-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۷, جمعه

من مهربانو ناهید را تعقیب می کردم

  نظام سیاسی ما هم بی مشکل نه بود 

  روایات زنده گی من 

 نوشتۀ محمد عثمان نجیب

 بخش ۹۰


خطاب برای سفسطه سرایان:

آنانی که این روایات من را یادداشت های شخصی می دانند، می دانند که نه می دانند. من قصه پرداز نه بل بخش حقیقی این روایات هستم و بدون من کامل نیستند مگر آن که به گونه‌ی مستدل رد شوند.

خِیله خَندی های ناگزیری ما:

اطلاعات سرگیچه کننده و دروغ بیش تر کارمندان را مصروف می ساخت تا حقیقت مشخص گردد.

تصمیم های بی معنایی که به عنوان نمونه اگر برای جلوگیری از فرار مغز ها می بود، دولت به صورت عام مقررات آمد و شد داخل و خارج از کشور را وضع کرده بود.

اما تطبیق آن چالش را برای مردم عام.

من این جا در دو بخش دو روایت را از آن کاستی ها را بر می شمارم که بسیار مضحک بودند.

اول_ تعقیب افراد:

اتخاذ تدابیر پیش گیرانه‌ی امنیتی برای حفظ آرامش و آسایش و رفاه اجتماعی از وجایب هر دولت مسئول است در هر جای جهان. 

خدمات کشفی و استخباراتی یکی از بهترین راه حل های مناسب برای به تطبیق آن امر مهم است اما نه آن که سطح بی باوری نزول قهقرایی داشته باشد.

من از جدی ۱۳۵۸ در بخش های مختلف امنیتی مکتب و اداره‌ی ما مصروف بودم.

در شروع دهه‌ی شصت موج عظیمی از مهاجرت های پیدا و پنهانی آغاز شدند که پیش تر از آن به دلیل گسترده‌‌گی فرش اختناق حاکم حفیظ الله امین آن جانی شیک پوش و خوش لباس و آن بانی شقاوت و استبداد و آن قاتل زیبا رخسار و آن هیولای آدم نما آغاز شده بود.

سردی های سرد زمستانی و تراوت های سبز بهاری و گرمای سوزان تابستانی و جاده های زرد برگ ریزانی در آن سال ها بودند که نه تنها نظام سیاسی تازه از راه رسیده را در آوردگاه آزمون گیر انداخت با ملت ما را هم اول و ترازو کرد و بسیاری ها در چغل داوری تاریخ بند افتادند که همه دیدیم من در ادامه ای نوشتار جستاری به آن اشاره خواهم کرد.

مؤظف بودم تا گاه گاهی در اداره‌ی افغان موزیک آن زمان سری بزنم و مواظب احتمالات سبوتاژ گرانه باشم.

زود با همه دوستان گرامی در آن جا صمیمی شدیم و‌ دایره‌ی شناخت و باور های ما با فیصدی بیش تر هنرمندان محترم و کارمندان و‌ کارکنان گرامی آن وسیع شد. 

از عزیزان ما قادر حاوید تا سلطانی صاحب و از مرحوم رحیم مهریار تا عالم شهروان و از مهربانو پرستو تا مرحومه افسانه و از مرحوم عزیز غزنوی تا بشیر دژم و‌ از استاد مرحوم جلیل زلاند تا مهربانو زلاند آن زمان برخی فرزندان شان در سنین کم تر عمری قرار داشتند.  از مهربانو ناهید تا استاد مهوش ووو... و

از کارمندان محترم اداری و مسلکی آن جا همه گی دوستان گرامی من شدند و می باشند.

مهربانو ناهید تحت تعقیبِ تَوَهُمی:

روزی در بهار سال ۱۳۶۱ از جانب اداره برای من وظیفه سپردند که باید مواظب رفتار و کردار و گفتار و قرار مهربانو ناهید باشم به دلیل وصول اطلاعی در مورد شان.

مهربانو ناهید انسانی با جثه‌ی ضعیف، قدی نه متوسط و نه پخچ و در آن زمان با داشتن عمری نه چندان جوان ولی همیشه مغموم و‌ گوشه گیر و در عین حال مصروفیت اداری و گاهی هم آموزشی در دانش گاه کابل بودند. در کارته‌ی نو کابل زنده‌گی بخور و نه میری داشتند و مدام لباس های به رنگ سرخ تیره یا جگری روشن می بوشیدند، من کم‌تر و حتا هیچ نه دیدم که ایشان هم‌راهی، هم‌دمی از جنس خود شان خواهر خوانده یی با خود داشته باشند و« لَکَه وُنَه مستقیم په خپل مکان » بودند و ماجرای چرایی آن حالت شان نقطه ی اسف باری است که هرگز داد رسی نه شد.

من به اداره گفتم آن بانوی بی چاره خود به مشکلات انبوهی دچار است و هر کسی چیزی نوشته دروغ محض گفته یا نوعی کاسه زیر نیم کاسه است و واقعاً همان گونه بود.اما چاره نه داشتیم باید به اطلاع رسیده گی می شد.

من را گماشتند تا پیش تر از یک ماه آن بانوی بی چاره ره تعقیب کنم.

گویی خط عبوری با هم داریم و مسیر بی تغیر

بانو ناهید ملزم جبر روزگار بودند چار و ناچار به سیر در آن مسیر گام

 . می گذاشتند و منی روز گُم هم باید چنان می کردم

روز های درد آوری بودند نه برای سنگینی وظیفه‌ی من که باید هر شش بجه‌ی صبح نزدیک درب منزل ایشان حاضر می بودم و گروه دیده بانی شب را مجال استراحت می دادم بل برای آن که هر روز بیش از روز پیش متوجه می شدم آن بانوی نامستمند تا کدام سرحد رنجور و قابل ترحم و دل‌سوزی بودند،

من در یک ماه یا کم‌تر از آن نه دیدم که ایشان به غلط هم عقب خود نگاه کرده باشد یا راست و یا و چپ خود را از نظر بگذراند

عوامل زیاد مسلکی را کار بردم تا حد اقل بدانم ایشان دستی به رخسار شان می برند

سرانجام تصمیم گرفتم که اگر از وظیفه برکنار هم شوم شاهد درد های آن هم‌وطن خود نه باشم. وقتی در پرده‌ی تلویزیون های مان می‌دیدیم اش فکر می‌کردیم بی درد است و مست می ناب. نه چنان نه بود، مهربانو ناهید برای انسانی که عاطفه داشت مولود گریه‌ی احساسی بود، او برای کسی که انسان بود گدازه‌یی از آتش فشان درد و مصیبت بود، بانو ناهید نماد خشم آلود درون خور بر ضد جامعه‌ی بی درد بود و قربانی وحشت برخی حیوانات‌ِ آدم نمایی که ما گاهی بی شرمانه از آن افعی های آدم خوار تجلیل می کنیم و نام سنگین استاد را بالای آن کریه‌ منظر های آدم خوار می گذاریم و  ارچند من تا آخر مؤفق به دریافت حقیقت آن اطلاعیه نه شدم، اما به وضوح دانستم که ناهید چه درد هایی که نه داشتند

من که حالا و پسا چهل سال و در بستر  بیماری این غم‌ نامه را می نویسم باز هم همان گریه ها چشم هایم را نم‌ناک کردند که بدون دستور, کار دیده بانی از ناهید را پایان دادم

مهربانو ناهید یک صبح دردناکی از منزل شان بیرون شده و‌ مانند گذشته به حرکت ادامه دادند و‌ هنوز چند قدمی بر نه داشته بودند که پای شان مُچ‌ خورد و زمین گیر شدند.

من حسرت خوردم که کاش رفقای ما و گروه دیده بان شب با موتر شان کمی دیر تر می رفتند تا به او کمکی می شدند

خودم را نزدیک شان رسانده و گفتم هر چه باداباد. ناهید زن ضعیف و نحیف اما شجاع و با غرور بی خبر از آن که من دیده بانی او را دارم، در حالی که احساس درد زمین خوردن داشتند با دیدن من درد را فراموش کرده با شفقت سلام داده و از دیدن من حیران شده گفتند برویم خانه چای بخوریم... گفتم کمی کار دارم باز یک وقت دگه

هنگام خدا حافظی گفتند خدا کنه موتر پیدا کنند که توان پول تکسی دادن را نه دارند و بیست روپیه پول مروج آن زمان برای پرداخت هزینه سرویس را هم از همسایه وام گرفته اند..‌. تیری که دل من را شکافت و مناعت طبع او چنان بود که هر قدر اصرار کردم از من پولی نه گرفت. برگشت خانه و‌ گفت بهتر است که هیچ نه روم.

من هم با خود گفتم  تصمیم گرفتم که بهتر است دست از دیده بانی تو بردارم.

زیرا دیدم او اصلاً راه آن گذری را بلد نیست که ما در انجام اش رسیدیم.

با همین محتوا گزارش خودم را نوشتم ، اداره هم که انسان ها بودند و مقامات نه از تعقیب من و نه از گزارش دیده بانی های شب ها که رفقای عزیز ما ناگزیر بودند برا هیچ شب ها را سحر چیزی استباط نه توانستند و هدایت ختم وظیفه را صادر کردند.

حالا نه می دانم مهربانو ناهید کجا تشریف دارند، نه دولت آن زمان است و نه ضرورتی و نه اجباری اما خالصانه اشک از چشمان من به حالت آن روز مهربانو ناهید سرازیر شد و به وضوح دانستم که اشک عاطفه رخسارم را آبِ چشم پاشید


استاد جلیل احمد ځلاند فرار کردند:


ادامه دارد...