-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

درافغانستان هیچ مُدل حکومتی ریشه نمی گیرد

 به پاسخ چند دوست ـ در باره فدرالیسم

فیاض بهرمان نجیمی

من به فدرال شدن افغانستان همانقدر باور ندارم که به مدل دموکراسی و نظام جمهوریت در آن. 



اینها مفاهیم وارداتی غربی اند  که تحقق آن در بستر جامعه یی که شیوه تولید خاص خودش  یعنی«شیوه تولید آسیایی» و سیستم سیاسی جا افتاده خودش یعنی «استبداد شرقی» را داشته است، قسمی که تجربه نشان داد، ممکن نبوده است. در افغانستان «انسان آزاد» و «فرد آزاد»  وجود نداشته  تا پایگاهی برای دموکراسی شوند. همه برده ها و رعایای مستبد از امیر و  پادشاه تا«رییس جمهور» بوده اند. در حاکمیت های استبدادی اسلامی، مشروعیت منبعث از دین و ایدیولوژی دینی بوده و همه از عام تا خاص تنها باور به قدرت الهی و نه  مردم دارند! 

تحقق الگوهای غربی در جامعه سنتی افغانستان همیشه شکست خورده و در آینده نیز شکست خواهد خورد.  

اکثر کسان، به ویژه در میان ساختار های تاجیک تبار و هزاره تبار وقتی ادعای فدرالیسم می کنند، همه دینباورتر از یکدیگر اند و با  فکر دنیوی در تخاصم.  

دین و خدا  انسان ها را مطیع ولی میداند. فدرالیسم منبعث از اراده مردم است نه ولی. فدرالیسم معنای اتحاد را دارد، که آبشخور اصلی آن در طول تاریخ یا ناسیونالیسم و یا گرایش های محلی بوده است.

تاجیک ها یکی از بزرگ قوم های افغانستان استند که از داشتن نظریه فراگیر و مدرن ناسیونالیسم میان قومی رنج می برند؛ زیرا نظریه دینی در فکر بیشتر سبق خوانهای آن قوی تر از دیدگاه های دنیوی به حیث پایه ناسیونالیسم است. این مشکل را هزاره ها نیز دارند.

ناسیونالیسم پشتون کمتر ریشه در دین دارد و بیشتر تکیه بر ایدیولوژی سیکولار و اسطوره های خود ساخته آنها.  برعکس در  ۳۰ سال اخیر داعیه ناسیونالیسم تاجیکی و هزارگی تهی از اسطوره بوده و برارزش جهاد تکیه کرده است. پیوند با گذشته تاریخی و فرهنگی همیشه کژ دار و مریز بوده ، که رهتوشه  برای فردا نشده است. 

آنچه به نام ناسیونالیسم پرچم می شود، در واقع تعلیقیست میان  نظریه مدرن و پیشامدرن، نازا و ایستا. 

وقتی انگیزه قومی بر پایه تاریخ، فرهنگ و زبان واحد مفقود باشد، یگانه بدیل همان دین واحد است، که پس از ۴۵ سال جنگ آنطوری که لازم است انگیزه عمومی فراهم نمی آورد. 

فرو رفتن به موضوع دین در واقع هم سنخی با طالبان است!

میان ترکتبار ها و پشتونتبارهای ناسیونالیست شباهت های وجود دارد. هردوقوم،  هم گروه های دینی و هم دنیوی خود را دارند. وقتی دوستم نظریه فدرالیسم را که مطمینم از دیدگاه های لطیف پدرام تاثیر پذیرفته است مطرح می کند، نگاهش بیشتر دنیوی است. 

اما تفاوت که ترکتباران با پشتونتباران در تمرکز گرایی و فرار از مرکز است. فاریاب و برافراشته شدن پرچم «ترکستان جنوبی» اقدام روشن نظریه فرار از مرکز بود. این جرأت تا هنوز  در میان هزاره ها و تاجیک ها وجود نداشته است. برعکس موضعگیری تاجیک ها خیلی همسو با حاکمیت ارگ،  نه براصل و ماهیت قضیه بلکه پیچیدن روی مسایل صوری یعنی نقد ترکستان جنوبی بود. 

در بازی قدرت در افغانستان، طرفداران مارشال دوستم «جن» را از بوتل بیرون ساختند و با ایستادگی والی کابل را دوباره به مبدأ برگشتاندند. 

از دید تحلیلی، کسی بخواهد یا نخواهد، «جنبش ملی اسلامی» پس از ۱۹۹۲ بار دیگر آغازگر تضعیف سلطه کابل بر شمال گردید و اقدام آنها آغاز پایان حاکمیت به شدت متمرکزگرای کابل در شمال است. 

این همه نوشتم تا نشان بدهم که اول قوم باید شد و بعد ادعای طرح های بزرگ از جمله فدرالیسم را نمود!

اما بازهم چند نکته اضافی در باره فدرالیسم، که من به آن باور ندارم.

• حرف ها در باره فدرالیسم یا کنفدرالیسم شبیه اروپا یا امریکا حرف های سربالا اند!

• مُدل نظام های سیاسی جوامع پسامدرن غربی  در ساختار پیشامدرن و هیرارشیک افغانستانی قابل تطبیق نیست! 

• وقتی در دو دهه اخیر با  آنهمه پول و حمایت جهانی یک سانتی متر به سوی دموکراسی حرکت نشد، در آینده راه دیگری به جز از جنگ برای غلبه و یا جنگ همه علیه همه وجود ندارد!

• نه جمهوری ترکستان جنوبی ممکن است، نه خراسان و نه هم افغانستان واحد! 

در طول تاریخ یک و نیم سده اخیر یعنی از زمان تاسیس افغانستان توسط هند بریتانوی و روسیه تزاری، همیشه گرایش ملک الطوایفی در افغانستان قوی بوده و این فرهنگ پیشا مدرن مطابق نظریه ابن خلدون در افغانستان حاکم است. 

توماس باریفلد نویسنده کتاب : «افغانستان تاریخ فرهنگی و سیاسی» بسیار دقیق گفته بود که بریتانیایی ها هیچگاه نخواستند افغانستان را اشغال دایمی نمایند، چون نمی خواستند هم مرز با روسیه تزاری شوند. بنابرین در توافق با روسیه خواستند این کشور را یک منطقه حایل نگهدارند.

حایل بودن باعث گردید که در جغرافیای به نام افغانستان نه تحول سیاسی  به سوی مدرنیزاسیون رخ بدهد و نه هم تغییر فرهنگی و اجتماعی مدرن ایجاد شود.

از همین رو افغانستان به حیث یک حوزه بسته، سده ها از تمدن جهانی عقب ماند. 

برعکس در جوار افغانستان،  نیم قاره هند در موجودیت استعمار بریتانیا امکان پیدا کرد تا دموکراسی را از سده ۱۹ تجربه و تمرین کند، که پس از استقلال  در سه بخش و دو کشور هند و پاکستان تداوم یافت و اکنون صاحب نظام دموکراتیک فدرال اند.

فدرالیسم با دموکراسی رابطه دارد. در تمام کشور ها چه ایالات متحده امریکا و چه اروپا، نظریه فدرالیسم از ریشه های تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی برخوردار بوده است. 

فدرالیسم نظامی مبتنی بر قواعد دموکراسی و نهادها و سازمان‌های دموکراتیک است که در آن‌ها قدرت و اداره کشور، بین حکومت‌های ملی و محلی تقسیم می شود.  همکاری و اتحاد گروه‌ها و واحدهای گوناگون در راستای تشکیل واحدهای بزرگتر برای تأمین اهداف مشترک صورت می گیرد که در نهایت دولت «فدرال» را به وجود میآورند. 

حالا وقتی فرهنگ دموکراتیک، اندیشه باز، تساهل و همدیگر فهمی، باور به دگر اندیشی وجود نداشته باشد، یکی تفسیر دینی از قدرت نماید و دیگری قومی، در آنصورت نه دموکراسی همانطوری که دیدیم زاده شد و نه راه برای فدرالیسم باز است. 

من راه بقا را در کنفدراسیون اقوام و قبایل می بینم، آنچه که در جنوب میان پشتونتبار ها از سده ۱۸ به وجود آمد، و حالا در یک قرار داد اجتماعی جدید میان قوم ها صورت گیرد ـ ارچند فکر من هم خیلی اتوپیک است. 

تداوم حاکمیت مرکزیتگرای قوم محور دیگر ممکن نیست. 

بحران عمیق سیاسی، بحران عمیق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتا دینی را به وجود آورده است. این واقعیت را باید بحث کرد و از کنار آن نباید با کلی گویی ها گذشت!