-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ فروردین ۸, یکشنبه

سخن مارشال دوستم به من در شبرغان

 روایات زنده‌‌گی من 

     نجیب از خدا وایه کو... ره... ره وا کو...

حزب ما افتخارات عظیمی دارد و همه اصول آن عمل‌کرد به امور دینی، اعتلای فرهنگی و خدمت رسانی ملی بوده و هر آن چی امروز در اجتماع سالم است از کارکردهای حاکمیت حزب بوده و اکر از بین بردن اش یا ویران‌اش کردن دگران بود.

نوشته‌ی محمد عثمان نجیب 





                                                بخش های ۷۴ و ۷۵              


یادنامه‌یی از شادروان زنده یاد استاد عظیمی 

تنهایش گذاشتند و بعد به تیر نقدش بستند، اما استاد خرد و‌ اندیشه، ماهر سیاست و اداره، شکوه استعداد و توان مندی و‌ سکان‌دار هدایت کشتی رها شده از بحرتلاطم به ساحل تفاضل و پیروز در تقابل شد. 

شادروان استاد عظیمی آن حامل بار سنگین چهار ستاره و آن دژ عظیم در عقیم سازی تهاجم مکاره ناخدایی نه بودند تا دوری یاران بی‌کاره ایشان را در سمت‌دهی کشتی از آوردگاه بلعنده‌ی گیر افتاده در طلسم زمانه به منزل‌‌گاه نه رساند و سر‌نشینان را بگذارد تا هم کشتی تیتانیک غرق مرداب دسیسه شود. 

استاد مرحوم با تن خسته و تنها هر کاره‌‌یی بودند برای سوق و‌ سیاق رهیدن ها از دام افتیدن ها.

فصل غم‌گنانه‌ی آخرین وداع تلفنی با ایشان را در گذشته روایت کردم.

سخن دوستم به من در شبرغان :

«... عثمان جان... رفیقته باضی مردم  به دروغ هر چه میگفته‌گیستن‌... اما ...بپامی که ...یک چیز نمیگن... نمیگن.. که رفیقت ده وخت گریز از پشت مرمی خورد... مه یا اندیوالایم و قوماندانایم و سربازا و صایب منصبایم اگه کشته شدیم، مرمی یا ده پیشانی ما یا ده سینی ما 

می خورده‌گیس...».

در ادامه و اختتام عمر ها باور نیست. خواننده های محترم آگاه باشند که همه آن‌چه را من می‌‌نویسم از دیدگاه خودم ارزش تاریخی دارند، این که بزرگان اندیشه و‌ خرد چه توجیه می‌کنند به دیدگاه شان احترام دارم،‌ اما هیچ اثری به نفی یا تایید آن ها نه می داشته باشند.

سه مورد مهم‌تر از مهم ها اند، اگر عمر یاری کرد انشاءالله تا چند روز دیگر برای تان روایت می کنم و مشتمل اند بر:

_ وزیر دفاع  با معذرت «... خورده...» خطاب غیر انسانی آقای اشکریز در غیاب شادروان محمداسلم وطنجار و در محضر آقایان آصف طنین و ذبیح هنگام جنجال های پیش از شکل گیری حوادث ۱۳۷۱.

_ در خدمت بودن جناب استاد سپهبد محمد آصف دلاور، من و محترم جنرال لطیف روز اول عید سال ۱۳۷۱ و سرنوشت غم‌انگیز آقایان رفیق مزدک و‌ رفیق کاویانی.

_ طرح ترور و یا زندانی کردن من توسط انجنیر احمد «ایشچی، سیدکامل و سخی فیضی»  به تحریک سخی فیضی و دیگران.

_ رفیق یاسین نظیمی پنا آگاه از ترفند های استخباراتی پیک پلان ترور من. بسیار جالب و‌‌ در عین حال مضحک.


مرحوم رفیق رحمت الله رؤفی، رفیق داود عزیزی و رفیق امام الدین جنرالان سرگردان.

مرحوم‌ استاد اکرم عثمان متخصص ناپخته‌ی سیاست و قلم‌پرداز جانب دار.

رفیق وکیل با ده ها رمز ناگشوده.

   

 توضیح:

بار ها اذعان داشته و بار دیگر اکیداً می گویم که تمام موارد انتقادی من به همه طرف ها برخی و یا اکثر نخبه هایی اند که فتنه آفرینی کرده اند، مهم نیست از کدام تبار، قوم و قبیله و یا دودمان و یا عشیره اند. تاجیک، پشتون، ازبیک،‌ هزاره، پرچمی،‌ خلقی، تنظیمی، سرخ، سفید، سیاه و هر کسی که باشد، مرور کلی نگاشته گونه ها ادعای من را ثابت می‌سازد. من به همه اقوام شریف کشور احترام بی پایان دارم، اما دشمن معامله گرانی به نام نخبه هستم.

چون بیش‌ترین خاطرات من با رفقایم بوده است که طیف وسیعی‌یی از همه اقوام کشور اند، هر گاه نامی از کرکتر های شامل روایات فراموش من می‌شود لطفاً خود شان یا دیگر هم‌کاران عزیز ما به من گوش‌زد نمایند و یا خود شان به اصلاح بپردازند تا من آگاه شوم.

تداوم نقد

  بر نوشته‌ گونه‌یی در شماره‌ ۶ دلو ۱۳۹۴ روزنامه‌ی ۸ صبح!

نگارنده‌ی آن گزارش تخیلی در بخشی از آن می نویسد:

{{{...از سال ۱۹۸۷ تا سقوط حکومت داکتر نجیب در سال ۱۹۹۲ پنج نوع نیرو در قوای مسلح افغانستان حضور داشتند: سارندوی یا پولیس، ملیشه‌های قومی و گروهی، قطعات اردو، کندک‌های اوپراتیفی وزارت امنیت دولتی و گروه‌های پروتوکولی مجاهدین که باز هم از طرف وزارت امنیت تمویل و قسما مسیر داده می‌شدند.

من زمانی که از جنرال دوستم پرسیدم او چگونه متوجه شد که نقشش بزرگ‌تر از یک فرمانده ملیشه است؛ برایم چنین شرح داد: «من در عملیات تنگی واغجان، در ولایت لوگر که مدت‌ها می‌شد از جانب حزب اسلامی حکمتیار بسته بود، اشتراک کردم و بعد از درگیری بسیار شدید راه را باز نموده و حزب اسلامی را با شکست مواجه نمودم. در برابر ما لشکر ایثار حزب اسلامی می‌جنگید که به‌وسیله ارتش پاکستان، تجهیز و هدایت می‌شد. شکست لشکر ایثار حزب اسلامی، خبری بسیار تکان‌دهنده برای حکمتیار بود و داکتر نجیب می‌خواست که این پیروزی نظامی را بیش از حد بزرگ جلوه دهد. او می‌خواست ثابت کند که حکومتش توانایی دفاع مستقل از خویش را دارد. به همین هدف از چند تا کاردار دیپلوماتیک که در کابل حضور داشتند دعوت شد تا به ولایت لوگر سفر نموده و به‌گونه مستقیم از دست‌آورد‌های حکومت بازدید کنند که در این میان کاردار سفارت ترکیه نیز شامل بود.

من در حال توضیح وضعیت و مهمانداری بودم. او خواست با من خصوصی صحبت کند. با هم داخل صحبت شدیم وی از من پرسید که برای چه و برای کی می‌جنگم. من اهدافی را که تا آن زمان به آن اعتقاد و باور داشتم برایش گفتم. با تبسمی معنی‌دار به من گفت، نیاز است بزرگ بیندیشی. تو وارث یک تبار رزمنده استی که اکنون در افغانستان نقشی ندارند. تو از تبار تیمور جهانگشا استی، بالایش فکر کن. این بسنده نیست که می‌جنگی. اکنون در جایگاه بزرگی قرار گرفته‌ای و جا دارد نقش سیاسی‌ات را در پایان این نبرد مد نظر داشته باشی.

من حرف‌هایش را زیاد جدی نگرفتم ولی در ذهنم پرسش‌های عمیقی پیدا شد. بعد‌ها برایم معلوم شد که وزارت امنیت دولتی از همین ملاقات من با کاردار سفارت ترکیه یک داستان ساخته و بر ضد من دوسیه ترتیب کرده بود.

همین دسیسه‌ها و دوسیه‌سازی‌ها سبب شد که من بر اهداف پنهانی دست‌ها و حلقات قومی در داخل حکومت بیشتر مشکوک شوم و مواظب خودم باشم.»...}}}.

دلایل رد:

اول_ تشکر از نگارنده که پروتوکولی بودن اکثر فرماندهان جهادی را با دولت و حزب ما تأیید کرده، البته نه فهمیده که آن نوشته‌‌گونه که ظاهرن بر ضد رژیم ما بود، روزی تاریخ شده ‌و ما از آن بهره می بریم.نگارنده‌ی آن متنی به آن بیماری، ناخواسته و‌ نه دانسته بر موردی صحه گذاشته که حزب ‌و دولت حاکم آن زمان هر قدر می گفتند کسی به آن باور نه می‌کرد.

پیش از سقوط کامل خوست در سال ۱۳۶۸ باری شادروان دکتر نجیب در ملاقات با بزرگان اقوام محترم مختلف  پکتیا و خوست خطاب به آنان گفتند که اگر خواسته باشند نام ها و ولایات و‌ مشخصات تمام کسانی که به نام جهاد مردم را فریب

می دهند و خود شان با دولت پروتوکول دارند ره افشاء کنند... بزرگ قومی که آرزو دارم ذهن من نام منطقه را فراموش نه کرده باشد از ولایت خوست که باشنده‌ی شهرستان متون و یا یعقوبۍ که صبرۍ هم می نامیدندش بود‌ه و‌ به گمان غالب به نام شان شیرین خان و رتبه‌ی اعزازی جنرالی هم داشتند، بلند صدا کردند ... نه ...نې غواړو... و قبل بر آن در نشست بزرگان شمال کابل هم برای داکتر خان آقای قلعه‌ی مرادبیگ پیام فرستاده و عین موضوع را تکرار کردند و بزرگی از بزرگان قومی که نام شان به یادم نیست، اما بعد ها همان سخنان ساده‌ای وطنی شان در اجتماع گل کد و زینت مجالس خصوصی و مردمی هم گردید: کاکا که به گمان غالب از شهرستان های شکردره تا استالف بودند در خطاب به شادروان دکتر نجیب گفتند: «... نجیب از خدا وایه کو ره ره وا کو...»، یعنی نجیب از خدا بترس و راه ره باز کو.

محاصره‌ی شمال کابل درست زمانی توسط دکتر نجیب عملی شد که صد برابر آن تهدیدات از جانب جنوب ‌و جنوب غرب و شرق تمام امتداد مرز دیورند با پاکستان متوجه کشور بود ‌و یک روزی هم به انسداد راه های منتهی به ساحات پشتون نشین اقدامی صورت نه گرفت. اما باز هم همه جان‌بازان شمال کابل تا تمام شمال و‌ شمال شرق و غرب برای قربانی دادن به ولایات خوست، پکتیا و ننگرهار و کندهار اعزام می شدند و قهرمانانه بر می گشتند تا این که شادروان محمدظاهر سوله‌مل یکی از معاونین با تمکین وزارت دفاع به هر لحاظی که بود خوست محاصره شده از سوی حقانی و حلقات مرتبط به پاکستان را به آنان سپرد که در نتیجه تعدادی از هم‌کاران نشرات نظامی رادیو تلویزیون هم به اسارت رفتند و با مشقات زیادی برگشتند و در برگشت هم آقای اشکریز ایشان را در غیاب من به ولی نعمت های خود در امنیت غرض دادن تحقیق می‌فرستاد در حالی که من مصروف زمینه سازی دیدار آنان با مقامات محترم وزارت دفاع بودم تا مورد تقدیر قرار گیرند. از آن جمله محترم محمدیاسین نظیمی و نمابردار ما به نام غلام که بچه ها از شوخی او را برق لچ میگفتند و بعدها به غلام لچ معروف شد و در بخش های پیشین با تفصیل در مورد شان گفته ام.

وقتی من از آن عمل آقای رئیس اداره خبر شدم، رفیق نظیمی را شدیدن تنبه کردم که چرا؟و در غیاب من و بی اجازه‌ی من برای دادن تحقیق به ریاست هفت امنیت رفته بودند، یاسین افسر متعهد، با پشت‌کار اما بسیار محافظه‌کاری که مه‌پرس.

من از طرقی که می دانستم وضعیت پسا تحقیق دادن نظیمی را معلومات کردم، که تصمیم آقایان ولی نعمت های رئیس اداره در امنیت سبک‌دوشی رفیق نظیمی عزیز ما از رادیو تلویزیون بود به دلیل حدس و گمان احمقانه‌ی ارتباط داشتن نظیمی و غلام با اشرار  خوست پس از اسارت. به باور آقایان امنیت زنده آمدن آنان یک پرسش بود و‌ چرا شهید نه شدند. یاسین نظیمی گفت: «... صایب مره ده موتر شاند و روان کد ریاست هفت...»،‌ من که مقامات محترم وزارت دفاع و ریاست عمومی اردو قبلن آگاهی داده بودم و آنان انسان های با عاطفه‌یی بودند و‌ درک می کردند‌که اسارت چی سرنوشت نگون‌ساری بود و رهیدن از دام آدم کشان ولایت  آتش زاد خوست هم مردم شریف آن جا و هم نیرو های اسیر شده‌ی دولتی را چه‌گونه شکنجه کرده اند. برای یاسین نظیمی و غلام وظیفه سپردم تا حاضری های شان را امضاء کنند، شدت عصبیت من بالای نظیمی بیش‌تر از آنی بود که او را فرستاده بود و‌ آنانی که از او‌ تحقیق کرده بودند و به همان دلیل از ملاقات شان با مقامات محترم وزارت دفاع صرف نظر کردم. و آقای رئیس هم که فهمید که کارش ره به جایی نه برد،‌‌ سکوت را ترجیح داد ورنه من هم مثل آتش‌فشان آماده‌ی انفجار بودم. چطور؟ وجدانی داشته باشیم تا یک کارمند زیر دست مان را که به امر خود ما به وظیفه رفته و اسیر دشمن شده، پس از بازگشت بگوییم چرا زنده آمده حتمی جاسوس شده، لعنت به چنان وجدانی اگر از خودم هم باشد.

به هر حال، گپ به درازا کشید اما، دیدید که گپ حزب ‌و دولت ما در مورد داشتن تفاهم نامه ها با اکثر فرماندهان جهادی حقیقت بوده  و پژوهش آن مخالف نظام هر کسی که بوده راست گویی دولت ‌و حاکمیت حزب ما را مهر تأیید گذاشته بود.


دوم_ سخنان ساخته شده از زبان دوستم در تنگی واغجان:


عملیات تنگی واغجان هم در کوتاه مدت و هم از لحاظ دورنمایی و هم از منظر سیاسی دست آورد بزرگی برای قوای مسلح نیرومند آن گاه داشت و جای‌گاه

بین المللی دولت تحت زعامت شادروان دکتر نجیب را در فصل دفاع مستقلانه متبارز می‌ساخت‌ که سوگ‌مندانه خود شان و تزریق افکار تبارگرایی در روح و‌ روان سبب بربادی حیات خود ‌شان و خانه‌واده‌‌ های محترم شان و همه ملت عزیز ما گردید و سر انجام از سوی خود هم تباران شان و در هم‌کاری آن ها با ISI مرگی جان‌سوزی به رفیق نجیب و رفیق احمدزی رقم خورد. مشوقین شادروان دکتر نجیب هم همه پناهنده‌ی غرب شدند و‌ نه دیگر آرمان سیاسی و ملی داشتند و نه هم روح پشتون‌ولي‌...زمین سوخت آن جا که بالای‌ آن آتش افروختند.

سوم_ جنرال دو ستم در همان نبرد با مؤفقیت برق آسا به رتبه‌ی ارتشبد یا جنرال

سه‌ ستاره ترفیع کرد‌ و من در بخش های قبلی توضیحات مفصلی داده ام.

نقل قول از دوستم آن زمان. بسیار مکارانه و‌ دور عقل است.

دوستم در آن زمان از موقعیت عروجی اقتدارش برخوردار بود آن زمان‌ ختم دهه‌ی شصت و آغاز دهه‌ی هفتاد بود و دوستم قبل بر آن چندین پرخاشی که بعد ها با آماده‌‌گی های غیر قابل مهار نظامی به دفتر رئیس جمهور رفت،‌ “ برای درک بیش تر سلسله‌ی این روایات را از آغاز مرور کنید‌”.

چهارم_ من تمام جریان عملیات از شروع تا ختم را بودم، رئیس محترم اداره‌ی ما هم به آن‌جا سفر کردند و اگر روزی هم من نه می رفتم همکاران گرامی ما حضور حتمی داشتند تا هر شام گزارش روی‌داد های تازه را بیاورند. جدا از روز ختم عملیات و کنفرانس شادروان استاد عظیمی هرگز کسی از دیپلومات های خارجی به آن جا نه رفته بودند، اگر آقای حکمت‌یار در آن سوی جبهه کسی را برای نشان شکست مفتضحانه‌ی خودش به بادران خود دعوت کرده باشد، احتمال ضعیف است چون او هیچ وقت از سرافکنده‌گی های اقدامات خیانت‌کارانه اش سخن به زبان نه می آورد ‌چه رسد به آن که شکست خود را جشن بگیرد.

پنجم_ به یک لحظه‌ی فرضی قبول کنیم که همان دیپلومات ها آن جا رفته بوده باشند و‌ آقای دوستم هم آنان را دیده باشد، آیا خرد حکم می‌کند که در موجودیت فرمانده کل عملیات در ساحه، فرمانده یک فرقه که مانند او چندین فرمانده دیگر هم آن جا حضور داشتند، به تنهایی مهمانان!؟ را به خطوط اول ببرد آن هم مهمانان یپلمات را هرگز نه، اگر هم چنان اتفاقی افتاده باشد و رسانه های دولتی خبر نه بوده باشند، قطعن شخص شادروان عظیمی صاحب و یا محترم سپهبد محمدآصف دلاور استاد گرامی ما در جریان می بودند.

ششم_ باز هم اگر چنان بوده باشد که نه بوده، آیا یک دیپلومات یک کشور در یک چنان مکان و با چنان ادبیات احمقانه‌یی که شما یاد کرده اید و به صورت علنی و در جریان محاربه یک افسر درجه دار بلند و‌ مطرح را تنها می بیند در حالی که دیگران هم باشند؟ هرگز نه مشارالیه هر کسی بودند کاملن بی معلومات تشریف داشتند که حتا دروغ را هم گفته نه توانسته اند.

هفتم_ باز هم فرض کنیم همه‌گی آن جا مرده بودند و تنها دوستم و‌ کاردار سفارت ترکیه تشریف داشتند، ادبیات گفتاری کاربرده شده در نقل قول از دوستم را چی کسی ترتیب کرده؟ دوستم آدم رک و راستی که متخصص جنگ است و قدرت اهورایی رهبری و انسجام قومی و ایجادگری انگیزه در میان ترک‌تباران کشور داشت و دارد و عمری را در اندوخته های آماتور نظامی، سیاسی، اجتماعی و حتا دیپلو‌ماسی گذشتانده است، هرگز پنهان نه کرده که فرصت تکمیل دروس خود را نه داشته. پس نه آن سخنان تفرقه انگیز آن هم در خط نبرد، یک کشور دوم توسط یک دیپلومات مطرح شده و نه آقای دوستم چنان ادبیات بلند گفتاری دارند که روای داستان کاذبانه آن را به او نسبت می دهند.

هشتم_ اگر هم به خاطر گل روی آقای نگارنده‌ی مقاله گونه‌ی منتشره‌ی ۸ صبح قبول کنیم که همه اتفاقات آن جا افتاده باشد، شما باور می کنید، دوستمی که انبار تجربه بوده همه چیز را عریان به شما بیان کرده ولو اگر در آمریکا با شما دیده باشد یا در جابلقا و جابلسا.

بیایید اول یاد بگیریم و بعد بنویسیم....

ادامه دارد...