-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

یک اداره صد خاطره:

 

               

                        روایات زنده‌‌گی‌ من-  بخش ۱۰۶

               نوشته‌ محمد عثمان نجیب

تایپستِ دفتر میرزا صاحب شدم:



همان زمستان سال ۱۳۶۵ بود و تشکیلات تازه در حال کامل شدن بود رفقای محترم ما ضیا، عناب بهاری، یاسین خموش، رحمت الله خوستۍ، غلام محمد افسر، سلیم روښان، هارون مومند، یکی پی دیگر می آمدند، و رفیق صمد برادر زاده‌ی رفیق نور احمد نور و رفیق شفیع غرزی فرزند شادروان رفیق بارق در جمع سر بازان بودند.‌ 

هر کسی از هر سویی که می آمد و‌ جذب دفتر می‌شد و عادی به کار خود آغاز می کرد و تنها کسی که باید بی سرنوشت می بود و‌ حوصله می کرد من بودم. 

من باید همیشه زیر چشم آقا پرسه می زدم تا خاطر شان جمع باشد که خطری برای چوکی شان نیستم. روزی نه برای من بل به آقای رفیق مهمند معاونِ به دل قرین شان گفتند: «... آخر سال اس... افغان ترکانۍ لوازم دفتره ... نه داد... اولین دفه اس... که مه... ده کارایم... بند ماندیم... باید تا شروع سال صبر کنیم... من دیدم که تیر را به هدف زدهدمی توانم ... چون دوستان من در آنجا زیاد بودند. عرض کردم... اگر کاری باشد... من می توانم در افغان ترکانۍ انجام بدهم... با استهزا و تمسخر گفتند...کار تو نیس ...کار خوده کو...و به دفتر خود رفتن...چند دقیقه ...‌ کبیر خان منتظم دفتر آمدند که رئیس صایب تره خاسته... رفتم ... پرسیدند... ده اونجه کی ره می شناسی که میز و چوکی ها ره بته... ما هر‌ چی کدیم آخر سال اس...پیسام انتقال شده اما... نمیتن... مثلی که یک نوکر بسیار ناتوان را فرمان بدهی به من...امر کردند... تا فردای آن روز مستقیم بروم و ببینم که می‌شود میز و چوکی ها را بیاوریم و آیا کمک می کنند... من گفتم ... صایب یک پیشنهاد عنوانی مقام ریاست افغان ترکانۍ.بنویسید من آن را گرفته می‌روم. گفتند... تایپست نه داریم همو رقم برو... بسیار ... دیگر چیزی نه گفتند و من گفتم ...مشکل نیس... مه تایپ کدنه یاد دارم... جمله‌یی که عریضه‌ی خودم بالای خودم بود... عاجل برایم گفتند... برو اونجه تایپ اس... هر چی تایپ می کنی ... خلاص کو که مه امضای رفیق همگره بگیرم...مه گفتم بیا که آقا را یک پروفلکتیکی کنم تا مگر دست از سَرِ ما بردارد...دلیل هم حوصله‌یی بود در حال ختم شدن... پیشنهاد را در تایپ نوشتم...در پای پیشنهاد به جای رفیق همگر نام خود آقا را نوشتم... گفتند ای به بیرونِ کمیته میره امضای مه نه میشه... گفتم ... شما امضاء کنین... دگیش مربوط مه اس...پیشنهاد را امضاء کرده در عین حال زنگ زدند که رفیق یوسف هیواد دوست بیاید... برای شان وظیفه دادند به این الفاظ: «... به ضابط صایب یک جای جور کنین...یک تایپ نوام از ریاست اداری بگیرین...دگه هر چیز که بود تایپ کنه...» رفیق هیواد دوست گفتند خو... من هم با ایشان خارج شدم تا فردا از راه بروم دنبال میز و چوکی... رفیق هیواد دوست در دهلیز گفتند... برو نجیب جان رئیس صایب گپای هوایی میزنه ...خودت کار خوده داری ...ما ده تشکیل تایپست داریم...حالی که گفته خُو‌ میگیم ... تشویش نه کو ...رفیق هیواد دوست هم دوران سربازی شان را دربخش پلیس گذشتاندند و هم بعد هاذبهدحیث مدیر عمومی تلویزیونِ ریاست نشرات نظامی گماشته شدند. اما آقای. اشکریز رها کردنی من نه بودند... خوبی کار تایپستی من آن شد که از زیر دست سربازان خلاص شده و ارتقا کردم ههههه‌ مدتی را به عنوان تایپستِ میرزا صاحب کار کردم و استاد حقیقی همچنان ناظر ذلتی بودند که بر یک مادون شان از جانبِ یک آدمِ مزدک شناس روا دیده می شد...


نیتِ بدِ ما قضای سَرِ ما شد:

پیشنهاد را گرفته شب خانه رفته و فردا از دهمزنگ به افغان ترکانۍ رفتم که در جنگلک و‌ در مسیر جاده‌ی عمومی منتهی به حمله‌ی چهلستون قرار داشت. دوستان محبت کرده من را به دفتر ریاست بردند که قبلاُ آشنایی داشتیم. 

وقتی جریان را گفتم دانستم که قبلاً فشار زیادی وارد شده و ایشان جواب رد داده بودند.. فورمه های حواله و پیشنهاد را دادم ... رئیس صاحب مؤسسه گفتند که حالی چی کنیم ... ای پیشنهاده چرا به امضای ... رئیس صاحب اداری ناوردی... ضرورت نیس که امضا کنم... تو ... ده موجام ... کار امنیتی می کنی ...یک رئیس نشراتی ره به کارای اداری و جنسی چی که امضایشه گرفتی ... دلشه خوش کدی... پیشنهاد ره دوباره مسترد کرده ‌‌و هدایت دادند...تا میز ها و چوکی ها را برای من بدهند... گفتم ...نی ...حالی زیر دستِش استم... داخل انبار و گدام ها شدیم. گویی در اروپا بودیم و غیر قابل تصور بود که آن همه آراسته‌‌گی و‌ زیبایی های تولیدی از کشور ما باشد و به دست قابل بوسیدنِ کارگران ما و واقعاً احساس غرور کردم از داشتنِ چنان مؤسسات تولیدی. اما حیف که نگذاشتند به جای شان بمانند.

تعامل بسیار عالی،‌ علمی ‌و سنجیده شده‌یی بود و مشخص می شد که برای کدام بست کدام نوع میز ‌و چوکی ضرورت است، میز های ریاست را نشان دادند دیدم بسیار عالی اند که نیاز بود برای رؤسای مستحق توزیع شود نه رؤسای دیسانت شده و‌ فرمایشی.

آن سوتر میز های دیگری بودند، نه به آراسته‌گی میز های ریاست، پرسیدم که برای کدام بخش است؟ جواب دادند ... که برای آمریت ها... گفتم همین بهتر است... و میز های مدیریت های عمومی یک سان بودند... همه را نشانی کردیم... و آماده‌ی انتقال شدند... برای اولین بار بود که به آقای اشکریز زنگ می زدم. از دفتر مقام ریاست افغان ترکانۍ تلفن کردم... بلی...‌گفتند..گ وقتی دانستند منی حقیرم... حس تکبر شان بیدار شد...و پرسید... چی‌‌ کدی... گفتم ... موتر کلان کار اس... که جنس ها را انتقال بدهد... گفتند... جطور گرفتی... گفتم ... به احترام امضای شما دادن....دیدم کمی سَرِ شان خوش خورد، در حالی که پیشنهاد را همان جا پاره کرده بودم،‌ چون‌ قبول نه کردند... از همان تجربه بعد ها هم استفاده کردم... سر انجام موتر آمد و اجناس به همکاری آشنایان عزیز ما در افغان ترکانۍ بار زده شد و انتقال یافت و من همچنان بی سرنوشت و‌ تایپست ماندم.


کیفیت ساخته های وطن:

از زمستان ۱۳۶۵ تا حالا که بهار ۱۴۰۰ است یعنی سی و پنج سال هنوزم وقتی همان میز و چوکی ها را از نزدیک ببینید ۹۰ در صد آن ها سالم اند و یک بار مصرف نیستند.

میراث دفتر از نیتِ بدِ من“شوخی”:

همان میز آمریت چندین رئیس را کهنه کرد به این ترتیب:

یک_ آقای اشکریز.

دو - آقای عزیزالله آریافر.

سه_ آقای طالب هر کسی که در زمان طالبان بوده و من نه می شناسم.

چهار_ آقای شمس الدین حامد.

پنج_ آقای ضابط محمد عثمان نجیب 

وقتی به پیشنهاد محترم رفیق غلام حسن حضرتی و موافقه‌ی مقامات و رضایت آقای شمس‌الدین حامد در کرسی ریاست نشرات نظامی بودم همه آن ماجرای گرفتن میز را به یاد آوردم که نیت بد ما قضای سر ما شد و آن میز نصیب ما هم گردید، اما افتخاری بود از خود بسنده‌گی کشور ما که نگذاشتند پایا بماند و فابریکه ها را غارت و ویران و چپاول کرده همه دار و نه دار آن را به پاکستان بردند. چی خوب گفتند، آن کاکای محترمی که قصه‌ی رشوه خوری پدر غنی را کرد و جمله‌ی معنا داری بر جا ماندند که ... اینا ز وطن ما نیستن... بیگانه استن...‌که وطن ما ره خراب می کنن... ما و تو که وطن ماس...چرا خرابش نه کدیم...؟

دفتر من هنوز معلوم نه بود:

مدت ها سپری شد و من همچنان بی سرنوشت و‌ تایپست بودم، برای مقابله با احتمالاتِ توطئه نوعی بشکه‌ی مخفی اما دوستانه ایجاد کردم تا از اقداماتِ نا ایستای آقای اشکریز علیه خودم آگاه شوم. دل از دفاع استاد حقیقی گرامی بر کَنده بودم، چون ایشان بسیار بسیار با حوصله تر از من بودند...

اولین اطلاع دوستانه برایم رسید... که آقا در پی دست یابی کدام بهانه علیه من اند... و تلفنی به رفیق نصیر در امنیت ملی گپ هایی را نسبت به من گفته اند... که نوعی شکوه‌ی سیاسی بوده... چاره‌یی نه داشتم جزء آن که منتظر تغیر بمانم... فکر می کردم بعد از آن پیشنهاد و آوردن وسایل و لوازم دفتر و دستیاری من در کار های اداری دفتر و اطاعتِ بدونِ چون ‌و چرا از اوامرِ حق ‌و نا‌حق و سکوت در برابر هر توهینی، روزی آفتاب آدمیت آقا به روی ما هم خواهد تابید اما... محاسبه‌ی من غلط بود.


متنِ نجیب ساکب را سر بریدند:

کادر های کاردانِ رادیو تلویزیون ملی افغانستان افتخار بزرگی از تقدیم آن کارگاه تربیت و اخلاق و دانش به جامعه بود. از نویسنده ها تا گوینده گان تا کارگردان ها و از گزارشگران تا تخنیکران و‌ از مؤظفینِ خدمات اداری و‌ مسلکی تا مدیران و رهبری همه و همه توته های شرافت و آدمیت بودند و‌ استند گر چی سوگمندانه برخی ها شهید شدند و فوت کردند و از نسل گذشته تعداد محدودی هنوز هم چرخ های اساسی رادیوتلویزیون ملی اند، اما سیاست های تبعیض آشکار رنگ و روی دیروز را به رخسار رادیوتلویزیون ملی نمانده است.

محترم نجیب ساکب یکی از توانا‌ترین و زبردست های نویسنده‌‌گی و گوینده‌گی در رادیو تلویزیون ملی و‌ در سطح کشور بودند و‌ هستند که هرقدر به پای شان برسی باز هم می بینی صد قدم تا رسیدن به ایشان فاصله داری.

ایشان از اولین گروه سربازانِ جذب شده در بخش اردو بوده و اصلاً در اداره‌ی هنر و ادبیات کار 

می‌کردند. من که هم تازه رفته بودم و هم محدودیت های کاری داشتم، آشنایی چندانی هم با عموم نه داشتم. روزی در دفتر معاونین بالای سر میز رفیق رحیم مهمند ایستاد بودم تا از سردی به مرکز گرمی تعمیر معیوبِ تکنولوژی پناه ببرم، «...هر چی نام بدی بود می توانستی و می توانی بالای آن تعمیر گندابِ ساختمان سازی و سازه سازی بگذاری غیر از تکنولوژی...»، در حالی که جنابِ حقیقی صاحب استاد سخن ‌و اندیشه حضور داشتند، دیدم رفیق مهمند چیزی را در روی کاغذ اصلاح!؟ می‌کنند... بالای متن نام نجیب ساکب نوشته شده بود و متن هم مربوط به بخش اردو... در ذهن من آمد که چرا باید متن برنامه‌ی اردو را معاون محترم امنیت آن هم در حضور معاون مستقیم بخش گویا اصلاح کنند... دقیق شدم ... اصطلاح عام آقای مهمند شاهرگ نوشته‌ی زیبای ساکب بریدند که جانٍ مطلب بود و جتا همان بخش کافی بود برای همه برنامه.

نه‌ گفتم و باز بالای خود عریضه کردم:

خدمت رفیق مهمند عرض کردم که نه، آن بخشِ متن جانِ مطلب است، آن را حذف نه کنید در ضمن برای شان گفتم تا کمی فرصت برای نگارشِ یگان نوشته و مقاله برای حقیر هم بدهند...این بود پاسخ رفیق رحیم مهمند:

«... در حالی که نیمه‌ی بدن شان زیر چوکی و میز فرو رفته بود...کمی استوار تر شده...شانه های شان را به نشانه‌ی اعتراض با غرور بلند انداخته و دوباره پایین کرده... کله‌ی شان بر پشتی چوکی تکیه داده فرمودند...ای کارا آسان نیس... کار سیاست اس...نوشته کدن...بسیار سخت اس...و کار هر کسی نیس...بسیار جگرخون شده ... تاب نیاوردم... گفتم ...اگه سیاست نویسنده‌گی همی اس... لعنت به ای نویسنده‌گی... ساکبه... مه نمیشناسم عسکر مام اس... اما جایی ره که شما حذف کردین جانِ مطلب بود...نمیفامم معاون صایب ما چرا ای رقم سکوت کده...» سخنانی از ضابط تایپست و زیر دست عسکرایش و بی سرنوشت و ترسویی که اولین بار مثل بم انفجار کرد...آقای مهمند که متن را خلاص کرده بودند... آن را مقابل رفیق حقیقی گذاشته... گفتن... حالی قابل ثبت و نشر اس...

جاسوسی علیه من شروع شد:

این قسمت را در ادامه  خواهید خواند.