-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۱۲, چهارشنبه

آن روز چی اتفاق افتاد!

اتمر و غنی درکشتن دسته جمعی سران شورای نظار وجمیعت، به گونه یی اتفاقی و اسرار آمیز شکست خوردند. آخرین عملیات تروردولتی، توازن جمهوری انحصاری را برهم زد.


بدون اینکه تلاشی شوم داخل بادام باغ شدم. از دروازه تا محل که قرار بود جنازه را آنجا بیاورند پر از موتر بود و هزاران نفر که در حال آمدن بودند. بار دوم بدون این‌که تلاشی شوم  داخل محوطه محافظت شده شدم. افراد زیاد به شمول مقام‌های بلند رتبه حکومت و بیشتر مهره های درشت حزب جمعیت وقت تر از ما آمده بودند. خودم را به یک جمع شاید صد نفری نزدیک کردم. رییس اجراییه، وزیرخارجه، بسم الله خان، امرالله صالح و تعداد زیاد نمایندگان مجلس، وزرا و اعضا جمعیت اسلامی در سکوت مطلق به همدیگر نگاه میکردند. خبر رسید که جنازه را آوردند. همه به طرف خطوط رفتیم که از قبل صف های نماز را مشخص می‌کرد. چند لحظه بعد در سمت چپ صف اول بودم؛ صف اول را به خاطر انتخاب کردم که باید زود تر از محل برون شوم و به جای که قرار بود شهید مان را دفن کنیم برسم. هر قدر تلاش کردند نمازگزاران که در قسمت چپ بودند صف هایشان راست نمی شد. پیش نماز از آقای ایزدیار اجازه گرفتند تا نماز خوانده شود، یک آقای که نمی شناختم مداخله کرد و گفت کمی راه بندی است هنوز هم مردم می آیند، آقای ایزدیار با داکتر عبدالله مشوره کرد، موافقه کردند که چند دقیقه دیگر هم صبر کنند تا همه به نماز برسند. کمتر از دو دقیقه نگذشته بود که بسم الله محمدی، وزیر دفاع اسبق از سمت راست صف خود را به ایزیدیار و داکتر عبدالله رساند، صدایش را نشنیدم؛ فکر کنم گفت باید زودتر نماز را بخوانیم؛ چون زمانی که دوباره سر جایش رفت همه آماده نماز شدند. پیش نماز گفت نیت کنید و همه نیت کردند. با شنیدن صدای " الله اکبر" از حنجره پیش نماز همه دستان مان را بلند کردیم؛ اما زمانی که تکبیر دوم را شنیدم، صدای انفجار مهیب در صف‌های عقب به گوشم رسید و به دنبال آن همه جا را گرد و غبار فرا گرفت. خود را به زمین انداختم، به خود نظر کردم سالم بودم. چند ثانیه نگذشته بود که صدای انفجار دومی کمی نزدیک تر، شاید در چند قدمی ام شنیده شد و همه جا را بوی دود و باروت گرفت. اینبار حسابی ترسیده بودم. فکر کردم همه چیز تمام شد. در دور و پیشم چندین جسد را دیدم و انسان های که ناله می کردند. سینه خیز، سینه خیز به سمت دروازه رفتم. چند متر مانده بود به دروازه که صدای انفجار سوم کمی دورتر شنیده شد و دوباره همه جا را دود و آتش گرفت و بوی باروت و بوی خون و ... .

موج انفجار سوم و سرعت خودم مرا به برون از محل حفاظت شده پرت کرد. سراسیمه شده بودم. سرم سخت درد می کرد. کمی دور تر از دروازه چشمم به یک پل خورد. خود را به زیر پل رساندم و چند دقیقهِ بی هوش شدم. زمانی که چشمانم را باز کردم تازه مردم فرار می کردند. آقای ایزدیار را دیدم که از دروازه برون شدند و ده یا پانزده نفرِ که پیکر شهید سالم را به طرف تپه انتقال می دادند. کسی نبود که زخمی ها را انتقال دهد. کسانی که زخم شان سطحی بود خود برون برآمده بودند. هنوز هم از آمبولانس خبری نبود. تمام راه های منتهی به محل حادثه پر از موتورهای مقامات بود. هر کس کوشش می کرد زود تر محل را ترک کند. همچنان سرم گیج بود و درد داشت. از زیر پل برون شدم هزاران تن از افراد مسلح وابسته به مقامات حکومت دست به ماشه بودند. هر لحظه امکان داشت حادثهِ تازه رخ دهد. اکثر مقامات می‌گفتند" فیر نکنید، فیر نکنید" هر لحظه چند بادیگارد یک وزیر و وکیل را حلقه کرده بودند و از ساحه برون می‌کردند و موترهای ذره که در فاصله چند متری تلاش داشتند نزدیک دروازه شوند. نمی دانم چقسم، اما خود را به دروازه خروجی بادام باغ رساندم. چند زخمی را به بیمارستان هلال احمر که در نزدیکی بود انتقال دادند. بدون وقفه در تلیفونم زنگ می آمد و من  هیچ زنگ را پاسخ داده نمی توانستم. از صدای زنگ تلیفون می‌ترسیدم. تنها زنگ برادرم داکتر امان و از Wali Walizada را کوتاه جواب دادم.  به این ترتیب به خانه رسیدم.

نتوانستم که فیس بوک را باز کنم؛ توان شنیدن از دست دادن دوستانم را نداشتم. بعد از شام بهروز شادمان به دیدنم آمد و برایم اطمینان داد که دوستان مان سالم هستند؛ اما متاسفانه خیلی از هموطنان ما کشته و زخمی شده بودند. 

نه کسی به خاطر کشتار بی رحمانه همسنگران ما در رستاخیز محاکمه شد و نه سر نخ از حمله به مراسم جنازه را کسی فهمید. دوباره کمیسیون حقیقت یاب تشکیل شد و ما این حادثه را هم مثل صدها حادثه دیگر زود فراموش کردیم. ملت ما حافظه ماهی را دارند که هر شش ثانیه یادش میرود که سرش به شیشه خورده است.

ا. ادیب همراه