-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

شعری از ویکتور هوگو برای فردوسی

 پیش از این

در شهر میسور با فردوسی آشنا شدم.

گوئی از سپیده بامدادان

شعله آبی گرفته بود تا از آن تاجی بسازد

و بر پیشانی خود نهد.


جلالی چون پادشاهان داشت

که گستاخی را بر آستانش راهی نیست.

دستاری قرمز و آراسته به یاقوتی درخشان بر سر داشت و با جامه ای ارغوانی ازین سوی شهر به سوی دیگر می رفت.

ده سال بعد،

او را سیاه پوش دیدم.

بدو گفتم

تو که پیش ازین بدیدارت می آمدند

تا با جامه و دستار ارغوانی از برابر خانه های ما گذرانت بینند,

تو که پیوسته پوششی گلگون داشتی, چرا اکنون این جامه سیاه را که گوئی با ظلمت رنگ کرده اند به تن داری؟

پاسخ داد آخر

اکنون فروغ من خاموش شده است ...

شاعر: ویکتور هوگو

برگردان : شجاع الدین شفا

*در این شعر، شاعر سرشناس فرانسوی ویکتور هوگو شاید مرثیه ایی برای فردوسی شاعر بزرگ فارسی سروده است؛ فردوسی که امید داشت اثرش شاهنامه مورد توجه و ستایش شاه قرار گیرد با بی توجهی شاه و روزگار مواجه شد و سرآخر در فقر درگذشت.