-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

رفیق نجیب، رفیق یعقوبی و رفیق باقی


                  سه سیاست مدار و سه امنیت مدار ناکام  که حتا خود را نجات داده نه توانستند

                نوشته ی محمد عثمان نجیب

                              بخش ۴۹



اتمام حجت من:

کسانی که منت گذاشته در سلسله ی روایات زنده گی من ورود فرموده و دیدگاه شان را ابراز می کنند فقط مستند باشد و بس. 

من حقایقی را می گویم که اگر فراموش کسی باشد به یادش بیاید و اگر فراموش نه کرده باشد، وجدان خود را قاضی سازد.


                                    کلی گویی و‌ اتهام بستن خیالی را کنار گذارند.



 گپ و گفت من با کالبد های بی روح و به دار  آویخته شده ی شادروان ها 

                                            دکتر نجیب و احمدزی را از نزدیک دیدم 

                                                چی آمد بر سر آن حزبی که تندیس 

                                                             رزم و صلح بود؟

این نوشته به هیچ صورت جانب داری و یا برائت ذمه ی طالبان نیست و من کاره یی هم نیستم تا داوری کنم، می کوشم به لطف خدا فقط روای راست گویی باشم از چشم دید‌های عملی‌ام که پیش چشمان من گذشته اند.

برای خاطر جمعی بهانه جویان عرض می کنم که افتخار نوشتن اولین تحلیل جامع ساختار چند ملیتی طالبان را در  اولین 


شماره ی جدید جریده ی مجاهد پسا طالبان داشتم، من هرگز سیاست زمین سوخته ی طالبان را فراموش نه می کنم و مانند هر هم وطن دیگر خود قابل بخشش نه می دانم و قابل مجازات دار می باشند. به دلیل خوردن ۱۷ نوع گوشت ارگی ها این مقایسه ی رفتاری را نوشتم  هر چند باید بسیار دیر‌تر می نوشتم.

حاصل کار همیشه ی چای سبز ‌و نان خشک و شیرینی های وطنی و‌ گاهی هم شکر در عصر تحجر طالبانی= امنیت سراسری، وفور کار و‌ کاسبی، نه بود فحشا و فساد، احساس آرامش مردم در راه ها و شاه راه ها و منازل شان بدون وقفه،‌ باز پرس جدی از هرگونه معروضه و مشغله و مصروفیت، نه بود تبعیض سیستماتیک، سپردن حق به حق دار و مجازات شدید زورمندانی که اگر سر بلند می کردند.‌ ( البته مظالم جان کاه طالبان در گاه نامه ی سیاه آنان هم چنان ثبت است )

حاصل کار هفده نوع گوشت امروز ‌عصر مدرنیته ی حکومت داری = فساد بی مانند تار یخ، بی امنیتی، چپاول، غارت گری، فحشا، بی‌کاری و فقر، تفرقه، وحشت و بی دادگری و انحصار قدرت در جغرافیای سه کیلومتر در سه کیلومتر ارگ.

تاریخ دادرس بی زبان اما گویای بی پروا ‌و بی لحاظ  است

                               من و آقایان:

ملا ‌‌نورالدین ترابی وزیر عدلیه، مولوی عبدالوکیل متوکل‌ وزیر امور خارجه و معصتم آغا دست یار قدرت مند ملا‌محمد عمر ( بعد ها وزیر مالیه ی طالبان )،‌‌ ملاعبدالمجید آخند شهردار کابل و مولوی عبدالرحمان و آغا صاحب ( می گفتند او از جیب بالای ملاعمر است و باری خودشان هم آن را تأیید کردند )، رؤسای عمومی افسوتر و دیگران...

ورود‌ طالبان به کابل:

در سال ۱۳۷۵چند روز‌ قبل از سقوط حکومت اسلامی افغانستان تحت رهبری شادروان ها استاد ربانی و احمدشاه مسعود فرمانده عمومی نظامی و وزیر دفاع، سقوط شهر ها و ولایات مختلف به گوش می رسید.

من وظیفه ی رسمی نه داشتم و با‌ جمعی از رفقای ما کار آزاد

می کردیم، مارکیت عرضه ی مواد ارتزاقی را در جای مارکیت خربوزه و‌ تربوز سابقه ( ناحیه ی دوم شهر کابل ) بنا کردیم که به تهیه ی مسکن انتقال کرده بود.

همسایه ی مارکیت ما محترم حاجی بسم الله مشهور به حاجی عبد الخالق تاجر نام داری که رویه و‌ کرکتر عالی انسانی داشتند‌، بیش تر به نام حاجی عبدالخالق کندهاری مشهور بودند، اما من در تمام دوران حکومت شادروان استاد برهان الدین ربانی ایشان را نه دیده بودم و نه می شناختم فقط تنها خواهر زاده ی شان به به نام عبدالباری و منشی و چوکی دار شان را می شناختم که از تعمیر کلان و نیم کاره ی بلند منزل آنان مواظبت می کردند.

آن طوری که بعد ها اسنادی منتشر شدند یا ادعا هایی صورت گرفته ورود برق آسا و قبل از پلان پیش بینی شده ی پاکستان و آمریکا، بروز اختلافات بین ملابور جان و پاکستانی ها را بر سر موضوع سرنوشت شادروان دکتر نجیب الله همراه داشته که ابتداء سبب قتل ملابور جان در مسیر ننگرهار - کابل شد،‌بدون آن که او به کابل برسد و گویا شادروان دکتر نجیب و همراهان شان را نجات دهد. این که حقایق پس پرده ی ظواهر آن روز چی بوده شاید اسنادی افشا کننده یی زیادی وجود داشته باشند. اما قدر واضح و‌ مسلم است که پاکستان به قوت آمریکا و انگلیس و هم پیمان های منطقه وی و بین المللی شان به صورت آشکارا عامل انجام چنان وحشت بود.

روان پریشی ها در شهر بیش تر می شدند و من تقریبآ روز کامل ششم میزان ۱۳۷۵ را با شرکای ما در یکی از طبقه های نیمه کاره‌ی تعمیر آقای حاجی عبدالخالق اندرباب ورور طالبان به کابل و عقب نشینی دولت به شمال کابل و سرنوشت مارکیتی که همه اش به شمول نزدیک به ۲۰۰ کانتینر دولتی و شخصی و جای داد شهر‌داری کابل در اختیار ما بود و به خصوص من قرارداد ها را امضاء کرده بودم تبادل نظر داشتیم. فضای در هم و بر‌همی بود و هر لحظه اطلاع می‌ رسید‌‌ و هر کس را غم جان بود نه غم‌

جانان. شرکای ما مسلمانان و اکثریت شان آدم های دارای اخلاق نکو بودند و برخی های شان غیر از آدم بودن و مسلمان بودن شان به کاهی هم نه می ارزیدند.‌ کسی از میان آنان حتا یک صلاح سمرقندی هم نه کرد تا در عقب نشینی دولت من با آنان بروم و یا این که بعد از آمدن طالب سرنوشت من و خانواده‌ام چی خواهد شد؟

توکل به خدا کرده حتا بدون خدا حافظی کامل از هم جدا شدیم‌ و باور نه داشتیم که ورق آن قدر ها به سرعت بر می گردد تا ما فردا با هم نه بینیم. من به دلیل مهمان بودن ما در خانه ی پدر مرحومی همسرم که آن گاه حیات داشتند و مرد مبارکی بودند و همواره به من احساس پدری مانند پدر مرحوم خودم می دادند، راهی حصه‌ی اول خیرخانه شدم، شهر حالت عادی نه داشت و موتر‌ها پی هم و با سرعت تند تر از طوفان جانب شمال کابل روان بودند و هوا رو به تاریکی می رفت و چتر شب گسترده می‌شد تا بر روشنی روز غلبه کند و خودش در مقام سلطنت جهان یا یک بخشی از جهان تکیه زند، عجیب رسمی که خدا بنا نهاده و عدالتی که خدا تأمین کرده، آفتاب و مهتاب و شب و روز بدون

در آمیزی با‌هم جا عوض می کنند و می دانی هر دو پاس دار مدام

زنده گی زنده جان ها و مخلوقات خداستند. بر یک دیگر تجاوزی نه دارند و هم دیگر را نه می‌درند و مهر بی پایان بر زمینی هایی می تابانند که خود زمینی ها هرگز به خود نه تابانده بل ‌در دریدن یک دیگر گوی سبقت از هم دزدیده اند. هر چی کشنده باشی و هرقدر قاتل باشی و هر قدر دست بلند ظلم و تعدی و غارت و‌ چپاول بر مخلوق خدا داشتی صد برابر آن صاحب عز و شأن هستی.

ما فقط به اخبار بی بی سی و صدای آمریکا گوش می دادیم و یا هم سری به نشرات داخلی می زدیم. مامای فرزندان من کمی نا وقت تر خانه آمد و‌ پرسیدیم ماجرا چیست؟ گفت (... به خیلم طالبا آمدن موترای شان هر سو تا و بالا می‌ره گدو ودی زیاد اس...). آماده ی نان خوردن شدیم و در ضمن خبر ها را تعقیب می کردیم که در ناباوری شکست دولت اسلامی تحت رهبری استادربانی مرحوم ‌‌و پیروزی طالبان را از «بی بی سی» بزرگ ترین حامی تبلیغاتی تروریسم انگلیس را شنیدیم. هر کسی دچار مخمصه یی شد و هر آدمی برابر توان و‌ مسئولیت شکست و‌ ریخت را احساس کرد و داوری های گونه گونی فردای طالبانی کابل شروع شدند.


(آن روز 'ورود طالبان به کابل' مهمترین خبر جهان بود

وحید پیکان

بی‎بی‌سی

۶ مهر ۱۳۹۵ - ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۶

درست ۲۰ سال قبل و دقیقا در همین روز، ۶ میزان سال ۱۳۷۵ خورشیدی طالبان پرچم سفید شانرا بر بام ارگ کابل بر افراشتند و قدرت را بدست گرفتند.

شامگاه همین روز نیروهای دولت مجاهدین ، کابل را ترک کردند و افراد تحت امر طالبان در تمام بخش‌های کابل جابجا شدند.

اعدام دکتر نجیب‌الله رئیس جمهوری پیشین افغانستان از نخستین اقدام طالبان پس از ورود به کابل بود.

هنوز شهروندان کابل از زیر بار جنگ‌های میان گروهی مجاهدین که هزاران کشته برجا گذاشت و به ویرانی بخش‌های زیادی از پایتخت مبدل شد، بیرون نشده بودند که با قید و بندهای تازه "امارت اسلامی طالبان" روبرو شدند. شامگاه ۶ میزان ۱۳۷۵ خورشیدی طالبان وارد کابل شدند.)


خاطر جمعی از اذیت و‌ آزار هم روزه توسط طالبان داشتیم، چرا درک می کردیم که اطلاعیه هایی

می دهند و‌ قوانینی طالبانی خودشان را از طریق رادیو ‌به مردم می رسانند، چون در ولایات دیگر همان رویه را اتخاذ کرده بودند.


کالبد های بی روح و آویخته شده ی شهید دکتر نجیب و شهید احمدزی  برادر شان 

ما تصمیم گرفتیم تا صبح وقت روز اول طالبانی یعنی هفتم میزان ۱۳۷۵ به خانه ی خود واقع مکروریان اول بر‌کردیم، همه گی تشویش داشتند که من ریش نه دارم، طالبان اذیت ام نه کنند، گفتیم توکل به خدا اولاد ها باید به درس های خود تا کدم مشکل امنیتی پیدا نه شوه و در خیرخانه بند نمانیم. حرکت کردیم و معمولا از مسیر شهرنو و چهار راه آریانا خانه می رفتیم. از سفارت ایران گذشته چشم‌ من به درب ‌تعمیر دفتر ملل متحد افتاد، فکر‌ کردم خدا می داند امروز، رفیق نجیب و همراهان شان چی حال دارند و به دلیل نه بودن در وظایف رسمی و نه داشتن معلومات از وضع داخل محل اقامت شادروان دکتر نجیب در مخیله ی من هم نه گذشت که شادروان احمدزی هم آن جا باشند. با ضمیر ناآگاه به حرکت ادامه دادم و از ساحه ی جاده ی مقابل لیسی امانی چشم پسرم محمدشیون که آن زمان خرد سال بود به ازدحامی افتاد‌ و یک باره صدا کرد ( پدر اوجه چی گپ اس با دست خود چهارراه آریانا را به من نشان داد،‌ دیدم دو تا نفر اعدام شده از غرفه ی نظارت ترافیک «محلی که شادروان دکتر نجیب بیانیه ی ماندگار مقاومت و دفاع خود را از آن جا اعلام کرده بود» آویزان اند، هر سه طفل ما ( ریحانه، محمدشیون و محمدشبان ) ترسیده و سر‌‌ و صدا بلند کردند. من موتر را در گوشه یی راست و جانب شرق جاده ایستاده کردم، هر چند همسرم و اولاد ها مانع شدند گفتم باید ببینم کی ها را اعدام کردند؟ حدود کم تر از دوصد متر فاصله داشتم، فکر کردم که آقای توخی و رفیق نجیب هستند، بعد گفتم رفیق نجیب آن قدر لاغر و‌ ضعیف و نحیف نیستند، کم کم مردم هم آمده بودند و من هم رسیدم، منی بدبخت شاید اولین حزبی بودم که اعدام اسف بار رهبر دیروز حزب و رئیس جمهور با اقتدار کشور و انجام عمل غیر انسانی آمریکا و انگلیس را با آن ها در چنان فضاحت دیدم. چماق به دستان طالب کسی را نزدیک نه می گذاشتند و از آن که مردم در بی خبری بودند و صبح هم وقت بود و ما هم تصادفی با آن حالت وحشت بار رو به رو شدیم، فقط تعداد انگشت شماری مردم عادی حضور داشتند و از ده پانزده نفر بیش تر نه بودند، اما می دیدم که مردم از چهار سوی چهار راه پیاده و جمعی اندکی هم با موتر ها می آیند و لحظه به لحظه بر تعداد مردم افزوده می شد. یک نو جوان حدود بیست ساله با لنگی لوکس و پاک و سراپا منظم تر از دگر طالبان با دو نوع کمره ی فلم برداری و عکاسی می کند، من با آن که کمره هم نه داشتم از یک طالبی که مردم را از نزدیک شدن زیاد مانع

می شد و خودش دقیق زیر پاهای دکتر صاحب مرحوم بود پرسیدم که اجازه ی عکس گرفتن است؟

با خشونت زیاد گفت نه برو او طلبه ی خود ما است که فلم برداری می کند و عکس می گیرد. ( من ترجمه ی گفتار مکالمه ی پشتو با آن طالب را به شما روایت کردم...)، هدف من تشخیص دقیق چهره های شهدا و‌ نوعی آویختن شان به دار بود تا طالب جواب را گفت من همه چیز را دیدم، انسان وقتی وحشی می شود انگار رباتی است برای اجرای هر نوعی از وحشت و بربریت علیه انسان دیگر که هیچ ملاحظه یی را رعایت نه می کند. حدس من غلط بود آن شخص رفیق توخی نه بل رفیق نجیب بودند.

دکتر نجیبی که کوهی از گوشت و استخوان و اندام و زیبایی داشتند را اگر در ترازوی وزن می انداختید با اطمینان می گویم‌ بیش از بیست کیلو نه بودند و حالا محاسبه کنید، بین حداقل سه تا چهار ساعت زنده گی ‌و شهادت دکتر چی محشری از طرح شکنجه گران آمپریالیسم و‌ انگلیس به کار گرفته شده بود تا آن کوه را آب کند؟، احمدزی مدیر با تمکینی که هرگز کسی احساس نه کرد ایشان برادر رئیس جمهور بودند، من فقط یک بار آن هم به کدام مناسبت خاص در مقابل استودیو های تلویزیون با ایشان دیدم که حدود پنج تا ده دقیقه بیش تر نه بود، اما برای من درسی برابر ده سال تحصیل ارزش یافت. هر آدم مسلکی نظامی و حتا غیر مسلکی و غیر مسلکی وقتی با آن کالبد های خسته ی بی روح رو به رو می شد، بی درنگ می دانست که پیشا مرگ به آن دو سپیدار های قامت شکسته چی گذشته است. دکتر با پیراهن و تنبان و‌ واسکت و عالمی از ثبوت لت خورده گی و خون از فرق سر تا شست پا، چهره ی خسته و سر افتاده به شانه ی راست و ستبر دیروز، اندام تازه نحیف شده و خدا می داند از داخل چند جا شکسته ‌و خرد شده، چهره ی پر آژنگی که اگر بلد نه بودی، نه می شناختی او کسی جزء دکتر نجیب نیست.‌ ایشان را اول شهید ساخته بودند و یقین کامل است که متخصص های کشتار آی. اس. آی و سی، آی، ای و انتلجنت سرویس انگلیس حتا ساواک ایران در آن دخالت داشته اند، اگر مستقیم اشتراک مساعی نه کردند اما طراحان اصلی بودند. توهین آشکارا و خلاف عرف شریعتی که می گفتند، بانی آن هستند. ریسمانی هم نه بود و نوعی کمربند گونه های پلاستیکی مقاوم را بین شانه ها و دست های دوانده و. بعد هم ایشان را نه از گردن که از بدن آویخته بودند، نوت های پول های کاغذی را در گوش ها و سوراخ های بینی های هر دو شهید داخل کرده بودندکه نه‌ می‌دانم کلدار پاکستان بود یا پول افغانستانی. یک طالب جاهل دیگر مؤظف بود اگر پول ها بیافتند آن ها دوباره جا به جا کنند. معلوم بود که احمدزی را کم تر از دکتر شکنجه کرده و بعد از شهادت حلق آویز کرده بودند، پتلون کاوبای، جمپر چرمی زرد و کفش های کرمچ در پاهای شان.

برای چند دقیقه ایستادم و با وجود به صدا در آوردن بوق موتر توسط طفل ها فکر های گذشته مرا با خود بردند که دکتر عجب دورانی داشتند. به خاطرم آمد، پسا کودتای تنی در بازدید با موسفیدان و بزرگان اقوام آیه ی مبارکه ی وتعزو من تشا و‌ تذلو من تشا بیدک الخیر را در تقبیح جنایات تڼی قرائت کردند. گفت و گوی کوتاهی با جسد شهید شده ی شان کرده و عرض کردم: « صایب چی کدین که خوده به ای حال رساندین... مه چند دقه پیش فکر کدم ده دفتر ملل متحد هستین ..کجاستن او مردمایی که به خاطر تشویقای شان به این حال رسیدین و خبر نه دارین که برادر شاخ شمشاد تان هم پیش روی تان و‌ پایان تر از شما با تن بی روح چرخک می خورن... دکتر شهید جوابی نه دادند...). ناگزیر به ترک ساحه شدم و پس از آن در تمام دوران طالبان به چهار راه آریانا نه رفتم، غیر از یک بار که به دعوت عمومی محترم حاجی شعیب پسر مرحوم حاجی عبدالرحمان (مشهور به تایر ) پس از تهداب گذاری مسجد جامع عبدالرحمان برای صرف طعام چاشت رفتیم. چنان بود روز اول طالبانی در کابل ما....

اما پرسش های لاینحلی هنوز مطرح اند که آقایان جبسر و توخی چی گونه از آن گذرگاه مرگ رهیدند...؟

ادامه دارد...