-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ فروردین ۳, سه‌شنبه

ولایت خوست به رشید آباد تغییرنام می داد


  روایات زنده گی من

   نوشته‌ی محمد عثمان نجیب

   بخش ۷۱ 

      

  

 اما در کشور ما، خود هراسی نجیب از پیروزی نیرو های مسلح عمدتاً غیر پشتون به خصوص دوستم در ولایات ننگرهار و خوست و تنگی واغ جان لوگر:

مؤفقیت های پی هم نظامی که شادروان دکتر نجیب در نقطه‌ی آغاز قدرت و رهبری قرار داشت و همه از جان بازی های سربازان، افسران، حزبی ها و مجلوبین اجباری غیر از تبار خودش و به خواست خودش برای سرکوب سر بلند کرده های تبار خودش علیه خودش به دست آمده بودند او و هم‌نگاه ها و هم‌فکران او را به قهرمانان خیالی افسانه‌وی و خودبزرگ بینی تبدیل کرده بود تا جایی که توهمات آن پیروزی ها سبب شک و شبه ایجاد شدن و اختلالات ذهنی و تفکری شان شد و شمال هراسی و غیر پشتون هراسی در وجود شان به غلیان رسید و حس نفرت شان را بر علیه کسانی تقویت کرد که شجاعانه در دفاع از بقای شان و حاکمیت سیاسی شان می رزمیدند و به یمن الطاف کردگار هر از گاهی هم برنده های نبرد ها بودند.

من در تمام آن عملیات ها به عنوان سرباز و بعد افسر و بعد گزارش‌گر و گرداننده‌ی برنامه های تلویزیونی حضور فعال داشتم.

شادروان جنرال آصف شور را زمان عملیات ژوره در خوست شناختم : 

 منسوبان و‌ منصوبان محترم ارتش ملی و پلیس ملی و امنیت ملی که حیات اند، زمستان سرد سال های دهه‌ی شصت و عملیات بزرگی در استان خوست را به یاد دارند که بیش‌تر به نام حمله‌ی ژوره مشهور بود،‌ آن زمان هنوز عساکر شوروی به صورت کامل از افغانستان خارج نه شده بودند.

من در بخش ماین روبی یا استحکام فرقه‌ی ۸ پیاده شامل داوطلبانه‌ی اجباری رفقایم بودم که داستان عجیبی دارد و بعد ها می خوانید. آن زمان من بسیار به امور رزمی و حرفه‌‌یی خط و نشان کشی های ارتش بلد نه بودم و نام های مشاهیر جنگ را زیاد می شنیدم از مرحوم آصف شور تا اسد مار خور و همین گونه نام هایی که بیش‌تر معروف می بودند یا می شدند مثل جعفر سرتیر یا شادروان جنرال مبین فرمانده نیرو های کماندو و شمار بی شمار دیگر و در رأس همه آقای ټنی که هنوز کودتا نه کرده بود و جریان  آمدن شان به خوست را هم بعد ها می کنم و خودم هم می دیدم که محترم دگروال محمدهاشم خان معاون فرقه‌ی ما و بعد ها جنرال و رئیس اداره‌ی عملیات های ارتش موسوم به اپراسیون چقدر ناکاره بی ابتکار بودند و ظرفیت رهبری جنگ را برابر یک سرباز نه داشتند، حتا باری من در استان کنرها ایشان را در حالی از خواب گران بیدار کردم که موتر حامل ما به دلیل ایجاب وظیفه وی در شروع کاروان یا به اصطلاح عسکری سر قطار قرار داشت و من بیمار شدید هم بودم که راننده را خواب برده بود و همه‌ی ما به خواب سنگین رفته بودیم و نه می دانم چی مدتی بود، وقتی از شدت درد بیدار شدم دیدم همه‌ی کاروان در جاده‌ی عمومی که مسیر حرکت جانب بری‌کوت در پیش گرفته بود توقف است و همه خواب. طالع داشتیم که اشرار آن زمان آگاه نه شدند ورنه لقمه‌ی تیاری بودیم برای سیرایی آنان. داستان را بعد ها می خوانید و‌ در گذشته هم یاد آوری کرده ام..

دو نام مشترک آشنا در ارتش بودند، یکی از استاد گرامی ما و فرمانده نستوه و وزنه‌ی سنگین ارتش محترم محمدآصف دلاور، تا آخر به وطن صادق ماندند و‌ خیانت نه کردند و دیگری شادروان محمدآصف شور که بعد به کاروان خیانت‌کاران در کودتا پیوستند و جان دادند.

ماین گذاری ‌و لغزش بخشی از  مسیر جاده ‌و راه عمومی برای عبور کاروان های اکمالاتی در محله‌ی مشهوری به نام څټه کڼدو سبب توقف وسایط در دو سویی جاده شده بود. ما وظیفه داشتیم ماین را خنثا و جاده را آماده‌ی عبور کاروان ها بسازیم، البته مدیریت عمومی رهبری ما ریاست محترم و غند ده انجنیری داشتند، چون عملیات سراسری بود، واسطه‌ی 70PB آن جا توقف داشت و چند تن منسوبان ارتش بالای آن بودند و روی واسطه به طرف غرب یعنی مسیر رفت جانب کابل،

پهلوی راست واسطه جانب شمال به تپه‌یی نزدیک و پهلوی چپ آن جانب جنوب جاده در مساحت تقریباً آزادی قرار داشت. یکی از کسانی که به طرف چپ بالای واسطه‌ی محاربه‌وی نشسته بود، عینک های سیاه دودی به چشمان  و مانند دیگران دریشی زمستانی غیر تشریفاتی به نام لباس میدان یا دگر کالی به تن و کرمچ های سفید و پاک در پاهای شان با اندام موذونی نشان نی داد که آدم صاحب صلاحیتی است. مشکلی در تصمیم گیری برای روش کاری تیم ماین روبی و جاده سازی ارتش افغانستان و قوای شوروی به وجود آمد و سر انجام محترم دگروال عبدالرحمان خان فرمانده ما با نماینده‌ی روس ها نزد همان آدم رفتند و به هدایت فرمانده ما من هم هم‌رکاب شان شدم، فاصله‌ی ما از محل اختلال جاده تا پیش ماشین محاربه‌وی حدود صد متر بود از فرمانده پرسیدم پیش کی می رویم گفتند: (... جنرال صایب آصف شور اس... قومندان جنگ ده ای منطقه و قطار...)، دانستم که آصف شور همان نام آشناست از شنیده های من.

رسیدیم که ایشان هم‌چنان بالای ماشین قرار دارند و فرمانده ما جریان را با طرح خود برای شان توضیح داده و هم‌چنان دو نماینده‌ی روس ها هم به روسی با ایشان بسیار به راحتی گپ زدند و از آن دو یک تن شان ترجمان بود، رفیق آصف شور برای ترجمان گفتند تا گپ ها را ترجمه کند که همه‌گی بفهمند. دلایل تیم روس ها بسیار  ضعیف بود و هم سبب تلفات هم‌زمان منفجر ساختن ماین می‌شد و ضرب المثل استحکام‌چی ها هم آن است که استحکام‌چی یک بار اشتباه می کند و خودش را به کشتن می‌دهد. دلایل فرمانده ما با توجه به بلدیت در اراضی بسیار مقنع بودند، شادروان آصف شور که بحث هر دو جانب را شنیدند، رأی به عملی شدن دیدگاه فرمانده ما دادند که سبب مخالفت روس‌ها شد و جر و بحث ادامه یافت، من بسیار کم روسی می دانستم ولی از لحن صحبت ها دانستم مشکلی بین شان است. رفیق شور در بین صحبت های شان بلند و جدی و عصبی به ترجمان گفتند: «...به ای ها بگو اینجه اوغانستان اس... ملک پدر تان نیس ...ما خوب تر میفامیم کدام چیز خوب اس و کدام چیز بد ... و‌ روس ها را بسیار به خشونت قومانده‌ی برگشت داد...»،‌ پسا عبدالرحمان خان که در کابل مشاور خود بی آب کرده بود... آصف شور دومین نفری بود و من دیدم و شاهد برخورد جدی و زشت ایشان با مشاوران روسی بودم. 

اوازې دي چی خوست نوم‌ د رشید آباد په نوم بدل شي‌: من دو سال پیش هم خطاب به آقای توخی از این موضوع بدون ذکر نام رفیق دوستم نوشتم. آن زمان من شناخت عمیق با رفیق دوستم نه داشتم.

پسا رفتن روس ها دگروال صاحب عبدالرحمان پیش از برگشت ما دلیل ناراحتی رفیق آصف شور را پرسیدند: در کمال ناباوری جمله‌ی بالا را شنیدم که سبب ناراحتی رفیق محمد آصف شور شده بود.

یعنی طرحی وجود داشته تا در بدل پاک کاری کامل ولایت خوست از لوث اشرار توسط نیرو های رفیق دوستم، شادروان دکتر نجیب ولایت خوست را به رشید آباد تعدیل اسم کند. جریان مکمل را بعد ها می خوانید.


ادامه دارد...