-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۲۷, چهارشنبه

آقای اشکریز از لغو برنامه‌ی سفر شادروان دکتر نجیب خبر داشتند

 فریب و فریب و فریب از رفیق نجیب:

پرواز هر دو چرخ بال صورت گرفت، کم‌تر از نیم ساعت پرواز می شد تا آن جا می رسیدیم. 

عثمان نجیب



چرخ بال ها کمی دورتر از قرارگاه فرود آمدند و ما پیاده به قرارگاه رفتیم، هر کسی خدمت شادروان عظیمی رفته و گزارش ارایه و طرف قطعات خود رفتند، فضای آن جا همان فضای شور انگیز دی‌روز بود. 

شادروان استاد عظیمی صاحب گفتند « ... داکتر صایب صرف‌نظر کده نمیایه ...خبرنگارای خارجی میاین... مه یک کنفرانس دارم و جریان تقدیر پرسنل اس... حالی خودت کارای ته تنظیم کو ... اگه چیزی کار داشتی بگو... ». 

من برای خاطرجمعی پرسیدم که کل دوران کار چقدر زمان کار داره... فرمودند... یک سات کم و زیاد میشه... دوباره با شوخی معنا دار روز گذشته‌ی شان از من پرسیدند... ترسیدی... تشویش نه کو‌...‌چیزی گپ نیس... مه هم کت سربازا و پرسنل خود ما می بینم... مردم عام هم نمیاین...عرض کردم که اهل ترس نیستم... و از ای همه سرباز و صایب منصب و از شما کده بیترام “بهتر” نیستم... فقط به خاطر آماده‌گی مواد پرسان کدم... » همه صحبت ها بیست دقیقه طول نه کشیدند ... فرمانده محترم پرواز چرخ بال ها آمده و هدایت برگشت را از شادروان عظیمی صاحب می‌گرفتند، من هم برای آن که تغیر در وضعیت آمده بود اجازه گرفتم تا دفتر بروم و با ژورنالیستان داخلی و خارجی و مواد و پرسنل کم تر برگردم.

چون عادت دارم و متکی به تجارب وظایف دوران امنیت اگر صد فی‌صد نه پنج فی‌صد هم تفکیک دلهره و ظاهر شخصیت ها را می توانستم و واقعیت آن بود که ... جان هم شیرین بود...اما وظیفه شیرین‌تر. بسیار به مشکل جرأت کرده... اجازه‌ی پرسشی را در آن صبح گوارا گرفتم... بزرگی بیش‌تر رهبران نظامی و سیاسی ما آن‌قدر بود که در هیچ زمانی از تاریخ تکرار نه شده و نه می‌شود... جناب مرحوم عظیمی گمان بردند... که شاید کار خاصی باشد، من را نزدیک شان خواسته و آهسته پرسیدند... چی گپ داری بگو... من پوست کنده عرض پرسش گونه کردم که: «...چرا داکتر صایب هم پارسال ده پشتون زرغون آوازه انداختن ... ولی خود شان نامدند و رفیق رزمنده شهید شد... حالی اینجه هم عین کاره کدن...”هدف همان زمان و مکان در تنگی واغجان است” جناب شان به جای پاسخ دادن به پرسش من... خلبان محترم را رخصت و هدایت دادند: ساعت ده بجه ژورنالیستا ده میدان میاین بیاری شان و ببی رفیق عثمان چی گپ داره ..‌.‌گپشه به ریاست شان انتقال بتی نمری‌‌ تلفن دفتر تانه... من قبول کردم و دوباره فرمودند... برو مه از طریق مخابره دفتره میگم که اطلاع بتن...»، فکر کنید یک کوهی از قدرت و عظمت و شخصیت و در آوردگاه نبرد با چنان مهربانی و خون‌سردی به حرف های یک زیر دست شان را گوش داده و تدبیر می جستند. 

چرخ بال ها پرواز کردند و تا چند دقیقه‌یی از دیده ها ناپدید و گوش ها آرامش یافتند. 

رفیق عظیمی من را در رکاب شان گرفته، محل اجتماع قهرمانان پیروز شده از آزمون نبرد سرنوشت ساز را دیدار کردند. با مهربانی به من فرمودند: «... حالی جواب سوالته گوش کو... ده سیاست همیشه تابع عقلت باش...و...هوشیاری...داشته باش... ده جنگ و جبه “جبهه” تابع امر باش...حالی اگه گپای مه فامیدی ...می فامی که چرا رفیق رزمنده شهید شد و چرا هر چیز زود تغیر میکنه ...داکتر صایبه... نمیمانن... و خودشام مشکل داره...»، من بار از رفیق دوستم، رفیق بابه جان هردم خیالی های شادروان دکتر نجیب را شنیده بودم و اولین باری بود که از شادروان عظیمی صاحب می شنیدم... تحلیل نصایح شان چنان می رساند ناراضی اند و در تیر رس توطئه. من ابراز تشکری کرده و گفتم درس بزرگی از ایشان آموختم...به من هدایت دادند که تا رسیدن هم‌کاران ما ژورنالیستان چکر بزنم و محل کنفرانس را از دید مسلکی ببینم و با رفقای ریاست امورسیاسی کمک کنم.

به دان سان درک کردم که دلهره‌ی شادروان عظیمی صاحب برای عملی شدن توطئه‌یی علیه خود شان بوده و رقم زدن بار دوم تراژدی پشتون زرغون جغرافیای غربی وطن به استیذان 

دکتر نجیب الله اما با یک قربانی جدید سطح بلندی و جغرافیای جنوبی کشور. 

دلیل تحریم حضور مردم عادی که نه می دانم قرار بود از کجا ها فرستاده شوند هم جلوگیری از هر احتمالی برای یک حمله‌ی تروریستی بود و توسط شادروان عظیمی صاحب عملی گردید.


آقای اشکریز از لغو برنامه‌ی سفر شادروان دکتر نجیب خبر داشتند:

ساعت نزدیک شده می‌رفت و حوالی ساعت ۱۰ صبح بود، غرش چرخ‌بال ها سکوت فضا را شکسته و ژورنالیست ها را پیاده کردند، رفیق حنیف شیرزاد و آقای نبیل نما بردار پیشاپیش ژورنالیستان خارجی و داخلی رسیدند. 

کسی دیگری از هم‌کاران ما با ایشان نه بود و به خصوص رئیس محترم اداره و نمابرداران دومی و سومی که من انتظار شان را داشتم. 

دست ‌و پاچه شده بدون سلام دادن پرسیدم:«..، کسی دگه نامده...رفیق حنیف جواب داد... رئیس صایب ما ره روان کد ... و گفت داکتر صایب نه میره ... ضرورت به کمرای “ کمره ها “ زیاد نیس...و..

به شعبی نطاقام تلفن نه کدیم...»، من دانستم که ایشان با آن “خو” گفتن کشال در تلفن از موضوع آگاه بودند... شاید از طریق رفیق مزدک یا رفیق یارمحمد... که حامیان اصلی شان بودند...

ژورنالیست ها همه رسیدند و محترم عظیمی صاحب استاد مرحومم از ایشان استقبال کرده و برای شان اجازه دادند تا پیش از دایر شدن کنفرانس مصاحبه های شان را از پرسنل قطعات و جزوتامها بگیرند.

محترم دوستم، مارشال امروزی در محور توجه: 

نفس عملیات تنگی واغجان و پیروزی های برق آسای قوای مسلح کشور برگه‌ی برنده به دست دولت در آن زمان بود و تبعات نیکی در مقیاس ملی و بین المللی هم به وجهه‌ی نظام داشت.

دوستم چهره‌ی شاخص و مورد توجه ژورنالیستان و خبرنگاران در آن روز بود.

محترم رفیق ارتشبد امام الدین خان در آن روز پرشکوه:

رفیق امام الدین به دلیل اشتراک شان در پیروزی اقدام نظامی برای ختم سیستم سلطنتی جابرانه‌ی 

آل یحیا آدم نام آشنای ملی و بین اند. ایشان آن روز مسئولیت انتظام امور قطعات را داشتند، مساحت بزرگی به منظور ایجاد یک مستطیل بزرگ از وجود سربازان و افسران مدنظر گرفته شده بود تا هر یک نفر تنها خودش بایستد و همه جریان را نظاره کرده بتواند.

نشرات نظامی مزاحمت نه کو:

این صدا آن روز از جنجره‌ی رفیق امام‌الدین به گوش بلند گو و از طریق بلندگو به گوش همه محل رسانیده شد، پرنده و خزنده و‌ گزنده و اشجار و طبیعت دور هم دانستند که آن آواز یک هوش دار عادی نه بل یک غضب آشکارای حسادتی بود.

در حاشیه‌ی پیشا تدویر کنفرانس من با رفیق دوستم مصاحبه داشتم که با نیرو های شان در سمت شمالی مستطیل حضور داشتند و هیچ گونه مزاحمتی برای منتظمان امور نه داشت، دوستم ناخودآگاه به من گفت : «...از خاطر مه صدا کد... هر دو جریان در حین ثبت مصاحبه اتفاق افتاد شامل مواد خام آن زمان شد و اگر مجاز به نشر آن می بودیم بسیار جالب بود. 

رفیق امام الدین وامانده‌یی پشت درب دفتر دوستم:

همی گشت ، چون بارگی را نیافت 

سراسیمه سوی سمنگان شتافت 

چنین است رسم سرای درشت 

گهی پشت به زین ، گهی زین به پشت

 

هنوز یک‌ سال و اندی از آن ماجرا گذشت و تحولات چنان سریع رخ داد که رفیق امام الدین در صف طولانی انتظار پذیرش شان توسط دوستم در قلعه‌ی جنگی شهر مزار شریف قرار گرفتند و داستان را بعد ها می خوانید. 


رفیق اشکریز در مظان سبوتاژ رقابتی با من و یا هم غرور کاذب:

برنامه ها شروع شدند و ژور نالیستان دور میز کلانی جمع شدند و تعدادی که کرسی (چوکی) نه یافتند ایستاده ماندند و آن امر در جهان ژورنالیسم یک امر عادی است. 

زنده یاد رفیق عظیمی ارابه‌ی گزارش را آغاز کرده و هنوز ده دقیقه نه‌ گذشته بود که نبیل نارام شد و به من گفت: «... صایب بطری ها چارج نه دارن... گویی سنگی از آسمان بر فرق من فرود آمد...دلیل را پرسیدم... گفت... اشکریز صایب گفتن یک نمای خبری بگیرین...مام... بطری کم گرفتیم... معلوم بود که نوعی سبوتاژ در بین بود...من چاره نه داشتم...باید راهی جست و جو می‌کردیم... آهسته به نبیل گفتم...خوده مصروف نشان بتی... و‌ خودم در پی چاره‌یی بر آمدم...».

چنان کاری در اولین روز های ناکامی کودتا و حین کنفرانس مطبوعاتی شادروان رفیق اسلم وطنجار صورت گرفته بود و نمابردار هم نبیل خان بودند... آن کار سبب شد که آقای رفیق اسحاق توخی 

در دفتر محترم نام‌حق زیرک معاون همان زمان ریاست نشرات تلویزیون خود نمایی های ستاره‌ی فلمی کنند که بعد ها می خوانید...اما آن زمان نه آقای اشکریز و نه من و نه نبیل تقصیری نه داشتیم ...