-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

]چرا غیراز احمد، هیچ کسی جانشینی احمدشاه مسعود نیست؟



برخی پیروان مسعود به خود مسعود و باز مانده گان او چی کردند که مستحق جانشینی اش باشند؟

محترم احمدضیا مسعود اولین شکننده‌ صفِ هم تباران تاجیک خودعلیه مارشال فقید بود :

روایات زنده‌گی من - نوشته‌ی محمدعثمان نجیب

بخش ۸۷


     ز بس گفتم


                 گفتی نماند در انبارِ گفتارم


               یا من نادانِ


             گفتارم یا یارِ دانا شده نادان


من پیرو قهرمان ملی نه بودم، اما افتخار دارم که چنان زبردست زاده‌یی از تبار من عروجی داشت که سه ده سال بعد خُفتن اش هم تعین کننده‌ی معادلات جهانی است.

هیچ تهدید و تخویفی به جزء مرگ مانع من شده نه می تواند تا حقایقی را بیان نه کنم که می دانم و این نوشته را همین حالا در بسترِ بیمارستان نوشتم. دامن من را هر کسی از هر سویی دیده می تواند که الحمدالله مکدر نیست.‌

افتخار نوشتنِ اولین مقاله‌ی تحلیلی طالب شناسی در جریده‌ی مجاهد را دارم که به گرداننده‌گی محترم عبدالحفیظ منصور بود، خطوط روشنِ آن نوشته پسا دونیم دهه همان است که حقیر گفته و‌ نوشته بودم.

آرزو دارم آقایانِ محترم منصور یا واقف حکیمی آن را در برگه های اجتماعی شان مجدداً نشر فرمایند.

در مباحثِ من همیشه برخی نخبه های خطا کار مورد انتقاد اند، نه عامِ نخبه گان یا عامِ پیروانِ یک گروه خاص و بی خبر از جهان که هنوزم عادی ترین امکانات زنده‌گی را نه دارند.

احمد مسعود در دام های تزویر گیر افتاده:

چالش های پنهان پیش پای احمد مسعود بسیار انبوه تر و سنگین تر از آن اند که می خوانیم یا می شنویم و یا می بینیم و می بینند.

در کلان شهرها در کوچک شهر ها و در کلان نمایی‌ های اکثریت خودی های وطنی، اندرونی، سیاسی، قدرت طلبی و انحصار گری هاست که درنوردیدن جاده‌ی پر هم و پیچ راه غنی در بر هم زدن های صرف و صرف هویتی علیه احمد مسعود و علیه همه تاجیک تبار ها و فارسی گویان را سهل و ساده می سازد. کار ساده یی هم نیست، آدم نما های هویت گریز و پابوس استخدام شده‌ی دربار از احمد ضیا مسعود تا امر الله و عبد الله و از محقق تا بی دانش و خلیلی همه چه درون دستگاه استبداد و توطئه و چه اعمال نفوذ پولی و سبوتاژ گرایانه در محلات.

پول و ثروت و تجملات ظاهری اکثریت تاحیک تباران و فارسی گویان را در منجلاب عشق به آن گیر انداخت که حتا آرمان گرایی سیاسی و مذهبی و خداباوری برخی آنان را از آنان گرفت چنانی که اطفال را با شیرچوش پلاستیکی می فریبند و پستان مادرش را فراموش می کنند. 

من همان سخن بیست و چند سال پیش خود را تکرار می کنم که نخبه های پشتون در دل های شما تاجیکان می زنند و شما ها در انبار گِل الاغ های نخبه های پشتون. 

 بار ها نوشتم و اکثر مقامات رهبری تاجیک ها را گفتم و مانند من تعداد بی شماری فاقد صلاحیت اجرایی گفتند ‌و نوشتند.

جنرال صاحب ظاهر اغبر مدام درگیر چالش های خواسته و نا خواسته ی برخی ها برای تداخل وظیفه‌وی بودند.

باری قرار بود مارشال صاحب فقید و شهید کاظمی با جمع دیگری از ارکان مهم رهبری دولت به تالار وزارت دفاع تشریف بیاورند، هر بخشی بر اساس ایجابات وجیبه‌یی ‌آماده‌گی می گرفتند و اداره‌ی ما هم مدام شامل جدول می بود. 

جنرال صاحب اغبر که آن گاه تصدی ریاست عمومی امنیت نظامی را عهده‌دار بودند برای دیده بانی از تدابیر امنیتی داخل مقر وزارت دفاع بودند من همراه جنرال صاحب یارگل خان غوری گرم صحبت بودیم پس از سلام علیکی با آقای جنرال اغبر هر سه ما با هم وارد تالار شدیم، آقای محترم ضیایی رئیس عمومی امور سیاسی اردو هم تشریف داشتند و کارمندان محترم هر بخش  مصروف کار های خود بودند، من برای حل مشکل مقرری محترم جنرال صاحب یارگل خان به حیث آمر سیاسی مکتب اردو با جناب رئیس صاحب عمومی امور سیاسی صحبت می کردم و به هدایت محترم ضیایی حکم منظوری پیشنهاد شان را نوشتم و محترم ضیایی آن را امضا کرده و به جنرال صاحب یارگل تبریکی دادیم و‌ ایشان خدا حافظی کردند. من و محترم ضیایی صاحب سرگرم گفت ‌و گو بودیم که آواز هایی بلند شد و یکی دیگری را مستحق تر کار می دانستند، رو بر گشتاندیم که مدیر گروه امنیت خصوصی‌‌ مارشال فقید آقای جنرال... نام شان را فراموش کردم مانع کار کارمندان محترم ریاست عمومی امنیت نظامی شده ‌با هم‌کاران و خود آقای اغبر در جدل اند، مداخله‌ی رئیس محترم سیاسی هم کارگر نیافتاد اغبر صاحب آدمِ مدبر و مدیر مؤفق و با اتوریته فوراً به هم‌کاران شان هدایت ترک ساحه را صادر کرده و‌ تالار را با خشم ‌‌و سرعت بیرون شدند. همه ناراحت شدیم به جزء از آقای مدیر گروه امنیت خاصِ مارشال فقید که به دید خود شان فاتح آن نبرد بودند. آگاهان ساختار های تشکیلاتی می دانند که مدیریت گروه امنیت شخصی مقام وزارت در آن زمان و این زمان وابسته های ادارات امنیتی بودند نه کدام مقام با صلاحیت.

ما ها مصروف چنان بدبختی هایی بودیم که هر قدر به مقام تاجیک نزدیک می بودیم دیگران را مطابق سلیقه و مَیل خود مان مدیریت و حتا هدایت می‌کردیم، مهم نه بود که کی استیم و با کی مقابل استیم. فروعات و خود پروری ‌و خود عاشق خود شدن های ما بود که تمایز و تشخیص منافع ما را هم زیر شعاع قرار می داد و می دهد چون آینده نگری نه داریم.

پسا رفتن آقای اغبر از تالار ‌و ختم تدابیر کاری آن روز من مستقیم به دفتر کاری شان رفتم که در چهارراه مسعود قرار داشت، محبت زیادی کردند و آقای اصغر جاوید هم با من بودند. کوشیدم از ناراحتی جنرال صاحب اغبر بکاهم، اما جنرال صاحب صد ها مرتبه زبردست از من بودند و تحلیل شان را داشتند.‌ جمله یی خوبی گفتند که نه تنها خوب بود ‌و خواهد بود بل یک رهنمودی است به همه‌ی کسانی که واقعاً مشتاق وطن اند، ایشان فرمودند: «... رئیس صایب وطن دارای ما فکر می کنن که ما باد آورده هاستیم، باید بفامن که ما خدمت‌گار وطن استیم ‌و به خدمت وطن تا رفتن به دلگۍ “ابتدایی ترین واحد تشکیلاتی ارتش” هم میدانه ایلا نه می‌کنیم و‌ کتی شان استیم...».

در نا به سامانی های امروز تاجیکان و پرا کنده‌گی ‌های گویا رهبران تاجیک است که دیگر هرگز رهبری نه خواهیم داشت.‌ نه مسعود با آن قدرت فکری و فطری تکرار می شود و نه مارشال فهیم با آن صلابت و قدرتی که در دوران کار داری و بی کاری و بازم کارداری تا خُفتن در بستر مرگ کشته شده‌ی خود داشت. اما هر یک‌ ما ناگزیریم کشتی شکسته‌ی هویت خود را که حالا در اولویت اکثریتِ سیاست مدار نما های تاجیک قرار نه دارد به ساحل بی غرق شدن در آب بکشانیم؟

وقتی پدرام صاحب روایت آقای ایوبی صاحب را همه‌گانی ساختند به یاد آوردم که از آغاز گفته بودیم

نخبه‌ی پشتون دوصد فی‌صد کاردی در دل می زند و نخبه‌ی تاجیک پنج‌صد فی‌صد در گِل.

تفاوت ایستایی مارشال فقید و محترم احمدضیا مسعود:

بهینه‌گی کار سیاسیون جهان با برخی سیاسیون ما بیش تر در آن است که معترف مدام به اشتباهاتِ شان و کنار رفتن شان از سیاست در صورت ناکامی ها و رسوایی ها است.

موردی که متأسفانه در افغانستانِ پسا حزب دموکراتیک خلق افغانستان وجود نه دارد.

۹۹ در صدِ کادر سیاسی افغانستان از آغاز دهه‌ی هفتاد تا امروز تنها نام‌داران سیاسی استند و بس.

رهبران تنظیم ها به صورت عموم اصالتِ یک رهبر سیاسی به تمام معنا را نه داشتند و نه تنها نه داشتند که ظرفیت ساز هم نه بودند و باقوت هم عمل نه توانستند.

در این میان نخبه گان پشتون با تبعیت از تعهدات جاسوسی به سازمان های خارجی سکان قدرت را پیوسته به نفع شخصی خود و‌ گروه شان به دست داشته اند که حتا بسیاری هم تباران خود شان هم به دلیل نه داشتن حلقه‌ی وصل در انگشت شان محروم بوده و روزی بهتر از غیر پشتون ها نه داشته و نه دارند.

احراز مقام جانشینی مارشال فقید پس از احمدشاه مسعود کار درون سیاستِ جبهه‌ی متحد ملی بود ‌و بسیار بالا از صلاحیت بنده.

مارشال تا زمانی که مرگ تدریجی به موافقت کرزی و حلقه های معین سیاسی و تباری نبض شان را از تپنده‌گی باز داشت مثل کوهی ایستاد بودند و کرزی صاحب با همه دسایس پنهان علیه شان از مارشال چنان هراس داشتند که مه پرس.

من به اشتباهات و محسنات کارِ مارشال کاری نه دارم، اما ثابت شد که مسعود کی بود و پیروان اش به صورت عموم کی ها بودند و برخی پیروان معامله‌گر خون او کی ها بودند و حالا چی می کنند. و مارشال کی بود و چگونه صلابت مقام خود را به گونه‌ی واقعی حفظ کرد تا ترور جان فرسای بیولوژیک کردندش و ادیب را برای خاموش ساختن غایله در بغل گرفتند و مهمان تشریفاتی نگاه داشتندش تا مجبور به استعفایش کردند.

محترم احمدضیا مسعود که خود را وارث خدا دادِ مسعود می دانست علیه مارشال فقید کودتا کرده و با کنار آمدن اش در تیم کرزی اولین بانی شکست شیرازه‌یی شد که احمدشاه مسعود به نام جبهه‌ی متحد ملی اساس گذارد و با خون خود آن را حفظ کرد و به همه پیروانش در سراسر کشور ودیعه گذاشت. همه دیدیم که آقای احمدضیا مسعود چی نه بود که نه کرد تا مگر کرسی یی بگیرد.‌

سخنان محترم احمدولی مسعود در آن زمانی که غنی آقای احمدضیا را استفراغ کرد بسیار به جا بود، یعنی آقای احمدضیا تاوان اشتباهات خود را پرداختند

و احمدِ‌مسعود هم در سنین طفولیت و‌ نوجوانی قرار داشت و به روایت خودش در فکر تهیه‌ی شهریه‌ی خود و خواهرش بود اما چه بدانم که کاکایش که معاون اول ریاست جمهوری بود فکری هم به حالِ یتیم های برادرش کرده باشد؟ کما این که مانند آقای قانونی فکر کرده برادرا فکر باز مانده های شهدا را کرده اند حالا باید آنان عشرت کنند.

لذا احمد ضیا به هیچ صورت مستحق جانشینی احمدشاه مسعود نیست...


من‌ چرا دنبال حق ‌و عدالت خواهی استم؟


دی‌روز برخی دوستان در ایمیل و وتساپ من هم پرسش هایی را مطرح کردند و هم به گونه‌یی جلوه دادند که یعنی من را به کار پنجشیر چه کار؟ توافق کردیم که در بخش های بعدی ایمیل ها و متن های وتساپ شان را بدون نام شان ذکر می کنم ‌و جواب مفصل می نویسم. انشاءالله .

در یک آگاهی قبلی من به حیث فرزند مادری که به من جان داده تا مرا بزرگ‌ کرده نگران سرنوشت زبان مادری خودم و نگران همه برادران و خواهران از تبار فارسی زبان ها و فارسی گویان استم تا بدانم سرنوشت ما چی می‌شود ما دیگر بلی گویان و صاحب گویان نیستیم. حتا اکر تنها هم بمانم دیگر نه می خواهم با نام و زبان من تجارت شود ‌و خودم هنوزم دربانِ درِ عطا و خطا و عبدالله و امر الله و قانونی ها باشم.

من عمری در رادیوتلویزیون ملی بودم، روایت می کردند فردای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ زمانی که داود خان علیه خانه‌واده اش کودتا و در یک اقدام واقعاً متهورانه حدِ اقل پوشش نام سلطنت ‌و پادشاهی را به جمهوریت تعویض نمود همه کسانی که محترم منتظمِ دفترِ‌ مقام ریاست رادیو افغانستان را دیدند ایشان را مغموم و پریشان یافتند ‌‌و سبب را پرسیدند، منتظم روزگار دیده ‌و مردِ‌ با تجربه‌ی گرم ‌و سردِ روزگاران آرام و مُدبرانه جواب داده : « ... بیادرا سردار ماد “ محمد” داود خان پاچا شد ...باش سرنوشتِ مه چطو میشه... »،‌ همه نا پخته های روزگار بر او‌ خندیده ‌و باز پرسیدند: «... پاچایی داود خانه به سر نوشت تو چی... ؟ منتظم عاقل بسیار ... با تعجب به حاضران نگاه کده ‌و چنین پاسخ داده: «... داود خان وزیر نو‌‌ مقرر می کنه وزیر نو رئیس نو مقرر می کنه رئیس نو خانه سامانِ نو مقرر

می کنه...حالی فامیدین که مام بی سرنوشت میشم...؟».

ما هم دگر نه می خواهیم سر نوشت ما به دست معامله گران بیفتد و به همین لحاظ است که مجاهدت من فراگیر خواهد شد مانند خادم دین رسول الله، مانند رفیق کارمل عزیز، مانند قهرمان ملی، مانند جنرال رزاق شهید، مانند رفیق پدرام، مانند حفیظ منصور و مانند خودم به داعیه‌ی بزرگی تبدیل شود...

ادامه دارد...