-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۲۴, یکشنبه

حکایت پیشوای سر به دارِ هزارستان

 

 چه گونه نطفۀ پیدایی نظام ملی درافغانستان خشکانیده شد؟

روایت بر دار رفتنِ میریزدان بخش خان بهسودی

نوشتۀ رزاق مأمون


قریب 188 سال پیش از امروز ( 2021) امیر دوست محمد خان ملقب به «امیرالمؤمنین»، پیشوای نامور هزارۀ بهسود را به دام ترفند آورد و سرش را بر دار کرد. 

بهسود از دیرزمانی به « دروازۀ هزاره جات و مناطق مرکزی» ناموری داشته و شهرستانی عمدتاً هزاره نشین که در تشکیلات اداری ولایت وردک رسمیت دارد و از رهگذر گیتا شناسی شامل شهرک های تکانه، جلریز، سنگلاخ، ده هزاره ها، دی میرداد، کتب، بخشی از خوات، تیزک، قل خویش-  از قریه جات حصه اول-  می باشند.

این منطقه در20 کیلومتری شهرکابل و در 70 کیلومتری بامیان موقعیت دارد. منطقۀ خارزار ازجهتی، همسو با درۀ سیاهسنگ - شهرک حصه اول بهسود - و قرین به کوتل حاجی گگ است.

گفته می شود شمار بسترهای زیستی خرد و کوچک در بهسود به 1300 دهکده می رسد که در مسیر شاهراه جدید کابل، بامیان، هرات قرار دارد و با ولایات غزنی، بامیان، غوربند و میدان وردک هم کرانه است. بهسود دربرگیرندۀ شهرک یا ولسوالی های حصه اول، مرکز و بخشی از دایمیرداد و خوات است. گسترۀ چهار سوی «دروازه هزاره جات» بیش از هفتاد درصد از پهنۀ میدان وردک را دربر می گیرد. 12 سرچشمۀ آب شیرین دربهسود جاری است که از یک جهت به  رودخانه هیرمند شناور است و از کنارۀ دیگر با عبور از رودخانه پغمان - کابل به پاکستان سرازیر می شود. بهسود دست کم دارندۀ 5 معدن سنگ های گران بها از جمله رخام، مرمر و سنگ گچ است.

بهسود از لحاظ قومیت به دو طایفه بزرگ بهسودی و دایمیردادی تقسیم شده است. 

تاریخ هزاره جات گواه است که بعد از چیره گی امیرتیمور ( تیمورلنگ) بر حوزۀ ایران، پاردریا و بدنه ای از افغانستان کنونی، سرزمین های هزاره نشین درافغانستان هیچ گاه پیرو کامل و فرمانبردار دیرمدتِ شاهان و سلاله های قدرت از جمله صفویان، گورکانیان هند، نادرشاه افشار و احمد شاه ابدالی نشده و استقلال خود برای خود گردانی را از دست نداده بودند. اما نبرد هول آور امیرعبدالرحمان خان به همیاری کمپنی هند شرقی با جماعت هزاره در سال 1983 سرنوشت دیگری را به این طایفه رقم زد و اقلیم هزارستان از ساختارهم زیست و نیمه خود گردان تاریخی اش بی بهره گشت.

شناسنامه میر یزدان بخش

میریزدان بخش بهسودی، ( متولد 1791 میلادی، برابر با بیست ویک مین سال پادشاهی تیمورشاه ابدالی) مردی ورزیده اندام، توانمند، گردن افراخته و روحانی مشرب بود. الاشه های نسبتاً برجسته ای داشت و موهای نا انبوه درچانه و کناره های دهان درصورت صاف و گلگونش، از نشانه های بارز سیمای یک هزارۀ بومی حکایه داشت. گاه، برهنه سر و گه، دستاری از چیت سپید برسر می نهاد. کرتی بَرَک (تن پوشی دستباف از پشم شتر) می پوشید که دو لبه اش را دو خط  عمودی به رنگ طلایی زینت می داد.

 میر، دستار دیگری را به کمرگره می زد که خنجری ساختۀ دست آهنگران خارزار، پوشیده درنیام را با حلقه ای به کمرگاه خویش می پیوست. بغایت کم حرف و کوتاه جواب بود. کاریزمای حضور و فرِّ طبیعتش الساعه برمصاحب اثر می نهاد. بنا به عادت، تسبیحی در دست می داشت؛ زیرلب ورد می خواند ودانه های تسبیح را آرام آرام از لای انگشتانش می لغزاند. چون سخنی یا پرسشی می شنید، نگاه هایش دمی برنقطه ای نا معلوم و یا درسیمای گوینده رها می شد.

میر یزدان بخش آخرین فرزند میرعلی بیگ از رهبران هزارۀ بهسود بود که از اواخرنیمۀ دوم قرن هجده تا اوایل قرن نوزده امور روستای خارزار را اداره می کرد. زادگاه او در بیست کیلو متری شهر کابل و هفتاد کیلو متری بامیان افتاده است. این کرانه، در امتداد دره سیاه سنگ شهرک حصه اول بهسود - در نزدیکی کوتل حاجیگگ – واقع است.

میرولی بیگ شخصیت مقتدرعلاقۀ بهسود با خانواده یی نسبتاً پرشمار از جمله 12 پسرش بر منطقه بهسود و گسترۀ هزاره جات فرمان می راند. درکشاکش های هم آوردان محلی، فرد دیگری به نام وکیل سیف الله، میرولی بیگ را به قتل رسانید. جزئیاتی اندرباب قتل میرولی بیگ درمکاتیب مندرج نیست؛ اما کوچک ترین فرزند میرولی – میریزدان بخش – سیف الله قاتل پدر را از زنده گی ساقط کرد و سپس برادرارشد خویش محمد شاه را که به جانشینی پدر گرایش داشت، به سوی کابل فراری ساخت. تبعید محمد شاه، عباس، برادر دیگر یزدان بخش را که هوای رهبری هزاره بردماغش پیچیده بود، از رویارویی با یزدان بخش به تمکین واداشت.

او دراثبات پیشوایی یک پارچه در حوزه هزارستان، نیازمند فرصت و چانس های فزون تری بود که هیچ گاه به آن دست نیافت. علی ای حال، پس از سرکوب سیف الله و محمد شاه،  بر دامنه های جنوبی و شمالی کوه بابا، علاقه هایی از بهسود وحصه اول وسیاه سنگ و کالو و بامیان را درسیطره اش آورده بود.

درین مسیر، بیم و هراس از رهزنی کاروان ها و مسافران ناپدید گشته و روایات رضایت آمیز از میر هزاره حتی به دربار بالاحصار رسیده بود. اگرچه نفوذ امیر دربین بزرگان قزلباش همجوار با دارالسطنه کابل، برقرار بود، خطراحتمالی به امارت ناتوان، ازهمین ناحیه بروز کرد. پایگاه فکری و مذهبی شیعیان پرتوان قزلباش کابل درهمسایه گی بالاحصار، تفسیرش این بود که میرهزاره درآن جا آرگاه و بارگاه داشت. نگاه رهبران شیعۀ چنداول نیز به آینده بود و قلمرو خود مختار میرهزاره در روزهای بد، عقب گاه یا «عمق استراتیژیک» آنان به شمار می رفت. آنان درحوزۀ نظارت میریزدانبخش، برای حفظ ماتقدم، به خریداری خانه و زمین اقدام کرده بودند.

خزانۀ خالی «جهاد» برضد سیک ها

 درعوض، خزانۀ امیردوست محمد خان پاسخ گوی گستره پروری امیر نبود. مشارالیه از ریزگانِ پیوند های رو به گسترش میرهای هزاره با جماعت دولتی وشهرنشین شیعه یان جوانشیر آگاه بود.

درصورت نافرمانی درهزاره جات، سرکوب شورشیان و غلبه برکوهستانات سرد و خشن کوه های بابا از توان امیر فراتر بود. 

درسوی دیگر اوضاع، مدیریت سرزمین های هزاره نشین  یک دست نبود. گلستان خان ریاست منطقه قره باغ را به عهده داشت و قبایل محمد خواجه، جلگه مسلط، جرمتو و جاغوری را اداره می کرد. قبایل بهسود و دایزنگی مستقل و خود گردان بودند. سودای میرها و بیگ های مناطق ریز و آسیب پذیر، حفظ موازنه بین میرهای مقتدر هزاره و حاکمان حکومت کابل بود. دست طلب و التماس دشمنان داخلی پیشوایان هزاره، هماره به سوی کابل دراز می بود.

یزدان بخش درمواجهه با امیر کابل از بیشینه دوراندیشی کار می گرفت و بقای خود را در ماندگاری توازن رابطه با امیر تعریف می کرد. مالیات خود را با امانت داری، سرموقع به خزانۀ امیر ارسال می داشت؛ در برقراری امنیت برای کاروان های بارزگانی درشاهراه ها کوشا بود تا در مغز امیر نسبت به وی خدشه ای بروز نکند. از راه مسالمت جویی و بیعت به حاکم مرکز، تلاش می ورزید با گذشت زمان قدرت خودش را درسراسر قلمرو هزاره گسترش دهد و با این طریق، توازن قدرت میان او و امیرهمیشه مظنون نهادینه شود.

 میرهزاره، همزمان دربرابر دو خطراصلی ایستاده بود: خوانین داخلی و امیرکابل. بی تردید، یزدان بخش ازین نکته با خبر بود که امیر دوست محمد خان با وصف آن که برسر استرداد پشاور از چنگ سیک های تحت الحمایه حکومت هند بریتانیایی درکشاکش قرار داشت؛ انگلیس حمایت از امیرکابل دربرابر گردن کشان محلی را سیاستی اثرگذار در تأمین امنیت دروازۀ هند تلقی می کرد.

امیردوست محمد، فی نفسه از بستر توطئه ها سربرآورده و برآمده از زدوبند های سیاه و سفید با سدوزائیان، برادران خودش، بزرگان شمالی، اداره های کمپنی هند و کلنجار روی با سیک های پنجاب بود. مشارالیه به هیچ پیمان دوستی ودشمنی با قدرت طلبان رقیب یا جاه طلبانی که درآینده درموضع رقابت با وی می افتادند؛ وفادار نبود. 

دوست محمد خان درصبح فردای سازش با برادرش سردار پردل خان برسرتقسیم قدرت، از حکمروایی اش همچو خود مختار کابل و بخش های آن اطمینان یافت و به استواری پایه های حکومت خود به دو شیوۀ نرم افزاری و سخت افزاری کمربسته بود.  شیوۀ نخست، برقراری خویشاوندی و ازدواج با دختران فئودالان رقیب بود. رویکرد دوم را بر سرکوب و نابودی فئودال های اطراف کابل استوار کرده بود.

گسترۀ حکومت امیر، از حوالی غزنی، کوهستان و کابل چندان فراتر نبود و شمال، هرات وقندهار درسیطرۀ مالیاتی حریفان و برادرانش قرارداشت. سیاست قلع و قمع نخبه گان، توانمندی او را دربرابر برادران رقیبش در پشاور وقندهار فزونی می داد. او پیشاپیش برقدرتش می افزود تا درصورت جبهه آرایی برادران، به درهم شکستن آنان توانا باشد. به این ترتیب، یکسره سازی کار افرادی نیمه خود مختار مانند میریزدان بخش هزاره که برشاهراه کابل- قندهار چنبره داشت، فرصتی بهینه بود که درصورت تأخیر، سخت خطرآفرین می گشت. دامنه گیری خاموش نفوذ میر هزاره برسر راه کابل و قندهار، قابل برتافتن نبود.

 راهبرد  امیرکابل، بیرون آوردن پشاور از نفوذ رنجیب سینگه بود؛ چیزی که تا آخر عمر به آن دست نیافت.

برگ های تاریخ افغانستان (  بیشترتک بُعدی)، عبرت بار و فسوسناک است. دوست محمد در دور اول حکمرانی، به فتوای میرواعظ کابلی روحانی سنی مذهب، لقب امیر و امیرالمؤمنین گرفت وعلی الظاهر از مرحلۀ لقب «سردار» عبور کرد. او فقط به دنبال پول وعایدات برای قشون کشی به سوی پشاور بود و به هیچ امر دیگری علاقه مند نبود. با خزانۀ تهی، به رزم پنجاب و انگلیس می رفت! اما دست بردار نبود، نقدینه و طلا و نقره باید از بازرگانان، افراد ثروتمند وصرافان حوزۀ حاکمیت محدود امیر حصول می شد. گردآوری مالیات سنگین از مردم به جبر و جور آغاز شده بود. شدت عمل درحدی بود که پول داران از شهر درفرار بودند و جایداد های غیرمنقول شان ضبط می گردید.

سرمایه داری به نام سبز علی درکابل که از پرداخت سی هزار روپیه سرباز زده بود، زیرشکنجه و عذاب گرفته شد و ران هایش را سیخ داغ کرده و گلوله های پنبۀ نفت آلوده را دربین انگشتان پاهایش گذاشته و پنبه را آتش می زدند. سبزعلی سرانجام تاب نیاورد و جان باخت.

امیربرای شروع «جهاد برضد سیک ها» که پشاور را در قبضه گرفته بودند، به پنج صد هزار روپیه نیاز داشت و به هرطریق ممکن باشد باید این مبلغ به دست می آمد. قلمرو شاهی کوچک بین 27 تن از پسرانش تقسیم شده بود؛ و از تشکیلات دولتی ووزارت ها و نهاد های سه گانه خبری نبود.

یزدان بخش؛ نام نخست درسیاهۀ امیر

 میرهزارۀ بهسود تقریباً دمِ دست بود. امیر در ذهن خوانی بزرگان قومی اطراف کابل خبره بود. گزارش قلعه سازی و اعماراستحکامات دفاعی درنواحی تحت فرمان یزدان بخش، روی میز امیر گذاشته می شد. از نظر امیر، درصورت ادامۀ خود مختاری یزدان بخش در حوزۀ هزاره، امکان صورت بندی یک جبهۀ واحد جنگی به رهبری میریزدان وبریدن ناگهانی خوانین ومیرهای هزاره از هم پیمانی با دربارکابل، متصوربود.

پس، یکسره کردن کار  میرهزاره از واجبات سیاسی بود. امیر کوتاه ترین راه را برگزید و نخست، جایگاه خودش بر قزلباشان را محک زد. دردیدار سری با رهبران تصمیم گیر قزلباش، ظاهراً با خوش قلبی و نیت حسنه از تدبیر و کیاست یزدانبخش داستان ها گفت و درفرجام به منظور استواری پایه ها مؤدت و دوستی دربار با بزرگان قومی مقرب به کابل، موضوع دعوت از میریزدانبخش به بالاحصار را به مشورت گذاشت. او به رهبران قزلباش چنداول گفت که تمهیدات دعوت و پذیرایی از میر نام آشنای هزارۀ بهسود را به عهده گیرند. آیا اجماع نظر بین چنداولی ها درین باره وجود داشت و نسبت به نیات و نقشه های امیر شک و تردیدی وجود نداشت؟ بزرگان شیعه چنداول، از گذشته ها با امیررابطه داشتند و هشیار تر از آن بودند که بوی توطئه به دماغ شان نزده باشد؛ با آن هم یا از روی ناگزیری و یا به طمع گرفتن امتیاز از شاه، اجرای فرمان امیر را وجیبه دانسته و هیأتی را به بهسود روانه کردند.


امیردرمحضرقزلباش ها تاکید کرد که برای امضای پیمان دوستی با زعیم هزاره،  خود میر باید به کابل بیاید.

آنگاه درمحضر سران چنداول، از بهرسلامت سفر میرهزاره و حفظ حیاتش، به صفحه قرآن عهدی نامه یی نگاشت و برآن مُهرزد. به هیأت سفارش داد که از جانب خود نیز به میرمعزز بهسود اطمینان خاطردهند که هیچ موجبی برای دشمنی بین بزرگان هزاره و دارالاماره وجود ندارد.

هیأت با خرج دربار، چند روزی به سوی بهسود ره پیموده و میرهزاره در آستانۀ قلعۀ خویش به آنان خوش آمد گفت و حرمت نهاد. هیأت، پیام شفاهی و کتبی امیر را به میرسپارید. میریزدانبخش قرآن را گشود و رقیمۀ امیر را برخواند و برآن زُل زد و گفت: دعوت سفر به کابل را قبول دارم!

هنوز هیأت امیراز بهسود رهسپار کابل نشده بود که زن میریزدانبخش نسبت به صداقت امیرکابل به شدت ابرازبد گمانی کرد. مشارالیه دختر پرصلابتِ یکی از بزرگان دایزنگی و شیفتۀ تفنگ بود و آماده به نبرد تن به تن. موهن لال، رئیس سازمان جاسوسی کمپنی هند شرقی درکابل، از منش ﺧﺎرق‌اﻟﻌﺎدۀ همسر یزدان بخش ذکری کرده که درعین حال ﻗﺪرت و دﺳﺘﺮﺳﯽ ﻋﺠﻴﺒﯽ در پیشگویی واﻗﻌﺎت ﺁﻳﻨﺪﻩ نیز داشته است.

«آغه دایزنگی» به پیروی از سنت قراردادی یا آموزه های عینی، بر گفتار و کردار«افغان ها» بی باور بود و شوهرش را به جد از رفتن به کابل برحذر داشت. اما نتیجه نداد. ویژه گی های یزدانبخش، با شخصیت زنش متضاد بود. او مردی آرام، سرسخت، متساهل و دپلومات بود و همیشه از رویارویی با قدرت مرکزی تحاشی می جست و با وصف آن که خیال سرکشی بروز نمی داد و هماره به دارالاماره کابل امتیاز می داد؛ درگسترش نفوذ وقدرت رزمی خویش هم یک لحظه تغافل نداشت.

سرپیچی ازدعوت امیر، کار را سخت تر می کرد و کار به شهره شدن دربغاوت دربرابر اولوالامر می کشید. 

مصحف مقدس را درمقامی نهاد و« ترتیبات رفتن جانب کابل را گرفت». 

پیش از ره پویی به سوی کابل، پیش گویی سوگلی یزدان بخش، آن هم دراوضاع خمود و جمود قرن نوزده، درسرزمینی عملاً پاره پاره و درقفس افتاده، هرآئینه غیرعادی می نمود. چنان که باردیگر «شوهرخود را ازین دیدار خطرناک برحذر داشت». پافشاری اش برشوهر کارساز نیفتاد. یزدان بخش صاحب تصمیم ومصلحت بود. ناگزیر زنش گفت که خود نیز او را درسفر به کابل همراهی می کند. شمشیر به کمرآویخت و با توشه و تجهیزات رزمی همراه با شوهرش به سوی کابل به حرکت درآمد. درخاطرات چارلزمیسون انگلیسی، از بانوی یزدانبخش با فرنامِ  «آمازون» یاد شده است که به معنی زن بلند قد، قوی و با اوصاف مردانه است.

هیأت قزلباش درمعیت یزدان بخش و بانویش، با دست پُر به قلعه بالاحصار برگشت. امیر دوست محمد خان در میان درباریان «غلام خانه» به پیشواز مهمانان حاضر آمد. مراسم سلام و خوش آمدی به انجام رسید؛ اما فضا به زودی رنگ دیگری به خود یافت.  میریزدانبخش بعد از پذیرایی به ظاهر نرم و مشحون از نیک خواهی میزبانان، از نگاه ها و رفتارحضار به تلخی دریافت که او و زنش به اشارۀ امیر، برخلاف عهد درقرآن و شفاعت سران قزلباش چنداول، به اسارت درآمده اند. زوج مهمان را دراتاقی محبوس کردند تا امیر و نزدیکانش تصمیم آخر را بگیرند. امیر بنا داشت فوری او را از زنده گی ساقط کند. یزدان بخش نیت او را درچشمانش خوانده بود و بی دستپاچه گی از طریق حاضرباش، پیام داد که حاضر برای خرید جانش مبلغ یک صدهزار یا به قولی پنجاه هزار روپیه به امیرپیشکش نماید.

وی گفت که پول را تقدیم حضور امیر خواهد کرد مشروط به این که فوری از بند رها شده و به ضمانت نخبه گان قزلباش دربار، به هزاره جات برود تا این مبلغ را از مردم خود جمع آوری کند.

قصد امیر، دسترسی به پول و همزمان، نابودی زعیم هزاره بود. یزدان بخش این نکته را فهمیده بود. اعدام شتابندۀ وی «فسخ» و غلام خانه برای رسیده گی و تضمین مسأله به کار افتاد؛ اما به ناگه خبر آوردند که یزدان بخش درهمین خلاء از قید حاضرباشان گریخته است.

 او چه گونه فرار کرد؟ 

درین باره روایتی معتبر رو نشده است. چون خبرفرار میرهزاره به امیر رسید، از خشم به انفجار آمد؛ با این وصف، دامنۀ فساد در دم و دستگاه امیر چنان همه گیر بود که هیچ کسی را به گناه تغافل در کار تنبیه نکرد؛ درعوض، فرمان داد که بانوی یزدان بخش را دسته بسته، به حضورحاضر آوردند. به بانوی میر گفته شد که یزدان بخش نقض قول کرده و گریخته است و نزد امیر، زنش جوابده است. زن یزدان بخش با نگاهی استوار و قامت راست خطاب به امیر گفت:

او پسرسرفراز خان، آیا شرم نداری که خود را با یک زن برابر می سازی؟

 سخن بانوی اسیر، امیر را در دو راهه قرار داد. به دستیاران خود نگاه کرد و سپس به بانو که کمی جلوتر از در ورودی میان محافظان ایستاده بود، خیره ماند. خطاب کوتاه بانو به امیر، تک تیری سیاسی و فنی بود که درست در مغز امیر فرو نشسته بود.  درباری های سنت گرا سردرگریبان خمانده و ساکت شده بودند. امیر، ناگزیر تسلیم راهکار مشورتی بزرگان دربار شده و اتفاق مجلس برآن رفت که شکنجه و اهانت به بانوی پیشوای هزاره به مصلحت نیست.

 امیر بر کرسی نشست و به صوابدیدِ درباریان، فرمان داد که بانوی میرهزاره تا امربعدی، در خانۀ یکی از نخبه گان اهل تشیع درچنداول زیرنظارت باشد.

اما میرهزاره چه گونه پیش از نهایی شدن بندوبست و طریقه رفتن به بهسود و بازگشت به بالاحصار از چنگ حاضرباشان گریخت؟

این گریزآسان درنفس خود، تعریف درشتی ازنظم و اقتدارآبکی امیرکابل ارائه می دهد. امیر به طمع پول، به وعدۀ یزدان بخش دل بست و حکم داد غل و زنجیر از دست هایش بردارند تا برای رفتن به بهسود آماده شود. کشتن فوری وی درآمدزا نبود. مقرر بود یک گروه نظارتچی های خاصه، میر هزاره را روستا به روستا در اقلیم بهسود و حواشی آن همراهی کنند تا وی درسایۀ حضور تفنگداران، از یاران و هواداران خویش پول ستاند و درکیسه محافظان واریزد.

  فرار یزدان بخش از سه احتمال برون نبود. انگار که ترصدچیان خویش را با لفاظی ووعده، پیش خرید کرده بود؛ یا بزرگان چنداول از دیدن صحنۀ بد عهدی امیر، به سوگند قرآن و قول شکنی نسبت به معتبران شیعه، گرفتارِ حس کراهت شده و بر گشایش راه فرار به یزدان بخش هم رأی شده بودند. شایدی دیگراین بود که یزدان بخش حین آماده گی با ناظران امیر درطویلۀ سلطنتی، ناگه براسبی شخ کمر وتیزتک، برشده و با سرعتی دیوانه وار به سوی بهسود تاخته بود.

جماعت شیعیان چنداول، از زمان فرمانروایی نادرشاه افشار، احمد شاه ابدالی، تیمورشاه ابدالی تا سلطان نشین کوچک برادران بارکزایی، هم نشانۀ ناتوانی و هم حجت توانمندی امیران کابل نشین شمرده می شدند.

هرآئینه پیمان گسلی فاحش «امیرالمؤمنین»، پیش دیده گان بزرگان تسنن وتشیع گردآمده در بارگاه، بعد از فرار دادن یزدان بخش نیز به نوعی دیگری شراره زد.

پیک دربار، امیر را خبر آورد که خاتون یزدان بخش شب هنگام از چنداول متواری شده است. امیر به شوکه افتاد و طالب شرح واقعه گشت. دستیار به او گفت که «موصوفه» شبانگاه لباس مردانه در برکرده و سلاح گرفته؛ از خانۀ یک متنفذ قزلباش برون زده و به سواری اسب جانب کوه های هزاره جات هزیمت کرده است.

یزدان بخش از طریق قاصدی، به بانوی خویش دراقامت گاه چنداول، پیام داده بود که بی درنگ از نظارت گاه فرار کند. او به همکاری میزبانان خویش با پوشیدن لباس مردانه، خودش را از پنجرۀ نظارت گاه به بیرون می اندازد و با تنی چند به سواری اسب تند پا به سوی بهسود تاخت برمی دارند. بدون شک، جوانشیرها، سرخورده و ناراضی از عهد شکنی و قرآن خوری امیر و این که امیرآنان را به منظور شکار یزدان بخش ابزار دست ساخته بود، عذاب وجدان داشتند. 

به حکم امیر، دسته ای از سواره نظام جلد، از جمع هزاره ها و افغان های غلام خانه، به پیگرد خاتون فراری، از کابل آهنگ کوه پایه های هزاره جات کرد. بانوی جنگاور به تاخت تند به سوی حیاط خلوت شوهرش نزدیک می شد که دریک نقطۀ حساس درآستانۀ بهسود درچنبرۀ سواره نظام کابل گرفتار آمد؛ اما بی باکی از کف نداد و از پناه سنگی، با تفنگ روشانه ای و تفنگچه دستی به سپاهیان تیراندازی کرد و یک چند، حواس مردان را پریشان کرد. پس از تک و توک مقطعی، با آن که شماری از همکارانش به زمین فتاده بوند، از تهلکه دررفت و درلمحات واپسین، روی سنگی ایستاد و رخ به سوی افسران تعقیبی فریاد کشید:

زحمت نکشید، این جا سرزمین یزدان بخش است!

او دره های کج و پیچ را شتابان پشت سر نهاد و خودش را به قلمرو نیمه مستقل هزاره رسانید. چنداولی ها او را از بی عزتی رهایی دادند. خبر بازگشت بی حاصلِ سپاهیان کابل امیر را به طراحی نقشه های بعدی تحریص کرد و با مصاحبان خاصه به مشاوره گرد آمدند. 

گمان می رفت پیشوای هزاره لشکرآشوب بیاراید و طبل بغاوت بکوبد؛ اما چنین نشد.  یزدان بخش رشتۀ فرمانبری از امیر را پاره نکرد؛ از زورآزمایی روی گرداند و هزاره های وفادار به امیر را آزار نرسانید؛ شمشیر افزون خواهی از نیام بیرون نیاورد و علی الخصوص، با هرجور و ظلمی که ایادی امیر درحوزۀ هزارستان بر مردم روا می داشتند؛ دست درازی نمی کرد؛ مالیات مناطق محروسۀ خودش را سرموقع به خزانۀ کابل ارسال می داشت وگوئیا همچون گذشته، خالص به خیر و بوم پذیر درگاه سلطان بالاحصار باقی مانده بود. 

 امیر کابل را هوای دیگر درسربود که می بایست سردار هزاره را سر به زیربال کند. اطلاع پیوسته از دهان مخبران محلی برگردن کشی اعلام ناشدۀ میریزدان بخش دلالت داشت که در نقاط دشوار گذر، برج و بارو فراز آورده، درکوهستانات، سنگرگاه ها پی افکنده وغلات واسلحه ذخیره آورده است. به حوالۀ اخبارِ مخبران، یزدان بخش افزون برقلعۀ پدری، حصاری دیگر کناردریا پی نهاده که طرح یک دژ جنگی بود و پانزده متربلندا و ردیفی از منافذ و تیرکش ها برفراز دیواره های آن نقر شده بود.

سرانجام، ترفندِ نهانی امیر و تاج محمد خان کاکر مشهور به حاجی خان کاکر قندهاری به مقصد شکارمیِرِ دیرجنبِ بهسود درآستانۀ اتمام بود. حاجی خان، درگذشته، یک بار اعتبارخویش را نزد دوست محمد محک زده بود که سردار شیردل خان قصد کورسازی چشمان امیر درسرداشت. همو، دریک دوره، از درباردوست محمد روی گرداند و به برادران نیمۀ دشمن و نیمه بی غرض امیر درپشاور پناه برده بود. حالا که دو باره به دربارپایواز شده بود، امیر به غضب از وی استفهام کرد: چه گونه آمدی که با دشمنانم دوست شده بودی؟

حاجی خان با زیرکی جواب داد: با دشمنانت نه پیوستم... از تو بریدم و مدتی درخدمت برادرانت بودم!

 امیر، با حاجی خان از درِ مدارا پیش آمد و او همچو والی درخطۀ بامیان عز مقام داد. شرط اصلی فرمانداری حاجی خان، نابودی یا دستگیری میر یزدان بخش خان بود.

حاجی خان مردی دغل کار و ناقلا بود؛ رجلی بود شهره به اخلاص مندی نسبت به جماعت شیعه و با نخبه گان چنداول « رفیق گرمابه و گلستان» بود. اکثر سردسته های شیعه، یک چشم به دربار و چشمی دیگر به املاک و نفوذ و بهره وری از رهبران بومی هزارستان داشتند و اندرین حساب، حاجی خان چنان می نمود که عصای دست ایشان است.

نخبه گان چنداول که به حاجی خان به چشم یک میانجی بالخیرمی دیدند، به یزدان بخش ازاعتبار و پایمردی او حدیث ها می نوشتند و حاجی خان نیز درسیمای یک شفیع دلسوز بین زعمای چنداول و میریزدان بخش بهسودی به دربار امیر، لفظ وفاداری می داد که هرنوع گمان و خدشۀ ذهنی امیر را نسبت به میربهسود مرفوع خواهد ساخت. طلسم گفتار حاجی خان تا آن جا کارگرافتاده بود که ازطریق چنداولی ها به میربهسود ارادت فرموده بود که حتی اگرعلیه امیر به شورش آید، درکنارش خواهد ایستاد!

اما او چند سو پُل زده بود. بعد از آن که رحیم داد خان را به معاونت خود برگزید، با مراد علی بیگ «خان ازبک درقندز» و محمد علی بیگ حاکم تاتار سیغان باب معامله باز کرد. گویا خان تاتار درسیغان، هم از مراد علی بیگ، حکمران سرکش و چه بسا خود مختار درشمال، فرمان پذیری داشت و هم با حکومت کابل دریک خط بود. گفته شده که خان سیغان از هزاره های سُنی مذهب بوده است. مراودۀ خان سیغانی با حکمران های ازبک تبار درشمال، خود مانی تر از روابط وی با امیرکابل بود که دریک محدودۀ جغرافیایی دست و پا می زد. 

حاجی خان تا زمانی که با ارباب سیغان - محمد علی بیگ - هم پیمان نگشته بود، از وهم واکنش یزدان بخش هزاره، پا به اقلیم بامیان نمی نهاد. 

یزدان بخش در پاسخ به همدستی حاجی خان و محمدعلی بیگ، همه قرارگاه های امیردوست محمد خان را از حوزۀ هزاره جات بیرون رانده بود. حاجی خان شیطنت دو سره به کار زد. اول به یزدان بخش اطلاع داد که تصمیم دارد خان سیغان را درهم بکوبد.  به این ترتیب، میرهزاره را به باهمی با خودش باورمند ساخت. به پیشوای هزاره گفت می خواهد محمد علی بیگ آدم فروش را از سر راه بردارد.

محمد علی بیگ، برده گیر و برده فروشی نام آور بود که برای گرم نگهداری بازار برده فروشی درشمال، از مناطق و روستا های هزاره جات برده شکار می کرد و به تاجران به فروش می رسانید. بازی یزدان بخش هم درهمین خط تنظیم شده بود. او پیشنهاد حاجی خان برای همدستی علیه محمدعلی بیگ را لبیک گفت و حتی بعد از بندو بست دو جانبه، قوای مشترک آن ها به مقصد تارومار کردن دم و دستگاه محمد علی بیگ به سوی سیغان به حرکت درآمدند.

درچرخشی دیگر، حاجی خان با اعزام یک نماینده از نام امیردوست محمد خان امیرکابل به نزد محمد علی بیگ، حال وهوای رابطه با او را گرمای بخشید. گویند علی بیگ بردوستی نمایی حاجی خان بی باور بود و درپس شیرین کاری هایش، جهنم یک توطئه را احساس کرده بود. چنان که در رزمایش و قشون کشی به سوی سیغان، راه عذرخواهی درپیش گرفت و دخترش را به عقد حاجی خان درآورد. آیا این یک سناریویی بود که به ناگه، چرخۀ تعامل را برضد میر یزدان بخش می گرداند؟

این رویداد از یک نظر ناقض پیمان وی با میریزدان بخش هزاره بود. علی رغم آن که یزدان بخش ازین تحول با خبر شد، به روی خود نیاورد و به توانمندی نظامی خویش دربرابر هرنوع چرخش ناگهانی باورمندی نشان می داد. این نقطۀ کور درسرنوشت یزدان بخش هنوز روشن نشده است.

رویداد های آینده نشان داد که چنین حدسی مقرون به حقیقت بود. 

پیشوای هزاره ازین زد وبند های دو سویه برضد خودش اطلاع یافته و به ایقان رسیده بود که زیرآستین این توطئه دست امیردوست محمد خان است. بعد از آن که از تلۀ مرگ در بالاحصار رسته بود، بی آن که فرصت پویایی از کف بدهد، به سپاهیان حکومت کابل - مستقر درپایگاه ها، سنگرها و قلعه های تحت قلمروش - دستور داد که فوری از هزاره جات بیرون بروند.

حاجی خان برای نمایش تجدید میثاق، بی درنگ در برگۀ قرآن یادداشتی تحریر کرد و برآن مُهرنهاد و بعد از مشورت با شیرین خان جوانشیر، آن را به یزدان بخش ارسال نمود. پیام نبشته شده در قرآن مشعر بود که وی ازهم پیمانی اش با رهبر بهسود روی گردان نشده است. از نام امیر کابل نیز به میریزدان بخش پیغام اطمینان و دوستی مواصلت ورزیده بود.

تا این جای کار، میریزدان بخش، هم از ریسمان درازِ سایۀ دسیسۀ مثلث امیر، حاجی خان و محمد علی بیگ دراضطراب بود، هم به همیاری حاجی خان در سرکوب حاکم سیغان امید بسته بود. او درواقع دربستر یک برزخ به جلو می رفت که در انتهای راه، افتادن دربهشت یا دوزخ امری گریزناپذیر بود. 

حاجی خان از امیردوست محمد خان تقاضا کرد که برادرش امیرمحمد نیز درسفر هزاره جات وی را همراهی کند. پیش از قشون کشی به سوی سیغان، همزمان با تقرب کاروان حاجی خان به بامیان، زعیم هزاره به سوی بند امیر برای زیارت راه کج کرده بود. انگار به نیات نهفته در آنسوی رقیمه درحاشیۀ قرآن فوری باور نکرده بود. دشمن اولی او، نزدیک تر از حاجی خان و امیردوست محمد بود. یزدان بخش بعد از آن که به هوای یکسره کردن کار حاکم سیغان و تأمین سیطره سراسری بر هزاره جات، بنا داشت عملیاتی را آغاز کند؛ ناگهان امر درنگ داد و خودش را درحالت انتظار در دژی محصور گردانید. علی بیگ نیز به پیروی از پیام های سری حاجی خان، از جنگ رویاروی با وی احتراز جسته و خودش را درقلعه اش پنهان کرده بود.

بیان حقیقت در انصراف یزدان بخش از حمله برحاکم سیغان هنوز در پردۀ ابهام است. آیا از اتحاد حاجی خان و رئیس منطقه سیغان اطلاع تازه ای دریافت داشته بود؟  به نظرمی رسد وی از آیندۀ کار ترس داشت و عملیات همزمان و دسته جمعی، خان کندز، حاجی خان ومحمد علی بیگ علیه خود را محتمل دانسته بود.

در دور بعدی پاکسازی هزاره جات از سوی نیروهای میریزدان بخش، نوبت به غصب قلاع هزاره هایی رسید که باج ده سلطان کابل بودند. بازگیری قلاع داخل هزاره جات، او را بر سکوی رهبر بی رقیب اقلیم بامیان بالا آورده بود.

پس جای عجب نبود که حاجی خان به امیر دربالاحصار اطلاع داد که میرهزاره درکار خود شتاب دارد و هرچه زود ترباید بساط زبردستی وی برچیده شود. همزمان، به دست آویز شیرین خان جوانشیر به یزدان بخش پیام داد که وی از خود سری های نماینده اش درهم پیوندی با حاکم سیغان ( دوسال قبل، 1830) بی خبر بوده است و برای نمایش صدق درکلام، رحیم داد خان حاکم بهسود را از وظیفه برکنار کرد.

حاجی خان دراقدامی دیگر، قاصدی نزد رحمت الله خان رئیس منطقه کهمرد روانه کرد و به هدف جلب همکاری، او را از نیات مکتوم خویش مطلع گردانید. و بند وبست رحیم داد خان معاون حاجی خان با محمد علی بیگ سیغان علیه یزدان بخش به اعتبار خودش باقی بود. 

جنگ سری تا یک سال دیگر بین هسته های طرفدارامیر و یزدانش بخش درسطح مختلف ادامه یافت. 

 تدارکات حاجی خان برضد میرهزاره درسال 1832 به انجام رسید و با اعلام این که برای جمع آوری مالیات به اقلیم هزاره سفر کرده است، کاروان مجهز او، درهمکاری با دیگر سردسته های تابع امیر، دنبال شکار بزرگ تر بود. تبلیغات گمراه کننده در سفربری تازه این بود که هیأت حکومت ترتیباتی گرفته اند که گسترۀ هزاره جات به سرزمین حاصل ده بدل شود. امیر کابل به اضافۀ دو هزار رزمنده و خدمتگار و ابزار آلات، یک فیل بزرگ را نیز درخدمت حاجی خان قرارداد. حاجی خان از امیر دو سال وقت گرفت تا رونق کشاورزی و امنیتی را به منطقه بازگرداند. به مصرف چهل هزار روپیه بر سراسر زمین های قابل کشت در بامیان، گندم و سبزیجات رویاند. اما ناحیه زیرفرمان یزدان بخش هنوز منطقه آزاد بود. او از طریق نماینده گان میانجی به خصوص خان شیرین خان چنداولی با میریزدان بخش درتماس بود و میرهزاره دربرنامه توسعۀ کشاورزی هزاره جات حاضر به همکاری شد! درحالی که والی بامیان فقط یک هدف داشت: به دام اندازی میرهزاره!

در یک چنین احوالی، بین مردم شیعه و گذراچکزایی ها درکابل آتش تضاد مذهبی مشتعل گردید. حاجی درکمال هشیاری وسرموقع به حمایت شیعه یان ایستاد و با نشان دهی خیرخواهی و نیکو منشی با شیعه یان جوانشیر مرتبط با یزدان بخش هزاره، یک گام دیگر به بازداشت میرهزاره نزدیک شود. درصورتی که درگیری بین پشتون ها و شیعه یان کابل، ستون های حاکمیت امیردوست محمد خان را درهم می شکست، این حاجی خان بود که برتخت کابل می نشست. 

اما امیرکابل هماره یک قدم جلو تراز عمله های خویش گام برمی داشت. او همه چیز را تحت مدیریت داشت. حتی از مراودات و نزدیکی های منافقانه حاجی خان با ازبک ها و رهبران پنجاب و بلوچ که بدخواهان امیر بودند؛ بی خبر نمانده بود. 

چون احوالات جنگ شیعه و پشتون ها و پشتیبانی حاجی خان از شیعه یان چنداول به گوش یزدان بخش رسانیده شد، دیواررابطه و اعتماد بین وی و حاجی خان بیشتر ارتفاع گرفت. انتقال اخبار و وقایع کابل به یزدان بخش، چه بسا که طراحی شده انجام می گرفت. چنان که پی آمدش درخشان بود و خبر آوردند که یزدان بخش به دیگر امیران کوچک تر ازخود درحوزۀ هزاره جات سفارش کرده بود که مالیات عمومی را سر وقت به حاجی خان کاکر تأدیه کنند.

انگار که تأثیر آموزه های گذشته، از مغز میرهزاره پاک شده بود. آیا وی دست کم با همسر خود یا برادرش – عباس- درین باره به درستی رای زنی می کرد؟ هیچ کسی در رد یا تصدیق این مسأله مالک حقیقت نیست. سندی هم رو نشده است. فقط آن چه واقع شد به ما حکایه می دارد که افق باورمندی میرهزاره نسبت به حاجی خان روشن تر شده می رفت؛ حال آن که تصویر زعیم خود گردان هزاره درمغز حاجی خان، همچو یک شکارِ سرنوشت ساز، برجسته تر می شد. باری حاجی خان با جمعی از مأموران و خادمان به سوی منطقه سیغان روان گشت و پیشاپیش به میر هزاره به رسم آشنایی و بی آلایشی پیام داده بود که صبحگاه به خیمه گاه او قدم رنجه فرماید تا در رابطه به قتل و نابودی دشمنان محلی یزدان بخش با هم گپ و گفتی داشته باشند. همان سان، برادرحاجی خان به منظور رهبری عملیات بازداشت یزدان بخش، با دسته ای از سوارکاران تفنگ دار به کاروان برادرش نزدیک می شد.

با وصف آن که میریزدان از هم پیمانی رقبا و دشمنان محلی اش با حاجی خان درحوزۀ هزارستان، به درستی آگاه بود، به حکم سوگند قرآن و میانجیگیری خان شیرین جوانشیر، حاضر شده بود به خیمه گاه حاجی خان قدم نهاده و پیوست با تلاش های همیشه گی اش برای یک دست سازی قبایل هزاره، سرش را کف دست بگیرد.

حاجی خان کم کم به نقطۀ فرجامین نقشۀ خویش نزدیک می شد. وی درسال 1832 برابر با 1248 هجری قمری برای دیدار با پیشوای لنگردار هزاره بهسود از راه قلعه حاجی به سوی منطقه سرچشمه به راه افتاد. قشون یزدان بخش نیز به محل حاضرآمد. درحالی که سپاهیان و سوارکاران هردو طرف در کنارۀ دریای هیرمند به رسم احترام ردیف شده بودند، یزدان بخش برای نشان دادن راست کاری در هم پیمانی با حاجی خان، به پیشواز او به ناحیه گردن دیوار آمد و خریطه های سکه از مالیات قلمرو بهسود را به او تحویل داد. درآن زمان سرجمع سالیانۀ مالیات بامیان مبلغ 120 هزار روپیه و از بهسود و توابع آن به شمار 150 هزار روپیه بود.

به گزارشی دیگر، مالیه بامیان درآن ایام مبلغ 55000 روپیه بود؛ اما «محصل» های حکومتی از مردم دو برابر ( به شمار 120000 هزار روپیه) را جمع آوری می کردند. سرجمع مالیه بهسود که 40000 روپیه برآورد می شد تا 60000 روپیه بالا می رفت. در مجموع مالیه بهسود و مناطق نزدیک آن به کابل به یک صد و پنجاه هزار روپیه می رسید.

روایت است که درین دیدار، باب پیوند خونی و خانواده گی نیز بین آن ها گشاده شد و دخترکوچک یزدان بخش را به پسرکوچک حاجی خان نامزد کردند. 

فرصتی فرارسید که حاجی خان به تاکتیک عملیاتی کارسازی دست یازید؛ به این شرح:

حاجی خان تصمیم گرفت یک بخش از قشون مشترک شامل نفرات حاجی خان و میریزدان بخش را که ظاهراً به منظور نابودی محمد علی بیگ، خان سیغان تشکیل شده بود، به سرکوب رحمت الله خان رئیس منطقه کهمرد مأموریت دهد. این نیروها که همه از نفرات یزدان بخش بودند، از بدنۀ لشکرهموند جدا شده و به سوی کهمرد به راه افتادند. این بخش نیروها همه از نفرات یزدان بخش بودند. ازین قرار، قشون رزمی یزدان بخش، دست کم به دو بخش مجزا و تقسیم گردید.

قطعات اصلی نیروی هموند به قیادت حاجی خان بامداد یک روز درخارج از شهرستان کهمرد درمنطقه خیل خواجه اردوگاه آراست. برف سختی می بارید و سرما شدت داشت. حاجی خان برصدر مجلس جا خوش کرد. آنگاه امر داد که شخص یزدان بخش با دستیاران ارشد و فرماندهانش همراه با مجری اوامر خودش - سعدالدین خان - به خیمۀ وی حاضرآیند. 

چون حکم حاجی خان به میرهزاره اعلام شد، وی  درقلاب خوش گمانی و نا توانی در تحلیل از وضعیت گیر افتاد و با دستیاران زبده اش، به خیمه گاه وسیعی که برای حاجی خان برپا داشته بودند؛ حضور به هم رسانید! 

در آغاز، فضای مصافحه و خوش آمد گویی بین مردان دو طرف، گرم بود. حاجی خان کنار یزدان بخش درصدر نشسته و هنوز هرکس به جای خویش مستقر نه گشته بود که از گوشه ای صدای سم ستوران سپاهیان تازه دم به گوش آمد که بربنای ساخت وبافت قبلی به سرخیلی داود خان برادر حاجی خان با نیزه و شمشیر و ادوات بدان جا یرغه سوار حاضر آمده بودند. با ورود سپاهیان تازه، حاجی خان بدنش را درحالت نشسته، کمی بالا آورد و رو به یزدان بخش با آهنگی سرشار از غضب سوال کرد: تو چرا درسیغان بین نیروهای ما نفاق انداختی و سبب بالا دستی تاتارها شدی؟

حالت سکون درسیمای میرهزاره، کمی به هم خورد و بعد از آن که نیم نگاهی منظون به حاجی خان افکند؛ پاسخ داد:

خان صاحب، من دربین قوت ها اختلاف انداختم؟ بیا به خط اول جنگ برویم که من با تاتارها چه کرده ام!

درین هنگام، حاجی خان با صدایی بلند و قهری، به میریزدان بخش گفت: تو برضد من توطئه های زیادی چیدی و از هیچ ضرر رسانی درحق من پرهیز نکردی!

یزدان بخش که سوی حاجی خان خیره می نگریست، منتظر فرانمود بیشترماند.

روایتی آمده است که یزدان بخش، بعد از شنیدن گفتار زشت حاجی خان از خیمه گاه بیرون شده و به نفرات خویش به خروج از اردوگاه درحال محاصره اشارت داده بود. اسبش زین کرده درجا ایستاده و یک پا دررکاب نهاده؛ اما ناگهان دست رد به تصمیم فرار زد و گفت: من مرد کوهستان به عهد قرآن با خان پای بندم. هرچه پیش آید!

حاجی خان گفتارش را مکرر کرد: تو خائن، همدست تاتار ها و دشمن من هستی!

یزدان بخش تسبیح در دست، سر به رسم انکار تکان داد.

زمان استدلال و گلایه منقضی و یزدان بخش برای گشودن باب رشوه و معامله فرصت از کف داه بود. دیگر عبث بود که از سوگندهای حاجی خان و مُهرزنی بر مصحف مقدس، بازنمودی کند. او  خودش را به دست سرنوشت داده بود. 


حاجی خان این بار که ناسزا گویی و بد زبانی را به زبان پشتو ادامه داده بود از جا جست و به برادرش فرمان اسارت فوری یزدانبخش و نفراتش را با صدای بلند ابلاغ کرد. حاضرباشان مسلح و آماده به انجام کار، بی درنگ به اجرای فرمان دست زده و همه ای هزاره ها را با غل و زنجیر و طناب بسته کردند. نفرات اصلی یزدان بخش دربیرون ایستاده بودند و از ماجرای درون خیمه مطلع نبودند.

همین که بازداشت و شانه بندی هزاره های داخل خیمه به اتمام رسید، دسته جات اصلی حاضرباشان حاجی خان به جان اسیران افتادند. سپس حمله ناگهانی به نفرات درحال انتظار به قوع پیوست و تالان وبرهنه سازی اسیران به گونه ای دامنه گرفت که درآن سرمای طاقت سوز، همه اسیران هزاره لخت شدند و از سرما می لرزیدند و اسب ها، تفنگ ها و توشه های شان چپاول شده بود. 

پسریزدان بخش – محمد شاه - همراه با خواهر زاده اش لچ وبرهنه با یک زیرپوشی نازک از برودت کشنده به جان آمده بودند. بازوان زندانی ها به عقب چرخانده شده و از ناحیه آرنج ها شخ به یکدیگر گره زده شده بود؛ و دنباله طناب را دور گردن شان حلقه کرده و سرطناب گردن هریک در دست نگهبانان بود.

به صوابدید حاجی خان، لباس ساده ای در برِ میریزدان بخش مانده بود. عملۀ مرگ ازشانه هایش گرفته او را از خیمه به سوی جمع اسب ها می راندند. به میرِ گیرافتاده، اجازت داده شد که تا قتلگاه، سواربر اسب خودش برود. سیمایش بس دلگیر و سایه یی از غم درچشمانش افتاده بود. لحظاتی اطراف خود را از نظرگذراند وسپس سرپائین گرفت. 

جعفر یکی از سپاهیان شیعۀ قزلباش غلام خانه امیرکابل به همتای خویش با کنایه گفت: دیدی؟

همتای او جواب داد: از بدقولی و خیانت این ها ( افراد افغان) تباه شدند.

 به دستورجهر حاجی خان، تفنگداران جرار، دستان اسیران هزاره را با ریسمان بستند و درگوشه ای جمع آوردند. درآن بامداد کوهستانی بامیان، که سرما بیداد می کرد، سرحاضرباشان مسلح حاجی خان درغارت سامان و ابزار دست داشتۀ مهمانان گرم بود. به اشارۀ حاجی خان، به غیر از امیر هزاره، پاپوش، پیراهن، پوشاک و لنگوته های همراهان او را از تن شان کشیدند و اسیران، به سرعت برهنه بودند. امتیازاصلی میرهزاره این بود که دست ها وپاهای او را به زنجیر و زولانه ای بسته بودند که قفل های زنجیره دار و زولانه را آب سُرب ریخته بودند تا هیچ خائن و رشوه گیر مفروض را توان گشادن آن نباشد.

یزدان بخش که از بالاحصارکابل به حیله و خریداری لفظی عملۀ پادشاه از بند گریخته بود؛ این بار به فرمان حاجی خان آخرین احتمال فرار از وی گرفته شد. محمد علی بیگ حاکم سیغان هم درصحنه حاضر آمده بود. همو، به حاجی خان مشوره داد که فوری همه اسیران هزاره را گردن بزند.

آنگاه حاجی خان با برادرانش - داود خان و خان محمد – به جرگه نشست تا دربارۀ سرنوشت میریزدانبخش تصمیم بگیرند.

دستوراعدام صادر شد. به خاطر ظاهرسازی، از ملا شهاب الدین خواست که اعدام میریزدانبخش را بروفق احکام شرعی و قوانین قرآنی ارزیابی کرده و یک روایتی بیرون بکشد. 

ملاشهاب الدین فی المجلس لب به فتوا گشود و گفت که اعدام یزدانبخش به حکم احکام قرآنی مطلق واجب است. خصوصاً اگرحکم اعدام به واسطه بسته گان خانواده گی یزدانبخش انجام شود، بهتر است. 

 حاجی خان به پیشخدمت خود امر داد که حکم شرعی را بررهبرهزاره ها اجرا کند. قرار شد او را به سمت لبۀ کانال آب کشاورزی ببرند. با حضور برادران حاجی خان یزدانبخش به سمت لبه کانال آب کشاورزی برده شد و درانتظار نشست تا مقدمات اعدامش فراهم شود. 

میراز مجریان مرگ پرسید که آیا او را به قتل می رسانند؟ محمدخان برادرحاجی خان جواب داد: آری فیصله شده است او را به هلاکت برسانند. اما زمینه سازی برای مراسم اعدام کمی تأخیر داشت. عملۀ مرگ درین باره که آیا حلقه ریسمان ضخیم به گردن یزدان بخش بیاندازند یا از طناب باریک استفاده کنند؟ کسی پیشنهاد کرد او را اول خفه کنند. امیریزدان بخش ازآنان خواهش کرد که از زجرکش کردن وی بگذرند و درعوض، سرش را با شمشیراز گردن جدا کنند. 

سرانجام فیصلۀ اعضای جوخۀ مرگ برین رفت که با انداختن حلقۀ یک ریسمان ضخیم به گردن میرهزاره، او را حلق آویز کنند. 

یزدان بخش از برادران حاجی خان فرصت خواست دو رکعت نماز بخواند. خواهش وی پذیرفته نشد. میرهزاره ناچار به اشاره و دانه گردانی تسبیح بین انگشتان دو دستش آخرین نماز را به پیشواز از مرگ ادا کرد؛ لب هایش به ذکر و اوراد می جنبید.

محمد خان به او گفت در واپسین لحظه های زنده گی چه گفتنی دارد؟

او به اطراف خود نگاهی می اندازد و  دست به نشانۀ لاقیدی تکان داده و می گوید: چیزی به گفتن نیست... چی می توانم بگویم؟

اما رو به حضار به هزاره ها سفارش کرد: راه من این است، آنان باید ره مرا بروند.

طناب دار روی تیرهای چوبی آماده شده بود. جوخه مرگ، یزدان بخش را به سوی گودالی درعقب قلعه جنگی کشانیدند. میر، به منظره و تشریفات مرگ، نگاهی افگند و درآن جا شش تن از اقارب و بسته گان خود را مشاهده کرد که شکسته و درهم کنارهم نشانده شده و انتهای طناب دار را در دست شان داده بودند. نفر اول، میرعباس برادرش بود. دو تن از فرزندان وکیل سیف الله پهلویش نشسته با چهره های هیجانی و مطیع منتظرانداختن حلقه دار به گردن میرهزاره بودند. میرهزاره، زمانی وکیل سیف الله را به شکل فجیعی به هلاکت رسانده بود. عباس، درزمرۀ اسیران بود؛ فرزندان سیف الله از عملۀ حاجی خان و برای انتقام پدر به آن جا حاضرآمده بودند. 

میر را با دستان بسته بالای صندوقی ایستاده کردند. دروجنات میرهزاره ذره ای از هراس، شکوه و التماس به چشم نمی خورد.

 وقتی حلقه دار گردن میریزدانبخش را قالب گرفت، مأمور مرگ با صدای بلند به عباس و فرزندان سیف الله فرمان داد که ریسمان را با قوت به سوی خویش بکشند. عباس و فرزندان سیف الله طناب را به سوی خود کشیدند و تنه یزدان بخش اندکی بالا آویزان ماند و مأمور مرگ صندوق را با لگدی زد و تنۀ میرهزاره اندکی بالا آمد و درهوا آویزان ماند. سکوت بود و صدای از گلوی یزدانبخش برنیامد. سیمای عباس همچو ابر تیرۀ درهم پیچ و بی باران به سختی منقبض شده بود. 

جسد میر را پائین آورده و حلقه را از گردنش برگرفته و به شکل دو قات روی قاطری نهادند تا به سوی قریه خارزار حرکت کند. 

روزجمعه، مصادف با ماه رجب 1248 قمری بود.

اسیران برهنه از قشون یزدانبخش درآن سرمای توفانی، به سوی بازارهای برده فروشی راه افتادند.

الکساندربرنس، مأمورسیاسی انگلیس درخاطراتش نوشت: یزدان بخش را ساده مشربی اش خراب ساخت. 

اشاره: مایل بودم درپایان این حکایت مستند تاریخی، پی گفتاری هم بنویسم؛ اما ترجیح دادم که پی آیندِ ماجرا بر ذهن خواننده، همان پی گفتاری خواهد بود که من می خواهم بنویسم. بنا برین، پسگفتارخواننده، خود، دریافت مدرن از تاریخ است. مأمون


رویکردها:

افغانستان درقرن نوزده، نویسنده: مرحوم سید قاسم رشتیا

الکزاندربرنس، ماموریت کابل، صفحه 100 برگردان: دکترلعلزاد، لندن، دسامبر 2018

چارلز میسن - میریزدان بخش - ترجمه محمد اکرم گیزابی ضمیمه کتاب سایه روشن‌های از وضع جامعه هزاره/ حسین نایل ص ۱۵۳ قم ۱۳۷۲

مقاله هزاره ها؛ حکام کابل و حکومت های همسایه- حسن فولادی، ترجمه علی عالمی کرمانی

ﻣﻮهن ﻻل ﮐﺸﻤﻴﺮﯼ، زﻧﺪﮔﯽ اﻣﻴﺮ دوﺳﺖ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎن، اﻣﻴﺮ ﮐﺎﺑﻞ، ﺟﻠﺪ اول، صص ۱۸۹ - ۱۹۱، برگردان به فارسی: ﭘﻮهاﻧﺪ ﺳﻴﺪﺧﻠﻴﻞ اﷲ هاشمیان، ﭼﺎپ ﺟﻨﻮرﯼ ۲۰۰۶، امریکا

کتاب سرزمین و رجال هزاره جات

ياد داشت ها و گاه نوشت هاي مسيح ارزگاني

منبع: شیعیان افغانستان، حسین عبدلی، چاپ اول، انتشارات بقعه، صص۱۸۷-۱۸۹