-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اسفند ۱۳, چهارشنبه

انسانیت یک رئیس جمهور مقتدر/ حیوانیت یک کادر متکبر

 

 روایات زنده‌گی من - بخش ۶۱

نوشته‌ی محمد‌عثمان نجیب

رفیق بابۍ، رفیق نجیب را امر ایستایی و توقف داد.



پیش‌خوانی:

اگر خود ما هراس ازخاطره نگاری را در نهاد خود ریشه‌ی بی ثمر تنیدیم، چرا؟به خاطره نگاری دیگران باور نه داریم و یا حد اقل خوشمان نه می‌آید و در پی برچسپ زدن به او یا آنان می شویم. 

هر چند من یا هر کسی که چیزی را می نویسم‌ یا می نویسند، مسئولیت خودم و‌ خود شان است، اما در مواجهه با ایراداتناسنجیده‌ی برخی لازم می‌شود نامی برای ثبوت گفتار خود داشته باشی تا آشنا را بشناسند و دل به دریای اعتماد بسپرند.

امروز صبح اول مارچ ۲۰۲۱ ترسایی و ۱۱ حوت ۱۳۹۹ پارسایی، سری به رخ‌نامه زده و اولین سنگ حسرت را به رخسارم کوبیدم. 

خودروی آدم رذلی در روزی که هرچند نمایشی به نام روز سرباز گذاشته اند، پاس‌بان در حال انجام وظیفه‌ی پاس داری درپاس‌گاه را اول با خودرو زده و آن‌سو‌تر پرتاب‌اش کرد و سپس محافظان او که خود هم سرباز اند هم‌چو سگان هار به سوی اودویدند ‌و کتک‌اش زدند. 

خوشا به آن وجدانی که آن حماقت را هم‌رسانی کرد، با دیدن آن وحشت آن حیوان صفت ها انسانیت شادروان دکتر نجیب‌الله دردوران تصدی رهبری شان بر سکان امنیت ملی یادم آمد.

رفیق سلیمان کبیر نوری را همه و با همه مواصفات بارز شان میشناسیم:

من ناگزیر شدم برای باور بی‌باوران ایشان را قلم‌داد روایت خود بسازم.

رفیق سلیمان پسر عمه‌یی داشتند که همه‌ی ما او را به نام بابی می‌شناختیم، شادروان بابی با تنها هم‌شیره و مادر مرحومه اش درشاه‌شهید کابل زنده‌گی می کردند، ما و خانه‌واده های ما با یک‌دیگر روابط بسیار حسنه داشتیم و ‌داریم، احمدکبیر کبیر نوریبرادر کهتر رفیق سلیمان از عزیزان خاص من بود و است. 

تقدیر چنان افتاده بود که باوجود روابط بسیار صمیمانه و برخورداری از نوازش های مادرانه و‌ پدرانه ی اولیای رفیق نوری، من تاامروز ایشان را از نزدیک نه دیدم و شاید از عحایب روزگار آدم ها یکی هم همین باشد.

صبح یک روز جمعه‌‌ی زمستان سال ۱۳۶۰ من، مادرم را برای یک بار رفتن و احوال‌پرسی خانه‌واده‌ی شادروان بابی که هنوز نوجوانی بیش نه بودند همراهی می‌کردم. وقتی داخل خانه شدیم تنها مادر مرحومه‌ی شان حضور داشتند، وقتی جویای احوال بابۍو هم‌شیره شدیم، خبر بدی از سوختن بابۍ در آب جوش داده و گفتند حالا در بیمارستان اند، آدرسی از بیمارستان نه بود تا منمی رفتم، ناگزیر منتظر برگشت شان ماندیم و ساعاتی پس هم شیره‌ هم‌راه بابۍ به خانه آمدند که پای راست و ‌دست راست بابۍرا بنداژ های سخت و سفتی گیر آورده بودند.

رفیق بابۍ ترافیک می شد:

شادروان بابۍ نازدانه‌ی خانه با طبع شوخی‌آفرین کار های ویژه و منحصر به انجام می داد تا هم مرام خود را به دست آورد ‌و هماخطاری بدهد. 

هم‌شیره که بابۍ را هم‌چو جان دوست می‌داشت تا برادر خوش و سر‌حال نگه‌دارد، باری کدام خواست بابۍ یا با تأخیر اجرا شدهو یا هم هیچ اجرا نه شده بود و آن گاه بهانه‌یی در چنگ بابۍ افتاد و اعلام کرد تا بار‌و‌بنه‌اش را ببندند که می‌رود آکادمی پلیس ودر بخش ترافیک آموزش می‌بیند. 

خواهر دل‌سوز در دنیای خیالات فراغت و اجرای وظیفه‌ی بابۍ فرورفته پس از آن که مشقات عدیده‌ و سنگینی اجرای وظیفه‌یترافیک را در ذهن پویای خودش جولان می دهد ناخودآگاه فریادی نه بلند و نه پست کشیده و مخالفت را با دلایل حجم سنگین کارمقدس ترافیک روی به برادر اظهار کرده و می‌گوید‌: «... بیادر وظیفی ترافیک بسیار سخت اس... تو ضعیف و لاغر و نا بلد استی... مه نمی مانم که ترافیک شوی...دگه هر چی گفتی به گفتت می‌کنیم... درسایته بخان...»، شادروان بابۍ با خنده‌ی معناداری بهمن روایت کرد که: « ... لالا عثمان... مام ناخون “ناخن” اوگار “افگار”. شانه یافتیم... همی که به دلم نه کنن... عاجل یک میگمترافیک میشم... باز قصه خلاص اس و به امر مه کار می کنن...» نصیحت‌اش می‌کردم تا نازدانه‌گی زیاد نه‌کند، فردا صاحبمسئولیت های خانه و اجتماع می‌شود، 

میً‌گفت : «... تشویش‌ نکو...مه ده دل هوشار “هوشیار” هستم...از جانم کده دوست شان دارم...»، شاد روان بابۍ راست گفته بود.

رفیق بابۍ هم‌کار ما شد:

پس از ختم صنف ۱۲ بود که راه و‌ چاره‌یی برای مصروفیت بابۍ جست‌وجو می‌کردند تا مانند هر جوانی مسیر آینده‌اش را تعینکنند. 

بابۍ تصمیم خود را اعلام کرده بود که دانش‌گاه را شبانه دنبال می‌کند و باید مصروف کاری ‌شود.

او شرایط استخدام را چنانی که ایجاب می‌کرد دارا بود.

پس از طی مراحل طولانی و‌ پرپیج استخدام بود که رفیق بابۍ جوان تازه قد‌برافراشته، از ترافیک شدن منصرف و به کاروانهم‌کاران ما پیوست و پس از گذراندن مراحل فراگیری اندوخته های لازم، شامل چرخ اصلی کار شد و زود به اساسات کاری وفقیافت که تصور ما کم‌تر بود.

رفیق بابۍ، رفیق نجیب را امر ایستایی و توقف داد:

 رفقای ما که تحت مدیریت رفیق عبدالطاهر کار می‌کردند و یک تعداد هم‌کاران آن گاه اداره‌ی ما می دانند که شادروان دکتر نجیبدر ساعت سه بچه‌ی یکی از شب های تابستان سال ۱۳۶۲ برای وارسی سرزده و بدون اطلاع به دفتر کاری رفیق بابۍ و رفقایهم‌کار دیگر ما تشریف می‌برند. قرعه‌ی امتحان به نام بابۍ می برآید، او در نوبت پاس‌داری پاس‌گاه است و دو پاسی هم از شبگذشته متوجه می شود که خودرویی طرف قرارگاه شان آهنگ آمدن دارد.


رفیق بابۍ به پیروی از اصول متداوله و ایجابات محوله در حالی حکم به توقف تنها خودروی ناشناس می‌دهد که با شجاعت و‌مستقیم‌ میله‌ی کلاشینکوف را به رخ خودرو و سرنشینان آن نشانه می‌گیرد.

شادروان رفیق بابۍ به من روایت کرد: «... هر چی دریش “دریژ” میگفتم استاد “ایستاد” نه می کد... به اجازیت مام گیته کشکدم... که دیدن ‌و استاده کدن... دیدم رفیق جفسر...” بابۍ شان شاخت خانه‌واده‌گی با رفیق جبسر داشتند” تا شد ‌و گفت ... داکتر صایب استن...مه گفتم... نام شو “شب” بتی... نداد و پیش امد... باز دریش “دریژ” گفتم... استاده نه شد... مام زنگونکیشدادمش تا که نام شوه نه داد... نماندمش که از جای خود بخیزه... همی که نام شوه داد، سلایمه “سلاح” پایین کدم... باز رسمتعظیم کدم و داکتر صایبه دید‌م... مغذرت خاستم... گفت... رفیق بسیار شجاع‌ستی تشکر و پس رفتن...».

رفیق بابۍ هم تقدیر و هم سبب افتخار اداره‌ی ما شد:

فردای آن شب بود که شادروان رفیق دکتر نجیب الله با دعوت شادروان رفیق بابۍ به حضور شان و در محضر هیئت محترم رهبریاداره‌ی ما از ایشان قدردانی کرده و یک رتبه‌ی فوق العاده برای او اعطا فرموده بودند. امری که سبب افتخار اداره و همه هم‌کارانما به خصوص رفیق عبدالطاهر مدیر مستقیم شادروان رفیق بابۍ شد.

بابۍ عروسی کرد و شهید شد:

  جبر روزگار من و بابۍ را عمری دور ساخت، چند سالی نه دیده بودم اش که گفتند عروسی کرده، خوشی عروسی اش را نهکشیده بودم، خبر از شهادت خودش و چند عضو خانه‌واده‌ی همسرش دادند.

تا امروز می گویم یا الله که آن خبر شهادت غلط باشد.


...