-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ فروردین ۱۵, یکشنبه

مهِ بوبویتهِ ماف «معاف» می کنم

 



 

                         


     روایات زنده‌گی من

نوشته‌ی محمد عثمان نجیب

                                            بخش های ‌ ۸۲ و ۸۳



مادران در پکتیا ‌و خوست ‌و گردیز و‌ پکتیکا همیشه جنرال و وزیر ‌و رهبر یا عضو دفتر سیاسی یک حزب و رئیس جمهور می زاییدند و‌ مادران ما در شمال و شمال الشرق و غرب و نقاط مرکزی دایم سرباز و خُرد ضابط و خُرد رتبه ها و هیزم سوخت بادران ما را می زاییدند، عسکری از آن شاه نشینان دیده نه می شد و فرمان‌برداری نه بود و همه فرمان‌روایان ما بودند‌و اگر هم کسی به رغم شوق مزاج خودش عسکر می بود، موقعیت بهتر از یک جنرال غیر پشتون جنوبی داشت.


من چرا؟ به جبهه‌ی خوست رفتم.


من که پیش از وظیفه‌ی خوست داوطلبانه به ولایت کنرها سفر کرده بودم تا رسیدن نوبت بعدی باید در مرکز می بودم. پسر عمه ام را به حیث سرباز در قطعه‌ی ۱۳۱ استحکام که خودم آن جا بودم سوق کردم. خودم ابتداء از مرکز تعلیمی به آن جا تعین بست و تا زمانی که منظوری قبولی من به حیث افسر رسید، مدتی را بودم تا آن که طبق تعینات آمریت محترم سیاسی فرقه به حیث منشی جوانان در غند ۷۲ پیاده معرفی شدم.

برای کسب مهارت ها و بلدیت میرظفرالدین پسر عمه‌ام که حالا بیمار است و خداوند صحت کامل نصیب اش کند لازم بود او مدتی در داخل قرارگاه قطعه می بود، در کم‌تر از یک ماه هر باری که متوجه شدم او‌ سعی داشته خودش را بر شرایط عسکری وفق بدهد. با آن هم من و هم‌کاران محترم ما آموزش و عادت‌گیری او را بهتر تشخیص می دادیم، یک روزی که هنوز لباس عسکری برای او داده نه شده بود، نزد محترم شریف خان سرباز که و کاتب کندک رفته و تقاضای لباس کرده بود، شریف از ده‌‌کده‌ی پراچی شهرستان پغمان کابل که هم‌زمان سرباز دوره‌ی احتیاط هم بودند جریان را به من گفتند و هم چنان جان آقا یا خان آقا خان مسئول البسه‌ی قطعه که از شهرستان نجراب ولایت کاپیسا بودند هم به من از اصرار میر‌ظفرالدین برای گرفتن لباس گفتند.

به ظفر گفتم کمی حوصله کند دو سال در پیش دارد و روزی از پوشیدن لباس عسکری خسته خواهد شد اما گوش های ظفر ناشنوا و تقاضای او پوشیدن لباس و سهم‌گیری در فعالیت های عمومی روزانه‌ی عسکری بود. من برای انجام وظیفه‌ی جلب و جذب به شهر کابل رفته بودم و‌ در ساحات ناحیه‌ی دوم شهر کابل که مارکیت عمومی میوه ترکاری هم در آن‌جا موقعیت داشت در جریان بررسی اسناد عابرین جاده ها به طور تصادف با خواجه سمیع الله فرزند مرحوم خواجه آقاگل خان از ده‌کده‌ی ما مواجه شدم که یکی از سربازان ما ایشان را توقف داده و اسناد شان را مطالبه می‌کرد، خواجه صاحب که هیچ گونه سندی برای معافیت از جلب نه داشتند، خرامان کرده در شهر گشت و گذار داشتند. پس از احوال‌پرسی پرسیدم چی‌گونه بدون اسناد از خانه آن هم از قلا به شهر آمده، ایشان خود را گفتند و من گفتم تا زود تر به خانه برگردد و آن روز کسی به جلب اجباری هم گیر نیافتاد، راست‌‌اش هم آن بود که تمام گروه های سیار گشتی شهر علاقه‌ی چندانی به جلب جوانان و یا به استخدام اجباری مردم نه داشتند و بیش‌تر اوقات دست خالی به قطعات خود بر می‌گشتند و اصرار به تکمیل سهمیه‌ های جلب و جذب از سوی مقامات هم زیاد بود. وقتی به قطعه برگشتم دیدم یک آدم دراز قد بلند‌ِ سلاح به دوش پاس‌داری می کند از دور دانستم که آن آقا ظفر خان پسر عمه ام است. دیگر چاره‌یی نه بود دلیل توزیع سلاح و لباس به او را از فرمانده تولی شان پرسیدم، گفتند: پیش رئیس صاحب ارکان رفته و تقاضای جدی گرفتن لباس ‌و سهم‌گیری در حیات روزمره‌ی کندک را کرده و ظفر آن‌گونه سرباز شد.

دگران در نیرنگ رهایی و ظفر خان عاشق پاس داری:

متأسفانه تعداد چشم‌گیر افسران، خردضابطان و سربازانی موسوم به غیر محارب وجود داشتند و که به دلایل گونه‌گون بخشی از اعضای بدن شان صدمه می دید و به اساس درجه‌ی

مصیبت دیده‌گی و با تشخیص گروه های متخصص صحی وزارت های قوای مسلح از استخدام به وظایف جنگی معاف و‌ در داخل قطعات فعالیت های غیر جنگی می داشتند و از فرستادن به جبهات در همه بخش های ارتش و پلیس و امنیت ملی و مجموع قوای مسلح معاف بودند.

کما این که در برخی موارد استثنایی اخباری از معاملات پولی و زد و بند های خصوصی برخی ااعضای گروه های تشخیص شنیده می‌شد، اما من به آن مواجه نه شدم و به چشم نه دیدم یک داستان جالب را از بیمارستان نمبر ۲ ارتش واقع شش‌درک کابل شنیده بودم که تقریباً تعداد زیادی آن را شنیده بودند به این گونه:

گروه صحی تشخیص درجه‌ی بیماری های افسران و سربازان یا همان کمیسیون صحی بیمارستان هفته‌وار و یا هر پانزده روز و گاهی هم زودتر و دیر‌تر تشکیل جلسه می داده تا پرونده های بیماران شامل فهرست معافیت را قسمی و کلی را بررسی کرده و رأی شان را صادر کنند.

سرگروه صحی یکی از متخصصان محترم و زبردست اعصاب بودند، شکوه هایی از نوع معاملات شان با برخی بیماران در ازای معافیت شنیده می‌شد.


افسر برهنۀ کامل در صبح‌گاه یک روز کاری:

یکی از پزشکان محترم بیمارستان نمبر ۲ ارتش به من حکایت کردند که یک روز صبح وقتی همه سرویس های بیمارستان کارکنان و افسران را پیاده کردند، همه در حال داخل شدن به صحن بیمارستان بودند که یک افسر بیمار از قبل بستر شده‌ بخش عقلی و عصبی به صورت برهنه‌ی مادر زادگونه مقابل چشمان همه سبز شده و هر طرف می دویده در حالی که بیش‌ترین تعداد خواهران هم بودند.

راوی به من گفتند، که همه عاجل و یک‌ صدا گفتند این کار داکتر صاحب... است و خطاب به همان متخصص صاحب که هم‌راه شان از سرویس ها پیاده شده گفته اند، وقتی نیرنگ ‌و فریب را به بیماران شان یاد می‌دهند، حد اقل رعایت خاطر اخلاق بانوان را داشته باشند که چنان کار ها دگر تکرار نه شوند.

مهِ بوبویتهِ ماف «معاف» می کنم:

راوی ادامه دادند که آن متخصص صاحب پاسخ بسیار منطقی به سخن‌گوی حاضرین داده و همه را خنداندند، در حالی که همه بانوان حاضر در آن جا بسیار خشم‌گین بودند.

متخصص صاحب به لهجه‌ی وطنی پاسخ دادند که ایشان چنان توصیه‌یی خلاف اخلاق و عرف اسلامی و انسانی به بیماران شان نه کرده و هرگز نه می کنند تا سبب ناراحتی دیگران و وجدان خود شوند. جواب شان این بوده:

« اول مه‌ِ خو نه گفتیمش که ای رقم کارهِ بکُو... دوم... اگهِ او هوشار “هوشیار” باشه کل دنیاره بتیش... خودهِ بی آب میکنه... خی...تو.،، همی کارشه یک دفهِ گک بکُو ... مهِ هم خودتهِ و عین بوبویتِه ماف “معاف “ می کنم.


کنایه‌ی زیبا و مقرون به حقیقت ظریف خان به من:


ظریف خان اهل شهرستان کوه‌ستان ولایت کاپیسا، خُرد ضابط و هم‌کار عزیز ما که هنگام سربازی چندی هم آمر من، در کدام یک عملیات هایی که آن گاه من نه بودم به اثر اصابت مرمی از پای چپ شان معلول کلی داشتند و بیش‌تر اوقات در جلب و‌ جذب می‌ فرستادندشان.

آن روز که خواجه صاحب سمیع الله هم ده‌کده‌ی خودم را رها کردم و برای ظریف خان یک شکار خوبی بود و بعد در قرارگاهِ کندک به خاطر ظفر پرس ‌و پال کردم با خنده‌ی بسیار معنا داری خطاب به من گفتند:

«... ضابط صَیب عثمان خان اَمٰتو کام “کدام” وختی ملک نه بودی‌َ...؟ عسکری اِی رقم نِمیشهَ یکی ره ایلهَ کوُ... یکی ره ده کار نمان... »،‌ ایشان راست می‌گفتند، من که هنوز از قید آزادی های ملکی بیرون نه شده بودم نظام عسکری را دست کم نه گرفتم اما با آن شوخی نابلدانه می‌کردم، در کم تر از یک هفته سه بار خبط کلان کردم: بار اول- من هم‌راه شادروان محراب‌الدین رئیس بدخُوی ستاد قطعه با جمع دیگری هم‌کاران ما و سربازان از وظیفه‌ی تأمین امنیت عبور قطار که در ماهی‌پر بود و‌ شب را هم آن جا بودیم برگشتیم و تصمیم رفتن به خانه های مان را داشتیم. همان ظریف خان محترم یکی از مجلوبین را شکار کرده و به قرارگاه قطعه آورده بودند، منی بی‌خبر هنگام رسیدن به طبقه‌ی دوم با آن مجلوب خوش‌بخت مواجه شدم، رفیق بسیار نزدیک من، مالک داروخانه‌ی عقیل واقع چهار راه صدارت که با حسین یکی از رفقای ما و‌ عارف و ادریس کابلزاد و انجنیر منیر همیشه اوقات بیکار را در نزد او می‌بودیم،‌‌ حالا نام او را فراموش کرده‌ام، وقتی با ایشان مواجه شدم فهمیدم که در دام افتادم. «سلام ...چی میکنی اینجه... وله مره ده تلاشی گرفتن...کی گرفتیت... نامشه نمیفامم یک ضابط صایب اس... پایش کمی می‌لنگه... مه خو نو از ماهیپر آمدیم... خانه میرم... خی.. مرام امشو ببر باز صبح یک جای میاییم... خانام خبر ندارن... خو... »، آماده‌ی رفتن شدیم و‌ من خدمت رئیس ستاد قطعه گفتم تا اجازه بدهند... آن رفیق من شب را به خانه اش برود و فردا بر می‌گردد، ایشان نه تنها به او رخصت دادند حتا برایش اجازه سوار شدن در موتر جیپ خود را دادند، نسبت موجودیت تعداد دیگری از هم‌کاران ما، آن رفیق‌ام در چوکی های فرعی قسمت آخر موتر نشست و همه به طرف شهر حرکت کردیم.

وقتی انسان بی پاس می شود:


فردا وقتی به دفتر آمدیم، اثری از رفیق من نه بود و انتظار ها هم بی نتیجه ماندند و آن رفیق

بی پاس من نیامد.

در چنان حالات نوعی سر افکنده‌گی هم برای ضامن بار می‌آمد و حتا بیم آن می‌رفت تا متهم به سوء استفاده از وظیفه و یا هم ظن و گمان انجام احتمالی معاملات رشوه شود. این ها به آن نامرد ارزشی نه داشتند،‌ وقتی من دنبال او رفتم خیالی هم به ابرو نه آورد و گویی یک نا آشنایی هستیم و از داروخانه‌اش خرید می‌کنم، بهانه تراشید و‌ گفت می‌آید... من عصبی شده و‌ برای آقا فهماندم، چند سال است می شناسیم و به پاس آشنایی او را ضمانت کردم، اما اگر خواسته باشم همان لحظه هم بسته کرده انتقال‌اش می دهم... داروخانه‌اش را ترک کرده و برگشتم، از ظریف خان معذرت خواسته و‌ گفتم می توانی حتا تمام خانه‌واده‌اش را به شمول زن و مرد شان دست‌گیر کنی تا بداند که نامردی چیست. در تمام دوران کار فقط یک بار که باز هم هم‌راه شادروان محراب‌الدین خان به طرف شهر می‌رفتیم و گپ بلند شد به من جدی ابراز داشتند: «... فکر نه کو که یاد ما رفته...مصروفیتا خلاص شوه... باید جواب ته بتی که او‌ سرباز چی شد...»، روزی در قطعه بودیم که سرباز آمریت محترم عمومی سفربری فرقه آمده و نام من را پرسید تا نزد آمر محترم عمومی سفربری بروم. دگرمن مولاداد خان افسر شیک، قد بلند و سیمای بسیار آراسته را همه به خاطر سلیقه‌ی شان بیش‌تر می شناختند تا به اساس وظیفه‌ی شان. خدمت شان رفتم و در راه پنداشتم که حتمی گزارش های فرار برای شان رسیده و من را احضار کرده اند. وقتی رسیدم پس از ادای رسم‌ تعظیم ‌و معرفی خودم انتظار صدور هدایت شان بودم، خلاف انتظار از آن رفیق نامرد من گفتند که در ازای فرار او یک نفر از سهمیه‌ی جلب و‌ جذب قطعه کم می‌کنند و ما دیگر دنبال او‌ نه رویم، گوش های من بلند شدند و دانستم که زیر هر بوریایی خاک توده‌یی‌ست هر چند در ظاهر امر با تلفن کردن ایشان در فرماندهی قطعه‌ی ما حل شد ولی ذهن من پرسش های جدیدی داشت تا بداند پشت پرده‌ی آن راز چیست و طبیعی بود که بار اول هم نه بوده و‌ بار اخیر هم نه بود. در قرار گیری چنان موقعیت هاست که اگر ترا هیچ چیزی هم نه گویند، صدای خاموش همه گویای شک و‌ نگریستن به چشم یک خطا‌کار به تو‌ دوخته شده است، عذابی که انسان با مسئولیت را آب می سازد، بعد ها عین همان کار را برادرزاده‌ی مادرم به نام خواجه محمدرسول با من کرد د ر حالی که پدرش خود منصب دار ارتش بود اما در حمایت از پسر فراری اش جنایت علیه من را مرتکب شد و حتا به خواهر خود هم تا امروز ناسپاس ‌‌و نا مهربان است.

اما من و ظریف خان تصمیم گرفتیم به هر شکل شده آن نامرد را پیدا کنیم و ظریف خان با گروه خود هر روز سه چهار بار بدون وقفه به داروخانه‌ی عقیل می‌رفت اما آن دزد فراری را پیدا نه می‌کرد. یک روز آمد و بسیار خوش بود، فکر کردم مفرور را آورده، داستان را بیان کرد که به رغم تصادف آن روباه مکار و‌ خاین به اعتبار را دیده و تا یارو به خود آمده توسط سربازان خود چنان کوبیده بودش که سزایش بوده و از حال رفته با دهان و بینی و روی شکسته درس عبرتی به او‌ داده بود. دلیل نیاوردن‌اش آن بوده که پس از لت و کوب‌ِ او اسناد نشان داده در کدام قطعه‌ی مرکزی خودش را سوق کرده اما مانند آمران درجه اول با لباس های ملکی و‌ مُد روز.

مدتی گذشت و هنوز برنامه و یا آماده باش قبلی هم برای ما زیر دستان نه رسیده و من در حدی هم نه بودم که شامل هیئت رهبری قطعه باشم، اما در دوران سربازی بازپرس « مستنطق اجتماعی » قطعه بودم که با افسر شدن‌ام هم ادامه یافت.

ظفر پای من را به ولایت خوست کشاند:

ظهر یک‌ روزی به فرقه رفتم چون شب آن نوکری وال قطعه بودم، با نزدیک شدن دیدم همه در محل اجتماع فرقه که نقطه‌ی تلاقی ساختمان ها هم بود جمع شده اند، ابتدا پنداشتم که کدام موجودی اضطراری است، از فاصله‌ی نه چندان دور چشم من به صف منسوبان و هم‌کاران قطعه‌ی ما افتاد که ظفر در اولین نفر سمت چپ نظام ایستاده و‌ سلاح به شانه دارد. در دل‌ام خندیدم و گفتم نواسې ملا جان باز چی گُلهَ به اَو دادی...؟ وقتی رسیدم که گفتند وظیفه است باید زود آماده شوند، محترم عبدالرحمان خان لغمانی فرمانده ما هدایت تنظیم امور را می دادند و همه به شمول محترم عزیزالرحمان خان معاون سیاسی هم حضور داشتند، فرمانده ما به مجرد دیدن من رسم تعظیم ام را قبول کرده و هدایت دادند که باید در قطعه بمانم چون نوبت من نه بود و ایشان به وظیفه‌ی مهمی می‌روند. چنانی که در گذشته ها توصیف کردم و محرمیت یکی از اصول مهم در نظام عسکری است، به جزء نخبه ها و رهبری یگان های عسکری کس دیگری چند و‌ چون احضارات سفربری را تا زمانی نه می دانستند که به مسیر منظور شده حرکت می‌کردند، من خدمت محترم فرمانده ما عرض کردم که ظفر هم در صف ایستاده است او نه باید برود چون دوره‌ی آموزش نظامی را تکمیل نه کرده، از توضیحات توأم با شوخی شان دانستم که فساد زیر پای خود ظفر است و داوطلبانه حاضر شده به وظیفه‌ی محاربه‌وی برود. ظفر را پرسیدم چرا آرام نه می باشد و من را هم راحت نه می‌مانَد، چون بسیار دوست شان دارم با او شوخی هم کردم و گفت : «... مه نِمیخایم کسی بگویه بچی عمی عثمان تیار خور اس...گفتم ... تو حق داری حد اقل تا سه ماه و حد اکثر تا شش ماه تعلیمات نظامی کنی... سابقام برت گفتیم ... آدم نمیشی... تنها شدم و‌ سوی قطعه رفتم در راه افکار پریشانی بر من حاکم شدند که اگر ظفر را از صف سربازان بیرون کنم روح سربازان دیگر نارام می شود و احساس برتری جویی را در وجود ظفر می بینند و من هم به حکم وجدان نا‌ راحت می‌باشم. تصمیم گرفتم از فرمانده محترم ما محل وظیفه را بپرسم اگر نزدیکی ها باشد خیر و‌ اگر دور ها باشد، ناگزیر خودم هم بروم تا کدام مشکلی به ظفر پیش نیاید ‌و خاطر عمه ام که مثل جان خود همه‌مون شان را دوست دارم مکدر نه شود، فرمانده ما گفتند، وظیفه در ولایت خوست و انتقالات ما هوایی و قطار اکمالاتی زمینی است. مجرد هم بودم و جوانی هم بود، به محضر فرمانده مان عرض کردم که من هم می روم ایشان با محبت گفتند: «...او بچه ده کنرام داوطلبانه رفتی مریض شدی پس روانت کدم ... حالی از خاطر ای بچی عمیت میری... نه میشه تو ... باش که ده قطعه هم کسی نه می مانه... و به اثر پافشاری زیاد من موافقت کردند تا بروم. محمد اکبر رفیق دوره‌ی سربازی من پس از افسری هم مشخص با من بودند، گفتم وسایل من را هم آماده کنند و به ظفر گفتم به خاطر تو... مجبور مام بروم ... اگه تره از قطار وظیفه بِکَشُم سر روحیی دگا تاثیر بد داره... نواسې با همت ملا جان گفت... مره که بگوییام.. نِمبرایُم... میرم ...به خیر ... از خاطر مه نرو...»، سر انجام ساعت های چهار پس از ظهر حرکت شروع شد و همه به فرودگاه نظامی رفتیم که بیش‌تر به میدان شرقی معروف بود.

نه می دانم آن همه امکانات و آن همه هو‌ا‌پیما ها چی شدند؟ که حساب شان هم را کسی گرفته نه می‌توانست.

فرودگاه نظامی هیاهوی غرش هوا پیما، تراکم وسایط، مهمات ‌و وسایل قابل انتقال، ازدحام کم‌نظیر منسوبان هر سه ارگان قوای مسلح و طنطنه‌ی پرشوری که گویی همه به کدام عروسی دعوت بودیم، نه تشویشی و نه دل‌هره‌یی و‌ نه اضطرابی و نه هراسی نزد هیچ کسی دیده نه

می شد، آهسته آهسته همه بی خبر ها فهمیدند که مقصد پرواز ولایت خوست است ‌و اولین بار با چنان ظرفیت بزرگ زمینی و هوایی. به خصوص که طیارات سنگین و ‌غول پیکر هم برای اولین بار از طرف روز و‌ بدون دغدغه روانه‌ی آن جا بودند. معلوم بود که هوا پیما ها از صبح گاهان زود یا از روز های گذشته مصروف حمل و‌ نقل بوده اند و شاید هم ما چندمین گروه در حال انتقال بودیم

و به دان سان من داوطلبانه به ولایت خوست رفتم.

دوستمی ها پیروزمندانه به کابل برگشتند:

پسا ختم عملیات گروه های رزمی فرقه‌ی ۵۳ اولین کسانی بودند که به کابل انتقال یافتند.

به نظر می رسید همه نیرنگ هایی که برای استفاده از نام دوستم در شکست اشرار خوست به کار برده شده بودند، حربه های قابل مانور چند منظوره داشتند. که حتا خود دوستم هم از آن آگاه نه بود و شاید مانند ما ها یکی از شنونده های چنان شایعه های غیر قابل باور بوده باشد.

آدم های کوره دیده هرگز در امور پولی خود شان را بدنام نه می کنند و دوستم هم یکی از آن آدم ها بود، هرگاه چنان توافقی هرگاهی بین دولت ها و نیروهای رزمی به وجود آید، آن گروه ها مانند بلک‌واتر آمریکایی یا گروه گلب‌الدین حکمت‌یار گروه های آدم کش تروریستی بار می آمدند و دوستم که فرقه‌اش بخشی از ارتش نیرومند آن گاه بود هرگز چنان کاری نه می‌کرد و نه کرده است.


هیچ ادعای مستندی علیه نیرو های دوستم پخش نه شده غیر از شایعات:

بعد ها که من با دوستم آشنا شدم و شناخت و روابط ما بسیار عمیق شد، از ایشان در مورد حوادث خوست پرسیدم، جواب بسیار وطنی و عام و کُردکَی داده و گفتند: (... عثمان نه باشه مه اقه بی عقل میبودم اینجه رسیدن...آسان بود...مه خُودُما ره ده جنجال انداختگی شیشته نیستم...اوازه...پَوازا ره مام شنیدگی بودم... ما دگه پِکرا داریم... ما به خاطر پیسه میسه جنگ کدَهً‌گر نیستم... اینه... تو خو حالی ‌قَتٰ مه بلد شدَگیستی...رفیق داکتر صایب نجیب اس دگه... هر گپ از دانش آمد میگه...اگه کل اوغانستانام به نام مه کنه... ما هیش قبول ندارم...ارمانای مه کلان اس...).

شکی نیست که در جریان جنگ ها حتا برخی نیرو های کسانی که خود شان را طلایه داران بشردوستی می‌دانند دچار اشتباهات سنگین و جنایات می شوند، مثل کانادا، آسترالیا و اروپا، اما ارتکاب آن جنایات بخشی از دورنمای خط راه‌بردی شان نیست که طرف تأیید دولت ها باشد و با مرتکبین نظامی جنایات، برخورد های جدی و‌ سنکینی می شود. اما در آمریکا ‌و چین و روسیه و ایران ‌و پاکستان و افغانستان موضوع کاملن فرق می کند. بدترین نظام های حاکم حتا طالبانی و اخوندی قبول نه دارند که به جنایت کاران جنگی و‌ ناقضان حقوق بشری در نیرو های مسلح شان چراغ سبز نشان داده اند و انصاف هم نیست که چنان کنند، کما این که همه نیرو های مسلح شان مرتکب اشتباهات جنگی نه می شوند و نقص آنان رسیده‌‌گی دیر هنگام به ازتکاب جنایات است.

من این‌جا در پی دفاع از افرادی نیستم که در رده های مختلف نظام ها و رهبری فرماندهان نام دار مرتکب جنایات جنگی شده اند و یا خود شان به نوعی در مظان و‌ گمان عدول از موازین قرار دارند، بل می خواهم تأکید کنم که بیش‌ترینه ادعا ها جنبه های میان تهی و اغراق آمیزی دارند که غالی گونه اند تا واقعیت ها. در بررسی های تمام دوره ها حتا دوره‌ی حاکمیت ها مردم سالار هم ازتکاب اشخاص مشخص به جنایات وجود دارند، نه سیستم منظم سازماندهی و رهبری شده‌ی جنایات مانند گروه های مافیایی و تروریستی طالبانی در کشور ما و شاخه های بی‌شمار آن در خارج از کشور ما یا نیرو های تروریستی همه کشور های جهان. افراد و اشخاصی که در تحت رهبری دوستم هم مرتکب جنایات جنگی شده باشند مستوجب باز پرس و‌ مجازات اند و دوستم هرگز مخالفتی با آن نه داشته است، ولی تا امروز غیر از اتهامات تبلیغی چیز مستندی علیه شان

ارایه نه شده است.


                          توهمات مشترک    

شادروان دکتر نجیب و زنده روان دکتر غنی

اگر باوقار بودی مستبد هم به تو سر خم می کند

به طور مثال:


غنی به دوستم آغوش کاذب باز کرد و مسلم‌یار جاسوس پاکستان و فرعون انتصابی، به راحله دوستم برادرزاده‌ی ما شال شان را گرفت. عزت و ذلت همین است.

     اگر بی وقار بودی به ایستادن ات فرمان می دهد 

  ملت در حسرت سرنوشت اما نجیب عاشق سیوان  

 ترامپ در حسرت دیدار کیم بود اما متفکر ما را ذلیل و بایدن غنی را دست‌پاک خود ساخت یک گام نگاه به دی‌روز :

عجیب است‌، گاهی جهان با وجود داشتن ظرفیت های بلند علمی، عقلانی و دراکیت پویای سیاسی، چنان شیفته ی یک خبری می شوند و دست از پا نه می‌شناسند و در خیالات واهی دنیای رسانه و سیاست را چنان سرگرم و رنگین می سازند که گویی کسی معجزه آفریده و یک شبه جهان را در دگرگونی عملی زدودن تقابل ها و تفاوت ها و ناهنجاری های مستولی و‌ حاکم بران چهره‌ی دیگری داده و صلح کامل را ارمغان بشر داده است

در بحبوحه‌ی همین تحت تاثیر بودن هاست که حتا بزرگ ترین تحلیل گران سیاسی و نظامی هم از اندیشه و تفکر قبل از ظهور چنین خبری، مرتبت جا افتاده‌گی خبر را از نظر زمان ‌و مکان و از ورای تاریخ و پیشینیه ی مرتبط به این خبر هم عاجز می مانند

فرستادن اعمال نامه‌ی غنی توسط وزیر بایدن من را به یاد بازی های کودکانه‌ی ترامپ و‌ مناعت بلند کیم ‌ایل‌سونگ انداخت که چه مدبرانه مغرورترین و منفورترین اما مقتدرترین رئیس جمهور جهان را به پیش پاهای خود انداخت

به یاد داریم که خبر مربوط بی سابقه‌ی موافقت رهبر کوریای شمالی برای دیدار با ترامپ هرچند یک‌ تکانه‌ی‌ مثبت بود اما آیا به این همه هیاهوی تبلیغاتی می ارزید؟

آیا رهبر و دیکتاتور جوان کشوری که تار وپود اساس گذاری کشورش میراث دیرین خانه واده‌گی و کشوری اش فقط و فقط روح نظامی و قدرت بلند مانور اتمی به دست آوردن است و عملاً به سلطه‌ی منطقه وی خود دست یافته و آزمایش های گزینشی و رخ نمایی اتمی برضد آمریکا را جزء رصد کاری های روزانه اش می داند و باوری هم‌ به آمریکا نه دارد، چون آمریکا هیچ گاه قابل باور هم‌ بوده نه می تواند، به جنون دچار شده‌ بود که چنان عقب گرد یک باره کرد و یا هم تکتیکی به کار برده بود تا سرآمد سیاست هم شود؟ ما در چند اقدام پسین و آگاهانه‌ی این جوان هنوز ناشناخته ی کامل ولی مدیر مدبر و‌ دیکتاتور مقتدر دیدیم که درسیاست هم از ترامپ و‌ حتا مجموعه‌ی تیم کاری، سیاسی و نظامی کاخ‌ سفید بسیار توانا تر بود. نزدیکی با‌کوریای جنوبی، نرمش روش نظامی سیاسی، پیش‌کش های حیرت انگیزی که کسی از وجهه‌ی رهبری چون کیم انتظار نه داشت و طرح دیدار با ترامپ که هنوز مورد تایید کشورش هم‌ قرار نه‌ گرفته بود و ‌جهان را غافل‌گیر کرد و متوجه کشور و شخص خود ساخت و در پی آن افکار عمومی جهانی را خواند و 

تمایز خردمندانه‌ی تحلیل و تفسیر و عمل کرد به موقع سیاسی قبل از ترامپ، از خود به جا گذاشتن و بر آن مبنا سیاست آینده ی خود را تعین‌کردن از خصوصیات بارزی بود که در آن بازی بزرگ سیاسی، سیاستی، نظامی و رسانه یی از خود به جا گذاشت و‌ بار دگر تردستی خود از ترامپ 

را به رخ کشید و ما زیرکانه دنبال حوادث و‌ موضع گیری هایی بودیم که در سه مرحله‌ی بعدی یعنی مقدمات دیدار، عملی شدن احتمالی یا صد فیصد دیدار و تبعات مثبت و منفی پسا دیدار رخ می‌دادند و دادند

نتیجه هر آن چی بوده باشد، بدون‌ نگاه خوش‌بینانه به رهبر کوریای شمالی که دیکتاتور بی رحمی است ولی برای بقای اقتدار کشورش هر کاری کرد و می کند، باید سیاسیون، تحلیل گران‌ و 

کاخ سفید اعتراف کنند که ابتکار عمل در آن ‌بازی های اخیر به دست کوریای شمالی بوده و آمریکا در موضع بازنده قرار گرفته بود

به خاطر داشته باشیم‌ که همیشه قدرت تهدید و فشار و یا توانایی نظامی کارا و‌ کارگر نیستند و بر عکس فعل و انفعالات سیاست ورزی ها بسیار مهم‌ تر از قدرت مانور نظامی است. 



نیرو‌های جنرال دوستم پس از برگشت به کابل و انجام وظایف زیادی، مورد تفقد شادروان

دکتر نجیب قرار گرفتند و استقبال گرمی از آن ها به عمل آوردند و تا حدود امکانات صفوف اولیه‌ی حاضرین را در آغوش کشیدند و با استقبال مشابه تشریفات دپلوماتیک دست را ست شان را برای دعوت حاضران به نشستن در جا های شان پیش کشیدند، در حالی که همه سربازان ‌افسران و منصب‌‌داران تحت فرمان ایشان بودند.

آن همه نوازش برای عاشق بودن پروپاقرصی نه بود که شاد روان دکتر نجیب به دوستم و‌ نیرو های او داشت بل ضرورت حیاتی در بقا و‌ فنای خودش ‌‌ نظام‌اش بود که متأسفانه بعد ها با روگرداندن شان از دوستم همه چیز به دِگَه روی شد.



اختلافات، حنایپسا جنایات مشترکین پلنوم ۱۸با شادروان   دکترنجیب:


بر خلاف ادعا هایی مندرج در کتاب گونه های قطور و یا مقالات و کوتاهه‌ های سیاسیون مقتدر در پلنوم ۱۸ که منجر به کنار زدن شادروان رفیق کارمل شد دو خط روشن ترسیم شده بود:

اول_ بُعد خارجی در روگردانی سیاسیون شوروی سابق از ایشان، در گذشته شوروی ها و در آزمنه های کهنی همه جهان امپریالیستی و استعماری پشتون پرور های مهربان تر از مادر ها بوده اند و استند و هر دو‌‌ گروه در پیمان شکنی های شان پیشینه های شرم‌گینی دارند. اما آن گاه تعین کننده های خطوط سیاست و‌ ماجرا آفرینی ها برای نظام سیاسی افغانستان تنها شوروی و بلاک شرق بودند. چنانی که غرب در خدمت اشرار قرار داشت.


دوم_ دو‌م سنت شکنی های تعهدات تشنه‌گان قدرت و به صورت عمده از شاگردان، هم‌تباران ‌و حتا خویشاوندان خود شادروان رفیق کارمل عزیز و کشته شده‌ی با مظلومیت دست خودی ها مانند رفقا فرید مزدک، نجم‌الدین کاویانی، وکیل، کشتمند و شادروان یعقوبی که هرگز بالاتر از آن چه در آن زمان بودند، نه می شدند و نه شدند بر عکس بسیار نزول شخصیتی در اجتماع و حزب و نزول سیاسی و اقتداری در حزب و‌ دولت گردیدند.

ادعا های دروغ ایستایی رهایی از حاکمیت انحصاری نخبه گان پشتون و جلوگیری از پشتونیزه شدن مادام‌العمر کشور فقط بهانه‌هایی بودند که آقایان به خود تراشیدند. به صورت قطع داستان اینان مشابه هوس زلیخا به یوسف ع است که اگر حضرت یوسف به زلیخا بلی می‌گفتند باید هوس او را پوره می‌کردند، دیگر نه عشقی بود و نه معشوقی.


  عملیات خرسین و نزدیکی تباهی دور دوم فرماندهی محترم محمدهاشم خان جنرال ناکام و همیشه در خواب و معاون 

فرقه ۸:

در بخش های گذشته گفتم که عملیات عمومی خوست ختم شد و گفتند تا رسیدن نوبت پرواز یک تصفیه‌ی حول و حوش فرودگاه خوست و مناطق کمی دورتر از آن را به عنوان تحفه انجام بدهیم.

همه شاملان فرقه در وظیفه گماشته و به محله‌یی به نام خرسین فرستادند مان. وجه تسمیه‌ی نام خرسین در شهرستان لکن را نه دانستم و مرور من هم به معلومات های اینترنتی بی ثمر ماند، ‌و نام محل را در آن زمان همان خرسین گفتند.

اشرار اجازه‌ی پیش‌روی را برای ما در مرز نیمه پهن دشت بین دو تپه دادند و از تپه‌ی اول یا نقطه‌ی صفری حرکت کردیم و پهن دشت کوتاه را درنوردیدیم که در سمت شرق قرار داشت و ما باید از شمال به جنوب می رفتیم.

به طرف غرب ساحه پلیس وزارت داخله توظیف بود که آن زمان رفیق گلاب زوی وزیر آن بود، چون مادران در پکتیا ‌و خوست ‌و گردیز و‌ پکتیکا همیشه جنرال و وزیر ‌و رهبر یا عضو دفتر سیاسی یک حزب و رئیس جمهور می زاییدند و‌ مادران ما در شمال و شمال الشرق و غرب و نقاط مرکزی دایم سرباز و خُرد ضابط و خُرد رتبه ها و هیزم سوخت بادران ما را می زاییدند، عسکری از آن شاه نشینان دیده نه می شد و فرمان‌برداری نه بود و همه فرمان‌روایان ما بودند‌و اگر هم کسی به رغم شوق مزاج خودش عسکر می بود، موقعیت بهتر از یک جنرال غیر پشتون جنوبی داشت.

ادامه دارد...