-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۱, جمعه

سردارداود دیوانه به روایت زلمی خلیلزاد


مشت نمونۀ خروار- افغانستان درسندان استبداد چی از سر گذرانده است؟

برگرفته از صفحۀ استاد عزیز رویش




 این بخش از حکایت زلمی خلیل‌زاد، روایتی معنادار از کشوری است که در آن تمام زمامدارانش، دولتی یا ضد دولتی، بدون استثنا، به یک نسبت قهرمان داستان را الگوی سیاست و رهبری خود می‌دانند. زلمی خلیل‌زاد می‌نویسد:

«وقتی صنف هشتم بودم، پدرم اعلام کرد که به کابل کوچ می‌کنیم. او به استخدام وزارت فواید عامه درآمده بود. کارش این بود که کارهای این وزارت را در ولایت شمالی قندوز نظارت کند.

وقتی زمان ترک مزارشریف رسید، دار و ندار خود را بر یک اتوبوس بار کردیم و راهی سفر دو روزه و پرمخاطره‌ای شدیم. مسیر ما از یک جاده‌ی دراز و باریک خاکی به صورت مارپیچی از میان کوه‌ها می‌گذشت. به نظر می‌رسید که دامنه‌ی کوه حکاکی شده، دیوار سنگی و صاف در یک طرف اتوبوس و صخره‌ی روبه‌پایین به سوی دیار در طرف دیگر قرار دارد.

بعد از ظهر روز دوم سفر ما بود که متوجه شدم یک لیموزین بزرگ سعی دارد از یک کامیون سبقت بگیرد. با نبود حاشیه‌ای در جاده، برای موترها بسیار سخت بود که از یک‌دیگر سبقت بگیرند. کامیون یا نمی‌توانست یا نمی‌خواست بگذارد لیموزین از کنارش رد شود. وقتی جاده‌ی تنگ یک‌باره عریض شد، لیموزین هوس‌انگیز با استفاده از فرصت از کنار کامیون جلو زد، اما ناگهان بریک گرفت و متوقف شد. کامیون مجبور به توقف شد. اتوبوس ما هم ایستاد.

از پدرم پرسیدم: «چه خبر است؟» او سرزنشم کردک «آرام!»

به طرف جلو بس رفتم تا با چشمان خودم ببینم چه خبر است. راننده‌ی لیموزین دروازه‌ی عقبی موتر را باز کرد. مردی خوش‌لباس، با سرِ طاس و ریشِ تراشیده از موتر پایین شد. قدرت و تکبر از رفتارش می‌بارید. پدرم زیر لبش گفت: «داوودخان. پسر عموی شاه. شوهر خواهر ظاهرشاه. نخست‌وزیر پیشین. وقتی شاه جوان بود، در واقع، در کشور او حکم‌رانی می‌کرد.»

خشم از صورت داوود می‌بارید. وقتی دیدم او و راننده‌اش راننده‌ی کامیون را از داخل موتر بیرون کشیدند، به زمین انداختند و بی‌رحمانه لگد زدند، دهانم باز ماند.

من التماس کردم: «باید کاری کنیم!» مادرم موافقت کرد، اما پدرم و دیگر مسافران اتوبوس نظر دیگری داشتند. پدرم گفت: «دیوانه هستی؟ می‌دانی این نفر کیست؟ می‌تواند ما را بکشد!»

داوود خان سپس به سوی راننده‌ی کامیون حرکت کرد و گوش چپش را با دندان گرفت. از گردن و گونه‌ی او خون جاری شد. گوش خون‌آلود آغشته به آب دهان و خاک، در کنار جاده افتاده بود.

دل‌بد شدم. بی‌عدالتی و بی‌رحمی مردان قدرتمندی که با دیگران با چنین معافیتی بدرفتاری می‌کردند، مرا شوکه کرد. در مورد آنچه دیده بودم، بارها به فکر فرو رفتم. این حادثه درباره‌ی کشوری که دوستش داشتم، چه چیزی روایت می‌کرد؟» (فرستاده، صفحه 12-13)