاز است و من قبول کردم، ثبت نام شده‌ و برکه‌ی ملاقات را گرفتم.

از آنجا خارج شدم و‌ با دیدن هر گوشه‌یی از دفتر کاری گذشته ام، خاطره‌یی به یاد می آوردم.


سرنخ سرقت پشتون مارکیت در پیش روی چشمان خود ما بود ‌و ما سرگردان!

وقتی از دفتر پذیرش خارج شدم ماجرای سرقت پشتون مارکیت و اظهارات ظاهر کیسه مال یادم آمد،‌خوب است که شما خواننده های گرامی هم ادامه را بدانید.

وقتی آن هم کار ما بسیار پافشاری برای رهایی ظاهر کردند و گفتند او بی گناه است و مداخله در کاری نمودند که هیچ ربطی هم به ایشان نه داشت، شک من بالای شان زیاد شد و دیگر یکی از مظنونان در نظر من بودند.

رفتم دفتر رئیس محترم اداره و‌ گزارش را دادم، از من پرسیدند کدام نشانه‌ی خاصی دیدم یا نه؟ گفتم فقط یک‌ کمی مشکوک‌ و از موتر پایان شد‌ و به کمک پلیس محترم ترافیک دوباره در موتر بالا شد، و‌ توضیح دادم که پرسش های رفیق ... گمان من را زیاد کرده ‌و آرزو دارم چنان نه باشد. رئیس محترم آن جا برای چندمین بار ذهن و حافظه‌ی سرگردان و‌ پوچ من را ستودند ممنون شان.

از آن جا که خود شان در کمیسیون دولتی پی‌گیری پرونده‌ی سرقت پشتون مارکیت عضویت داشتند، هر معلوماتی برای شان جالب بود. به بخش تخنیک هدایت داده و یک دانه تیپ ریکاردر مخصوص ضبط آواز خواستند و به من از ختم کارم تا سپردن وظیفه‌ی دیگر هدایت داده ‌‌و خود شان همان وسیله‌ی ضبط آواز را فعال کرده و در جیب چپ داخل کرتی شان جابه‌جا کرده، به محل نگهداری ظاهر کیسه مال رفتند.

چون من در دفتر خود شان مؤظف بودم، همان جا ماندم و نیم ساعتی نه گذشته بود که رئیس محترم ما برگشته و به من هدایت دادند تا مدیر محترم لوژستیک را بطلبم، عجیب است دنیای

دل انگیز مبارزه با جنایت کاران، من از محضر رئیس محترم ما پرسیدم که آیا ظاهر چیزی گفت؟ فرمودند : (... تا جایی که وظیفه داشتی گپ بزن... دگه به تو مربوط. نیس... )، پرسش من چندان بی ربط هم نه بود، چون دوستان من به من در کشف ظاهر کمک کرده بودند، اما واقعا پرسش نا به جا بود... مدیر صاحب لوژستیک را اطلاع دادم و تشریف آوردند، رئیس صاحب برای شان هدایت دادند تا با مسئول البسه نزد ظاهر کیسه مال بروند و‌ جوره لباس عسکری مطابق نیاز همان فصل به اندازه‌ی قد شان آماده کنند، ساعتی بعد همه چیز آماده شد و ظاهر با عینک های دودی و لباس نظامی دیگر آن مرد کیسه‌مال نه بل شخص دیگری بود.

این که رئیس محترم ما با آقای محمدظاهر کجا رفتند، نه می دانم.

چند روزی گذشت ‌و من که باید به حیث نماینده در خدمت رفیق غنی ی بودم به کار های خودم مصروف شدم.

حدود چند روز پس از آن که ظاهر سخن از زبان برآورده بود، انفجاری از حیرت زده‌گی در داخل اداره‌ی ما رخ داد، رئیس محترم ما ساعات یازده شب از جلسه‌ی کمیسیون برگشته و باز هم من و کاکا خرم دل در دفتر بودیم، نوکریوال محترم هم چنان حضور داشتند، رئیس صاحب خسته و‌ مانده داخل دفتر شان شدند و کاکا خرم دل جای آماده کردند، زنگدسر میزی رئیس محترم ما به صدا در آمده و من را اخضار کرد، وقتی داخل شدم، مهربانی زیادی از ایشان دیدم، حتا که بر خلاف معمول و‌ قانون در جای شان ایستادند و دست راست خود را به طرف من دراز کرده هم تبریک و هم تشکر گفتند، دلیل را پرسیدم، جوابی را دادند که قبل از گفته بودند تا جای وظیفه ام گپ بزنم. فرمودند: ( ... درست فکر کده و‌ حدس زده بودی... رفیق ( @) ده سرقت دست داشته و نام شوه “شب” هم همی برشان برده و ده موتر پوینت یک، موتر پوینت یک آخرین مدل موتر های های لوکس دو دروازه یی به رنگ طلایی که می گفتند مربوط پسر شادروان داود خان بود، چون آن رفیق ما بسیار لوکس بودند ‌و هم در بخشی مصروفیت داشتند که صلاحیت کاری شان اجازه

می داد تا از هر نوع موتر و امکانات به شمول نام شب و هر امکان دیگر استفاده‌ی قانونی کنند نه جنایت و‌ خیانت و سرقت. چنان عملی فقط سبب سر افکنده‌گی اداره‌ی ما شد که یک کارمند جنایت کرد ‌و کارمند دیگر کشف جنایت و برای رئیس محترم ما هم در مقام رهبری ریاست عمومی و کمیسیون کسر شأن بود.

رئیس محترم ما به من هدایت دادند تا بروم و آن همکار ما را دست‌گیر کرده و بیاورم و‌ یا به کدام بهانه‌یی ایشان را به دفتر بخواهم. خدمت رئیس محترم ما عرض کردم که من را در این ماجرا داخل نه کنند و خود شان ترتیبی دهند، محبت کرده دیدگاه من را پرسیدند، من آن چی لازم بود گفتم، شب هم نا وقت بود ‌هدایت دادند تا شخص محترم سومی را تلفنی پیدا کنم، از تلفن دفتر رئیس محترم ما به ایشان زنگ زده و گوشی برای خود رئیس محترم اداره سپردم. نیم ساعتی گذشته بود که آن مقام محترم خواب آلود به دفتر رسیده وقتی ماجرا را از رئیس اداره شنیدند، یک حیرت و بهت زده‌گی سراپای شان را فرا گرفت و باور شان مشکل بود.

به ایشان وظیفه سپرده شد تا بروند و رفیق “@“ را بیاورند.‌ چند نفری هم همراه شان رفتند و مدتی بعد همراه با آن رفیق ما آمدند، فکر می کنم خود رفیق “@“ دانسته بودند، رهبری ما کوشیدند او وارخطا نه شود، گفتند فقط برای یک مشوره باید نزد‌،،، بروند، در عین حال سلاح و اسناد ایشان را هم گرفتند، هر چند تدابیر ساخته‌‌گی بود، اما آن رفیق ما زرنگ تر از آن بودند که نه دانند در دام افتاده اند...

ادامه دارد...