-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

احمد مسعود را با مسعود فروشان مقایسه نکنید!


بخش  های   ۹۲ و ۹۳

احمد شاه بابای‌ کبیر خراسانی بود.

 نوشته‌ی محمد عثمان نجیب


استاد گرامی اَمرِ خیل صاحب؛

از صحبت های تان یک سره بوی کین‌توزی، عقده و خشم آشکارا اما یک طرفه و یک جانبه می آمد و کما این که غیر از سفر و برگشت تان به هند دگر هیچ کدام گفته های شما منطبق به حوادثِ رخ داده نه و حتا دست نوشته های شادروان دکتر نجیب نه بودند.

من ناگزیر به جسارت گردیدم تا شما را در جریانِ رخ داد هایی قرار دهم که یا واقعاً خبر نه داشتید و یا هم پندار های سیاسی تان به قوم‌گرایی جا عوض کرده اند.و از دو احمدشاه و یک احمد شروع می کنیم.

چرا شاد روان ها رفیق کارمل و رفیق تره‌کی را نادیده گرفتید؟

در تمام صحبت های تان به نوع محسوس نقش انسان ساز رفیق تره کی و رفیق کارمل را نادیده انگاشته اید، گویی دکتر صاحب نجیب غِلمانی از بهشت آمده بودند و همه کار دست ایشان انجام شده و در عرصه‌ی سیاست و حکومت داری کسی دیگری نه بوده.

این چی قضاوتی‌ست استاد امرخیل صاحب؟ دکتر شهید یکی از چندین شاگردان آن دو مردٍ بزرگ بودند ‌و شما بزرگان بهتر از ما می دانید.

از گویا کودتای دیگران علیه دکتر صاحب یاد می کنید که یکی از خیالات شماست و واقعیت نه دارد، اما از کودتای دکتر صاحب نجیب علیه استاد و رهبر خود شان به اشتراک برخی پرچمی های خاین در کمیته مرکزی و دفتر سیاسی حزب یادی نه کردید. کودتای ۱۸ حزب را شما چی نامید. از خیانت رفقا فرید مزدک و کشتمند و کاویانی و سلیمان لایق و مانوکی منگل و کم بیش همه اعضای رهبری حزب به رفیق کارمل یادی نه کردید، چطور شد که حالا آن ها نزد شما هم خاین برآمدند؟

قبل بر آن حفیظ الله امین رفیق تره‌کی رهبر ما را خفه کرد و به شهادت رساند شما در کجا چگونه از او یاد نه کردید؟ از کودتای تڼی علیه دکتر شهید یاد کردید ولی نه گفتید که اکا فرمانده عمومی مدافعه، وهاب خان و دیگر خاینین که حالا پیش چشمان شما جلوه دارند علیه دکتر شوریدند به چی حقی سرمایه های ملی را دزدیدند و به پاکستان تسلیم کردند؟

تُهمت عجیبی به شاد روان رفیق کارمل عزیز ما بستید:

پسا کودتای ۱۸ بود که آهسته آهسته و به دستور مستقیم دکتر صاحب بساط زنده‌‌گی رفیق کارمل عزیز. ما را از کابل برچیدند‌ و ماجرا های درد آور و غم انگیزی را فرش راه زنده‌‌‌گی شان ساختند.

من و شما همه دوران را در کابل بودیم و‌ گاه گاهی به رغم تصادف افتخار ملاقات با شما را هم نصیب می شدم که مقابل بلاک ها پرسه می زدید. کسی هرگز امنیت کسی را نه می گیرد که حضور فیزیکی نه داشته باشد و رفیق کارمل مرحوم تبعیدی شوروی بودند.


استاد عظیمی مَردِ گریه نه بودند بل گریه‌ی بسیاری را کشیدند که تا حال فریاد دارند:

شما عظیمی صاحب را چنان بی مهابا و سُبُک « عظیمی» گفتید که گویا آن کوهِ بلند غرور پسرِ کِهترِ تان بوده باشند. اگر نه عمری را در رکاب ایشان و تحت امر شان بودید. نه شاید که شعر سعدی به شما اطلاق شود و شما گردن زنید استاد را.

برای مزید معلومات تان عرض کنم، وقتی مزارشریف سقوط کرد و جهنده بلند شد، ارتباط هوایی کاملاً بین کابل و شما قطع گردید و آن زمان شادروان عظیمی صاحب در مزار شریف تشریف داشتند یعنی اولِ حملِ ۱۳۷۱.

نه می دانم استاد ما و حالا پسا مرگ دشمنِ شما چگونه از جوزجان با شما تماس گرفته بودند، در حالی که خود شان به من روایت کردند که از راه زمین کابل تشریف آوردند. شاید شما در رویا چیزی دیده و خیالاتی شده بودید ‌و چرا این خیالات را در حیات شان نه داشتید؟

نه رفتن های این و آن به شأن جسد و جنازه های عظیمی گونه نیست. آن جا زمانی است که صاحب دلان پاک‌دل بروند و من تا امروز نه شنیدم کسی از عدمِ حضورِ جنابٍ عالی گِله کرده باشد.

در مورد رفیق دوستم روایت‌گرِ بی خبرید:

شما خبر نه دارید که محترم مارشال دوستم و شهید مصطفا قهرمان دو مرتبه‌یی و معاون همان زمانِ مدافعه در ابتدا اخیرٍ هر هفته با شاد روان دکتر صاحب می دیدند و آهسته آهسته کم شد و باالاخره یک باره قطع شد. رفیق دوستم شخصاً بار ها به من این قصه را کردند.

شما باز هم خبر نه دارید که مناسبات دوستم و داکتر صاحب توسط برخی اعضای رهبری دفتر سیاسی و کمیته مرکزی حزب تا چی سرحدی رسید؟ رفیق دوستم به من گفتند وقتی که با پا در میانی عده‌ی خیرخواه زمینه‌ی آشتی با جنگی‌‌گری یک طرفه‌ی داکتر صاحب مرحوم مساعد شده بود، مارشال امروز با تمام قوا و امکانات به دفتر حزب رفته و به نیرو های تحت امر شان زمان معین تعین کرده بودند که اگر به وقت موعود خبر و‌اثری از ایشان نه شد دست به عملیات بزنند... چون مصروف گپ شده بودند یاد شان رفته بود که نیرو های شان در پایان دست به ماشه اند. به من گفتند که اگر ده دقیقه‌ی دیگر یاد شان نه می آمد وضعیت بسیار خراب می شد و عین گپ را به جناب دکتر عرض کرده و پایان شده به فرمانده نیرو های شان گفته خیریت است و آرام باشند.

برای مطالعه‌ی بیش تر لطف کرده به نوشته‌ی حقیر زیر نام «... توخی رئیس جمهورِ در سایه ‌و روایات زنده‌‌گی من از سفر رفیق منگل به جوزجان زیر نام دوستم هراسی...» و صد ها مورد نوشته های دیگران و یادداشت های خود دکترِ شهید سری بزنید.

احمد شاه بابای‌ کبیر خراسانی بود.

با توضیحات و تعارفات نا متعارف نه می شود که گناهِ یکی بر دیگری نوشت در برزخ و دوزخِ اقیانوس های ویران گری و در جهنم سازی بهشتِ ‌دی‌روز مان همه آهو چشمانِ کوی و برزن و درنده گان جنگل های سبز و بارانی و خزنده ها و‌ گزنده های بیابان های سوزان تابستان و

کویرهای مرگ آفرین هیولایی سهیم اند این جاه نه می شود که گاهِ ناکاره گی فصل تلاطم ها را از خود دور کنند و نام شان را شیر بگذارند در حالی گربه ماده هایی بیش نیستند و‌ خود در پشت قدرت های طاغوتی پنهان شده به مردم حکم روایی دارندکرزی و‌ غنی ها و اسلاف و اخلاف شان فهرست طویلی از چنان خفت را در کارنامه ها دارند. اگر خراسانی نه بود اگر آریانایی نه بود و یا اگر هر آن چه گرگان آدم نمای ارگ و برگ قبول دارند نه بود این نام امروز تحمیلی افغانستان بی مسمایی هم نه بود. اگر نادر افشاری نه بود امروز تاریخ احمد شاهی نه بود، تاج التواریخ بربریت عبدالرحمان خانی نه می بود و تاریخ کاذب امانیه نه بود و ستم پیشه‌یی به نام طرزی نه می بود چی رسد بر بودنه باز هایی چنان غنی و حکمت یار و کرزی و پیروان شان و جای‌گاه آن ها و اگر تمدن آریایی و فارسی گویان حتا پهلوی زبان ها نه بود امروز حدود شکسته‌یی به نام تحمیلی افغانستان نه می بود. احمد شاه درانی خراسانی مطلق بود نه افغانی و نه افغانستانی اما آدم حق شناس ‌‌و‌ مدیرِ مدبر. در بازگشت به اصل هاست که می بینیم قدرت ها نه می توانند ریشه را از میان بردارند آنان فقط ظواهر را تغیر می دهند احمد شاه درانی درست به موقع و پسا مرگ نادر افشار دست به ساختار یک چهارچوبی زد که احساس می کرد زمانِ آن است و ملامت هم نه بود. شیرازه‌ ی نظام سیاسی و اقتصادی نادر افشار پسا قتل او فرو پاشید و دیواره های قدرت در هم شکسته شدند و پیچاپیچی های بی سرنوشتی هر کسی را در تقلای رمیدن از دام و جهیدن از خطرِ مرگ حتمی انداخته بود، به خصوصی که ارکان قدرت و مکنت هم می بودی. به گواهی کهن نگاری های موجود احمد شاه خراسانی “تخلصی که بنده احمدشاه بابای کبیر” و بعدها درانی را می شناسم. اختلاف دیدگاه ها بر سال تولد شان هیچ گاه سبب نه شدند تا از محل تولد شان چشم پوشی کنند وقتی زاده‌ی سال ۱۷۲۲ سرزمین آریایی و خراسانی یعنی هرات بودند و بی شگفتی هم نیست که مولود، تربیت و بلاغت و پرورشِ احمد شاه در دل شب های تاریک یا در روز های روشن مرکز تمدن آریایی ها بوده. من سعی دارم این جا به برخی خِرد گریزان حالی کنم تا از خواب غفلت بیدار شوند. نه می شود که مانند خان های آن سوی مرز های کشور خان دو سره بود خان  کرزی خان و خان غنی و خان فلان خان را تاریخ زباله‌یی هم قبول نه دارد. مدعیان اولاده‌ی احمد شاه خراسانی مطلق محکوم به مجازات اند، مُرده های آنان از قبر ها بیرون ساخته شوند و‌ جواب بدهند که امپراتوری احمد شاهی را چه کردند و چرا ما در یک جغرافیای معیوب بی در و دروازه از شرق تا غرب افتادیم و دعوای خط نه شناسی دیورند را داریم. من کاری در قضاوت غنی‌ غیر عاقلانه به خوب و بد عمل احمد شاه خراسانی پرداخت نه دارم، اما متأسفانه ما در تنگنای قناعت سرتنبه‌گی نابخردانه قرار داریم. یا احمد‌شاه را بگیرید با آن حقیقتی که او نه بانی افغانستان و نه افغان بلکه خراسانی بود و تاریخ اش هم تاریخ احمد شاهی نام دارد نه تاریخ افغانی و در سرزمینی به نام افغانستان حکومت نه رانده و یا سرزمین های از دست‌رفته و حقوق پامال کده و معامله شده‌ی احمد شاه را دوباره بر گردانید و حسابی بدهید. حتا شما ها نه می توانید پاسخ جنایات تان را در مورد میرویس خان بدهیدما برای تسهیل تفهیم برخی خود نا فهم های نابخرد از ایشان می خواهیم توضیح دهند احمد شاه را به روایت کدام سند معتبر بین‌المللی خراسانی نه می دانید و حکومت و امپراتوری شان را  افغانی می خوانید؟ از ملی بودن که ملی ساختید که چیزی نه گذاشتید جزء انحصار تاریخ حقیقی انکار نه دارد که امان الله خان قاتل پدرش بود. ورنه در آن تفرج گاه و در آن گاهی که جز ندیمان و خاصان و هم خوابه های شب های زنا کاری پدرش پشه را جرأت پرواز نه بوده. زنا کاری عریان، حرم سرا های لب‌ریز از بانوان و نو باوه کانی که به جبر وسیله‌ی ارضای خواست های حبیب الله آن شاه شیاد و زن باره شده و اسیر دست ظالمانه و صید صیادان ستم پیشه شده بودند


احمد شاه مسعود و مارشال فقید:

به هر عنوانی که بوده شما تاریخ را دور زدید.

بلی هفت تا هشت روز در حملِ سال ِ ۱۳۷۱ افغانستان بدون تخت شاهی و مقام ریاست جمهوری بود و همه هدایات و‌ اداره و‌ صلاحیت به دست مسعود قهرمان ملی و شادروان دکتر عبدالرحمان کفیل شان در کابل بود.

قدرت را هم ایشان به دست داشتند و می توانستند هر گونه حکومتی را اعلان کنند اما مانند احمدشاه خراسانی سنگین و‌ متین ایستادند و ناظر اوضاع بودند تا خود رهبران تصمیم بگیرند و چنان شد که به قولِ شما مرحوم حضرت صاحب هم به حکومت یک ماهه رسیدند.

در پسا سقوطِ کابل و تصفیه‌ی افغانستان از وجود طالبان بود که شادروان محمد قسیمِ فهیم جانشینٍ مقتدر و بی رقیب احمدشاه مسعود با نیرو های جبهه‌ی متحد ملی وارد کابل شده و چندین روز افغانستان تخت و تاج بی صاحب داشت اما مارشال به پیروی از مسعود هیچ حرکتی برای اعلام انحصار قدرت نه کرد که می توانست هم.

احمدِ مسعود را با برخی مسعود فروشان مقایسه نه کنید:


احمدِ مسعود به هیچ درگاهی مراجعه نکرد.

من زمانی در ورزشگاه کابل چیزی را در احمدِ مسعود دیده بودم که برخی مسعود فروشان به آن پی نه بردند یا تجاهل عارفانه کردند.

احمدِ مسعود در اولین بزرگ داشت از شهادت پدرش کودکی بیش نه بود. من شاید هرگز احمدِ مسعود را نه بینم ‌و توقعی هم نه دارم. بزرگان پنجشیر و جبهه‌ی متحد ملی مقاومت افغانستان به شمول یک تعداد مسعود فروشان من و عادت های من را بلد اند که هرگز تصمیم نه داشته ام تا مجبور به اجرای کاری نه شوم به درب مقامات خیمه بزنم و در گذشته ها هم خدای بزرگ همین عادت را نصیب من کرده بود، ارچند سبب پس مانی های زیادی در زنده‌‌گی ام شدند اما به آن افتخار می کنم.

من عضو کمیسیون برگزاری مراسم تجلیل از شهادتِ قهرمان ملی و مسئول مستقیم نشرات مستقیمِ رادیوتلویزیون ملی بودم ‌و سپاس‌گزارم از همه هم‌کاران گرامی ما در تمام بخش ها که از هیچ سعی در ارایه‌ی بهتر برنامه های زنده و ثبتی کوتاهی نه کردند.

هدایت مستقیم مارشال فقید به من:

در جریان آماده گی های برنامه بودیم که مارشال فقید من را دیده و نزد شان خواسته از آماده‌‌گی ها پرسیده و نه می دانم به کدام علت راست و‌ چپ شان را دیده به من امر کردند که: «... احمد بچی آمر صایب میایه...فکرت باشه که کل پروگرام یک سون اس ... احمد دگه سون...چیزی از احمد از پیشت خطا نه خوره ...که او بچه چیزی ده دلش نه گَرده ...کل افتخار از آمر صایب شهید بود... که ما کَته کته می گردیم... »، من با رفقای من حمید هامی، مرحوم حامدنوری، محترم استاد افسر رهبین و هم‌کاران ما در ستیژِ کاری وسط ورزش‌گاه ملی بودیم ... مراسم شروع شد. هنگام ثبت و نشر مستقیم تلاش زیادی می کردیم و من در مانیتور دست‌گاه به هم‌کاری دوستان عزیز تخنیکی گاه گاهی احمد را هم شکار کمره می کردیم.

دقایق پایانی برنامه بود که گفتند احمد بچی آمرصاحبِ شهید گپ میزنه...

طبعی است که انتظار گپ زدن از یک طفل در آن زمان در نزد هر کس هر گونه بود و من که هدایت هم داشتم تا متوجه احمد و برنامه هم باشم .... عاجل یکی از کمره ها را متوجه احمد ساختیم ...

من برای تان به صراحت می گویم که اگر حالا بعضی مسعود فروشان را بپرسید نه می دانند احمد آن روز چی گفت؟

احمد درست مثل امروز غیر از مارشال و رئیس جمهور کرزی، یک قلم بالای یک عده‌ی زیادی خط سیاه بطلان و خط سرخ نشان کشید و در کم‌تر از یک دقیقه نشان داد که او پسر ارشد مسعود بود، احمد صحبت نه کرد، احمد مثل یک فرمانده همه حاضرین را مخاطب ساخته و پرسید: «... شما از مسعود شهید خوش استین... شور هلهله‌ی حاضرین...بلی...بلی...بلی... الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر... احمد باز پرسید...رای “راه” مسعوده تعقیب می کنین ... باز هم همان جواب اول و بیش تر زمان گیر ... احمد باز پرسید...به خاطر مسعود شهادته قبول دارین...و تکرار بی نظیر بلی گفتن و الله و اکبر ...گفتن...گویی آن که پرسش دارد احمدِ مسعودٍ طفل نه ...بل رُباطی‌ بود که کلمات و‌ جملات شمرده شده در حافظه اش گنجانیده شده... و بیان دارد..،»، آن نوار ها در بای‌گانی های ریاست ما وجود دارند.

من که عمری در رکاب سیاسیون بودم همان زمان با خودم گفتم ... ای بچه جای پدره می‌گیره...

هیچ‌‌ کس هیچ کس شده نه می تواند..اما پسری که راه پدر را تعقیب می کند تشخیص کی دهد که چی کند...و احمد حالا همان را کرد که پرسیده بود... اما او درگیر چالش های بزرگی در نه بود پدر و است و رهروان راستین مسعود هنوزم زنده و زیاد اند و خط شان با مسعود فروشان جداست که می توانند او را کمکِ مدبرانه کنند تا از هجوم سیل نا ایستای توطئه ها در امان خدا باشد و خودش هم هوشیار جانِ خودش.

رفیق امر خیل صاحب گرامی:

با این خصوصیت احمد مسعود است که گپ شما برای گشتن ‌و دویدن او به نقطه‌ی ابطال می رسد.

امان الله خان بانی بی حجابی و اسلام ستیزی بود و محمود طرزی پدر بی حجابی و دین ستیزی...

در بخش بعدی رفیق امرخیل را متوجه حقایقی می سازم که احتمالاً تاریخ را سرچپه خوانده اند یا هم فراموش کرده اند به شمول مستنداتی از دکتر شهید و مارشال دوستمی که برای دکتر قربانی ها داد و داکتر طرح به دام اندازی او را داشت.