-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

پروردگارا! فقط به من سه روز مهلت بده


 روبرداری از کتاب « مسعود درنبرد استخباراتی»



درسال آخرجنگ ومقاومت برضد طالبان، مسعود پیوسته می گفت که سیرصعودی طالبان پایان یافته و با آن که گستره

لشکرکشی آنان چشمگیراست، از حیث انگیزه، مشروعیت وتوانایی، درحال نزول اند. وی درتوضیح نظراتش به نقشه

جنگی که دردیوار پهن شده بود، اشاره کرد:

ما سرانجام مرحله دشوار جبهه سازی وسیع درمناطق شرق، غرب ومناطق مرکزی را پشت سرگذاشته ایم.

 تنظیم ها عملاْ متلاشی شده اند و روند یک دست شدن مقاومت سراسری سریع شده است. این زمانی بود که شخصیت مسعود درمرحله جدید جنگ با طالبان به پخته گی می رفت واز مراحل جانفرسای شکست ها و نا امیدی ها گذر کرده بود.

مسعود درپنج سال مقاومت بر ضد طالبان، با فشار های وحشتناکی روبه رو بود؛ سختی ها کشید و آبدیده تر شد. 

فهیم دشتی از روز های اول عقب نشینی نیروهای دولتی از کابل (میزان 1375 خورشیدی) به سوی وادی پنجشیرمی گوید:

من برای نخستین بار ترس ونگرانی تلخ و عمیق را زمانی درسیمای مسعود مشاهده کردم که قوای تحت رهبری وی با

تمام سازوبرگ دولت ونظام، واپس به درون دره پنجشیر عقب نشینی کرد. وضع فوق العاده دشوار، خطرناک، شکننده

واسفناک بود. دهانه ورودی دره به منظور سدبندی علیه یورش بی وقفه طالبان به بسترگاه طبیعی پنجشیر انفجار داده شده

بود. شاید مسعود درتمامی جنگ های فرسایشی با شوروی ها و ارتش کابل دردوران جهاد، این چنین مرحله سیاه شکست

را در زنده گی خویش تجربه نکرده بود. با این حال، آتش یک تصمیم قطعی درچشمانش فواره می زد. به خانه ما در

منطقه دشتک آمد. روبه آسمان کرد وگفت:

پروردگارا! فقط به من سه روز مهلت بده، سه روز فرصت بده... من مسیر جنگ را عوض می کنم. 

سپس گفت:

چای سبز برایم بیاورید و بعد، یک چشم می خوابم.

او عادتاَ در بدترین حالت جنگی درهرجایی که می خواست، به خواب عمیق فرومی رفت؛ همیشه بعد از نیمه شب می

خوابید و درپایان شب ها، یادداشت های خصوصی خود را می نوشت. همان روز بعد از نوشیدن چای، به خواب رفت.

من شاهد بودم که مسعود، لحظه های بس آشفته، غیرعادی، انباشته از حرکات دردناک را از سر می گذراند. درواقع می

توان گفت که لحظه های آزمایش استخوان شکن، خود او را مصرف می کردند. درطی یک ساعت، صدها بار ازین پهلو

به آن پهلوشد؛ دست خود را پهن کرد؛ جمع کرد؛ یک پا را به علامت آرامش روی دوشک رها کرد اما زود به زود،

پاهایش را جمع کرد و راست کرد. سرش را ازین رخ بالش به آن رخ بالش دور داد و دندان های خود را می جوید...

مسعود درنا آرام ترین خواب تلخ زنده گی اش، درتلاش نجات جان صدها هزار انسانی بود که سال های متمادی با نثار

کردن جان خود و فرزندان و دارایی های شان، درکنار وی زنده گی کرده بودند. درآن لحظه ها، از شوخی های مسعود

نشانی نمانده بود. درمدتی کوتاه، دو باره بر گردونۀ ابتکار و قدرت نمایی قرار گرفت.