-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۲۴, یکشنبه

استاد مهوش: حفیظ الله امین قریب مرا با تفنگچه کشته بود

حفیظ الله امین که نام استاد نینواز را شنید به خشم گفت آمدی و از یک فیودال کثیف و عضو خانواده‌ی آل یحیا پرسان می‌کنی؟


جاوید فرهاد

 استاد مهوش: حفیظ‌الله امین بسیار خطرناک بود....

روزی استاد " مهوش " آواز خوان مشهور و محبوب کشور، ماجرای دیدارش را در پیوند به جان باختن استاد " فضل‌احمد نی‌نواز " آهنگ‌ساز معروف کشور که به دستِ دُژخیمان " حفیظ‌الله امین " کشته شده بود، این گونه برایم روایت کرد:

دوهفته پس از گرفتاری استاد " نی‌نواز " به دستور " حفیظ‌الله امین " توسط اداره‌ی جاسوسی آن وقت و برای آگهی یافتن از سرنوشت وی، با اصرار برخی از دوستان و هنرمندان، نزدِ آقای " امین " رفتم. ( چون حفیظ‌الله امین و خانواده‌اش به آوازِ من علاقه‌مند بودند و دوستان زنده‌یاد نی‌نواز و هنرمندانِ دیگر از این موضوع خبر بودند )

" حفیظ‌الله امین " در آن روزگار، در اوجِ قدرت بود.

پس از عبور از چندین دروازه‌ در تپه‌ی " تاج‌بیگ "، سرانجام به دفتر " امین " رسیدم. دست‌یارش پس از کمی تأخیر مرا به دفترش رهنمایی کرد. هنگامی که به دفترش وارد شدم، دست و پایم از شدت ترس می‌لرزید.... چون همه می‌گفتند و خودم نیز می‌دانستم که او فردِ خطرناک و بی‌رحم بود.

" حفیظ‌الله امین " پشتِ یک میز کلان جلسات نشسته بود. وقتی مرا دید، چینِ پیشانی‌اش باز شد و با گرمی از من استقبال کرد و گفت:

" استاذ خوش آمدی به خانی خلق! "

گفتم: " جلالت‌ماب رئیس صایب زنده باشین! "

پرسید: " مه با رُفقا جلسه دارم، بگویین چی کار دارین؟ "

با وارخطایی گفتم:

" هیچ صایب... آمده بودم بپرسم چند روز اس که از سرنوشتِ استادم نی‌نواز خانواده‌اش خبر ندارن... اگر...."

گپم را بی‌محابا قطع نمود و با خشم عجیبی به سویم نگاه کرد.... ناگهان تفنگچه‌اش را از رَوَک میزش کشید و با آواز بلند فحش داد و گفت:

" اگه صدایته خوش نمی‌داشتم،  امیالی ده فرقت با مرمی می‌زدم. آمدی و از یک فیودال کثیف و عضو خانواده‌ی آل یحیا پرسان می‌کنی.... زَنکه‌ی بی‌عقل، کی توره پیش مه رایی کده...."

از شدت ترس کم بود به زمین بیفتم.... در همان حال دست‌یارش که صاحب‌منصب نظامی بود و سروصدای " امین " را شنیده بود، وارد شد. امین امر کرد و به او گفت:

" بکَش ای زَنکه‌ی نوکر استعمار و خانواده‌ی آلِ یحیا را! "

مردِ نظامی که آدم قوی اندام بود، از شانه‌ام گرفت و با خشونت از دفتر " حفیظ‌الله امین " بیرونم کرد و به دست نظامی دیگر داد تا بیرونم ببرند. خیلی ترسیده بودم. پاهایم سستی می‌کردند... فکر می‌کردم شاید به زندان یا توقیف ببرندم؛ اما خدا را شکر که تا در دروازه‌ی عمومی بردندم و آنجا شوهرم ( فاروق نقشبندی ) در موتر منتظرم بود، وقتی حالم را دید و پرسید، گپ زده نمی‌توانستم. داخل موتر ضعف کردم و ندانستم چگونه تا خانه‌ رسیدم....

بعد هم خبر شدم که پیش از رفتن من نزدِ امین، یک‌هفته پیش، به دستور " حفیظ‌الله امین "، مانند :هزارها جوان و آدم مظلومِ دیگر در این کشور، استاد " نی‌نواز " را نیز شهید کرده بودند.

روانش شاد و یادش گرامی!