-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۵, سه‌شنبه

اسپندی بچگک، یک قطی داشت ویک خلطه گک


نگاشته یی اندوهبار از قلم همایون جان تندر

کالای کهنه به تن داشت. پا هایش نیمه برهنه بود. یک خلطه گک داشت. یک قطی گک. یگانه گرمی که در زندگی دیده بود، درون قطی گک بود. کّمکی قوغ آتش. 

از بام تا شام، چهار فصل سال، سر سرک ها، در چهار راهی ها، در بیر و بار موتر ها، با لبخند کودکانه چهار دور بر موتر ها می گشت. دیگر کودکان را میدید با کالا های پاک در کنار پدر و مادر. حسرت نمی خورد. با انگشتان سیاه و ترکیده از خلطه گک خود دانه های اسپند را می گرفت. سر قوغ ذغال می انداخت. در هوا دور میداد. دود میکرد. در اطراف موتر می گشت و می گشت.  با آواز کودکانه میگفت : " اسپند بلا بند به حق شاه نقشبند". نمی دانست این " شاه نقشبند " کی است؟ شماری قصدن او را نمی دیدند. وجود خارجی نداشت. شماری با خشم به او نگاه می‌کردند. آن بچگک اسپندی نه ان ها را میدید نه خشم شان را. شمار دیگری آئینه موتر خود کمکی پایان میکردند و میگفتند: " بچیم پول سیاه ندارم." بچگک با لبخند میگفت : " کاکا جان پروا نداره". شمار دیگری یک قران،  یک روپیه، سخاوتمندان پنج روپیه به او می دادند.  هیچکس نوت کاغذی نمی داد. بچگک اسپندی قطی گک خود را به چرخش نمی آورد. از خوشی در کالای کهنه جا نمی شد. خود میچرخید.

آن روز در برکی بود. افراط و سیاه دلی چنان کوبیدش که در هوا چرخید. بر زمین خورد. بر نخاست. مرد. خلطه گکش چه شد ؟ قطی گکش؟ کجا دفنش کردند ؟ ناخواسته آمده بود ناخواسته رفت. با تن لاغرش.