-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۹, یکشنبه

شادروان دکتر نجیب و امیتاب بچن

         
   روایات زنده‌‌گی من، بخش ۱۰۲

            نسل جوان بخوانند      

           محمدعثمان نجیب 




                    به کسی تهمت نه می بندم فقط مستندات می توانند نگاشته های من را رَد کنند نه لاطائلاتِ بی سر و پا

                               

    امیتاب بَچَن و زلمی خلیل زاد

  دو‌ تا بچه‌ های فلم در کابل و ده ها تفاوت برخوردی برخی عوام‌و‌الناس و خواص‌الناس

این روز ها بسیار برای هر کدام ما بسیار حُزن انگیز روان فرساست، شهادت و خون شهیدان وطن ما که انباری از انسان های خفته در بالین مرگ و سیلاب رنگین خون را به نمایش گذاشته هریک ما را تکان داد. و ماتم اندوه آورد فرش قرمز گون اشک و آه را در بستر غم های ما گشود اما تاجران خون و‌ شهادت را خمی به ابرو نیامد و در غرقابی روزگاران خونین بود که تحریر مسیر اصلی روایات زنده‌گی را منحرف کرد.

در این جا بر می گردیم به نقل کردن روایات، هر چند کمی طولانی اما دل‌نشین خواهد بود که بدانیم نظام های خدمت‌گار و ملت پرور هم گاهی دچار سرگیچه های گونه گون می شوند و می باشند و دموکراسی ها هم گاهی اگر نه همه ملت را بل بیش‌‌ترین ها را به بی راهه می برد. وقتی اعضای خانه‌واده های بسیاری های مان به تکرار می گویم بسیاری های مان نه همه‌ی مان وقتی اعضای خانه‌واده های ما بما مهم نیست بچه یا دختر، برادر یا خواهر هم‌سر یا وابسته‌ی دیگر مان و به ویژه برخی بانوان مان برای یک رسیدن به یک هدفی از خانه بیرون می شوند و بی سر و پا می شوند و خود نه شناس می شوند و عنان اداره را از کف می دهند که می دانیم از خانه بیرون شدن شان مبنا ‌و موجب شرعی، دینی و حتا محیطی و‌ کلتوری نه دارد ‌و گناه کبیره است سکوت می‌کنیم، وقتی در در بحث دفاع از دین و روپوشی و‌ سرپوشی می رسیم باز چهره بدل می کنیم و دولت ها را مهر الحاد و کُفر می زنیم و‌ مسلمان تر از ما کسی نیست.

در بحث های سیاسی و اقتداری هم بدتر از بحث دموکراسی ‌و هنر پروری‌ستیم و با تفاوتی که در این گونه کُرنش ها ‌و خمیدن ها و چمیدن ها خود ما ها هم سهیم‌ ایم و باز هم مهم نیست چه کسی و در کدام پای گاه اجتماعی و اقتداری قرار داریم، مهم است که با چه کسی زنجیر پیچ باشیم که گوشه‌ی چشمی از ترحم به ما کند تا از دید او نیافتیم. باز هم آن گاه و این گاه و آن و جا این هم دین را فراموش می کنیم و هم و هم غیرت افغانستانی و پشتونستانی خود مان به باد هوا می دهیم.


  اواخر دهه‌ی شصت و حضورِ                 امیتاب بچن در کابل:

((...سینمای هند و اسطوره های آن، علاقه‌مندان زیادی در سراسر جهان به‌ خصوص در قاره آسیا دارد .

به گزارش آی فیلم2، هنرپیشه های هندی از دیرباز علاوه بر اینکه بین مردم افغانستان محبوبیت داشتند از جایگاه ویژه یی بین دولتمردان این کشور هم برخوردار بودند.

بدون شک یکی از هنرپیشه های هند که محبوبیت زیادی بین مردم افغانستان دارد ، «آمیتاب باچان» است؛ ستاره ای که مردم این کشور نقش آفرینی اش در فلم های «شعله»، «سرکار»، «خدا گواه»، «سوگند»، «نمک حلال» ، «باغبان» و ... را هیچ وقت از یاد نمی برند.

«خداگواه» یکی از ماندگارترین فلم هایی است که باچان در آن نقش آفرینی کرده است و یکی از پرفروش ترین آثار سینمایی سال 1371 خورشیدی بود.

نکته جالب این فلم، این است که صحنه هایی از آن در «مزارشریف» و «کابل» فلمبرداری شده است.

در سال ۱۳۶۹ خورشیدی، باچان همراه یک تیم هنرمندان هندی به هدف فلمبرداری فلم خداگواه به کابل آمد...»...)).

از دکتر نجیب تا دکتر نجار همه دیوانه‌‌‌ سارانِ امیتاب بچن:

نظام های سیاسی و دولت ها در سراسر جهان مفاهمات و پذیرفته هایی از پیش منظور شده و توافق شده‌ی ملی برای استقبال و‌ پذیرایی از مهمانان خارجی دارند که همه‌گونه ها و ظرفیت های چنان موارد از مندرجات آن هاست.

در مقیاس بین المللی هم محتویات معینی برای استقبال از مهمانان است که آن را در اصطلاح حقوقی یا کاربردی Protokoll می نامند و اقدامات کشور ها در شرایط ماتحت آن عیار می شوند نه تنها عیار می شوند که رعایت آن ها الزامی هم است. برخی حقوق دانان انجام آن تشریفات را در تمام حالات لازم می دانند و برخی ها رعایت حالت اصطلاح “فورسِ‌ماژور” را در آن ها تأکید می نمایند.

ارچند تعریفی یا معنایی که از “فورسِ‌ماژور” داده اند کاربرد آن در موارد خاص پیوند های اقتصادی مجاز است اما سودجستن از آن را در تعاریف دیگر هم مانع نه شده اند.


فورس ماژور (Force Majeure) یا قوه قهریه، اصطلاحی در حقوق فرانسه است که معنای عام و خاص دارد. فورس ماژور در معنای عام، هر حادثه غیر قابل اجتنابی است که مانع اجرای تعهد شخص متعهد شود. اما در معنی خاص، حادثه‌ای ناشی از نیروهای طبیعی است که غیر قابل اجتناب و در عین حال غیر قابل پیش بینی است. برگرفته شده از تارنمای وزینِ «چطور».

بر آن اساس لازم بود تا هر کسی صلاحیت و‌ قدرت و مناعت خود را شناخته عمل کنند در غیر آن

آبِ رویی به خود و ملت ‌و کشور خود نه می گذارند.

در ااستقبال از امیتاب بچن همه چیز زیر پا شد و حتا برخی بزرگانِ سیاسی و اداری آن زمان نه خود عزت ماندند و نه به کشور.

بحث من این جا و آن زمان هم نادیده گرفتن غروری بود که همیشه و تا امروز از آن یاد می کنند و ‌در زیر چتر آن عوام فریبی دارند.

گویی‌ امیتاب بچن یک اهورایی فرشته صفتی بود از رویا هایی که رهبران جامعه‌ی سربسته‌ی آن روز در خیال داشتند.

از دکتر نجیب تا دکتر نجار و انواع دیگری از دکتر ها کسی نماند تا مطیع و فرمان بردار تفاهم نامه های بین المللی یا کشوری باشند.

مهربانو ثریا بها راست گفته‌بودند:

من چند ماه پیش یک‌ مصاحبه‌یی از ثریا بها مهربانوی دانشمند کشور ما را شنیدم که توضیحات با تفصیلی از علاقه‌ی خاصِ شادروان دکتر نجیب به امیتاب‌بچن و دعوت شان از دولت هند برای فیلم برداری در افغانستان بود.

هنر دوستی و علاقه‌ی معنوی به هنر و هنر‌مند داشتن گناه نیست و بسته‌گی به مقام و کف و کالر و کرسی هم مرتبط نیست و یک احساس درونی یک انسان است. اما آیا همه دار و نه دارِ یک مملکت را در اختیار یک هنرمند یک کشور بی‌گانه قرار دادن و خلاف حکم دین و عرف پشتونوالی خانه‌واده‌ی خود را به ملاقات او بردن و یا هم او را دعوت کردن به خانه‌ی خود یا بردن آن ها نزد هنرمند برای خوشی فرزندان و خانه‌واده‌ی خود منطقی و عقلانی است؟ هنرمندی که از یک مؤسسه‌ی بزرگ هالیوود و بالیوود با سرمایه های میلیاردی بود و خودش هم از آن اجرای خود پول گزاف می گرفت.

وزارت محترم اطلاعات و‌ فرهنگ آن زمان باید وجوه حسابی از مؤسسات مذکور می گرفت و شاید شادروان داکتر صاحب آن را هم با سوء استفاده‌ی ویژه از صلاحیتِ مقام شان بخشیده باشند و روز مبادا را در نظر داشتند.

امیتاب بچن خودش هم در مصاحبه‌یی از مراجعات مکرر شادروان دکتر نحیب برای دعوت ثبت چنان فیلم یاد آوری کرده که در همه رسانه های دیداری و شنیداری به خصوص YOU TUBE موجود است.


من یک یخش از برگردانِ گپ و گفتِ بچن را از گزارش (آی فیلم ۲) گرفته ام:


(( ... دستور ویژه رئیس جمهور افغانستان در خصوص «آمیتاب باچان»

بنابر برخی گفته ها، نیروهای هوایی افغانستان موظف شده بودند که امنیت «آمیتاب باچان» و تیم همراه او را تامین کنند.

به گزارش آی فیلم2، داکتر «نجیب‌الله» رییس‌جمهور وقت افغانستان که یکی از طرفداران سرسخت باچان بود ، بصورت فوق العاده از وی استقبال کرد.

او مهمانخانه شخصی خود را در وزیر اکبرخان کابل در اختیار باچان و همراهانش گذاشت. داکتر نجیب و اعضای خانواده‌اش، چندین بار با باچان دیدار کرد و تسهیلات فراوانی را نیز به هدف فلمبرداری «خداگواه» برای آنان فراهم کرد.

بنابه به برخی گزارش ها داکتر نجیب الله هنگام فلمبرداری فلم «خداگواه» نیمی از نیروی هوایی این کشور را مسئول حفظ امنیت تیم هنرمندان هندی کرده که این نشان از علاقه وی به ابر ستاره بالیوودی است.

باچان سال‌ها بعد از سفر به کابل و شهر مزارشریف، در مصاحبه‌ای درپیوند به این فلم گفت: هنگامی که در حال مشورت درباره فلمنامه «خداگواه» بودیم من این پیشنهاد را دادم که بخش هایی از آن را در افغانستان فلم برداری کنیم. ما به افغانستان رفتیم تا صحنه هایی مربوط به ورزش سنتی بزکشی را در این کشور ثبت کنیم.

او در این مصاحبه همچنان گفت: هنگام فلمبرداری ، داکتر نجیب الله امنیت فوق العاده ای را برای من و تیمم فراهم کرد به طوری که نیروهای هوایی در آسمان و تانک های ارتش این کشور دور تا دور محل فلمبرداری را احاطه کرده بودند ، گویی در میدان جنگ قرار داشتیم... )).‌

گفته های امیتاب بچن با آن چه در نوار های دیداری و شنیداری گفته متضاد است، این جا خودش را بانی پیشنهاد وانمود می کند و‌ دلیلی هم نه می آورد... اما در گفتارش پافشاری شادروان دکتر نجیب را محک قرار می دهد که بار ها به دولت هند پیشنهاد کرده بوده است.

اکثرِ مقامات مارش و پیشه‌کان داشتند برای رفتن به فرودگاه کابل:

من یک روز پیش به دفتر یکی از وزرای محترم رفتم تا بدانم برای مهمان چی برنامه‌‌یی دارند؟ گیر آوردن شان هم ساده نه بود و تقدیر کارا بود یک روز پیش از آمدن امیتاب بچن زمینه‌ی ملاقات با ایشان مساعد شد.

گپ های ما از هر چمن سمنی داشتند و من قصدی از آمدن امیتاب بچن صحبت کردم تا بدانم که ایشان از لحاظ ارتباط وظیفه‌‌وی آگاهی‌‌یی دارند یا خیر؟ بر عکس انتظار من تقریباً خالی ذهن بودند و مایه‌ی تعجب من شد‌ چون همان معلومات را داشتند که ما زیر دستان هم داشتیم و یا نه خواستند من بدانم. من کم‌تر فرصت می‌یافتم تا به ملاقات آن وزیر صاحب گرامی بروم و اگر خود شان اراده‌ی پذیرش من را نه می داشتند،‌ دست‌یابی به ملاقات در حضور شان نا ممکن بود. اگر با هم روبرو می شدیم دیگر گپ های ما طولانی بودند و فقط زمانی ختم می شدند که باید خانه های مان می رفتیم، چون من به طور معمول از طرف های شام خدمت شان می رفتم.

به وزیر صاحب پیشنهاد کردم تا بانظرداشت موقعیت و مقام شان به فرودگاه نه روند و در دفتر تشریف داشته باشند و‌ آقای امیتاب را به حضور بپذیرند و تفاهم دوستانه هم شد چون من از لحاظ صلاحیت در حدی نه بودم که سخنان من قبول شود و دیدار هم شخصی بود.

فردا خبر شدم که هوا پیمای حامل آقای امیتاب آماده‌ی نشست است و به قول خود بچن هواپیما در حال نشست دورانی بود و منطقی هم بود چون احتیاط امنیتی باید رعایت می شد.

آن روز همه‌ی مقامات بدون استثنا سوی میدان شتافته بودند تا بهگوان امیتاب بچن آزرده نه شود. سیر حرکت سوی فرودگاه چنان زیاد و ازدحام مستقبلین هم از مقامات ارشد چنان زیاد بود که من حالا به روایت آن خجالت می‌کَشم.

آقای صدیق افغان که با ترفند های ریاضی بازی شان همه را فریفته بودند و آن گاه بسیار مطرح بودند بعد ها در یک مصاحبه‌ی پر طمطراق آن عمل مقامات را نکوهش کردند و اگر آقای افغان کدام کار درستی هم در زنده‌گی شان کرده باشند همان انتقاد های تُندِ شان از نوع استقبال و خود باخته‌گی های مقامات بود. من شنیدم که بسیاری مقامات فامیل های شان را از قبل برای دیدار بی قرار امیتاب بچن داخل سالن VIP کرده بودند، اما به چشم نه دیدم

جنگ من همان زمان هم بود:

اکثریت مقامات به پا بوسی امیتاب گوی سبقت از دیگری می ربودند، اما شاد روان ها استاد اول میر، استاد ف فضلی، استاد ایوب، استاد ساربان و محترمان شیر غزنوی،‌ ماشینۍ و ده ها هنرمند گران قدر دیگر ما را اصلاً نه می‌ شناختند که به کدام حالات زار جان سپردند. یا مرحوم ظاهر هویدا که آن زمان بیمار بودند و من شخصاً تلاش زیاد کردم که ایشان به موافقت کمیسیون صحی آن زمان برای تداوی به خارج سفر کنند. و شخصاً برای حصولِ موافقت مرحوم طوطاخیل جنرالِ با وقار و مهربان و رئیس عمومی امور صحی ارتش و رئیس کمیسیون صحی آکادمی علوم طبی قوای مسلح خدمت شان رفتم که آن گاه دفتر شان در شیرپور موقعیت داشت. بسیار با محبت برخورد کردند و فرمودند با آن که تداوی آقای هویدا در داخل ممکن است اما استثنایی را به ایشان قایل می شوند که تا زمان مراجعه‌ی منی حقیر چند بار رد کرده بودند.

من در پی حصولِ توافق سفر مرحوم هویدا و دو تن بی وجدان در پی کار خود شان که بدترین خاطره از زنده‌گی من است و فقط با مرگِ من همراه گورستان و آرام‌گاه من می روند. به هر حال ظاهر هویدا پس از آن موافقت توانستند سفر کنند و خدا بیامرزد شان هرگز نه دیدم شان و از آن پلید ها یکیش حالا در آمریکاست و دیگرش را نه می دانم اما متأسفانه هر دو زنده اند... چنان بود کار های فرمایشی و خود‌کشی و‌ بی‌گانه پرستی ها در دولت ما.

بر عکس من را وظیفه می دادند که مهربانو ناهید را تعقیب کنم و روایت را قبلاً کرده ام یا مؤظف بودم تا مراقب باشم که استاد جلیل ځلاند فرار نه کنند و شادمان ام که بانو ځلاند را مشوره‌ی نیکی دادم چون می دانستم که آن کار لازم بود و خیانت ملی را مرتکب نه می شدم اما جُرم وظیفه‌‌یی بود که نه باید می بود. من مهربانو ځلاند را در دهن دروازه‌ی منزل شان ملاقات کردم که واقع شهرنو کابل و خیابان شان بعد ها به نام عصمت مسلم یک جانی خطر ناک مشهور شد داستان را بعد ها روایت می کنم.

مصارفی را که طور رایگان قبل از آمدن و زمان حضور تا برگشت امیتاب بچنِ شان به هدر دادند می توانست چند هنرمند عزیر و مستحق کشور خودِ ما را تا آخر حیاتِ شان بیمه کند.

دولت چنان کرد.‌


بُزکشی برخی مقامات ارشد برای دعوت امیتاب به منزل های شان و غِیبت غیرت پشتونولی و افغانستانولی:

برخی ما سر های مان را می شکنیم و هی غیرت می گوییم مهم نیست که همین ما ها که برخی ها را تشکیل می‌‌ دهیم کی هاستیم؟ چپی، راستی، میانی، درونی، بیرونی و‌ دین دار و دین دوست یا دین فروش مهم این بود ‌و است که ما غیرت افغانستانولی داریم، این جا هدف من فقط همان گروه ها و اشخاص محدود اند که نخبه ها یاد می شوند، نه همه‌ی ملتِ شرافت مندِ کشور.

هنوز شام روز اول حضور آقای بچن در کابل نه بود که همه مقامات خسته و زار سوی خانه های شان رفتند و نعوذبالله با دیدن امیتاب آتش دوزخ برای شان حرام شد.

در بحبوحه‌ی همان حالات زنگی زدم به یکی از رفقایم که نزدیک تر به اعضای دفتر سیاسی حزب بودند چون بسیار صمیمی بودیم و استیم به شوخی پرسیدم: «... پای مای... دست مِست و کله مَلی کدام تای شان نه شکسته...گفتند... بچیم ولا اگه ای مردم به ما عزت و آبرو مانده باشن... پشت عجب کسایی روان استیم... حالی ... به خیالم ... دو نفرش... میخایه او بچی دَووُثه “ دیوثه” خانی خود مهمان کنن و وخت آماده‌گی گرفتن... باش که کدامش زور میشه...» شرم‌گینانه تر آن بود که همان رقابت برای دعوت یک هندوی سر شناس بین دو مقام دفتر سیاسی حزب بود... تا به درخواست فامیل های شان لبیک گفته باشند... آن جا و آن گاه نه اختلاف پشتون و تاجیک بود و نه رعایت عرف و عنعنه‌ی غیرت افغانی و تاجیکی و نه هم هراس از آن شبی که فردای آن تاریخ می‌شود و اینک تاریخ پیش چشمان همه آمد. در انحطاط فکری یی که خانم برادر از برادر شوهر رو می پوشاند ولی مدرن گرا ها هندو را به دیدن خانه واده های شان به خانه می برند و یا خانه‌واده را نزد هندو. یا آقایی که برادرش از هراس نزاکت نه می تواند سر راست به خانه‌ی برادر برود دروازه‌ی خانه به رخ یک هندو داوطلبانه باز می شود. شاید گاهی هم غیرت حق رخصت شدن را دارد... خبر شدم که سر انجام یکی از آن دو رهبر محترم ما صفوفِ بی‌چاره ها پیروز میدان می شود و بُز را در دایره‌ی حلال یا هلال بسته‌‌گان خود برده و زمین و هوا امنیت گرفته شده و صدها کارمند بی چاره شب ها گرسنه خوابیدند تا خیال بچی فیلم هالیوود مقامات ما را کَیف کند...اسفا... که آنان بر ما چه ها نه کردند و اینان بر ما چه ها که نه می کنند ‌و بیش‌تر ما ها هنوز گوسفند گونه هاییم.


خاطره های افتخار آمیزِ بعضی ها از تحقیرِ آن روز ملت:


در این اواخر چند جایی عکس ها و نگاره هایی از گویا خاطرات برخی رفقای نامدار آن زمان را در این جا و آن جا می بینم که من هنگام دیدن آن ها خجل و عصبی می شوم و ایشان آن را یک افتخار

می دانند، عجبا به چنان افتخار... در بخش های بعدی روایت سفر گروه بزرگی از هنرمندان تاجیک را می کنم که آهنگِ ای صنم شان گُل کرد...اما با اما ها و اگر های بر عکس هندو پرستی .... حالا من از آن عده رفقای عزیز ما توقع دارم تا تلخی حقایقی را در مورد سفر هندوی هندوستان بنویسند که قلب ملت را جریحه دار کرده و یک بار هم قلم راست‌گویی نه زدند. من نام بردن شان را صواب نه می دانم ورنه هر کدام را اگر دیدم یا نه دیم با نمبرِ بوت های شان می شناسم.

و اما برخی از مردم یا برخی عوام الناس چی کردند...؟


من این جا پی حقیقت ام و احتمالاً برخی تصاویر هم اکنون در بای‌گانی های تلویزیون ملی باشند در هند که صد در صد است.

نمایش مضحکه باری بود، صحرایی از محشر اما بلاتشبیه جنت برای تعداد زیادی برپا شده بود، آن گاه هم برای برخی ها سوگ‌مندانه برخی های با جمعیت کلان بودند برای شان نیز هویت، افغانیت و غیرت به خصوص اسلام و دین مطرح نه بود که اگر غیر از آن جا در جایی می نشستند و هی جار می زدند اسلام در خطر است و حکومت کافر است و نجیب کافر است وطن را فروختند ناموس را فروختند همه واجب القتل و‌ مباح الدم اند... نه می دانم چی و چی ‌و چی ...

درب مهمان خانه و محل اقامت امیتاب بچن قطار های بی سر و پای خانه واده ها و بی خانه واده ها و تنها ها و همراه ها... حضور در محلات فیلم برداری و ردیابی آقای امیتاب بچن و گاهی هم نشان دادن چنان بی سر ‌‌و پایی که گویی رمه های هزار رأسی بی شبان مانده بودند و چوپان هم دنبال کار خود شان.‌‌‌

حالا هر توجیهی که حالا کنند و هر بهانه‌‌یی که حالا و فردا بیاورند همه دروغ است. ۹۹ در صد حضور یافته گان برای دست یابی ملاقات یا دیدار امیتاب بچن کوچک ترین معیار اخلاق و رفتار و کردار و عزت و آبِ‌رو را رعایت نه کردند و حقیقت تلخی است شرم‌‌‌گین بر جیبن تاریخ.


اثبات گفتارِ من به عنوانِ نمونه:


من به قول محترم اشکریز غالباً از بیرق تا بیرقِ نشراتِ تلویزیون ملی در دفتر می بودم، شب دوم یا سوم پسا آمدنِ امیتاب بچن بود و نشرات تلویزیون ناوقت تر ختم شد، از دفتر بیرون شدم و امان را گفتم برویم به خیر... از منزل سوم تعمیر تکنولوژی پایین شده و‌ سوار موتر شدیم. راننده تازه از درب شمالی موسوم به دروازه‌ی تکنولوژی خارج شد ‌و من با اشاره‌ی دست همراه محافظان محترم خدا حافظی کرده بودم، در روشنایی نور چراغ های موتر دیدیم دو تن مهربانوی شیک و فیشن کرده و آراسته طرف تلویزیون می آیند یکی با قد بلند بلند و دیگری بلندِ متوسط، چون فاصله کم بود زود شناختم شان امان را گفتم موتر را ایستاد کرد.

از جمع آن دو مهربانوی تنها، کلان شان را بسیار دقیق می شناختم و دومی را فقط دیده بودم و نه می شناختم، بعد از احوال پُرسی گفتم: «... کجا بودی... ده ای وادی شَو کت ای فیشن و‌ دَرشن و دو نفر تنا بدون مرد... بی موتر... خیریتی خو ...اس ... مهربانو فرمودند... ولا رفته بودیم دیدن امیتاب بچن... بسیار بیرو بار بود تا که نوبت ما رسید روز ما تا حالی همونجه تیر شد... من که واقعاً بسیار عصب شده بودم... گفتم ... نه می شد همان جا می خوابیدید...؟ خندید ‌و گفت...نی... »، پرسیدم که چی برنامه دارند؟ آن وقتِ شب موتر های رادیوتلویزیون همه ایستاد و‌ راننده های شب باش هم. خسته و نیم شان در راه رساندن کارمندان محترم اضافه کار بودند... چاره‌یی نه بود گفتم بیایید که ما برسانیم تان.


می آمدی و از او نَوده پیوند می کردی:


خانه‌ی مهربانوی اول را بلد بودم که در یکی از مکروریان ها بود، نشانی خانه‌ی مهربانوی جوان را پرسیدم، معلوم شد که در مسیر خانه‌ی آن زمان ما واقع سرای غزنی بود و جاده‌ی فرعی منتهی به جاده‌ی عمومی جوار لیسه‌ی مسلکی موزیک و رادیوتلویزیون تعلیمی و تربیتی بود یعنی همسایه بودیم.

من به مهربانوی کلان گفتم که : «... خی اول تُره می رسانیم باز ما سه نفر طرف خانه میریم ...ای

بی بی ره هم به خانی شان می رسانیم ... چون همسایه استیم. دیدم آن مهربانوی جوان با کلان خود سرگوشی‌ دارد... دو سه دقیقه تیر شد گفتم ... شَو دَه مِی سَرَکا خَو میشیم... برین که ناوخت شده...‌ مهربانوی کلان خلاف توقع و خلاف حکم خِرَد گفتند ...که ... جان میگه اول مره برسانین تو هَم کتی ما برو باز پس تره برسانن ... باز خود شان پس خانه بروند...».

به این دلیل بسیار عصبی شدم:

نزدیک یک شب آن جا شده بود که ایستاد بودیم، رفت سرای غزنی و برگشت مکروریان و دوباره سرای غزنی رفتن من و‌ برگشتِ امان به منزل شان واقع کارته‌‌ی سخی شب را صبح می کرد.

پرسیدم چرا کار سر چپه کنیم؟ ... گفتند... جان می‌ترسه ... گفتم... ما از او هندوی لعنتی کَدام بدتر شدیم ... کسی پیش شُوی خود ای رقم فیشن کده و تنا تا یک بجی شَو نه میره... که تو پیش امیتاب بچن رفتی...حالی که ما می‌رسانیمت... ترازو ده زمین می زنی.... ده او خانی تان کسی نیس تا پرسانت کنه ...که چرا و کجا میری ...با ای فیشن ...و حالی که برسی چیزی میگن برت...؟ نفر سکوت و خانمِ کلان گفتن...‌خیر اس ... نجیب جان یک کمک کنین... گفتم ... میفامی مه آدم تشریفاتی نیستم تام بچی فلمه “فیلمه” دیدی چشمایت سرچپه شد... تشریفاتی شدی... گفتند ...ولا از تو ترسیدیم ...بسیار قار استی... گفتم... پدرِ آدم قار میشه حالی ای بی‌ بی گک ای رقم جلوه میته که حالی برش جای نماز بیاریم نمازای قضایی و تهجد خود ره یک جای بخانین... به هر حال از انسانیت هم دور بود که آن جا رها می کدیم شان ...‌جبر را قبول کرده اول دختره را با آن مهربانوی کلان به سرای غزنی رساندیم، من به مهربانوی کلان گفتم: «... خی مام نزدیک خانه‌ستم مه تا میشم امان تره برسانه باز پس خانه بروه...گویی بمی در جلوی چشمان شان منفجر شده باشد... جیغی زدند که مه چطو تا مکروریان تنا

“ تنها” بُرُم...‌ من ناگزیر با امانِ بیچاره آن مهربانو را در مکروریان رساندیم و پس از آن که شوهرِ محترم شان دروازه را باز کردند و ینگه‌ی ما را تسلیم شان کردیم و برگشتیم. هنگام برگشت امان خنده کرده گفت ... صایب بی از او صوب “صبح” پشت تان میایم بریم دفتر بخوابیم...» دیدم که تقریبا سه و نیم شب بود امان را به خانه‌ی شان رسانده و خودم با موتر به همان محلی رفتم که رفته بودم... و خانه‌ی ما بود...»

حالا ۳۱ سال و اندی از آن زمان گذشته ‌و‌ از نسل آن زمان همه با ما تا این جا نه رسیدند و جاودانه شدند و خدا مغفرت شان کند و هر کسی که در آن زمان به هر سن و سالی بود ۳۱ بهار دیگر هم به عمر شان اضافه شده و هر کدام حد اقل مانند من شصت ساله شده و آن مهربانوی کلان شاید حالا در حدود ۸۰ سال باشند و شادروان دکتر نجیب شهید فرار راه هندوستان شدند اما تاریخ زنده ماند.

این ها داستان نه بودند ‌و نیستند هر دو مهربانو هم زنده اند و از متأسفانه شوهر محترم یکی شان فوت کرده و خدا را شکر شوهر یکی دیگر شان حیات دارند... اسناد دیداری و شنیداری هم انبار اند...از سفر امیتاب بچن از حالتِ نشست هواپیما تا پریدن هوا پیما از فرود‌گاه کابل و رفتن در دل ابر ها و سایه روشن ها ...

در بخش بعد ماجرای دست بوسی های خلیل زاد سر جاسوس امریکا را توسط جواسیس غربی و برخی مجاهدینی می خوانید که همه‌‌‌ی شما از آن تا حدودی آگاهی دارید و من با چند خصوصیت خاص برای تان روایت می کنم تا انشاءالله برخی رهبر نما ها را بپرسید جهاد تان چی شد و فتوای تان چی شد...