-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تلفن های خسرومانی همیشه زنگ می خورند

 

معارفۀ گذرا با رمان خسرومانی – مرگ و برادرش


دیروز درکابل زنگ تلفن های زیادی درنقش پیک مرگ صدا کردند و مرگ با برادرش درخانۀ بیش از پنجاه تن کابلی به مهمانی رفت. 

رزاق مأمون



از ناسازی زنده گی و نا زنده گی درافغانستان، یکی اش این است که وقایع، ادبیات را کنار زده است. حتی ادبیات را استخدام نکرده است. آفرینه های ادبی به ویژه درهنر روایی، نقطه چین است. فرآیند تولید ضد ادبیات بسیار شتابنده بوده است. اما نقطه چین هایی هم داریم که هرگاه از ذهن همه به پرواز بگذرد، قدرت شیهه و توان پرتابش، به توان یک صد هزارموشک است. 

رمان 156 برگی « مرگ وبرادرش» آفریده یی از قلم خسرومانی. خوانش کتاب که پایان گرفت، میان دست هایم تا و سر، سبک و سنگینش کردم. سبک، ؛ اماچکیده ای از یک رمان چند هزار برگی درنظرم آمد. نا متعارف دربافت، متقاطع از نظرزمانی، اما پدیدار برحالات انسانی نا متعارف؛ ممزوج با متعارف ها و چیزهایی که قابل گفتن نیست.

سوگنامه روح کابل ورق می خورد، با زبانی شسته، کم ترادف، صرفه جویی درمصرف غیر ضروری واژه و مبرا از فرهیخته مآبی. روح متألم درعشق و بی عشقی شناور، گاه لذتی می پزد به توان صد نفرت. و گاه، یک دریغ و آه، همچو غریو سلسله آتشفشان های آمده از دل اعصارماوراء تاریخ، حتی خواب نسل های منقرض نئواندرتال ها را با استخوان های ستبرو عظیم شان درگور های بی نشان شان کابوس می کند. 

بی ریختی منضبط، تکنیکی سیال و خود کار. زبان ویژه یی که رنگ بافت و هنجارش چنان است که باید این داستان فقط با همین زبان روایت می شد. گاهی زبان روایت چنان میراند که «همچو پیلی مست» دراندرون ها، ویرانی اندرون ها و سپس، صراط الستقیم روح کل داستان.

رمان کابل است؛ روحی که بازآفرینی شده، خمیرو تجزیه شده؛ و خسرو می داند که رمان هایی به اندازه موهای سر یک فرد له شده درکابل هنوز چشم انتظار نوشته شدن اند. این رمانی است به رنگ من، رنگ تو، رنگ بی رنگی و رنگ هایی که تا هنوز نامی برای شان نیست.

حیا، بی حیایی، خشم شرعی شده، آرزوهای سفید یا منسوخ و شرم آور، پس لرزۀ دایم، نبرد رؤیا با واقعیت، ازدواج رؤیا های بی گناهی با واقعیات معاصی و گریزان و الحاصل درهر پیچی نمایشی از فروپاشی هردو، با یک غریو مهیب از گلوی فلز گداخته که زنده گی را در یک لحظه هم از تعریف تهی می کند؛ هم به زنده گی اشارت دارد که اصلش درجای دیگر است نه درین جا که هیچ چیزی سرجایش نیست؛ هم به نسخۀ کابلی اش.

درهمین شهری که هیچ چیزی سرجایش نیست، برای جماعت کوچکی از ارباب فکروهوش، که چیزی نامرئی از رگ و پود یکی شان به رگ و پود دیگرشان نخ زده است؛ زمین و زمان چیزی نیست جز کتابی که تازه خوانده اند و کتابی که خوانده بودند؛ چیزی نیست جز کتابی درراستای همان رشتۀ نا مرئی اندیشه یی که آن دو، و آن دو تای غایب را به پیوند می دهد.

اربابان فکروهوش را نوستالژی اناستیزی گونۀ زمان های از دست رفته، دریدِ خود دارد. آن شهوات معنوی در طعم چاینکی و آوای احمد ظاهر درگذرهای کهنه و نو کابل متجلی است. درهمان رشتۀ نا مرئی پناه جویان گسترۀ رؤیا های کابل؛ و درحسرت عجیب هزاران درهزار دیگر که از فقر واژه درشرح هجرت کابل به تنگ نفسی افتاده اند. 

آه، کسی درمحشر برنده نیست؛ نه چاینکی، نه صدای احمد ظاهر، نه بازی با واژه و حتی بی فرهیخته گی به معنای فراموشی درشراب و دود. همه چیز از ناهنجاری های گذشته آمده است تا اگر بشود سرو تۀ موازنه بین مفاهیم و نا مفاهیم امروز و دیروز را به هم بخیه بزند.

البته که؛ خسرو به یک دلیل امید بسته است که شاید همزاد احمد ظاهر صد و چند سال پیش قرار بود بمیرد و فرو شود درعدم فراموشی؛ اما نشد؛ احمد ظاهر نسخۀ کابلی ایوان ایلیچ لئوی تولستوی، با صدایش دور وبرما می پلکد؛ حلول می کند، درخواب، درلبخند، دراندوه، دردلتنگی، درحسرت... درهمه چیز. هرآئینه، پس نوستالژی کابل همانا خود کابل است؛ هرچند، به هریک از ما جرا ها یک زنگ تلفن مؤقتاً سکته گی می آورد؛ زنگی که همچو پیک تباهی تا چند لمحه سکوت به آشوب زده گان هدیه دهد. لبخند و ملاحت، نفس ها و گریه های معشوق های شان به همان زنگ تلفن وابسته است.

درآن مدینۀ غم، شترغم، به رنگ های سرخ، به رنگ دود، به رنگ اشک ها، به رنگ درهم آمیز همه ای رنگ های رنج ها... سایه سان دنبال خواب ها شان است؛ درپی بوییدن دهان های شان است که به گوش معشوقی نگفته باشند که دوستت دارم. دنبال غریبه ها، دنبال هوشیاران و آگاهان، دنبال بی خبران و از پا مانده گان، دنبال بی غرض ها... دنبال صدای احمد ظاهر، دنبال آهنگ های قدیمی هندی در ضبط صوت هایی که، کهنه تراز آهنگ های شان هستند. کهنه تراز پیشه وران تابوت ساز، روسپی های با کلاس و بی کلاس.

درشهری عجیب که حتی تابوت ساز از پی آیندِ حرفه اش به وحشت اندراست. چرا که او آهنگ های قدیمی را می فهمد؛ احمد ظاهر را می فهمد وطعم چاینکی را می فهمد؛ این قدرهست که طعم تابوت سازی چیزی را در درونش اره می کند؛ مثل ارۀ خودش روی پلۀ چوب تابوت؛ اما گریز از تابوت، آرزوی محالی است در آن شهری عجیب، که احمد ظاهرش هنوز نمی میرد.

درشهری که مرده ها درامان نیستند؛ و بی نشان وغیرقابل تشخیص که به کدام خانواده یی تعلق داشته اند؛ لوح قبوردرشبانگاهان بلافاصله بعد از قالب زدن جسد مرده به حفرۀ خاک، ناپدید می شوند. اما دزد الواح گورهای تازۀ کابل، درجایی که « نظر به زمان، مرگ ارزان» است؛ آخرین لوح قبر را که می فروشد، همین دیروز است؛ دور نیست. همه چیز تازه است، مرده ها، گورها، لوح هایی که بی توجه به مرده و گور، تبدیل به پول می شوند تا سنگ فروش، خطوط حک شده را دو باره با ترسبات سنگی دیگرپر کند و درگور تازه ای بخلاند تا باردیگر دزدی شود. 

مگر نه چنین است که هر مرده داری ممکن است فردا خود مرده کس دیگری باشد؟

درشهری که انجمن شاعران مرده فعال است، زمین آهسته آهسته از مرده پر می شود و این که دریک سال بعد، دیگرجایی درآن باقی نماند؛ همه را ترسانده است. از تابوت ساز، تا گورکن و یا مرده دارانی که هنوز مرده دار نشده اند و احساس می کنند به زودی خواهند شد. تب خبیثه؛ تب لجوج، همه را درهم پیچیده است. تب خبیثه، جولا وار طور دیگری به جان انجمن شاعران مرده افتاده؛ آنانی که درجزیره نشینی شان حس سعادت دارند و از ودکای قاچاقی گلو تر می کنند و درمجلس شان همه چیز بود و هیچ چیزی نبود. یعنی فقر تلذذ. مثل روزگار تابوت ساز، مثل حال وهوای گورکن، همانند آدم هایی که بالقوه مرده دار اند... هیچ چیز درمغز شان درجای اصلی اش نیست... موسیقی است، اما موسیقی نیست یعنی که ابتذال بالاسر این موسیقی قهقهه می زند. شعرشاعران مرده تازه اعتراض دارد به این وضع که هی های، آدمی جزیره نیست اما شعر را یک جزیره نشین با احساسی جزیره یی سروده است. اثباتش این که یگانه اعتراض شاعران انجمن، اعتراض به خاطر غیرحاضری «دختررز» است؛ نه چیزی فراتر ازآن!

زنده گی درکابل همین است دیگر. قهقهۀ ابتذال درمجلس انجمن شاعران مرده، برذوق مرده دارها زده و سم خود را همرسانی کرده است تا آن جا که هر اندازه آمار مرده ها بالا می رود، علاقۀ مرده دار ها برای گذاشتن سنگ قبر نیز فرومی کاهد؛ درین کارجیب کس دیگری لاغر می شود که دست کم درنظر خودش شکارچی الواح قبور است؛ همانی که از فروش سنگ گورهای تازه ارتزاق می کند... و از دیدن موترهای جنازه که سوی گورستان روان است؛ گل از گلش می شگفد!

این است نوعی تکرارجنبه های زنده گی از قهققه ابتذال برموسیقی، ذوق باخته گی مرده دارها و دلهرۀ لوح دزد هایی که هول شان از بی لوحی، نمودار دیگری از هوای انجمن شاعران مرده و مرده دارهای احتمالی است.

خسرومانی، دررمان «مرگ و برادرش» دنبال کابل گمشده است؛ کابل آرزوشده، کابل ساخت کارخانۀ تخیلی که کتاب خوان های محکوم به کتاب خوانی و تبعید درخلوتگه های کوچک شان، برایش شکل وشمایل بسته اند. درآن خیالخانه، کابل از دست رفته را دوباره می آرایند تا درهمان اتاق، دیده به دنیای آدم ها بازکند. برای دیدن آن کابل سر به صحرای ملکوت زده، فقط مخلوقات مسخر شده از سوی تخیلاتی مرگ ناشناس می آیند تا کابل هرگز نمیرد؛ نا میرا شود. دیگر قابل برداشت نیست. شب کابل اکنون « به آروغ کشاله دارمرد مسلولی می ماند که پایان ندارد.»

از دیدِ گذرای من، رمان میانه حجم « مرگ وبرادرش» ازین چنین مواد و مصالح درست شده است. خون اندوه مترسب کابل در رگ ها، خونی که درآخرین بند رمان، سر ازیک شب پاریس درهیأت یک لخته سردر می آورد. پرواز عمودی و افقی رمان ژرفا پیمای خسرومانی به عوالم به هم ریختۀ همه ای ما همچنان درپرواز باقی می ماند؛ درروح همه ای ما که از رنج های خاموش یا غریوندۀ خویش درهرجایی که هستیم لقمه لقمه می جویم تا شود روزی که کابل کیمیا شده، به بستر روح ما و جایگه خودش عودت کند.

دم خوش، خسرو!