-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۳۱, دوشنبه

خوابیده بودم که سه شب تلفن شماره ۲۰۹۱۲ به صدا درآمد



  یک سرقت شاهانه، کیسه مالِ حمام کلید رهبری سرقت!

نوشته‌ی محمد عثمان نجیب



چلنج و عرض:

چندی است در برخی دیدگاه،‌ چرند هایی به آدرس حقیر دست و‌ پا می زنند بیش‌تر به سه محور!

اول- این نوشته ها از خودش نیست.

دوم- استخدام شده‌یی است که رهبری می شود.

سوم-  خودش را قهرمان معرفی میکند.

هرچند ابراز رأی حق هر انسان است، اما بستن اتهام علیه کسی حق هیچ کسی نیست.

برای رفع ابهامات و تشویش ها و‌ جلوگیری از کوشش های گمراه کننده‌ی اذهان که واقعیت ها را خبر نه شوند و‌ خفاشان شب‌گرد را نه شناسند، پیشنهاد می کنم:

با تضمین حیات و امنیت من در سراسر جهان حاضر به رفتن هستم، من را در یک اتاق قابل تنفس کشیدن قفل کنید، چهار سویی اتاق را پاس داری کنید، دارو های بیماری ام را به اختیارم بگذارید، غذا هم دل تان خواست بدهید، نه خواست از من نه خواهید شنیدید که غذا بخواهم، اگر مرگ من در آن جا بدون دسیسه و به حکم تقدیر خدا اتفاق افتاد شما از پی‌گرد فامیل من مبرا خواهید بود، مشروط به انتقال جنازه‌ام به آنان. من با هریک از رهبران و کادر های قُلدرِ دی‌روز آماده‌ی مناظره هستم بفرمایند.

چارجر تلفن همراه ام را بدون اینترنت در اختیارم بگذارید ‌و یا کاغذ فراوان و‌ قلم های زیاد. من انشاءالله تمام آن چی را خواندید دوباره می نویسم و پنجاه بخش دیگر را هم بدون هیچ درنگی می نویسم.‌‌

اگر چنان شد، علیه آنانی که سفسطه‌سرایی می‌کنند اقامه‌ی دعوای اعاده‌ی حیثیت می‌کنم و‌ با توکل به خدا تا ختم مرحله‌ی تمیز و تجدید‌نظر هم یک ورق کتاب یا معلومات حقوقی مطالبه نه می‌کنم و همه را می نویسم، مدعی علیه های من دست باز دارند تا سرشناس ترین وکلای حقوقی را انتخاب و‌ استخدام کنند در غیر آن لطفاً یاوه سرایی ها را خاتمه بدهید، من به حکم خدا و پیامبر و‌ تربیت مادر و پدر و حزب پر افتخار دیروزم هرگز به اجنبی سر خم نه می‌کنم تا وطن و‌ ملت خود را بفروشم ‌و وجدان نه داشته باشم،‌ ورنه حالا حد اقل یک افسر برحال می بودم، یاهو

تذکر: در کشور ما و‌ جهان ما چنان کهن نگاران و‌ مستند نویسان زبردست وجود دارند که من میلیون ها فرسنگ از آنان دور هستم و‌ به خاک‌ریزی گام های شان هم نه می‌رسم،‌ غوغا های مانند آقای بایانی نمادِ حضورِ سیاهِ نبودِ مطالعات سیاسی و کهنی شان است، درست آن گونه که رفیق ملک ستیز در اولین جلسه‌ی حزبی دوران مبارزات مخفی به من گفتند.

وقتی می‌دانم که راست‌میگویم ‌و کاری را انجام داده ام به آن افتخار کرده و هرگز خود را قهرمان نمیدانم، چون خطا کاری های زیادی هم دارم و انسان هستم.

دشواری ها:


کار های دشواری پیش روی هر یک ما بودند که باید انجام می شدند و گزمه های ۴۸ تا ۷۲ ساعت با وقفه های کوتاه، نگاه های مسلکی برای جلوگیری از سبوتاژ‌ های امنیتی شهری و ‌کشوری، آموزش های کوتاه مدت مسلکی‌‌ و جمع آوری شب نامه هایی که شب هنگام پشت خانه های مردم پخش می شدند و کار های پی هم دیگر.

ما چنان وقف کار و‌ وظیفه بودیم‌ که گاهی خود‌مان را فراموش می کردیم، حتا خواهران هم کار ما به نوبت لباس های من را شست‌و‌شو می کردند، آنان می دانستند که من خواهر اصلی نه داشتم،

مهربان تر از خواهر خونی برای من بودند، با خانه واده های محترم شان سلامت و‌ سر‌حال باشند هر کجایی که هستند.

آن کار ها در زمانی انجام ی می شدند که آقایانی مانند جنرال محفوظ به دریافت تعرفه های خیراتی حزبی از وجه خیانت بیش‌تر مقامات رهبری حزبی به مقام ها و‌ مناصبی می رسیدند اما هرگز مستحق آن نه بودند و من و مانند من هزار ها عضو صادق حزب از حقوق اصلی خود مان محروم‌ بودیم‌ و ‌آن را می دزدیدند.

این جا روایت نمونه های دیگری از کار هایی راآغاز می کنم که منی قد پخچ به تنهایی و تنهایی انجام دادم و همه سرنوشت ساز 

مملکتی داشتند، حالا که چی کسی به آن باور دارد و چی‌ کسی آن را به یاد دارد یا نه دارد به من 

مهم نیست:

شماره ی اول:

محمد ظاهر کیسه مال عضو کلیدی سرقت پشتون مارکیت:

من در دفتر رئیس محترم اداره ی مان توظیف بودم، دفتر نوکری والی مقابل آن قرار داشت و بیش ترین وقت ها را با رفقای نوکریوال می گذشتاندم که مدیران محترم عمومی بودند و به نوبت نوکری میدادند.

در دفتر خوابیده بودم که ساعات سه شب تلفن دفتر ۲۰۹۱۲ مربوط مقام ریاست به صدا در آمد، وقتی جواب دادم، آدم محترمی‌ از آن سوی خط تلفن‌ گفتند که نوکری وال ریاست عمومی اند و رئیس صاحب را کار عاجل دارند تا با ایشان صحبت کنند، چون رئیس محترم ما آن شب به خانه تشریف داشتند، من‌شماره ی دفتر نوکریوال را برای شان دادم،‌ فرمودند تا رئیس صاحب‌حتمی با ایشان صحبت کنند،‌ نوکری والی ریاست عمومی را رؤسای محترم‌ مرکز به‌گونه‌ی دوره یی انجام می دادند. این‌که‌ ایشان چی کسی‌ بودند، نه می دانم.

من هم زمان موضوع را به نوکری وال محترم ریاست خود ما و هم تلفنی خدمت رئیس ما در منزل 

شان خبر دادم. ده دقیقه نه گذشته بود که زنگ دوباره آمد و رئیس محترم ما هدایت دادند تا موتری دنبال شان 

فرستاده شود، رفیق انور دریور را دنبال شان فرستادم، وقتی آمدند مستقیم نوکری والی رفتند، آن جا از گفته های شان دانستم که پشتون مارکیت در چهار راه پشتونستان سرقت شده است، هدایات لازم را به نوکری وال دادند تا همه آماده‌ی اجرای وظیفه باشند و خود شان به ریاست محترم عمومی تشریف بردند.

آهسته آهسته روز می شد و رئیس محترم ما نزدیک های ساعت ۸ صبح برگشتند و همه مسئولان محترم حاضر بودند. جلسه ی اضطراری دایر و هدایات شان را صادر کردند، از فهوای صحبت های شان دانستیم که کار‌گروهی تحت ریاست شادروان یعقوبی « آن زمان معاون سوم ریاست عمومی » تشکیل شده است.

هر کسی را وظایفی سپردند و هدایت دادند تا کاکا خرم گل چای صبح را آماده کنند.

بنده ناظر غیر مسئول روی داد ها در سکرتریت مقام ریاست بودم و به قولی که بعد ها رفیق دوستم از آماده گی های شان به اجرای اوامر رئیس جمهور برای من گفتند، اطفائیه ی احتیاطی که فقط مصرف کاربردی داشتم، نه چیزی دیگری. وضعیت مقرون به احضارات پیش آمده بود، همه آماده بودند. جلسات کمیسیون دولتی هر روزه از ساعت چهار در مقام ریاست عمومی سپری می شدند و تا ناوقت های شب ادامه می داشتند، من به دلیل مجردی و صحت مندی کامل و جوانی و نیرو و انرژی داشتن زیاد، رفیق عبدالله نورستانی منصب‌دارمسلکی متبحر و دانش مندتر از همه و مدیر مدبر و آمر مستقیم خودم را اصرار کردم تا به دلیل بیماری شدید معده، شب ها وقت تر خانه بروند و من در دفتر می باشم.

پس از نردیک به بیست شب و روز پرکاری که همه از جمله اعضای محترم کمیسیون دولتی داشتند، ساعات دونیم شب رئیس محترم ما از جلسه به دفتر تشریف آوردند، نه می دانم چی ملحوظی بود که آن شب نوکری وال عمومی ریاست ما حضور نه داشتند، من در روی کوچ سکرتریت خوابیده بودم بیدار شده، رسم تعظیم به جا آوردم، آقای محترم رئیس ما گفتند: « ... امشو تره هرکاره ساختن ...»

به جای نوازش و تشویق من که همیشه آن جا حضور داشتم و بیش‌ترین و سنگین‌ترین وظایف را هم به من میسپردند چنان بی مهری کردند.

جلسه ی فردا صبح دایر و‌ مسئولان غیر مسئول محترمی که اکثر شان حتا باردوش خود ها هم بودند تشریف داشتند، زنگ سر میزی مقام ریاست به صدا در آمد و کاکا خرم دل رفتند، دوباره برگشته به من اشاره کردند که داخل احضار شده ام. رفیق عبدالله با لحن شوخی گفتند: ( ... به خَیلم پشکت بر آمد...)، داخل شدم،‌همه نشسته و محترم رئیس صاحب هدایت دادند که : « تره به رفیق غنی معرفی کدیم نمایندی ماستی پیشش... ده موضوع پشتون مارکیت...»، گاهی حیای حضور سبب می شود تا آدم نه تواند بزرگی را به اشتباه شان متوجه سازد، من با خود گفتم (...چهار پنج سات پیش چی می‌گفتی و‌ تمسخرم‌ می‌کدی و‌ حالی ای گروه مفت پیش رویت شیشتن و مره نماینده می سازی...) می دانستند که گپ های خود را گاه گاهی در قالب شوخی می گفتم و عرض کردم که رفقای محترم مقابل تان شایسته تر از من اند و تعداد زیادی هم‌کاران ما هم چنان.

سخنان من در مورد رفقای کارمندان هم کار کاملا راست بود که بی نظیر بودند، اما مدیر‌ صاحبان عمومی فقط یکی یا دو نفر شان شایسته و بایسته بودند و بس. رئیس صاحب فرمودند تا زیاد گپ نه زنم و بروم و شامل گروه دوم یا سوم حقیقت یاب سرقت پشتون مارکیت شوم.

خدمت رفیق غنی رفتم که از قبل هم می شناختم شان و رفقا هم با جناب ایشان معرفت دارن

روش کارگروهی را نه می پسندیدم، زیرا تفاوت افکار و خصوصیات مختلف یک جا شده مسیر استقرار فکری را منحرف می ساختند، ایشان هدایاتی و معلومات های ابتدایی در موضوع را به من دادند.ممنون شان استم، محبت زیادی می کردند، فرمودند که‌ می دانند من به تنهایی در انجام وظیفه خوش می باشم کامیاب یا ناکام.

معلومات عجیب و‌ سر در‌گمی بود، من می دانستم، کجا بروم ‌و از کجا شروع کنم، نتیجه ی سه روزه کار من سرنخی به دستم داد و تصورش را هم نه می کردم، باورش که مشکل بود.

حالا لاف می خوانید یا حقیقت اش را می پذیرید، مربوط به شما دوستان گرامی است، تا آن زمان فقط جلساتی دایر شده بود و فکر می کنم

 تعدادی را بازداشت کرده بودند، معلومات نهایی و مؤثقی که به من رسید را با مقامات مربوط 

مطرح کردم و آنان هم در عین تعجب قبول کردند تا به عنوان یک سرنخ از نظر دور اش نه کنند

اطلاعیه به من رسانده بود که عامل و حامل اصلی ماجرا 

شخصی به نام محمدظاهر کیسه مالِ حمام جاده است، بدبخت پشتون مارکیت را هم دزدیده و 

هنوزم کیسه مالی می کرد، هر چند آن کارش ترفندی برای رد گم کردن بود. صلاحیت دادند تا آن جا پیش بروم که هم کار انجام شود و هم حیات من در خطر نه باشد.

رفتم حمامی که به جانب شمال جاده ‌و در بین کوچه یی قرار دارد، بدون بازپرسی برای حمام 

کردن داخل شده، محل کار کیسه مال

 را تثبیت و نزدیک آن نشستم، معلومات من نشان می داد که ظاهر اطفال را هم ختنه می کردند. دیدم آدمی با قد متوسط و چهار شانه، بروت های کلفت و ریش اصلاح کرده و بسیار با انرژی یک 

نفر را کیسه می کنند، پرسیدم که وقت دارند تا من را

 هم کیسه کنند؟ گفتند بعد از همان نفر زیر دست شان نوبت من است اگر بخواهم. چند دقیقه 

گذشت و من مصروف شستن خودم شده و چشمان ام ظاهر را دیده بانی می کردند، نوبت من 

رسید، تقاضای شستن ساحه و انداختن پارچه ی پاک یا همان ( لُنگِ ) را کردم، برای به دست 

آوردن فرصت بیش‌تر صحبت، پرسیدم وقت من چقدر است؟ جواب آن پانزده دقیقه بود، گفتم نیم ساعت را به من صرف کنند تا خوب پاک شوم. در جریان 

کیسه مالی پرسش های موردنظر خودم را مطرح ‌و جوابات خودم را گرفتم، 

از ایشان دعوت کردم تا یک روزی برای ختنه کردن برادر کوچک من به خانه ی ما بروند، شله گی نه کرده و به تأنی و شمرده گپ می زدم، گفتند اگر برای فردا آماده باشم می توانند همراه من بروند چون تا یک هفته پس از آن برنامه دارند، قبول کردم.

گزارش را به مقام ریاست دادم و ساعت ۹ فردای آن روز تنها با یک دریور رفیق

 « & » دنبال او رفتیم، گفتند چند دقیقه بعد می برآیند. برآمدند و ما موتر تکسی دفتر  را برده بودیم، عادی در موتر بالا شدند، من ایشان را دعوت کرده بودم، تا به احترام مهمان بودن شان در صندلی ( چوکی )

پیش‌رو بنشینند ‌و قبول نه کردند، هیچ نه دانستیم چی‌گونه مشکوک شده بودند، بهانه کرده و 

گفتند می‌خواهند کدام وسیله یی را که فراموش کرده اند بگیرند، من قبول نه کردم اما رفیق

« & »‌آهسته به من گفتند: ( بانیش که بره شک نه کده ) مشوره ی غلطی که جنجال آفرید.

وقتی آقای ظاهر کیسه مال از موتر پیاده شدند، رو به ما کرده و‌ گفتند تا کسی دیگری را ببریم و

ایشان کار دارند. 

من پافشاری کرده ‌و از موتر پایان شدم، برای شان گفتم : « همه گی ماطل استن و‌ خودت واده کدی ... گوش شان شنوا نه بود، من که هنگام لباس تبدیل 

کردن، بستن کمربند را فراموش کرده بودم، یک ریشخندی دیگر را در روی جاده مرتکب شدم، سلاح کمری من خطا خورد و به زمین افتاد، آن کاری بود که محمدظاهر را هوشیارتر ساخت و پای به نه رفتن بند کردند، من رفیقِ راننده‌‌ی همراه خود را گفتم 

بیا و پوره کو... او هم پشیمان

بود که چرا موتر را ایستاد کرد. مردم دور ما جمع شدند، اگر تدبیری سنجیده نه می شد، دریافت عاملین سرقت پشتون مارکیت بسیار دشوار بود،‌ دیدم، افسر جوان ترافیک آن سو‌تر ایستاده است، کارت هویت خود را نشان داده از او کمک خواستم، 

به دلیل هراس از سر‌و‌صدای زیاد از اسلحه ی کمری استفاده نه کردم. افسر ترافیک محبت کرده و تشریف آورده، دروازه‌ی عقبی دست راست موتر را باز کرده و حاکمانه به ظاهر هدایت بالا شدن را دادند. من سپاس گزاری کرده با ظاهر حرکت کردیم.

وقتی داخل حویلی دفتر شدیم، یکی از هم کاران ما حسب تصادف آن جا ایستاد بودند، دیدند که من ظاهر را تسلیم نوکری وال کردم، آن رفیق هم کار ما ترتیبی دادند تا با من تصادفی مقابل شوند، با نزدیک‌ شدن دیدم رنگ چهره‌ی مقبول شان سرخ گشته اما خود را از دست نه داده و از من کرده پرسیدند«... ای کیسه ماله چطو آوردی ... گفتم ... به ارتباط پشتون مارکیت... گفتند... مه او ره می شناسم... او بی چاره یک‌ کیسه مال اس ایلایش کو که بروه... گفتم حالا صلاحیت مه خلاص شد کاشکی وخت‌ می فامیدی... و مره می گفتی... ) پریشانی شان چنان زیاد بود... که شک هر کسی غیر از من را هم بر می انگیخت ...

 

محمدظاهر هم چو بمی منفجر شده و همه چیز را گفتند..

با چنان حالات بود که ما وظیفه اجرا می کردیم، اما به بالایی ها ارزشی نه داشتیم مگر خود شان از نان پخته شده توسط ما امتیاز می گرفتند و ارجمندی های شان را در ناز و نعمت می پروراندند.

اصطلاح نحس « صفوف!؟»، خط درشت فاصله و‌ تبعیض در حزب بین صفوف و رهبری بود.

ماجرای سرقت پشتون مارکیت و اظهارات ظاهر کیسه مال یکی از ماجرا های حیرت انگیز بود خوب است که شما خواننده های گرامی هم ادامه را بدانید.

وقتی آن هم کار ما بسیار پافشاری برای رهایی ظاهر کردند و گفتند او بی گناه است و مداخله در کاری نمودند که هیچ ربطی هم به ایشان نه داشت، شک من بالای شان زیاد شد و پس یک مظنون در نظر من بودند.

رفتم دفتر رئیس محترم اداره و‌ گزارش را دادم، از من پرسیدند کدام نشانه‌ی خاصی دیدم یا نه؟ گفتم فقط یک‌ کمی مشکوک‌ و از موتر پایان شد‌ و به کمک پلیس محترم ترافیک دوباره در موتر بالا شد، و‌ توضیح دادم که پرسش های رفیق ... گمان من را علیه شان زیاد کرده ‌و آرزو دارم چنان نه باشد. رئیس محترم آن جا برای چندمین بار ذهن و حافظه‌ی سرگردان و‌ پوچ من را ستودند ممنون شان.

از آن جا که خود شان در کمیسیون عالی دولتی پی‌گیری پرونده‌ی سرقت پشتون مارکیت عضویت داشتند، هر معلوماتی برای شان جالب بود. به بخش تخنیک هدایت داده و یک دانه تیپ ریکاردر مخصوص ضبط آواز خواستند و به من هدایت دادند که کار من ختم است و خود شان همان وسیله‌ی ضبط آواز را فعال و در جیب چپ داخل کرتی شان جابه‌جا کرده، به محل نگهداری ظاهر کیسه مال رفتند.

چون من در دفتر خود شان مؤظف بودم، همان جا ماندم و نیم ساعتی نه گذشته بود که رئیس محترم ما برگشته و به من هدایت دادند تا مدیر محترم لوژستیک را بطلبم، عجیب است دنیای

دل انگیز مبارزه با جنایت کاران، من از محضر رئیس محترم ما پرسیدم که آیا ظاهر چیزی گفت؟ فرمودند : (... تا جایی که وظیفه داشتی گپ بزن... دگه به تو مربوط. نیس... )، پرسش من چندان بی ربط هم نه بود، چون دوستان من به من در کشف و شناسایی ظاهر کمک کرده بودند، اما واقعا پرسش نا به جا بود... مدیر صاحب لوژستیک را اطلاع دادم و تشریف آوردند، رئیس صاحب برای شان هدایت دادند تا با مسئول البسه نزد ظاهر کیسه مال بروند و‌ یک جوره لباس عسکری مطابق نیاز همان فصل به اندازه‌ی قد شان آماده کنند، ساعتی بعد همه چیز آماده شد و ظاهر با عینک های دودی و لباس نظامی دیگر آن مرد کیسه‌مال نه بل شخص دیگری بود.

این که رئیس محترم ما با آقای محمدظاهر کجا رفتند، نه می دانم.

چند روزی گذشت ‌و من که باید به حیث نماینده در خدمت رفیق غنی ی بودم به کار های خودم مصروف شدم.

حدود چند روز پس از آن که ظاهر سخن از زبان برآورده بود، انفجاری از حیرت زده‌گی در داخل اداره‌ی ما رخ داد، رئیس محترم ما ساعات یازده شب از جلسه‌ی کمیسیون برگشته و باز هم من و کاکا خرم دل در دفتر بودیم، نوکریوال محترم هم چنان حضور داشتند، رئیس صاحب خسته و‌ مانده داخل دفتر شان شدند و کاکا خرم دل جای آماده کردند، زنگ سر میزی رئیس محترم ما به صدا در آمده و من را احضار کرد، وقتی داخل شدم، مهربانی زیادی از ایشان دیدم، حتا که بر خلاف معمول و‌ قانون در جای شان ایستادند و دست راست خود را به طرف من دراز کرده هم تبریک و هم تشکر گفتند، دلیل را پرسیدم، جوابی را دادند که قبل هم گفته بودند تا جای وظیفه ام گپ بزنم. فرمودند: ( ... درست فکر کده و‌ حدس زده بودی... رفیق ( & ) ده سرقت دست داشته و نام شوه “شب” هم همی برشان برده و ده موتر پوینت یک، موتر پوینت یک آخرین مدل موتر های لوکس دو دروازه یی به رنگ طلایی که می گفتند مربوط پسر شادروان داود خان بود، چون آن رفیق ما بسیار لوکس بودند ‌و هم در بخشی مصروفیت داشتند که صلاحیت کاری شان اجازه‌می داد تا از هر نوع موتر و امکانات به شمول نام شب و هر امکان دیگر استفاده‌ی قانونی کنند نه جنایت و‌ خیانت و سرقت. چنان عملی فقط سبب سر افکنده‌گی اداره‌ی ما شد که یک کارمند جنایت کرد ‌و کارمند دیگر کشف جنایت و برای رئیس محترم ما هم در مقام رهبری ریاست عمومی و کمیسیون کسر شأن بود.

رئیس محترم ما به من هدایت دادند تا بروم و آن همکار ما را دست‌گیر کرده و بیاورم و‌ یا به کدام بهانه‌یی ایشان را به دفتر بخواهم. خدمت رئیس محترم ما عرض کردم که من را در این ماجرا داخل نه کنند و خود شان ترتیبی دهند، محبت کرده دیدگاه من را پرسیدند، من آن چی لازم بود گفتم، شب هم نا وقت بود ‌هدایت دادند تا شخص محترم سومی را در تلفن پیدا کنم، از تلفن دفتر رئیس محترم ما به ایشان زنگ زده و گوشی برای خود رئیس محترم اداره سپردم. نیم ساعتی گذشته بود که آن مقام محترم خواب آلود به دفتر رسیده وقتی ماجرا را از رئیس اداره شنیدند، یک حیرت و بهت زده‌گی سراپای شان را فرا گرفت و باور شان مشکل بود.

به ایشان وظیفه سپرده شد تا بروند و رفیق “&” را بیاورند.‌ چند نفری هم همراه شان رفتند و مدتی بعد همراه با آن رفیق ما آمدند، فکر می کنم خود رفیق“&” دانسته بودند، رهبری ما کوشیدند او وارخطا نه شود، گفتند فقط برای یک مشوره باید نزد‌… بروند، در عین حال سلاح و اسناد ایشان را هم گرفتند، هر چند تدابیر ساخته‌‌گی بود، اما آن رفیق ما زرنگ تر از آن بودند که نه دانند در دام افتاده اند...

یک سرقت شاهانه :

بزرگ ترین خبط و خطای منحصر به فرد یک عضو حز ب و یک کارمند دولتی همانا اشتراک مساعی در تجارت سود آور ‌و بی زحمت پشتون مارکیت بود که ایشان هم مجازات شدند و ادامه را می خوانید:

پس از آن که نیمه شب آقای معاون سیاسی آن زمان کاری ما توسط مقام ریاست فراخوانده شد، ایشان همین که مکلف به دست گیری نزدیک‌ترین هم کار خود شده بودند، گویی از شدت ناراحتی نفس در قفس سینه‌ی شان راه نه داشت.

شنیدیم پسا گرفتاری، آن همکار ما را به گونه های مختلف مقابل ظاهر کیسه مال و کسان دیگری آوردند تا شناسایی اش کنند، و خبر می شدیم سوگ‌مندانه به هر رنگی جامه اش پوشاندند، هم‌دستان ایشان از طرز خرام‌شان شناختندش.

تصادف روزگار‌‌ و پسا هجده سال حبسی که گذشتانده بودند، در یک‌ پرواز کابل ترکیه به مقصد اروپا با هم دیدیم و‌ در سیت اول بازرگانی هواپیما سفر کردیم. داستانی از یک سرقت و سوء استفاده ی قدرت که من تنها با قد پخچ خود کشف کرده بودم.

چنان بود که برخی ما ها هم برای کشور مردمان بی دردِسری نه بودیم. ناکامی ها ‌و کامیابی هایی داشتیم، اما مفتخریم با همکاران گرامی ما و‌رفقای جان باز مصدر خدمتی شدیم که خیانت نه داشت و اشتباهات را هر نظامی و گروهی و هر انسانی که به اراده‌ی نیک برای خدمت خلق الله خدمت کند کمر ببندد دارد و جنایت یا خیانت یک شخص ارچند ضربه‌یی به اعتبار یک نظام و یک مجموعه و حتا یک کشور است اما جرم امر شخصی‌ست و سکوت از بازپرس جنایت. مانند امروز که غنی برای تداوم قدرت بَدَوِی قبیله سالاری نخبه گرایی پشتونیزم انجام می دهد و دست گروه ها و اشخاصِ جنایت کارانِ هم تبار خود را در نسل کُشی ها باز گذاشته است.