-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۱۲, چهارشنبه

هشدارنامه ها


روایات زنده گی من

بخش ۱۰۳

 محمد عثمان نجیب

تخلص زاییدن های مطابق نرخ روز:


در بهار ۱۳۷۱ قدرت و مکنتِ دست نه خورده و آبادِ وطن برای مجاهدین سپرده شده به قول شادروان عظیمی استاد بزرگ خِرَد و سیاست و نظام و ادب، همه‌ی ما از سواره تا پیاده در دفاتر بودیم و راستش کاره‌ هایی هم محسوب نه می شدیم اما دور انداختنی هم نه بودیم چون بقایای نظام ما هم حتا سی پس از آن روز منظم تر و دل سوز تر از بسیاری ها بود و است و این افتخاریست که تنها نصیب برخی اعضای رهبری و همه اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود.

رفیق ظاهر بامداد مدتی قبل کابل را به قصد کانادا ترک کردند و من هم با ادریس کابل زاد و‌دیگر اعضای محترم خانه‌واده های شان و خواهران ما برای خدا حافظی به فرودگاه کابل رفتیم و‌ در آن جا فرزند ارشد رفیق بامداد که خواهر زاده‌ی رضایی من هم است مشکلی برای تعویض عاجل پیراهن خود پیدا کرد، محاسبه کردیم تا برویم شهر و پیراهن بخریم پرواز می ماند. من دریشی کامل و پیراهن جدید چهار خانه‌ی سایه و‌ سفیدِ تخته‌ی شطرنج گونه پوشیده و شاید کمی کلان کار و خود نما هم بودم هههه دست خواهر زاده را گرفته کمی گوشه تر پیراهن او را که به رنگ جگری بود و مناسب اندام اش نه بود از تنش بیرون کرده و‌ پیراهن خود را پوشانیدمش و‌ مشکل او حل شد، پیراهن وی در بدن من جور نه می آمد کرتی را بی پیراهن پوشیده و خندیدم که این هم یک مُد است. رفیق بامداد با خانه‌واده‌ی محترم شان که مثل چهار گوشه‌یی از چهار گُل بهاری بودند با پرواز هواپیما از دیده های مان دور شدند و تا امروز نه دیدیم شان سلامت باشند.

رفیق بامداد آپارتمانی داشتند در مکروریان اول که وکالت و سرپرستی آن را برای یکی از خواهران رضایی من داده بودند.

  سید رحمان خان، خانه را تصاحب و ادریس کابلزاد برادر رضایی من را حبس کرده بودند:

چندی گذشت ‌و نظام تعویض شد و در بحبوحه‌ی سرگردانی های تو بگیر و مه بگیر کسی از تخلیه بودن‌‌ آپارتمان به آقای سیدرحمان یکی از سرگروه های مجاهدان اطلاع داده بود و آپارتمان ایشان هم عاجل قفل را شکستانده و با گروه شان داخل آپارتمان جابه‌جا شده بودند.

در دفتر بودم که‌ جریان را برایم اطلاع دادند، من موضوع را خدمتِ دکتر صاحب عبدالرحمان گفتم و ایشان یک یادداشتی دادند و جانب مکروریانِ کهنه حرکت کردم. موقعیت آپارتمان رفیق بامداد و جنرال صاحب ‌پروانی در یک بلاک و‌ طبقه‌ی اول و جوار هم بودند یعنی آپارتمان نمبر یک مربوط محترم غلام فاروق پروانی و آپارتمان دوم ملکیتِ رفیق بامداد بود.

همه را دیدم که در مقابل بلاک سراسیمه ایستاده و ترس چهره های هر یک شان را عبوس ساخته بود.

یکی از خواهران من جریان را توضیح داد که جریان را فامیل محترم پروانی صاحب برای شان اطلاع داده است. سراغِ ادریس را گرفتم گفتند او را در غند ۵۲ مخابره حبس کرده اند،‌من طرف آپارتمان‌ رفتم و دروازه را پس از دق‌الباب کردن من بسیار زود باز کردند، گفتم که کی‌ستم و داکتر صاحب عبدالرحمان به قومندان صاحب سید رحمان یک خط دادن... نفر داخل رفت و برگشت و من را به داخل دعوت کرد. با داخل شدن آن جا و دیدن بی نظمی ها یادم آمد که زمانی در آن آپارتمان چه نظمی و چه زیبایی های سلیقه‌یی بود و خواهر ما در در تزئینات آن چقدر دل‌خوری کرده بودند.

چون خانه‌ را از پیش بلد بودم‌،‌ خودم‌ دست چپ که مهمان خانه بود پیچیدم.

مردی چهار شانه و‌ بلند با رخسارِ سرخِ رنگِ اناری و موها و ریش زرد ‌و همه زرد و سرخ که بر زیبایی چهره‌ی شان افزوده بود و در عین حال آدم خوش‌ برخورد و‌ صمیمی.


آدمِ خشمگین را چه‌گونه آرام کنی:

محترم سید‌ رحمان بسیار با محبت پرسیدند که کیستم چی کاری دارم؟ خودم را حاتم بیک خان. معرفی کرده و نامه‌ی دکتر صاحب را خدمت شان داده و‌ گفتم... ای خانه از خوارم اس و کسی ره که بندی کدین... بیدرم ...اس...کسایی که در بیرو ...ستن خوارایم و‌ خانم بیادرم و مادرم استند...برای بیداری عاطفه‌ی شان از آرش یاد کردم که پدرش عارف نام داشت و برادر کلان ما بود و شهید شده همه‌گی ما فامیل رنج دیده‌ستیم و مه خودم همیالی کت برادرای شما کار می کنم ....لبخندی زده پرسیدند... خودت بِیَدَرِ ما نیستی... دیدم کمی فضا است ... من هم خندیده و گفتم...هستم ... خو یک پای پَس ... باز پرسیدند... یک پای پَسِش چی رقم اس...؟ گفتم همی رقم که خانی خوارِ مه گرفتین...و کُلِ سیاسرا ده بیرون ماندن...باز پرسیدند نام مره چِطَرِی فامیدی که اَی داکتر صایب خط گرفتی ... خودت میامدی و خوده مارفی می کدی یا یک تلفن میکدی... راستی اگه نمری تیلفنش چند اس حتمی نمری تلفنه می فامی ... فهمیدم که آقا زرنگ‌تر از من اند...گفتم ... نمبر تلفن ۶۲۲۲۸ و نام تانه همی فامیل ما پیدا کده برم گفتن... باز نَو آمدین و قومندانِ منطقه‌ستین کُلهَ‌گی می‌شناسی تان...خلاصه تیر به هدف رسید ‌و آقای سید رحمان محبت کرده و گفتند... مه به خاطر خودت و امر داکتر صایب خانه ره ایلا میتم و بیدرتام خلاص می کنم...تشکری کردم و دوباره پرسیدند نام کاکایم چیس؟ هدف شان پدر ما بود،‌ من آن ادب و تربیت را دیدم گفتم پدر ما محمدابراهیم نام داشتن خدا بیامزی شان بسیار وخت فوت کدن ...قرار شد برای رهایی ادریس غند ۵۲ مخابره که حالا مکتب عسکری است.

زن بیادرت خویشای مجددی صایب اس‌...؟

سید رحمان خان که بسیار زود از حدِ انتظار انسانیت کردند در عینِ حال گفتند... اگه به خاطر خودت و‌ خط داکتر صایب نه می بود مه ای ها ره نشان می دادم که مجددی بودن...یا نی چی؟ زن بیدرت مجددی خیل اس...؟ من حیران ماندم که ... ای گُل چی وقت سَر کشیده ... هنوز خود مجددی صایبه کسی ...نه شناخته بود... و ده سال های طولانی هم من از خانم برادر نه شنیدم که ایشان مجددی باشن...مخصوصاً که برادر شان رفیق وکیل نام داشته و از پرچم داران حزب ما بودند...ذهنِ من عاجل گفت... ینگه برای ترفندی چنان کار را کرده بودند تا یارو را از تفنگِ خالی بترسانن...گفتم ... نی بابا ... هموطو گفته که اگه نام واسطی شان....کدام کاری کنه... و ادریس هم درست به اساس همان تهدید حبس شده بود...

خدا همراه سیدرحمان خان خوبی کند هر جایی که تشریف دارند، هم ادریس را رها کردند و هم آپارتمان را هم روزه تسلیم ما نمودند، من هم برای اسکان خود ما و هم برای محافظت از خانه‌ی رفیق بامداد و به موافقه‌ی همه‌گی مدت زیادی را در آن جا رایگان زنده‌‌گی کردیم.

مجددی تخلص و مجاهد نامی که هر استفاده جو از آن ها سود بردند:

من بهتر دیدم که زیاد توضیح نه دهم تا مشکلی رخ نه دهد اما خودم از خانم ادریس پرسیدم ... تو چی وقت مجددی شدی... گفتند... ما مجددی هاستیم... من گفتم ... دختر جان ما و شما می شناسیم... پیش دگا گفتی دلت پیش ما نه گو... ای چی مانا داره ... اما ... گوش شنوا نه داشتند و استفاده‌ی ابزاری از آن نام مشکلات زیادی را برای ما پیدا کرد... که اگر لطف خدا نه می بود و دوستان ما کمک نه کردند... ادریس حالا حیات هم نه می داشت...

غلام مجدد ها و مجاهددها:

نود در صد کسانی که نام های پدران شان غلام مجدد یا مجاهد بود یا نام های فامیلی مثلاً شوهر شان یا پدران شان مجاهد بود از آن نام ها به حیث ابزار فشار و رُعب بالای هر کسی می خواستند استفاده می‌کردند.

نام خُسر محترم و مرحوم ادریس هم غلام مجدد خان بود... که در شهر بی پرسانِ کابل سال ۱۳۷۱ خوب از آن استفاده‌ی منفی علیه ادریس صورت گرفت و به قول رفیق دوستم من هم به لطف خدا ‌و کمک دوستان مانند اطفائیه آتش های افروخته شده‌ از تخلص دروغ مجددی را خاموش می کردم.

جمیله مجاهد:

مهربانو جمیله مجاهد از هم صنفان، همسالان و همسایه های نزدیک ما بودند، اصلاً از ولایت میدان وردک و‌ پدر محترم ‌و مرحوم شان کاکا شیر محمد خان و برادر شان ‌و همشیره های شان و مادر شان مانند سایر همسایه ها یکی به دیگری مثل اعضای فامیل بودیم.

جمیله عروسی کرد و شوهر شان محترم استاد محمداکبر مجاهد از استادان نام آشنای کورس های آموزشی تایپستی در دهه‌ی شصت و آدم بسیار مهربانی بودند.

من هر جا که سخن یاد می شد می گفتم که جمیله مجاهد نیس... نام شوهرش مجاهد اس...به او خاطر مجاهد تخلص می کند...جمیله و فامیل محترم شوهر شان تنها کسانی بودند که از آن نام استفاده‌ی غلط نه کردند‌... و همچنان با مناعت بودند و ‌استند مگر وای بر یک عده‌یی که بهار ۱۳۷۱ همه‌ی شان را مجددی ‌و مجاهد زایید اما دیری نه پایید.

خدا خیر در نظام کنونی ماشاءالله مهربانو دکترس زیاد شده که آرزو داریم راست باشد و مصدر خدمت شوند.‌ چون حتا برخی های شان مثل من نام نویسی خود را با تفکیک دستوری نه می‌دانند.

 چی شور و شیرین هایی دارد زنده‌گی ما آدم ها...