-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۲۶, یکشنبه

تب برای رادیو- - به مناسبت روز جهانی رادیو

نوشتۀ حمید عبیدی


حال سالیان بسیار می شود که در خانه رادیو نه دارم و جای آن را کمپیوتر و انترنت گرفته است و رادیو ها را نیز از همین طریق میشنوم.



در یکی از روزهای بهاری سال ۱۹۵۹ در خانه ی مدیر مکتب میخانیکی قندهار مهمان بودیم. آن جا بود که برای نخسین بار با رادیو آشنا شدم. در برگشت به خانه از پدرم پرسیدم که چرا ما رادیو نه داریم. پدرم هرچی توضیح داد به گوشم نه رفت. آن شب در خانه، رادیو- رادیو گفته، دچار تب شدم. به فردایش هم با وجود تب، رادیو گفتن بر زبانم  جاری بود. بالاخره پدرم ناچار شد رادیو بخرد.

 بدنه یلاستیکی این رادیو در قسمت پایینی شکسته و پیوند شده بود. به همین دلیل قیمت آن ارزان بود. چون پدرم توان پرداخت یک بارهٔ  قیمت این رادیو را هم نه داشت ، آن را به قسط گرفته بود. مغازه یی که پدرم رادیو را از آن خریده بود از آقای عبدالرحیم هاتف بود. عبدالرحیم هاتف از همصنفان و  دوستان عتیق الله پژواک -کاکای مادرم و مامای پدرم- بود. به اعتبار همین شناخت و شنیدن قصه ی تب من بود که او رادیو را به قیمت ارزان و به صورت قسط به پدرم فروخته بود. پدرم آن زمان مدیر لیسه احمد شاهی قندهار بود تا این که پس از شورش قندهار  میانه او با والی و قومندان فرقه بر هم خورد و پدرم به کابل آمد و  به وزیر معارف  گفت پیش از آن که حادثه یی پیش بیاید بهتر است برایش در کابل کاری داده شود و به حیث معاون دارالمعلمین کابل مقرر شد. من آن زمان شش ساله و متعلم صنف اول بودم. 

سال ها بعد زمانی که پدرم پس از ختم دوره ی ماستری اش در رشتهٔ تعلیم و تربیه در امریکا، به کابل برگشت، با خود کمره یی هم آورده بود که با آن  پنهانی از این رادیوی پرخاطره  عکسی گرفتم که خوشبختانه آن را یافتم و به ضمیمه گذاشته ام- این نخستین تجربه عکاسی ام بود. 

نخستین آهنگ هایی را که از رادیو شنیدم و هنوز به یادم مانده اند آهنگ های هندی «تیری پیاری پیاری صورت کو» و « روک جا او جانی والی روک جا» اند. البته برنامه ی اطفال رادیو افغانستان را که پدرم متن آن را تهیه می کرد نیز به صورت منظم می شنیدیم.  این رادیو را تا زمانی که در خانه ی مان در دهبوری بودیم با خود داشتیم. آخرین مطلبی را که از این رادیو شنیدم و به یاد دارم، همانا بیانیه یی بود که ببرک کارمل در شب ششم جدی سال ۱۳۵۸، ایراد کرد. 

+

آقای عبدالرحیم هاتف را تصادفی باری در دعوت  سفارت اندونیزیا در کابل در محفلی که به مناسبت روز استقلال آن کشور برپا شده بود دیدم. آن زمان آقای هاتف معاون رییس جمهور بود و من رییس انجمن ملی معلولین افغانستان. آخرین باری که با آقای هاتف صحبت کردم، زمانی بود که وی برای ابراز تسلیت به مناسبت وفات دوشت دوران تحصیلش عتیق الله پژواک تیلیفون کرد. 

++

البته به بیماری شنیدن اخبار از رادیو زمانی مصاب شدم که تصادفی هنگام رخصتی تابستانی در حال برگشت از اروپا به  وطن بودم.  بعد از ظهر بود و سرویس هم پر از مسافر. تصادف بود و یا هر چه بود با همسفرم آقای حفیظ وردک در مورد دورهٔ صدرات داوود خان بحث داشتیم- خوب در واقع او بیشتر میگفت و من بیشتر میپرسیدم و میشنیدم. در همین جریان بود که از رادیوی سرویس خبری پخش شد که همه سرنشینان را به وجد آورد. گرچه ما از خبر تنها دو نام ظاهر شاه و داوود خان و چند کلمه و از جمله جمهوریت را فهمیدیم ،‌ ولی خوشی و رقص و شیرینی تقسیم کردن و مبارک گفتن همراهان ترک و سپس هم توضیحات آنان کومک نمود تا بدانیم که در افغانستان در نتیجه ی کودتا به رهبری داوود خان نظام شاهی ساقط و جای آن را ‌ نظام جمهوری گرفته است. هان این را هم بگویم که در فضای سرویس چند بار شعار های امان الله - اتاترک ارقداش و افغان- ترک ارقداش تکرار شد.

و پس از آن در صدد شنیدن اخبار فارسی بی بی سی شدیم و از بی بی سی شنیدم که در کابل جوی های خون جاری است... خوب داستان این ماجرا را هم نوشته ام که اگر خواشتید میتوانید آن را در بخش خاطراتم در آسمایی بخوانید. البته پسانتر فهمیدیم که کودتا یک کودتای سفید بوده و بی هر گونه خون ریزی و خون طبق معمول تنها در جویی که از مسلخ به  سوی دریای کابل امتداد داشت جاری بود- خون حیواناتی که برای تأمین گوشت قوای مسلح  ذبح میشد.  

گرچه بی بی سی شنیدن من با شنیدن همان دروغ بزرگ «جریان جوی های خون در کابل آغاز شد» و اما تا هنوز هم رادیو بی بی سی و رادیوی های مهم دیگر  را میشنوم – طبعاً امروز رویکرد من نسبت به رسانه ها و نشرات آن ها مثل دوران جوانی خام نیست و رگ رسانه ها را میشناسم. خوب این که چندین سال به حیث تحلیگر به صورت مسلکی با تحلیل و ارزیابی نشرات خارجی در مورد افغانستان سر و کار داشتم، کومک بزرگی بود برای شناخت شیوهٔ‌ کار رسانه های جمعی – چه در جهان آزاد و جوامع باز و چه هم در نظام های استبدادی و جوامع بسته. 

حال سالیان بسیار می شود که در خانه رادیو نه دارم و جای آن را کمپیوتر و انترنت گرفته است و رادیو ها را نیز از همین طریق میشنوم.

اگر خواسته باشید، یادواره های دیگرم را میتوانید در این نشانی بخوانید : 

http://www.afghanasamai.com/Hamid-Obaidi/home/Memoaren.htm