-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

شادروان دکتر نجیب پیشانی رفیق گلاب زوی را بوسید

ازسلسله خاطره نویسی های عثمان نجیب

فریب و دروغ دوم  دکتر نجیب و‌ ناکامی پلان ترور شادروان رفیق عظیمی:


بر طبق اصول رفتار کاری چون رئیس جمهور به فرودگاه می رفت، امور نمابرداری آن مربوط به ریاست محترم نشرات تلویزیون ملی بود، این که آقای اشکریز رئیس نشرات نظامی چرا؟ با یک تیمی به آن جا حضور یافته بودند نه ربطی به من داشت و نه صلاحیتی داشتم که بدانم و نه مجالی برای پرسیدن می دادندم، راست‌اش این است که تا امروز عادت دارم اگر بسیار مجبور نه شوم با مقامات سر و کاری غیر از وظیفه نه می داشته باشم.

ماجرای میدان را زمانی آگاه شدم که آقای اشکریز در دفتر شان با افتخار از یک پیوند نگاره‌یی برای من چنین روایت کردند:

«... رفیق نحیب ده میدان کلای رفیق گلاب زویه بلند کد و از پیشانیش ماچ کد... ما ده او وخت مصروف کدام کار شدیم... کمره‌مین “... من نه می دانم کی بود؟”، تصویر گرفته نه تانست... کمری امنیت تنا روی رفیق گلابزویه گرفته بود که قابل نشر نبود... باز به اجازیت یک سر زدیم...تصویر تختی پشت رفیق وطنجاره “ بعد ها در محضر رفقا طنین و ذبیح ولی‌نعمت‌های خود همان وطنجار را گفت ...خورده...” گرفتیم و روی رفیق گلاب زویه که هیچ فامیده نه شد... و نشرش کدیم ...»، راستش من آن خبر پر دبدبه‌ را نه دیدم و عمری هم در رادیوتلویزیون ملی بودم، تا امروز نه دانستم که آقای اشکریز رئیس ما چه‌گونه پیوندی کرده بودند و هدف شان از آن توضیحات بی‌ربط به من چی بود؟ هر چند به شوخی گفتم: «... ده ای وطن هر کار امکان داره...حیران استم که رفیق نجیب چرا پیش روی گلاب زوی بروه و‌ گلاب زوی چرا از ماسکو کت دریشی تشریفاتی بیایه و نه شه که سر چپه‌گی آمده باشه...» اما فردای آن مواد خام را در VCR دفتر خود دیدم، چیزی که راست دیدم همان بلند کردن کلاه رفیق گلاب زوی توسط شادروان دکتر نجیب و بوسیدن پیشانی شان بود که تصویر کاملاً از همان حالت گرفته شده بود.

ایشان بعد ها در مصاحبه‌ی شان نوعی از عقب نشینی سیاسی را مطرح و سر انجام با حکمت‌یار یک‌جا شدند.

لازم است که حالا دادستانی کل به عنوان مدعی العموم با توجه به اسناد و مدارک موجود در بای‌گانی های رسمی و رسانه‌یی و به خصوص این که هر دو آقایان گلاب‌زوی و حکمت‌یار حیات اند و‌ در کابل حضور دارند، پرونده‌ی شهادت رفیق رزمنده را به عنوان شهروند کشور علیه آنان باز و اقامه‌ی دعوا کند.


فریب و دروغ دوم  دکتر نجیب و‌ ناکامی پلان ترور شادروان رفیق عظیمی:

این که شادروان عظیمی استاد بزرگ‌وار ما چرا پیرامون پلانی سراپا توطئه‌ی ناکام علیه خود شان توضیحات نه داده و سکوت کردند؟ برای من پرسش بر انگیز است و متأسفانه پس از نشر کتاب اردو و سیاست شان زمینه‌ی دیدار با جبر روزگار قدغن شد تا می‌دانستم دلیل چی بوده؟

عملیات تنگی واغجان در بهار سال ۱۳۷۰ به رهبری وزارت دفاع ملی آغاز شد، در ابتدا محترم رفیق محمد آصف دلاور و محترم شادروان رفیق عظیمی هدایت آن عملیات را عهده دار بودند، این که رفیق دلاور کدام زمان بودند و کدام از آن جا برگشتند من نه می دانم، چون من دو پرواز اول از چندین پرواز هر روز چرخ بال های حامل هم‌کاران مان را از دست داده و متباقی در تمام دوران عملیات با شادروان رفیق عظیمی یک جا بودم و عصر هر روز خبر های جدیدی از جریان عملیات همراه با نگاره ها و مصاحبه ها به کابل می آوردیم و فردای آن دوباره می رفتیم. محترمان امان اشکریز رئیس ما، محمد محمدعارف عزیزی و محترم محمدحنیف شیرزاد هم‌کاران ما و دیگران یک بار آن جا رفته بودند. 

شادروان عظیمی صاحب در یک مصاحبه‌ی اختصاصی توضیح دادند که عملیات برای مدت طولانی تا بیش‌تر از یک ماه پلان گزاری شده است، اما با پیش‌روی هایی که نیروهای قوای مسلح دارند، انشاءالله و به گمان غالب عملیات زودتر از موعد ختم خواهد شد. ایشان درست پیش بینی کرده بودند.

من هم‌چنان در رکاب شان بودم و ماه مبارک رمضان هم بود، کمی فرصت داشتند در قرارگاه صحرایی قدم می زدند، به هدایت دادند: «...عثمان خان “خان اصطلاح مروج پسوند نام افراد در قوای مسلح است”، آماده‌گی درست داشته باشی که رفیق نجیب خودش روز نتیجه‌گیری میایه...و با لبخند ملیح و‌ معنا داری ادامه دادند... اگه تا او وخت ما و تو ره زنده بانن...»، هدف شان واضح خود شان بود، نه من. چون من کاره‌یی نه بودم برای ترور دولتی... اما یک سوی دیگر سخن شان جدی پنداشته می شد، چون در حادثه‌ی پشتون زرغون محترم خواجه محمدعارف نمابردار ما به دلیل هم رکابی با رفیق رزمنده‌ی شهید و محترم خالقیار جراحت برداشته بودند و‌ حیات او و رفیق داودشاه سنگر باقی بود... ورنه با شهادت هم آغوشی کرده بودند، من از سخنان رفیق عظیمی بوی توطئه علیه شان را استشمام کرده و‌ گفتم: «... صایب کدام چیزی ره خبر دارین...مه عسکری بودم که به امر شما از کندک تجمع به فرقی ۸ تعین بست شدم ... ولی داکتر صایب او وخت امر کده بودن که مره به یکی از قطعات دور‌دست روان کنن... حالیام اینجه کت شماستم...مه از شما کده زیاد نیستم...با محبتی که هرگز آمرانه نه بود...مانند یک‌ پدر معنوی فرمودند: «...مام که ده سن و سال تو بودم ...بسیار جنجال دیدیم...قدرت بد چیز اس...»،‌ عاجل مسیر صحبت را عوض کردند ...اما با وجود پیروزی زیاد قطعات تحت امر شان نوعی روان پریشی داشتند ... حرف شان به من هم رمزی بود که منظور را دانستم. 

فردای آن روز به من هدایت فوری دادند که: «...عملیات ختم شده... دو روز باداکتر صایب میایه... امو موتر کلان تانه بیری...»، هدف شان دست‌گاه سیار (OBEWAN) بود.

یازده روز از آغاز عملیات قوای مسلح سپری شده بود، من به خدمت شان عرض کردم که انتقال دستگاه سیار تا لوگر هوایی مقدور نیست و زمینی ریسک امنیتی دارد. دلیل من را پذیرفته و گفتند: «... خودت می فامی ... مگر هم نتیجی عملیات مهم اس و آمدن داکتر صایب مهم تر...»، بخش ملکی ریاست نشرات نظامی تحت ریاست رئیس نشرات نظامی رادیوتلویزیون ملی،

هم‌آهنگ سازی هم‌کاری های امور تخنیکی و نشراتی رادیوتلویزیون با ارگان های قوای مسلح بود. 

من با کسب اجازه از نزد استاد عظیمی مرحوم با چرخ بال هایی که روانه‌ی کابل بودند، به کابل و‌ مستقیم دفتر رفته جریان را به رئیس محترم اداره گزارش دادم. ایشان تدبیر اندیش خوبی بودند، اگر می‌خواستند که چنان باشند. برای اولین باری بود از دیگران هدایت نه گرفته و به من گفتند: «...هر دوی ما یک جای میریم... کمری پروفشنل جماوری “ جمع آوری “ اخباره می بریم... کت کمرای “ کمره “ های دفتر ... خودش او بی وان اس...».

یک روز مانده بود به کنفرانس مطبوعاتی و شرکت شادروان دکتر نجیب در تنگی واغجان...من هم‌کاران محترم ما را وظیفه دادم تا آماده گی رفتن را بگیرند و رفیق حنیف شیرزاد را گفتم اشتراک شان حتمی است. با استیذان و هدایت رئیس محترم اداره جانب فرودگاه نظامی و از آن جا به مرکز فرماندهی تنگی واغجان رفتم. قطعات قوای مسلح با غرور بلند پیروزی گروه گروه جمع شده بودند ‌و بخش تبلیغات خصوصی ریاست محترم عمومی امورسیاسی اردو ساحه‌ی وسیعی را با بیرق های ارتش، پلیس و امنیت ملی در جنب پرچم ملی افغانستان آراسته‌اند و همه کس به نوعی و به خوشی ‌و سرور کم نظیری مصروف پاک کاری ساحه و یا انتظام امور اند. بلند گو های نصب شده ترانه های جاودانه‌ی شادروان استاد اولمیر... دا. زمونژ زیبا وطن ... دا زمونژ لیلا وطن... ترانه‌‌ی حماسی مرحوم رفیق استاد مسحور جمال ای هیواده...زمونژ پته... زمونژ عزته... ترانه‌ی حماسی و‌ ماندگار استاد عبدالوهاب مددی ... وطن عشق تو افتخارم... و ترانه های حماسی بی فراموش بانو نغمه لالیه هوابازه... و ترانه‌ی ماندگار ...بانو وجیهه رستگار... سرباز وطن ... عزیز وطن ... افتخار سنگر... را مستانه پخش می‌کردند، هوا و حالتی فرح بخش و خاطره انگیز... من به تأسی از هدایت رئیس اداره، گزارش را خدمت زنده یاد رفیق عظیمی تقدیم و برای محترم محمدنبیل نما بردار وظیفه سپردم تا از شور و شعف سربازان و منصب داران نمابرداری کند که در برنامه‌ ها ‌و گزارشات استفاده شوند. 


مهربانو فوزیه میترا و محترم محمد حنیف شیرزاد را گرداننده های محفل انتخاب کردم:

شادروان رفیق عظیمی پیشنهاد من را برای هم‌راهی چند تن از خواهران ما با مهربانو میترا پذیرفتند و به ریاست محترم عمومی امورسیاسی اردو هدایت دادند تا در روز برنامه چند خواهر همراه با شوهران شان به پرواز مستقل دو خواهر پیلوت و هم‌کاران شان به لوگر انتقال یابند، با آن که ماه مبارک رمضان بود اما هوای بهاری و ‌نسیم گوارا ‌و هوای تازه ‌و پاک روان هر کدام ما را در آن جا می نواخت و شادمان بودیم. 

تدابیر دیگر که مرتبط به رفقای اردو و پلیس و امنیت ملی بودند، تحت نظر و هدایت زنده یاد عظیمی صاحب به نوع احسن پیش می رفتند. بی‌گاه ناوقت چرخ بال ها به آسمان لوگر غرش برپا کرده و بال های شان پت پت کنان پیام نزدیک شدن شان را دادند.

گروهی از رفقا به کابل می آمدند ‌و من با نبیل هم پس از کسب اجازت راهی کابل شدیم، شادروان استاد عظیمی هدایت دادند تا فردای آن روز ساعت ۷ صبح خودم پیش تر لوگر بروم که پرواز اول را بگیرم. شام تاریک دفتر رسیدم، نوکری والان محترم حاضر و از محترم یاسین نظیمی سرنوکریوال گزارش را شنیده و خاطر جمع شدم که آماده‌گی ها کامل بودند. تلفنی هم برای آقای اشکریز گزارش دادم که خانه تشریف داشتند و گفتم من به خیر فردا وقت‌تر می‌روم، باید به اطلاع مدیریت محترم عمومی نطاقان برسانیم تا محترمه مهربانو میترا با شوهر محترم شان رفیق حسین میترا به دعوت رفیق عظیمی در محفل گرامی داشت از پیروزی های قوای مسلح اشتراک فرمایند ‌و گرداننده‌گی بخش دری به عهده‌ی بانو میتراست. هر چند آن حرف من به گوش رئیس محترم اداره خوش نه خورد اما. با کراهیت گفتند درست اس...کل ما یک جای میاییم... دوستانی که با آقای اشکریز آشنا اند اندازه‌ی لب‌ریز از پیمانه‌ی زیرکی و هوشیاری ایشان را می دانند، در میان گپ ‌و گفت ها از وضعیت پرسیدند و من همان سخنان دو روز پیش شادروان عظیمی را برای شان بازگو کردم و یک خو گفتند و خداحافظی کردیم. من هم خانه رفتم و‌نوکریوال های محترم هم در موتر های ۹ شب رادیوتلویزیون به خانه های شان رفتند. مشکل دیگر رخصتی روز جمعه بود و ماه رمضان. اما تأثیری بالای ما نه داشت، مگر دلهره‌ی شرکت کردن و شرکت نه کردن رفیق حسین میترا و مهربانو میترا در برنامه. 

به هر حال من پس از پرواز دیگر ارتباطی با اداره تأمین کرده نه می توانستم، توکل به خدا کرده ساعت ۶ صبح روز دیگر به میدان نظامی رفتم تا با هم‌کاران نظامی په لوگر پرواز کنیم. انتظار من آن بود که به دلیل اشتراک سرقوماندان اعلای قوای مسلح در آن جشن پیروزی تعداد کثیری به پرواز آماده و‌ چرخ بال های زیادی استخدام شده باشند، خلاف توقع فقط دو بال چرخ بال مانند برنامه های هر روز آماده‌ی پرواز بودند و مجموع سرنشینان آماده‌ی پرواز بیش از بیست نفر نه بودند آن هم تا سطح دگروال. ذهن سرگردان من باز در پرس و پال شد تا بداند علت چیست؟