-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ فروردین ۹, دوشنبه

سه انگیزۀ بابر در فتح سمرقند


رحیم ابراهیم

 سمرقند پای‌تخت 140سالۀ خانوادۀ کورگانیان است. جوانکی 19 ساله، با 240 نفر، شهر بزرگی چون سمرقند را فتح می کند و آن شهر را از دست پادشاهِ قهاری چون شیباق خان، در می‌آورد. 



بابر، 19 ساله است در سال 906 هجری قمری. پادشاه اندیجان است. داعیۀ جهانگیر دارد. باید سمرقند را فتح کند.  سمرقند در اختیار اَودر ز ادۀ او سلطان علی میرزاست. کسان دیگری هم – از جمله شیباق خان- به آن شهر چشم دوخته اند. بابر خود را مستحق تر می داند. سمرقند پای‌تخت 140سالۀ خانوادۀ کورگانیان است. از زمانی که امیر تیمور کورگان سمرقند را پای‌ تخت خود ساخت؛ تا سال 905 پایتخت فرزندان و نوادگان او بود. بابر هم یکی از احفاد اوست: (ظهیر الدین محمد بابر فرزند عمر شیخ میرزا فرزند سلطان ابوسعید فرزند میرزا محمد فرزند میران شاه فرزند امیر تیمورکورگان) بابر افزون بر حفید امیر تیمور کورگان بودن؛ داعیۀ جهانگیری هم دارد.

جهت فتح سمرقند، از اندیجان لشکر می کشد. نارسیده به مقصود، سمرقند را سلطان علی میرزا، بر اساس یک موافقۀ نامیمون، به شیباق خان(شیبانی خان) می سپارد. حریفان بابر، در اندیجان – پای‌تخت خودش- آن شهر با تصرف می کنند.  بابر در حالتی می ماند پای از زمین و دست از آسمان کنده. به تعبیر خودش« نه روی رفتن است و نه جای ماندن.»

چند ماهی در کوه‌ها و قورغان های دیگرآواره می شود.  بالاخره باز به امید فتح سمرقند به حوالی آن شهر می آید. فقط 240 نفر با اوست. یک بار می خواهد که قلعۀ سمرقند را عیارانه بگیرد؛ اما داروغۀ شیباق خان در سمرقند با 800 سپاهی دارد.؛ خبر می شود. بابر ناکام، برمی گردد. 

اما از فتح سمرقند، دل، برنمی دارد.  در قلعۀ اسفیدک است و با جمعی از ندیمان نشسته. سخن از هر طرف می رود. باری، بابر می گوید:  ای یاران بگویید که سمرقند را در چند روز خواهیم گرفت. ترجمۀ متن بابر نامه:

«روزی در قلعۀ اسفیدک، همه ندیمان چون دوست ناصر نویان ، قاسم کوکلداش، خان قلی کریم داد، شیخ درویش، خسرو کوکلداش، میرم ناصر، حاضر بودند. در کنارم بودند. سخن از هر طرفی می رفت. گفتم: دوستان -اگر خدا بخواهد- سمرقند را در چند روز فتح خواهیم کرد؟

بعض گفتند که در تابستان؛ - آن روز آخرین روزهای خزان بود- بعض گفتند در یک ماه؛ بعض گفتند در چل روز؛ بعض گفتند در بیست روز؛ نویان کوکلداش گفت: در 14 روز، فتح خواهیم کرد. خداوند، اراده کرد. در 14 روز سمرقند را فتح کردیم.» 

خواب عجیب

در همان قلعه اند و بابر که به عبید الله احرار سخت معتقد است؛ او را در خواب می بیند. ترجمۀ متن بابر نامه:

در آن روزها، خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که حضرت خواجه عبید الله احرار آمده اند. من پذیرایی کرده ام ایشان را. ایشان آمده نشستند. پیش خواجه، دستورخوانی نه چندان درخور، انداخته اند. از این جهت، چیزی به خاطر خواجه گذشته است. ملا بابا به سوی من اشارت می کند. با ایما می فهمانم که این کار من نیست. مهماندار کوتاهی کرده است. خواجه، موضوع را دانسته؛ عذر را پذیرفتند. برخاستند. به بدرقۀ شان برآمدم. در دالانی نمی دانم از دست چپم یا راستم، چونان برداشتند که پاهایم از زمین برداشته شدند. به تورکی گفتند: «شیخ مصلحت داد.» در همان چند روز سمرقند را فتح کردم.

کوششی عیارانه

بابر باز هم کوششی عیارانه می کند. باید گفت که یکی از راه های گرفتن قلعه‌ها کوششی عیارانه فداییانه بوده است. بابر هم  از همین روش استفاده می کند. در بابر نامه می نویسد: ترجمۀ متن بابر نامه:

«بعد از یکی- دو روز، از قلعۀ اسفیدک به قورغانِ وسمند آمده شد. یک بار در حوالی سمرقند رفته؛ مخالفان را آگاهانیده بودم. باز توکل بر خدا کرده؛ با همان خیال، بعد از نماز پیشین، از وسمند، بر سمرقند ایلغار کردیم. خواجه ابوالمکارم هم با من بود. نیم شب، بر پلِ مغاک خیاوان رسیدیم.  هفتاد- هشتاد جوان بربسته را پیشاپیش فرستادیم تا از برابر غارِ عاشقان، نردبان گذاشته؛ بالا شده؛ آمده بر محافظان دروازۀ فیروزه حمله کنند؛ دروازه را به دست بیاورند و برای ما کسی فرستانیده باشند.

این جوانان، رفته؛ از برابر غارِعاشقان، زینه مانده، برآمده اند. هیچ کسی خبر نشده است. بعد به دروازه فیروزه آمده؛ بر فاضل ترخان – او از بیگان ترخان نبود. سوداگری بود از ترخانان تورکستان. در تورکستان به شیبانی خان خدمات زیادی کرده بود. از همین سبب، شیبانی خان هم او را رعایت کرده بود- می روند. او را با چند نوکرش، از تیغ می گذرانند. قفل دروازه را با تبر شکسته؛ دروازه را باز می کنند. » 

به بابر کس می فرستند و بابر در شبیگران به سمرقند داخل می شود. مردم آن شهر هنوز در خواب اند. 

می بینیم که با این سه انگیزه، جوانکی 19 ساله، با 240 نفر، شهر بزرگی چون سمرقند را فتح می کند و آن شهر را از دست پادشاهِ قهاری چون شیباق خان، در می‌آورد. 

افزون بر اینها، بابر محاسبۀ دقیق از وضع سمرقند نیز دارد: 

1.     مردم سمرقند، بابر را نسبت به شیباق خان، خودی می دانند. 

2.     خواجه ابوالمکارم را با خود دارد.خواجه ابوالمکارم،  یکی از خویشاوندان خواجه یحیی ست. خواجه یحیی پیر و مرشد مردم سمرقند بود. شیباق خان وی را با دو فرزندش به قتل رساند. مردم سمرقند، پیشوای روحانی خود را از دست داده اند. از این جهت، نفرت از شیباق خان را در دل گرفتند. 

3.     سپاهیان شیباق خان، بر مردم سمرقند، مظالم فراوان روا دشته اند. آنان، از دل و جان خواهان بابر اند. 

مقصودم از نوشتن این یادداشت: 

اگر، کسی دلبستگیی راستین در رسیدن به هدفی داشته باشد وارزیابیی دقیق، از وضع خود- در ابعاد مختلف- نماید و توکل هم بکند- توکل را روان‌شناسان امروزی، جرأت می گویند- حتماٌ به مقصود می رسد. 

ضرب المثلی هست: گپ ملا را بکن؛ عملش را نه.