-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۱۶, شنبه

سردارِ قلم، درآیینۀ رستاخیز خوابید

  پیش سخن بر رمان «گلناروآئینه» نشر در تاجکستان

زریاب در نخستین دیدار به من گفت: تو کی هستی؟

رزاق مأمون- فبروری 2021، حوت 1399



محمد اعظم رهنورد زریاب، رهنورد جادۀ فرهنگ و ادبیات پارسی تاجیکی، عمری به «مسقره گی» دنیای زنده گان زُل زد؛ پوئید؛ موشکافت و روایت کرد تا گرهی از راز چیستی زنده گی و میرایی برای خودش بگشاید که نشد؛ درعوض، درخزان 76 ساله گی، ناگهان به سان شمعی تنها در میان جمع، غافلگیر پیک مرگی شد که هماره خود از دیگران و درون خود دربارۀ آن پرسیده می رفت: مرگ چیست؟

بیماری کرونا، قربانی قیمت داری را از حوزۀ زبان فارسی گزینه کرد و آخرکار در 21 قوس 1399 او را از دنیای زنده گان بُرید. به گفتِ خیام، او اکنون « با هفت هزار ساله گان» بی برگشت همسفر شده است. دراحوالی که کاخ های زنده گی و ارزش ها در جنگ بیش از چهل سال، پیوسته فروپاشیده/ می پاشند، پهلوان انقلابی فرهنگ و کاخ بان ارزش های جهان وطنی پارسی، تا واپسین لمحه، پایمرد باقی ماند.

شاید درقیاس خودش، قرار نبود، پل شکسته قامتِ بازپسین لحظه های مخوف زنده گی را این گونه رد شود؛ مرگی کشدار، سمج و مصداق کاهیدن جان که از آن هول داشت. آن گنج شایگان، یک ماه تمام، به سختی نفس کشید و «به چشم خویشتن می دید که جانش می رود». هماره ندیم شکیبای شاهد تنهایی بود؛ اما شاهد بی مروت «بی کسی» در پایانۀ روزهای جانفرسا وتقلای نفس گیر برای هوای تازه، درسیمای عزرائیل مجسم بروی ظاهر گشته بود. 

گویا کسی از جنس خاکیان را یارای ایستاندن سفرِ بی بازگشتِ جسمانی پیرمرد همیشه مألوف، نبود؛ آنی که درقید حیات، با دیگران هماره خندان؛ با درونِ خویش، همیشه پنهان بود.

ای خوشا که «خلیفه» ما در بی کرانه پهنای معنی، زنده گی را کماکان ادامه می دهد؛ تا دیری، کماکان حریف غالب فراموشی خواهد بود. «خلیفه» ی روایت و سلاست نویس، یک چند درجوانی، پهلوانی هم می کرده و «خلیفه» لقبی بود پنهانی، طنزآلود و نازآلود که درمجالس انس و راز فرهنگیان رده اول به او داده بودند.

من او را در غیاب معارفۀ حضوری، از لابه لای داستان های غریبه اش، از زاویه ای وضع بشری ویژه اش پالیده و پائیده بودم. ماننده گی ظاهری اش به قهرمانان تراویده از روح خودش، شناور درپدیداری و ناپدیداری بود - مضطرب، شگفت زده، درمانده، و پیچیده درملایمتی فسوسناک و حیله های روزمره ودیگرهیچ!

برگ برگردانی وکنکاش آثار زریاب فرصتی فراخ میخواهد؛ جویبار ادبیاتِ آن سرپاسدار فرهنگ، درکتاب هایش روان است. همچو یکی از کسانی که در درازای سی سال رابطه، با استاد رهنورد گه گاه سخن گفته و ساعاتی زیسته  ام، هنوز جلوه هایی از سایه روشن های شمایل او را در طرح های نا متبلور هندسی یا سور رئالیستی رؤیا های خودش نا بسنده نموداری می توانم.

نخستین بار، در بهار سال  1368 خورشیدی، یک سال واندی پسا رهایی از زندان، او را که تازه بر جایگاه رهبری انجمن نویسنده گان، فراز آمده بود، زیارت کردم که درپیراهنی لیمویی رنگ کوتاه آستین، بر صدر مجلسی با حضورشاعران، نویسنده گان و مهمانان درانجمن نویسنده گان افغانستان نشسته بود. درخششی سایه واردر چشمان ریز وبی قرارش، رخشا بود و نیشخندی نه چندان پدیدار در بیضوی رخسار صورتی رنگش، ظرافتی رازآمیز ریزنگری درپس آن سیمای گشاده را پوشیده نگهمیداشت. انگشتان سفید دست چپش، به هنگام سخن با حضار، نرم نرم با لایت گازی زرد رنگ روی میزبازی می کرد. لحظاتی پس، سیگارش نا رسیده به شعله، روشن می شد و اول پکی کوتاه می زد و به آرامی آرنج دست راست روی میزتکیه می داد تا کمترین فاصله بین لب ها و سیگار را حفظ کند.

آن روز، رستۀ دندان های سفید و یک ریختش از پس لب های باریک و موزون به خنده وا بود. گه گاه، تک تکِ یارانِ خلوتگه را به طنز« رفیق» صدا می زد که کنایه ای معنی دار به اعضای حزب حاکم بود. حزب با او کاری نداشت؛ حرمتش درهرحالت و همه جا بیمه بود.

ساعتی دیگر، سالن نه چندان فراخ، از دمه ودود سنگین سیگار که تا سقف پیچان بود، همراه با آدم ها از درِخروجی تخلیه می شد. دیدم زریاب از جا تکانی نخورد و از عقب میز نیم دایره یی نسبتاً پهن، با اشارۀ دست دیگران را بدرود می گفت. من هم سکون خود را به هم نزدم. با هیجان باور می کردم دم چشم نویسنده ای نشسته بودم که درشب ها و روزهای زندان، داستان هایش را خوانده؛ دراحوال خودش و درخوی و مشرب قهرمانانش شناور شده بودم. هنوز دو سه تن از آخرین مهمانان از سالن برون نرفته بودند که نگاه های زریاب از عقب شیشه های نسبتاً ضخیم عینک، شروع کرده بود به پائیدن من که سنگ وار نشسته بودم. سرانگشت دست راستش، گوشه عینک فلزی طلایی رنگ درصورتش را کمی بالا کشید و بی تشریفات پرسید:

توکی هستی؟ 

درآن دم، چقدر به پرسناژ های روایات خودش شبیه بود!  سوالش به شلیک استفهامی گلوله ای بی خطر ماننده بود؛ بدین سبب که آدمی بودم نا شناخته درلباس سپاهی درمجلس فرهیخته گان شناسا؛ و بودش من در محفل نام آورانِ ادب وهنر درذهن زریاب سوال آفریده بود. نام من به خاطر انتشار برخی مقالات و چند داستان کوتاه، دربرخی رسانه ها به تازه گی رؤیت شده بود. خودم را که به همان حد شناساندم. چون تک وتوک نکاتی را اندرباب آفریده های داستانی ایشان با جزئیاتی کمابیش ارتجالی به اشاره بیان داشتم، ابروی راست پهلوان بالا رفت؛ لب هایش را اندکی به هم تابانید؛ و درحالی که شمع لایترگازی را زیرنوک سیگار روشن نگهداشته بود، سر را اندکی به جلو خماند و پکی زد و دود از دهان به سوی سقف بیرون داد و دست راست را دمی زیرسر گرفت و بعد از آن که تنه را اندکی مایل به عقب روی کرسی هل داد، چشم هایش را به سوی سقف رها کرد. موهای بور و نرم خود را با سرانگشتان دست چپ مالش داد و این نشانۀ آن بود که گویا به تازه گی درجایی چنین نامی را شنیده است.

- خودت... تا حال کجا بودی؟

- زندان پلچرخی

داستان های مرا از کجا پیدا کردی؟

- همان جا... مجموعه های«مرد کوهستان» و « آوازی از میان قرن ها» و «دوستی از شهردور» را با خود داشتم.

ردیف دندان های ریزش ازفاصله موازی دو لب ها سفیدی می زد. گزیده داستان های «مرد کوهستان» تقریباً همزمان بود با انتشار سری دفاتردیگر از دکتراکرم عثمان ( بیخ بته)، روستا باختری و سپوژمی زریاب.  انتشارات بیهقی، کمیته دولتی طبع ونشر و«نشرکرده های انجمن نویسنده گان» برای فروش به داخل زندان آورده می شد ومن همه را خریده بودم.

- به زندانی ها اجازۀ کتاب خواندن می دادند؟

- اتفاقاً همه داستان های نشر دولتی از جمله مجموعه داستان های شما به صلاح دیدِ زندانبانان برای فروش آورده می شد!

رندانه چشمکی زد و خندید:

رفیق ها!... والله بلا می کنند!

واژۀ «رفیق» در زبان زریاب طنزی تهی از بدخواهی بود. سبب اصراربر واژۀ « رفیق» از آن بود که انگاره های فلسفی وسیاسی رهنورد زریاب با حزب حاکم دموکراتیک خلق تفاوت ماهیتی داشت و او چه بسا در مجالس کاری یا خودمانی، انگاره های خود درمقام اپوزیسیون قدرت حاکم را قیچی نمی زد. اما اردوگاه «رفقا» دردولت هیچ گاه او را از سکوی ارجمندی به زیرنکشیدند؛ «مشی» حزب ودولت هم روزتا روز نرم شده می رفت. 

پرسش های زریاب چه درجایگاه رسمی، درخانه و دراحوال مستی، همین گونه کارتمام از زبانش برون می جهیدند.

به تفضل آثارش برداشت من از رهنورد «صاحب»، درمقایسه با شناسه ای که او از من درذهن داشت، مرا درگفت وگوی نخستین با وی یاری می داد. داستان های بیشتری از وی درمجلات دیده بودم. درآن لحظاتی که زریاب حقیقی را می پوئیدم، مثل آب وهوای داستان ها، نگاه هایش از روزن باطن، سراسر از رنگ به رنگی اعجاب و سرخوشی گد شده با یأس بی صدا؛ مالامال بود و نا گفته گی ها می افشاند.

کمی روی صندلی به جلو خمید: 

هروقت میل داشتی بعد از وقت رسمی می توانی بیایی... دردفتر می باشم.

دو روز بعد، سوار بر امواج هیجان به انجمن نویسنده گان درشهر نو رسیدم و یک راست به «سکرتریت» داخل شدم. خانمی باریک اندام، با پوست گندمی تیره، موهای گرد و فروهشته روی گوش ها و گردن، پیرهن گلدارنخودی برتن و به حد وافی خشک مزاج با نگاه های کوچکِ آمرانه مرا از سر تا قدم دید زد. 

بفرمائید با چه کسی کار دارید؟

عقب میزی دراز نشسته و انگشتان دو دستش دردستگاه حروفچینی قدیمی چیزی را می نوشت. گوشۀ میز لوحی کوچک: صالحه سروری. پنداری اولین بار بود مرا دیده بود.

- به دیدن زریاب صاحب آمده ام!

- زریاب صاحب شما را خواسته؟

- آری!

- من چطورخبرندارم؟

درین لحظه زریاب با پیراهنی به رنگ سرخ سوخته و بی آستین از اتاقش بیرون آمد. 

- اوهو... بیا، اجازه اش بده... گفتم ام هر وقت می تواند بیاید!

 اگرچه از روی ملالت هراز چند لحظه، یکی دو بار فاژه کشید، ظاهراً از حضور من شادمان بود. چهار انگشت یک دستش را درجیب عقبی شلوار شکری رنگش فرو برده و از کنار در طوری مرا می نگریست که یک اثر منتسب به دورۀ باستان را پیش نظر گذاشته اند؛ اما او اصالتش را باور نکرده یا هم درتعیین قدامت تاریخی آن مات مانده است. صالحه ازین سخا پیشه گی رهنورد دربرابرغریبه ای مثل من اندکی دلخور معلوم می شد. داخل رفتم. بوی تند سیگار در اتاق پیچیده بود. رهنورد روی کرسی مقابل من نشست وپای راست برزانو چپ سوار کرد. رفتارش مبرا از تشریفات و پیش آمدش سرشار از خوش نیتی بود. بنا داشتم با واژه های سپاسمندانه، از بزرگواری ایشان حق شناسی به جا آورم؛ اما رهنورد رُک و برهنه پرسید:

- ساعتت تیر اس؟

بی اختیار ساکت ماندم. او پرسش را تکرار کرد. گفتم:

- والله چی عرض کنم زریاب صاحب!

- نی... ساعتت تیر اس!؟

بی اراده گی برمن چیره شد و بی اراده به خنده درآمدم.

- بد نیست... خوب هستم صاحب!

- از عسکری خوش هستی؟

- راستش، ازمحیط عسکری نفرت دارم. بعد از هفت سال خسته گی درزندان، مقید شدن درعسکری، خود یک زندان دیگر است.

- - دراین قسم وضعیت، چطورمی خوانی و چیزی نوشته می کنی؟

- سخت است برایم... سخت است!

- نوشته هایت را بیاور که بخوانم!

او با من نشسته بود؛ اما احساس می کردم ذهنش درجای دیگری پرسه می زد. از حیای حضورش نگفتم که هنجار نوشتاری من روبرداشتی از نوشته های شماست. ذهن من درمختنق گاه تهی از نما های دلگشا درزندان، کتاب زده و خوگرفته با شکست و یأس بود. در گمان خودم، چیستی پاره نوشته های بی قوام من از همین منظر با زریاب نزدیکی نشان می داد. فرض من برین بود که خون بیهوده گی و نومیدی گاه نا محسوس درهمه داستان های زریاب دردهۀ پنجاه و شصت خورشیدی جاری بود؛ این همان جوهری بود که مرا به سوی او می کشید.  داستان های زریاب را به کرات از سر تا ته خوانده بودم. روی دوشک اسفنجی زندان درازکشیده، با چشمان بسته و به شیوۀ خودم  طرح و پرداخت و بافت رویداد ها درداستان های زریاب را سبک و سنگین کرده و حسرت خورده بودم. 

با این حال، کنش سیاسی من چیزی بود که مرا از زریاب فاصله می داد. از من پرسید که از خوانش داستان های سالیان چهل و پنجاه او چه تصویری گرفته ام؟ 

- از نظرتکنیک یا سوژه؟

- هرچه به صلاح دید خودت...خوب گیریم از رهگذرفلسفی!

لحظه ای ساکت ماندم. فهمید که درگیرتقلای ذهنی، ملاحظۀ عاطفی یا زحمتِ یافتن زاویۀ ورود به موضوع شده ام.

گفت: دریک عبارت، ساده و پوست کنده بگو!

آهنگ گفتارش، بی پیرایه، افت کرده و به رنگ منش همیشه گی اش بود. دلشوره داشتم. گفتم: سرشت روایت های شما ازدیگران متمایز است، رنگ فلسفی دارد، سرگشته گی دارد، لطیف وغم انگیز است، بن بست است و آخرخط ... هم درمانده گی!

ایست کردم تا رهنورد صاحب چیز بگوید. به ناگاه تصور می کردم کمابیش به نشاط آمده بود و خنده یی نا امیدانه صورتش را شگوفانده بود. 

دقایق پیاپی سیگار دود می کرد و پلک هایش در ورای چهارچوبۀ عینک، گه به هم می آمد و پس از یکی دو بارپلک زنی، نی نی های کم سوی چشمانش قابل رؤیت می شد. گفت: سجل کردن نوعیت این سوژه درادبیات ما وقت زیاد به کار دارد!

با گفتن این جمله، تۀ سیگار را در جاسیگاری نقره ای ستاره سیما، سرشکن کرد و نگاهش نوک پایش را می پائید. رنج زریاب، اندوه هستی، فهم چیستی وعوالم درون بود. به چشم خویشتن دیدم که دراندیشه فروشد تا به درون خودش پناهنده شود. سپس، آرام و خود گفتار، زیرلب زمزمه کرد:

- بدی این دنیا، کوتاهی اش نیست، سرطان بی عدالتی اش است! این دنیا مثل تئاتر آتش گرفتۀ سارتر است که همه دنبال درخروجی اند؛ مگر راه خروجی گم است... همه به همدیگرفشرده می شوند که راهی برای خود باز کنند... مگر تعدادی از آدم ها زمینگیر می شوند تا دیگران از روی شان بگذرند.

مثل یک آشنای قدیمی گپ می زد. 

- تو چی می گویی؟

شوخی آمیزگفتم:

- آری... حتی دغدغۀ مرغ ها شبیه وسوسه های آدمیان است!

لحظاتی مرا نگریست: منظورت را متوجه نشدم!

به داستان ( مرغی که مُرد- 1350) اشاره کردم. ناگه خنده اش درفضای دود آلود اتاق ترکید و برای اولین بارقطار دندان هایش به طور کامل هویدا شدند. برخی شخصیت های دیگری را برشمردم که شاید سال ها پیش از ذهن خودش هم مفرور شده بودند. یاد آوری از زیستن زیرریشِ مرگ، که فی الواقع همان « اسارت دردرون یک تخم» است؛ (اشاره به داستان مرغی که مُرد) رهنورد را درخموشی فروبرد.  

 یعنی که پرگپی کرده بودم؟! گویا از شنیدن نام هایی که در واقع خودش بودند، سایه ای ازدریغمندی از ماهیت این سرای سپنجی که زنده گی نامش نهاده اند، درنگاه هایش تکان می خورد. 

لبخندی نا پیدا و شوربخت درصورتش درآمیخت و سر به رسم تأسف تکان می داد. 

- آن نوشته ها مال همان دوره هاست... ببینیم بعد ازین چه میشه!

 از فرآورده های داستانی اش در دهۀ چهل و پنجاه، نوستالژی بیان نشدنی یی در روحش رسوب کرده و به نظرم می رسید که به کارآزمایی های آن سال ها فی الواقع چندان دلبسته گی نشان نمی داد. با آن که از کندوکاو یک خواننده داستان هایش درعوالم آن آفریده ها کم وبیش بهکام بود، دم به دم از موضوع تحاشی می جست و رشته سخن را به اوضاع اجتماعی و سیاست می کشانید؛ این چیزی بود که ده بیست سال پس، که به دورۀ داستانسرایی جدی وارد شد، در منش ایشان وارونه شده بود. 

درآن لحظه جسارتی کرده و از رمان «کوچۀ ما» یاددهانی کردم که دکتراکرم عثمان سرگرم نوشتن آن بود. رهنورد  پلکی زد و گفت: دیده شود چی می نویسد!

بیش از آن جلو نرفتم و به برگ برگردانی از گفتمان روز پرداختم. او به هنجار بشری درزندان سیاسی عصر نجیب و کارمل همچو سوژه یی داغ می نگریست. وقتی شنید که سرفصل جوانی ام در زندان گذشته و اکنون 24 ساله شده ام، ابری از تأسف رخسارصورتی رنگش را درهم پیچاند. پرسش های به هم پیوسته اش از زندان سیاسی، بارقه های الهامی بودند که بیشتر از پیشینۀ شرنگ آلود خودش درایام محبس برمیخاست. از نگاه هایش افاده می داد که دلش به من سوخته بود و از درِ همدمی پیش می آمد.

ناگهان پرسید:

- امی خودت واقعاً ضد همین رژیم بودی که زندانی شدی؟

- این همه سال ها رنج های زندان به جان خریدن، مگر ازسرِ هوس است؟

- یعنی مخالف همین نظام و حکومت بودی!

- تا قیاس شما چه باشد!

بیهوده گمانه زنی کرده بودم که استفسار کند «مجاهد» هستم یا «کمونیست»؛ حتی درجریان گفت وگوها،  نه پرسید که«چپی» هستم یا «راستی»؛ و بالنتیجه نگاهش، تهی از سوء ظن بود و در آنسوی چهره اش به هیچ اتهامی محکوم نشده بودم. ناگه پرسید:

- می خواهی این جا بیایی؟

- من عسکر هستم!

- ترا تبدیل می کنم به این جا!

این پیشنهاد ضد تصوراتم بود و مرا دمی درجا جنباند؛ مگر تردید ها و خیالاتم را دریک چشم برهم زدن بسته بندی کردم. 

- واقعاً؟

- واقعاً

- آه ... رهنورد صاحب، بعد از سالیان زندان، آزادی از تنگنای عسکری برایم آزادی دوباره است... من خیلی خسته ام!

الساعه انگشت سبابۀ دست راست را اندکی بالا برد و پنداری ازاستغراق تماشای غروبی حزن آور سر برآورد و از حالت نیم خیز خم شد به روی میز تا قوطی سیگار و لایترگازی را بردارد.  من از گردنه ای پرالتهاب خیز مرز بین باور و نا باوری به پائین سُر خورده بودم. به تقلید از خود زریاب، اندیشیدم:

- «چی دنیایی!»

روز بعد، شورای مرکزی انجمن نویسنده گان جلسه برگزار کرد. فرید مزدک عضو بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق که در اجرای سیاست گشایش و اصلاحات در سازمان های اجتماعی مانند انجمن نویسنده گان پیشگام بود؛ نیز درآن جا حاضرآمد. گزینش یک نویسندۀ غیرحزبی مثال رهنورد زریاب، بخشی از روند آب شدن یخ های حزبیت و سیاست های دورۀ «جنگ سرد» بود. نخستین تکان زمین لرزۀ «گلاسنوست» و دگردیسی های تاریخی درشوروی، درافغانستان احساس شده بود.

من خارج از محل نشست انتظار بودم. یک ساعت و اندی بعد درب شاه نشین جلسه گاه باز شد و مهمانان، درحال گفت وگو با هم، دسته دسته روی سکوی سیمانی ایستادند. رهنورد با فرید مزدک یکجا روی هشتی آمد وبی درنگ به سوی من دست تکان داد. جلو رفتم. دست روی شانه ام گذاشت و رو به مزدک گفت:

به این جوان نیازمند هستیم، اما وی درقید عسکری است. چه کاری می توانید؟

مزدک بعد از نیم نگاهی به من، به محافظش – عبدالرحمان- سفارش کرد ازتلفن جلسه گاه، به «رفیق آصف دلاور» زنگ بزند. او سه دقیقه درتلفن صحبت کرد وبرگشت و به رهنورد گفت:

استاد امروخدمتی دیگرباشد!

رهنورد مثل همیشه گفت: ته شه کُر( تشکر)

 من ظرف یک هفته، از فراگرد خشن عسکری به کانون نویسنده گان جوان «خدمتی» شدم. هیاهوی جنگ سراسر کشور را درنوردیده بود. هرآئینه، دست احتمالی مرگ از من کوتاه شد؛ بدین سبب که فرمانبری از دستورافسرنظامی برای مزاج خستۀ من ازمحالات بود.


رهنورد زریاب چه گونه ظهور کرد؟

زریاب درسوم ( به قولی چهارم) سنبله 1323 درگذر ریکاخانۀ کابل از پدری اهل غزنه ومادری زاده درشمال دیده به گیتی گشود. پدرش نا خوان اما بازرگانی کوشا بود که رفت و برگشت به کشورهای منطقه داشت. آن گونه که خود گوید درزنده گی هیچ گاه خار دشواری های مالی به روحش نه خلیده بود. 

از نوجوانی هوای ملکوتی شعر و ادبیات دماغش را می نواخت؛ اما به زودی از کوچه شعر، به روایت ونگارش راه کج کرد. 

مادام نو باوه گی مقارن سال های سی، برادربزرگش کتابخانۀ رنگینی درخانه آراسته بود. او ساعت ها درکتابخانه ناپدید می گشت؛ مجلات را ایرانی «مهر»، «سخن» و «یادگار» و نشریات افغانی را خاموشانه برگ گردانی می کرد؛ به تصویر و نقاشی پشتی کتاب ها چشم می دوخت. درهمان آوان، کتاب «نازنین» محمد حجازی او را به این دنیای بیکران «جذب کرد».

باری دریک سخنرانی اش گفت: من در سال ۱۳۳۰ هجری خورشیدی پا به دبستان گذاشتم و دانش‌آموز شدم. در سال‌های چهارم و پنجم بود که به گفته مردم خواننده شدم و با جهان تازه و شگفت کتاب‌ها آشنا گشتم. به سخن دیگر چیزهایی را که در خانه مان بودند، می‌توانستم بخوانم. 

جوانی وی با « دهۀ پرتب وتاب» دموکراسی مصادف بود. 

افکار رهنورد از سپیده دمِ جوانی درفضای چیستی زنده گی درگردش بود که بعد ها حس غم آلودی جایگزین آن گردید. اشتیاق به کتاب خوانی او را به کنکاش و پویش می کشاند. جهان بینی زریاب درین دوره، از کتاب های صادق هدایت، شوپنهاور، صادق چوبک، جمال زاده و بزرگ علوی تغذیه می شد و درمراحل بعدی نوبت به فاکنر، مارکیز و دیگران رسید. درخشان ترین آثار ادبی برگردان شده از ایران به کابل می رسید و زریاب نخبه ترین ها را درکتابخانه اش چیدمان می کرد و همی خواند. به زودی نوبت پذیرایی از پوشکین و داستایوسکی درقفسۀ کتابخانه اش فرارسید.

نخستین طرح های داستان های کوتاه « بی گل و بی برگ» و «برادرزاده» درهمین سال ها در ذهن زریاب نطفه بسته و به نخ روایت کشیده شدند. سال 1342 درسن نوزده یا به قولی در پانزده ساله گی - سال های وسط دورۀ دبیرستان- داستان بی گل وبی برگ را به انگیزش استاد نگهت سعیدی به نگارش آورد که در مجله "پشتون ژغ" درکابل اقبال نشر یافت و برایش مبلغ 600 افغانی حق نگارش دادند.

 زریاب می گوید: تا آن زمان فکر می کردم که نویسنده ها هستند که برای انتشار داستان های شان درمجله ها باید پول پرداخت کنند!

 نویسنده ظاهرا از نشر نخستین طراوش قلمی اش اطلاع نداشت. روزی یکی از دوستان برادرش با مجله پشتون ژغ به خانه آمد. داستان های بعدی در مجلات ایرانی «سخن» به سردبیری استاد پرویز ناتل خانلری و مجله «خواندنی ها» انتشار یافتند.

بعد از ختم دورۀ دبیرستان درلیسه حبیبیه، روزنامه نگاری را در دانشگاه کابل خواند. درین سال ها او فردی خوشنام و شناسه بود. مشتاقانه به یاد می‌آورد: «من نامه‌هایی از دختران دریافت می‌کردم که وقتی بازشان می‌کردی، بوی عطر می‌دادند».

سپس در سفر به زیلاند جدید، روی دلایلی نا روشن، بعد از مدتی به کابل بازگشت. دورۀ بعد، برای ادامه تحصیلات دانشگاهی عازم بریتانیا شد. مقطع کارشناسی را در دانشگاه ویلزجنوبی در رشته روزنامه نگاری به فرجام آورد و پایان‌نامه دوره لیسانس خود را درباره « شکل و محتوا از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیک» نوشت.

درآستانۀ بازگشت به کابل، دانشگاه ویلز به زریاب پیشنهاد داد که برای انجام یک سفر علمی به اسکاتلند موافقت کند. زریاب بی درنگ به پیشنهاد مزبور پاسخ رد داد و اظهار داشت که قرار است به کشورش برود. پروفیسور انگلیسی با نگاه های حیرت بار به سوی دانشجوی تازه فارغ شدۀ افغانستانی نگاه کرد و گفت:  از پاسخ شما تعجب کردم. دیگردانشجویان مهاجر درانگلیس هیچ گاه نمی خواهند چنین امکاناتی را از دست بدهند!

درآخرین سال دهۀ دموکراسی (درسال 1351)، از خارج به کابل برگشت. سال 1353 در سی ساله گی با سپوژمی زریاب ازدواج کرد و سه فرزند دارد.

در آن آوان اوضاع سیاسی در داخل افغانستان به دو اردوگاه راست و چپ تقسیم شده بود. رهنورد می گوید: من، در قطب چپ قرار گرفتم... و در قطب چپ هم، خط هواداران اتحاد شوروی را تأیید می‌کردم. ( 21قوس ، بی بی سی فارسی ۱۳۹۹ - ۱۱ دسامبر 2020)

مع الوصف، هیچ گاه به مرز «انتخاب سیاسی» نزدیک نشد؛ هرچند با نخبه گان حزب دموکراتیک خلق از جمله دکتر نجیب‌الله، بارق شفیعی، کریمی میثاق و... روابط دوستی داشت. (https://www.cgie.org.ir/popup/fa/system/contentprint/115452)

با این حال، خمیرۀ درک و دریافت زریاب از نوع دیگر بود. او هرگزشکار حزبیت نشد. در مصاحبه با سایت آسمایی توضیح داد: پس از سفر انگلستان از نظر اندیشه‌ای و سیاسی، زیاد تغییر کرده بودم. دید حزبی قاعدتاً دید تنگ است و من نمی‌توانستم با چنین دیدی خودم را مقید بسازم. شاید روی همین دلایل بود که ببرک کارمل، گرچه مرا از نزدیک می‌شناخت، هیچ وقت از من برای عضویت در حزب دعوت نکرد.


در 1351 تازه به گسترۀ کار پا نهاده بود که کودتای 26 سرطان به رهبری سردارداوود خان، نظام شاهی را با جمهوری تعویض کرد؛ اما بساز قانون اساسی دوره دموکراسی برچیده شد؛ آزادی مطبوعات قدغن و پویایی گروه های سیاسی ممنوع اعلام گردید. پنج سال بعد نظام سردار داود نگونسار گشت.

وی یک سال پس از پیروزی کودتای هفتم ثور 1357 درسال 1358 به زندان افتاد. لطیف ناظمی شاعرنام آشنای فارسی درخاطرات خود آورده است که روزی سروکله زریاب با موزه های سیاه پاشنه چرمی در زندان نمودار شد. شبی از «آگسا» (افغانستان گتی ساتونکی اداره) زندانیان را درموتری سرپوشیده و بی روزن به بیرون می بردند. قرار بود همان شب زندانیان به شمول زریاب را سر به نیست کنند اما به روایت ناظمی، « از قضا به گونۀ معجزه آسای از مرگ نجات یافتیم. دستی از غیب بیرون آمد و پنج تن ما را از موتر بیرون کشید و دو تن دیگر را بردند و کشتند».

چند روز بعد، همان سرباز آمد و او را وارد اتاقی کرد که درآن زریاب نشسته بود و با دیدن ناظمی می پرسد:

ساتت تیراس؟ عیش کدی!

این عبارت، تا دم مرگ تکیه کلام زریاب بود. 

زریاب بعد از رهایی از زندان، تا سال 1361در روزنامه های دولتی اصلاح و انیس و چند مجله پویایی داشت؛ از جمله سردبیر روزنامه نیو کابل تایمز بود. با شروع «مرحلۀ نوین» فرمانروایی حزب دموکراتیک خلق درطرح و ترتیب تازه ( فرازآیی جناح پرچم) ژرفای تنهایی فلسفی، سیاسی و اجتماعی و حتی خانواده گی رهنورد زریاب گسترده تر می شود. 

سپس دبیر بخش داستان نویسی و سرانجام براساس رأی سری شورای انجمن نویسنده گان به ریاست انجمن برگزیده شد. 

داستان بلند «نقش ها و پندارها» را به تازه گی منتشر کرده بود. این داستان با حجم میانه، نوعی برمه کاری صحنه ها با خیال زده گی های چند لایه و تقریباً از هم گسیخته بود. این نخستین بار بود که رهنورد تلاش کرده بود نیروی پرتاب عمودی خلاقیت ذهنی خود را در پرورش طرح و پیرنگ جادویی و سوررئالیستی همسان «بوک کور» به آزمایش بگیرد. به نظر می رسد پیچیده سازی و گره درگره اندازی برنامه ریزی شدۀ احساسات و رویداد های ساده در«نقش ها وپندارها» به ظهور ایده آل انتظارات رهنورد منجر نشده بود.

باری حضورایشان اشارۀ ملایمی به این نکته داشتم. راستی آزمایی گمانۀ من جواب داد و متوجه شدم رنجشی همچو سایه تیرۀ ابری سپید به هنگام عبور از فراز کشت زارهای پائیزی، سیمایش را درنوردید و هیچ نگفت. 

اما به پاسداشت از روح جاودانۀ رهنورد صاحب یاد آور می شوم که قریب بیست سال بعد دریک مجلس خلوت وانس درکابل، درحالت مستی مرا به سوی خود کشید گفت: بچیم، همو گپی ره یک وقت زده بودی، حالی تشریحش کو!

- کدام گپ را می گویی رهنورد صاحب!؟

- نقش ها وپندارها از بوف کور چیزی کم داشت؟

- شبیه سازی غیرفنی نبود؟

از پوستۀ اصلی اش بیرون نزد وخندید؛ فقط نوعی دماسنجی شیطنت آمیز درچشمانش دیده می شد. گفت:

- خر، خر، خرخرررر

- فکرمی کنم انرژی بی سابقه ای درنوشتن آن مصرف کردی!

رهنورد اعتراف کرد:

- یک تجربه واقعی برای مقابله با رنج تلخ مرگ بود!

معلوم شد که زریاب درنوشتن «نقش ها وپندارها» به جای بهره مندی از لذتی سرشار از خلسه و گشاده حالی، فقط رنج برده بود. شاید نویسنده گان و منقدان امروزی فرصت یابند درسلسله بازخوانی های آفریده های زریاب، سهل به این نتیجه دست یابند که «نقش ها و پندارها» درنیمۀ دوم دهۀ شصت، تا زمان نوشتن «گلنارو آئینه» دردهۀ هفتاد خورشیدی، متعاقباً نگارش «درویش پنجم»، «سکه یی که سلیمان یافت» و روایاتی کوته و میانۀ دیگر در بیست سال متأخر، بذرافشانی تلخکامانه درزمین سخت رمان نویسی افغانستان بود.

روزی درجریان گفت وگوی تنهایی به من گفت: اصلاً باورم نمی آمد که دربرابر کاندیدا های حزبی، به من رأی بدهند!

درنیمۀ دوم دهۀ شصت، یخ های سیاست دولت - بعد از برکناری کارمل و روی صحنه آمدن دکترنجیب الله -  آرام آرام شروع به آب شدن کرده بود. از رهنورد صاحب پرسیدم: ازین دگرگونی راضی نیستید؟

 با نگاه های بی نور و گاه پلک های به هم جفت شده، به آنسوی پرده های گلابی رنگ خیره ماند. درامتداد بته های سرخ و زرد حیاط انجمن همه چیز ساکت و یک نواخت بود. خالی از هیجان گفت: فکرنمی کنم ازین پس در سیاست و فرهنگ این مملکت کار ها در خط صراط المستقیم پیش برود!

حرمان و نومیدی ریشه دار در روح رهنورد، همچو خلش سوزان دردی مزمن او را آزار می داد. آهنگ کلامش مثل کسی بود که ایستاده بر لبۀ پرتگاهی بی دیواره، چنین عبارتی را بر زبان آورده است. یک ربع قرن بعد از آن روز ها، همان احادیث او را درقفس جادویی خویش مختنق کرده بود.

- ما در یک خلاء زندگی می‌کنیم، با فقدان آرمان‌ها و قهرمانان‌مان». دود از سیگار «پین»‌اش ( یک برند تند کوریای جنوبی)، برخواسته و بر دیوارهای زرد می‌نشیند. «قهرمانان در خاک خفته‌اند، آرمان‌ها به سخره گرفته شده‌اند». (ثور 1397- نیویورک تایمز، فارسی شده در خبرنامه) 

با این وصف، لحظه ای از خوشباشی و پویایی دست بردارنبود و همزمان برای برداشتن خیزهای بلند تر در داستان سرایی، خموشانه درشیرۀ  خود می پخت. 

حالا او درگورستان قدیمی کابل که سال ها جنازۀ همزادان خود را تا آن جا مشایعت کرده بود، درآئینه ای رستاخیز خوابیده است؛ رستاخیز پاسداری از زبان وفرهنگ پارسی که بعد از سال 2001، خود بانی و مدیرآن به شمار می رفت. اما هنوزفصلی درباب سخنگویی در روایات رهنورد گشاده نشده است. او قلم مداری چند بُعدی، سچه نگار، سخت گیر و سرآمد بود و آشنایی اش به زبان انگلیسی آشنایی بهینه و در فلسفه، روانشناسی و جامعه شناسی مطالعاتی فراگیر داشت.

بدین سان، دربازبینی های آغازین، هرچه گفته آید، مشتی نمونه از خروار است. حالا که روح او را با کلماتی چند گرامی می داریم، حقیقت حضور معنوی رهنورد از ما می طلبد که درخاطره های خویش بنویسیم که رمان حضور جسمانی زریاب از نوع دیگر بود که هریکی از ما گاه گاهی برگی از آن را خوانده ایم؛ ما بازیچه هایی لحظه های حیاتیم و برگ های ناخواندۀ رمان حضورآن پاینده مردِ پالایندۀ زبان پارسی حسرتی ابدی بردلمان نشانده است.

... واما رمان گلنار وآئینه

استاد رهنورد زریاب از دهۀ چهل تا نیمه دوم دهۀ شصت خورشیدی، به شمارتقریبی یک صد داستان کوتاه نوشته بود. زان پس به افق بازتری چشم برد و روحش آماده پرواز در فراسو ها بود؛ در ناکرانه پیدای هنررمان؛ گویا کوتاه نویسی دلش را زده بود؛ کوتاه نویسی خمارشاهین بلند پرواز را نمی شکست و فضای دیگری می پوئید تا سفر بر گسترۀ پرپیچ وخم رمان را بیاغازد. به نظرمی رسد الگوی محتوایی رمان «نقش ها و پندارها» که با همه ای پرداخته های نغز و آهنگینش با اثرپذیری رضاکارانه از «بوف کور» صادق هدایت، پیشاپیش تعیین سرنوشت شده بود؛ رهنورد به آسانی حاضر به رویگردانی ازهمزاد ایرانی اش نداشت.

رهنورد، درسال 1372 کابل را دراوج جنگ های «تنظیمی» به من گفت:

«رفیق مأمون، دیگه ده ای شهر گذاره نمیشه!

اتفاقاً همان لحظه، راکتی درنزدیک «بخارخانه» انفجار کرد. یک جفت ابروهای رهنورد مضطربانه بالا رفت: می بینی اینی حال اس!

شیهۀ ترسناک موشک ها از جنوب کابل به داخل شهر ادامه داشت و ظرف هفته های پسین چند موشک به بلاک هشتم اصابت کرده بود. برق ها قطع شده و سرما بیداد می کرد. او باروبستره خواب، پشتۀ کوچک کتاب های دم دستی و دستگاه تلفن سیمی را از اتاق تلویزیون به داخل دهلیزانتقال داده و درب اتاق مشرف به مسیرموشک را بسته بود. ظاهراً خودش را ازخطرمرگ حتمی تا اندازه ای بیمه کرده بود!

او به زودی کابل را به قصد فرانسه ترک گفت و به خانواده اش درمون پلیه – شهرکی درجنوب فرانسه - پیوست. دقیقاً روشن نیست کار نگارش رمان گلنارآئینه را درچه تاریخی شروع کرد و چه وقت به آن نقطه ای پایان داد؛ اما گلنار وآئینه، بی گمان که درحالت ذهنی نابه سامانی درمون پلیه به تحریردرآورده شد. نامه هایی که درپشاوربرای من می نوشت، مملو ازشکوه، دلزده گی و کلماتی ملال انگیز بود و ازموقعیت ناجوری خبر می داد.

رهنورد بعد از ختم حکومت طالبان دراواخر 2001 میلادی بی درنگ همراه با ۶۵۰ پوند ( یک کیلوگرم 2.2 برابر وزن پوند ) کتاب، به شمول دست نویس گلنارو آئینه و مبلغ ۲۲ هزاردالرامریکایی به آپارتمان قدیمی‌اش واقع درمکروریون چهارم در کابل برگشت.

او می گفت: به این جا دلبسته ام؛ نمی دانم چرا؛ می دانم درین جا فقر، دروغ و دورنگی بسیار است؛ اما قلب من این جاست.

«گلنارو آئینه» در ( 2003) حلۀ چاپ دربرکرد که پیرنگ وپالوده گی نوینی درمتن رمان نموار بود و نمونه ای تازه از یک نوع خیز عمودی تر ازبهر نهادینه گی جان مایه های سوررئالیستیک مهندسی شده به شمار می رفت که با وصف هم سرنوشتی ذاتی و انضباط گفتاری، بازهم با مواد و مایۀ نسبتاً غنی شدۀ نقش ها و پندارها از پیچ وخم های «بوف کور» عبور داده شده بود.

رمان گلنار و آئینه، پس از نقش ها و پندار ها، دومین تلاش درخشان و همزاد پنداری رهنورد زریاب درشبیه سازی رمان «بوف کور» صادق هدایت و دماندن خون افغانستانی به آن است. 

به یاد دارم بهار 2004 روزی به خانۀ «رهنورد صاحب» رفتم. تازه از ورزش آزاد درداخل اتاق فارغ شده بود. او رفت تا حمام بگیرد. از دستگاه سی دی، آهنگی عجیب احتمالاً به زبان اردو به نام «مازندران» پخش می شد و رهنورد قبل از آن که به حمام برود، سرمی تپاند و می خواند:

مازندراااان ... مازندرااان... هی هی 

رهنورد جذباتی معلوم می شد وهمان گونه که سرش را با حالتی نیمه مدهوش تکان می داد و مازندران می گفت، داخل حمام رفت و دررا بست. مثل سال های موشک پرانی، حالا نیز در یک سوی دوشک کنار قفسۀ میز تلویزیون چند کتاب سر به سر گذاشته شده بود. درجعبۀ پایانی میز، دها سی دی هم به چشم می خورد. درمیان سی دی ها، شماری از فیلم های قدیمی هندی کنارهم چیدمان شده بود. انس و همداستانی برخی فیلم های هندی متعلق به سالیان هفتاد میلادی، با روح و روان زریاب قاطی شده بودند. 

دردیداری دیگر، دریک شام بی برق، رهنورد پیوسته سیگار روشن می کرد که ناگه، نوربرق، اتاق را روشنایی داد و نوری زرد همچو روشنایی همان چراغ سقف، درچهرۀ شگوفان شده اش ریخت. رفت سوی آشپزخانه و با آن که سرخوشی اش از رنگی دیگر بود، با یک ترموزچای برگشت!

جالب این که چای را تنها به من ریخت. سپس داخل جعبۀ شیشه ای زیرمیزتلویزیون دست برد و یک سی دی فیلم قدیمی هندی را بیرون آورد و دردستگاه گذاشت که گمانم از ساخته های ساتیا جیت رای بود. رهنورد روی دوشک دراز کشید و با زیبا ترین خنده ای که هماره درصورتش می شگفت، چشم هایش را بست و گفت:

- بچیم امی فیلمه تا آخر سیل کنیم...

اما خودش درحالت درازکش، کلاه پکولش را از روی دیوارۀ کتب کناردستش برداشت و درحالی که صورتش را با کلاه پکولش مستور کرده بود، فقط به شنیدن صدای دیالوگ و موسیقی فیلم بسنده کرد. بعد پرسید:

می فهمی رقص هندی یعنی چی؟ می فهمی؟ نی نمی فهمی!

گفتم: می فهمم رهنورد صاحب!

- نی نمی فهمی... لاف میزنی... لاف لاف!

ایستاده گی دربرابر پرسش های یک ریز وویژه که از زبان زریاب بیرون می آمد، کارهیچ کسی نبود. خودش عاشق رقص میناکماری و رقاصه های هندی با دامن های پهن و اندام های موزون و مارپیچی بود. اما به یاد ندارم رهنورد به زبان هندی یا اردو صحبت کرده باشد. چنان که یک روز، من و رهنورد درهوتل سرینا کابل، با آوازخوان نامور هندی – جگجیت سینگه – رو دررو شدیم. رهنورد با وی به انگلیسی سخن گفت. تصورم برین است که صادق هدایت نیز مانند زریاب با دنیای رقاصه های مجذوب هندی ممزوج یا به تعبیر کابلی ها، شیرو روغن نبوده است. او خضروار، «بوف کور» را از رودباراسرارفرهنگ هندی آب حیات داده است. اما خضرداستانگوی کابل نشین ما، رودباراسراررقاصه های ناپرداخته درادبیات پارسی را به کشت زارهای کابل جاری ساخته است.

رهنورد درخلسه وآرامش فرورفته بود و من که چندی پیش از آن گلنار وآئینه را مطالعه کرده بودم، درکوچه پس کوچه های رویداد های تصویر شده در رمان گلنار وآئینه پرسه می زدم.

- استاد، رقص رقاصۀ هندی را در«صحنه» دیده ای؟

«صحنه» یا درگفتار عوام «سانه» محل کوچکی برای نمایش حضوری زنان خنیاگرو بازاری درکابل، ننگرهار وقندهار بود. حتی شماری از «صحنه» ها دردورۀ فرمانروایی حزب دموکراتیک خلق فعال بودند. صحنه ، در زبان هندی معادل، «کهوته» یعنی محل بودوباش زنان تن فروش است. صحنه ای ها زنانی سرگردان و گروگان رفته و مقهور «سیاه مست» ها و گناه ورزان اعظم بودند.

رهنورد، نه پکول را از صورتش برداشت و نه جواب مرا داد. ظاهراً رقص هندی را با گوش تماشا می کرد. رقاصه ها در «کوچه خرابات» بازارگرمی داشتند و رهنورد از نوجوانی با زوایای سیاه وسفید زنده گی آنان از نزدیک آشنایی داشت.

به یاد ندارم که او یک بارهم که شده، به شرح جزئیات آفرینش اثر یا دربهترین حالت، همرسانی نفسانیات ادبی خویش، گروشی نشان داده باشد. او درکاخ تنهایی پسِ چهره، خنده ها و شوخ طبعی هایش با دردسرهای مثل خودش زنده گی می کرد.

درین کتاب میانه حجم، 150 برگی، در 12 بخش، ذکر روایت پیر مردی روشنفکر بی نام آمده  است که آموزش عالی را در دانشگاه دورۀ شاهی درکابل درحال سپری کردن است؛ و درگورستان قدیمی پایتخت، از روی تصادف سروکارش با زنی هندی نسب – ربابه – می افتد و بادبان ذهنش را ناگهان باد تند شوروشیدایی می پُنداند. 

پیرمرد به زودی از برکت خاله کفشناسی درمی یابد که با ربابه خواهر وبرادراند. ربابه بعد از مدتی ناپدیدار می شود. او در «کوچه خرابات» کابل دنبال دختر ربابه را می گیرد که نامش گلنار است. سی وپنج سال بعد که ربابه سایه سان دو باره کناربسترش متجلی می شود؛ پایان داستان هم رقم می خورد.

سراپای رمان، با نثری نغز و پرمغز، مالامال از فضای لطیف رقص وتصویر وآئینه آراسته است. برخلاف برخی دیدگاه های شایع درین جا و آن جا، به دشواری می توان آن را نمونه ای از ما وراء پردازی «جادویی» واقعیات ذهنی دانست.

درظرف این رمان، شماری زیادی از مواد مصالح نا متجانس، وطنی وغیروطنی، ریخته شده است که هریک می تواند تکه پاره های مستقل یک روایت دیگرباشد. زریاب ازآن تکه پاره های رنگارنگ با مهارتی کاربردی، برای رضای خاطرخودش، جشنواره ای دلپذیر از واژه آرائیده است. چون نیک بنگری، جوهرِ رمان گلنارو آئینه به جای عامل الهام شاعرانۀ نثر، از بافت ادبی ساخته شده است که سوژه های برخی داستان های کوتاه قدیمی رهنورد به گونه ای نقطه چین درآن پراکنده شده و گاهی هرنقطه، با زیبا ترین بیان داستانی شاخ وبرگ یافته است.

با این حال فقط با ترسیم خط سیر فکر و عوالم فلسفی رهنورد زریاب می توان چیز نوی درین رابطه مطرح کرد. در گلنارو آئینه، مصرف واژه ها پررنگ؛ اما سخت دلاویزاست. همسانی بوف کور و گلناروآئینه، تنها از روی حرکت موازی عناصر مشابه و هموند مشخص نمی شود، کلیت بافت ونظام هردو اثر، مفهوم دو روی یک سکه را مجسم می دارد؛ با این تفاوت که دربوف کور، مظروف و سوژه، سنگینی یک ریخت وفورانی دارد؛ اما درگلنار وآئینه،  ساختاررمان اول خوازه بندی شده و داربست می گیرد؛ آنگاه مواد ومصالح هندی وافغانی با هم قاطی شده و کاخ زیبایی بنا می شود که چنین طراوشی فقط از قلم زریاب می تواند روی کاغذ آید.

داستان گوی گلنارآئینه، با فضای رویداد ها، دود چرس، ربابه، پیرد درویش، قماربازها و رقاصه اش، بیشتر برادر«افغانی» راوی «بوف کور» به شمار می رود با لکاته، دود تریاک، رجاله، پیرمرد خنزرپنزرش و... با سرنوشتی درظاهر مشابه و نا مشابه، همرنگی دل انگیز ترین جملات شسته روفته، توصیف ها، استعاره ها وبافت های افسونگر واژه ها. مرگ و حس جادو، رنج لذت غنامند و سکوتی ته نشین شده درفریاد و فریادی فروهشته درسکوت، کنارهم راه می روند و حتی با هم می میرند.

در قالب گلناروآئینه، برای وقوع رویداد های آزاد و گسترۀ هرچه خواهی کن، قلمرو نا کرانه پیدایی وجود ندارد، اما دست و دل بازی خیره کننده ای برای روشن کردن چراغ واژه های رنگ به رنگ به چشم می خورد. هدایت سروتۀ ریخت درونی فشرده در«بوف کور» را درحجم مقتضی درونمایۀ اصلی اش به هم گره زده اس؛ اما ریختار محتوایی گلنارو آئینه دستخوش حالت انبساط است. از نظرمن، با خواندن همزمان گلنار و آئینه با بوف کور، با روش برابرگذاری و رخنه درتودرتو های هردو، شاید برازنده تر بتوان با فرۀ ماندگار روح وسواسی رهنورد کنارآمد و حالت ویژه، مغلق وغیرقابل مهار حالت انسانی را درآئینۀ خودش به نظاره گرفت.

زریاب، کنار الگوی فلسفی وهنری خویش ( هدایت)، با اصالت هنری و تاریخی خاص خودش (نشان دهی پارسایی ربابه) جلو رفته و بافتار رمان را به گونه ای منطقی، کابلیزه کرده، برسنت رایج عوام گرایی دربرابر هنر شوریده؛ و درضمن همنوایی اش را دریغ نداشته است. 

احادیث ناگفته اندرین جستار، شایگان وفرصت نا بسنده؛ لابد «دست ما کوتاه و خرما برنخیل».

رزاق مأمون- ملبورن، استرالیا، فبروری 2021

چاپ شده ها از قلم زریاب:

تا کنون این کتاب‌ها از رهنورد زریاب به چاپ رسیده‌اند:

«داستان‌ها» (مجموعه شش جلدی داستان‌های کوتاه)

  شهر طلسم شده

مردی که سایه‌اش ترکش کرد

دزد اسپ

 و باران می‌بارید

 سگ و تفنگ

مارهای زیر درختان سنجد

 پیراهن‌ها (ترجمه چند داستان از چند نویسنده جهان)

حاشیه‌ها (مجموعه مقاله‌های پژوهشی)

گنگ خوابدیده (مجموعه مقاله‌های پژوهشی)

پایان کار سه رویین‌تن (مجموعه مقاله‌های پژوهشی)

زیبای زیر خاک خفته (گزیده داستان‌های کوتاه)

گلنار و آیینه (رمان) نشر زریاب

 چه‌ها که نوشتیم (مقاله‌های پژوهشی و یادواره‌ها)

دور قمر (بین سال‌های ۱۳۷۳ و ۱۳۷۵ در شماره‌های مسلسل «وفا» در پیشاور به چاپ رسیده‌است)

و شیخ گفت (داستایت‌ها) نشر زریاب

چار گرد قلا گشتم (رمان) نشر زریاب

 شورشی که آدمی زاده‌گکان و جان‌ورکان برپا کردند (رمان) نشر زریاب

 قلندرنامه

 کاکه شش پر و دختر شاه پریان (رمان)

درویش پنجم (رمان) نشر زریاب

سکه‌یی که سلیمان یافت (رمان) نشر زریاب

 آزادی اندیشه و گفتار (مجموعه مقاله‌های پژوهشی)

هذیان‌های دور غربت (طنزها)

رمان زن بدخشانی با مرگش نا تمام ماند.