-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۱۱, دوشنبه

سلسله ‌داستان های تخیلی مرتبط به سه ده سال و اندی



                                                    نوشته‌ی محمدعثمان نجیب



بخش اول:


ده‌کده‌ی ما در فلات سبز‌ و در وادی پر‌ افت و‌ خیز های طبیعت زمانی از دور ها نمایان می شود و گاهی از نزدیک ها هم به چشم‌ نه می خورد

سر پناه های گلی، مزرعه های سبز بهاری و‌ خاره‌ی برفی دو فصل بلند باروری تابستان و پائیزی زمستان را در آغوش دارند و‌ هر کدام هر دو را سوی خود می‌کشاند و‌ سر انجام کشکمش ها به اصلاح تن می دهند تا هر کدام سه ده روزی را سه بار حاکم منطقه باشند، عجب است که توافق شان با وجود اختلاف‌ های شان بسیار با هم مهربانانه است و مثل زنجیر بی شکست یل گردن فرازی بار آمده اند و بساط شان را هم نوبت‌وار می گسترانند و با هم در هم آمیزی دارند و توافق کرده اند بدون جنجال دوران شان را دور بزنند.

در پنج ده سال نه دیدم که آن چهار خواهر و‌ برادر یکی به روی دیگری زده باشند و یا قطار وزمه های کمر و‌ کردن شان زا به نابودی هم به دست گیرند. توافق کردند تا هر کدام مطابق سلیقه و استطاعت خود ماه و‌ مه و خورشید و‌ قمر و‌ گرما سرما را میزبان شوند و هم آن ها را مکان و‌ مجال تاختن و‌ بودن بدهند و از هدایای شان استفاده کنند.

مردمانی با تیپ ها و‌ قواره ها و قباله ها در میان انبوهی آن همه نعماتی که چهار خواهر و برادر مهیا کرده اند پرسه می زنند، آنان بر خلاف بهار و‌ تابستان و خزان و زمستان قراری نه دارد. هیچ کاری که از دست شان پوره نه بود غیبت کردن بالای زلف های شان است، هیچ گاهی بی کدورت واقعی و بی دوستی پنهانی نه بوده اند.‌

کلبه ها و سر پناه ها مزرعه ها و‌ تاکستان ها، باغ ها و‌ باغ‌چه ها و خلاصه هر آن چی از جنس انسان نیست و زبان نه دارد صد ها صد سال یا کنار هم اند و یا یکی میزبان و دیگری مهمان دیگر اند ولی هیچ کدام خمی به ابرو نه می آرند. زبانی هم نه دارند تا شهادت بدهند که دو پا های همیشه سرگردان و همیشه دز اختلاف چقدر آنان را اذیت می کنند، وکیلی غیر از خدا در روی زمین خدا نه دارند تا لگد مالی و آزار رسانی آدم های خدا را از آنان دور کنند. همه افتاده اند و همه ایستاده همه ثمر می دهند و همه آدم های ما‌حول شان را پناه می دهند ‌و همه حاضرند داشته های شان برای سیرایی دو پاهایی به نام انسان سر بریده شوند و لگد مال شوند و یا دانه های شاخ های شان از تن شان جدا شوند تا آدم میرایی و بیماری هم نه داشته باشد.

دهکده‌‌ی ما را به عرف وطنی قشلاق و یا قریه و یا ده می‌‌گویند، جوانان زیادی در آن جا زنده‌گی دارند و هر کدام نظر به توانایی های قدرت و مکنت پدر های شان گام غرور می بردارند و یا شام غریبانه‌یی می داشته باشند.

هر چندی که برخی ساکنان قشلاق ما پیوند های خونی هم دارند، اما به خون یک دیگر هم‌ تشنه اند، دلیل هم حسادت و کدورت و بغض و خود منمی های بی معنا.

در میان خانه‌واده های ده ما مردمان مکتب روی هم بودند که به قول ادې من سبق خان بودند، ضابط صاحب امرالدین تحصیل یافته تر از همه بود و چهار دختر داشت ‌و دو پسر .

ترادف نام های فرزندان شان را هر کسی متوجه نهدمی شد تا سواد درست نه می داشت در میان نام های فرزندان خانه‌واده های قشلاق مریم، مهناز، مهسا و میترا نام هایی بودند که ضابط صاحب بالای دختران خود گذاشته بود و ممدوح و مخدوم هم نام دو پسر شان.

من هی فکر می کردم تفاوت شهر نشینی و ده نشینی از کجاست تا به کجا. هیچ نامی از پسران و دختران قریه به زیبایی نام آنان نه بود.

ملک های قریه جات معمولاً مردمان مفت خور ‌و زور گو و بی ادب و‌ بی لحاظ اند، به خصوص اگر کمی آرگاه و‌ بارگاهی هم می داشتند ‌و ناظر و باغبان و چوپان ووو... می داشتند دیگر آدمی را غیر از خود آدم نه می شمردند.

سیف الملوک خان ملک بی خاصیت قریه‌ی ما چهار بار عروسی کرده و از سه بار عروسی دو چهار و ‌یک پنج فرزند و از عروسی بار چهارم یک چهار فرزند داشت.

عمر زیادی گذرانده بود و اگر شرم شرع نه بود چهار چهار بار دگر هم کلاه دامادی به سر می کرد، در حالی که پسران و دختران ارشد خود هم چنان مجرد نگهداشته بود.

روزی مولوی صاحب عبدالخبیر خان برای ملک صاحب احکام دین را توضیح کرد تا فرزندان آماده به شرایط ازدواج را عروسی کند که هم پیش خدا و رسول مسئول نه باشد و هم اگر گناهی از فرزندان او سر بزند او جواب ده نه باشد.

سیف الملوک خان امر به معروف مولوی صاحب را تنها در مورد پسران خود جدی گرفت و به آنان اجازه داد تا هر کسی را می‌‌‌خواهند مادر های شان و برادر ها و خواهر های شان را به خواست‌گاری بفرستند.‌ اما در مورد دختران یک شرط احمقانه گذاشت مثل عقل پوپنک زده‌ی خودش، او‌ شرط عروسی دو دختر کلان را جهیزیه های زیاد و پول نقد یا معادل آن ملک و زمین تعین کرد و شرط عروس دو دختر خرد را فوت یکی از زنان منکوحه‌ی خودش گذاشت تا آن وقت یکی آنان را در بدل میترا دختر زیبا و رعنای ضابط صاحب به پسر او بدهد.‌

سیف الملوک با تن تنومند و رخسار بی نور نمک و بی سلیقه‌گی زیاد و باقی مانده های قاق شده‌ی نصوار دهن در دو کنج دهان و با دستان چرکین و ابزار بند پوپک دار و گل دار و دستان کلفت و پاهای ترکیده اما با انباری از پول و هکتار هایی از زمین و جای‌داد ‌و اخاذی های گونه گون از مردم قریه از دیر بازی به میترایی دل باخته بود که اگر فرزندان اش را به وقت عروسی می کرد، آن میترای رعنا با آن زلفان بلورین و با سپیدی نمکین و با آن قامت نازنین نسل سوم خانه‌واده‌ی بی حساب ملک را تشکیل می داد که مردم ما آن را در عرف کواسه می‌گویند...

ادامه دارد...