-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۲۹, شنبه

جغرافیا می تواند تعیین کننده سرنوشت کشورها باشد؟

 نویسندگان: یوجین رومر و ریچارد سوکولسکی

منبع: کارنگی اهداء برای صلح بین المللی 

جغرافیا مانند سرنوشت است




دیپلماسی ایرانی: استراتژی روسیه در دریای مدیترانه بخشی جدایی ناپذیر از استراتژی این کشور در صحنه وسیع تر اروپاست که از دیرباز صحنه اصلی پیروزی ها و عقب ماندگی های سیاست خارجی این کشور بوده. موقعیت غالب اروپا در دستور کار سیاست خارجی روسیه محصول فرهنگ استراتژیک این کشور است که به نوبه خود توسط جغرافیا، میراث تاریخی و جهان بینی نخبه گرایی که غرب را تهدیدی برای نظم سیاسی داخلی می داند، شکل گرفته است. درک وضعیت فعلی روسیه در مدیترانه بدون نگریستن به آن در مقیاسی گسترده تر و باتوجه به پس زمینه دخالت چند صد ساله این کشور در منطقه و عقب نشینی از آن در یک چهارم قرن پس از پایان جنگ سرد، غیرممکن است.


جغرافیا مانند سرنوشت است

شناسایی منشاء تعامل روسیه با منطقه مدیترانه به طور دقیق، غیرممکن است؛ اما تا قرن دهم میلادی، بازرگانانی از کیوان روس با قسطنطنیه تجارت می کردند. به مسیحیت گرویدن کیوان روس در سال 988 و در زمان حکومت شاهزاده ولادیمیر که با خواهر امپراتور بیزانس ازدواج کرد، بنیان روابط مذهبی بین دولت نوپای روسیه و بیزانس را ایجاد کرد. این روابط تا به امروز ادامه داشته و بارها در طول تاریخ امپراتوری روسیه مبنای جاه طلبی های ژئوپلیتیکی حاکمان آن بوده اند.


این آرزوها را می توان در زنجیره ای از برنامه ها و آمال نظامی و دیپلماتیک در اواخر قرن هفدهم یافت؛ زمانی که روسیه توسعه یافته و به عنوان یک شرکت کننده تمام عیار در سیاست اروپا ظاهر شده بود. در دو قرن بعدی، تلاش های روسیه برای پیشروی به سمت مدیترانه، اقدامی که به دلیل عدم دسترسی به بندرهای آب گرم برای آن ضروری می نمود، متاثر از انگیزه جاه طلبی های ژئوپلیتیک و منافع تجاری بود و به صورت لشکرکشی های پی در پی علیه امپراتوری عثمانی در آمد. از زمان تصرف شهر آزوف توسط پیتر کبیر (که در سال 1711 به ترکیه بازگردانده شد)، هر فتح جدید به منطق و سکوی پرشی برای فتح بعدی تبدیل می شد؛ اگرچه گاهه فاصله دو فتح به چندین دهه می رسید. دستیابی به دریای آزوف به دست گرفتن کنترل تنگه کرچ برای اطمینان از دسترسی به دریای سیاه را برای روسیه ضروری کرد.


اگرچه بیشتر فتوحات پیتر کبیر در سواحل بالتیک بود، حاکم بعدی روسیه یعنی کاترین کبیر، جاه طلبی ها و فتوحات ژئوپلیتیک خود را به سمت جنوب متمرکز کرد. او در یک سری از جنگ ها با ترکیه که منجر به الحاق کریمه به خاک روسیه و به دست آوردن سرزمین های حاشیه ساحل شمالی دریا در اواخر قرن هجدهم شد، از دسترسی به دریای سیاه اطمینان حاصل کرد. این سرزمین های جدید «نووروسیا/روسیه جدید» نام گذاری شدند. با این حال، دسترسی به دریای سیاه به خودی خود هدف نبود، چون برای کاترین کبیر مکان های قابل توجه تری نیز در مدیترانه وجود داشتند. جنگ هایی که او با ترکیه آغاز کرد و جانشینانش در سراسر قرن نوزدهم به آنها ادامه دادند، بخشی از ژئوپلیتیک در حال تکامل اروپا و توسط ائتلاف های قدرت های برتر بود.


با فتح نووروسیا و تاسیس اودسا، سواستوپل و دیگر شهرهای سرزمین های تازه تسخیر شده، سکوی پرشی برای دسترسی به مدیترانه ایجاد شد. اولین جنگ کاترین کبیر با ترکیه در سال های 1768 تا 1774، به اولین استقرار یک اسکادران دریایی روسیه در مدیترانه انجامیدند. این ناوگان پس از یک سفر تقریبا یک ساله از کرونشتات در اطراف اروپا در ژوئن 1770 وارد مدیترانه شرقی شد و در نبرد چشمه پیروزی بزرگی در برابر ناوگان ترکیه به دست آورد.


این پیروزی اهمیت تامین دسترسی نیروی دریایی به مدیترانه را برجسته کرد، چرا که رقابت با ترکیه همچنان یکی از دل مشغولی های اصلی سیاست خارجی روسیه بود و هنوز هم همینطور است. اگرچه حق عبور از تنگه های بسفر و دردانل تحت کنترل ترکیه همچنان هدفی دور از دسترس بود، اما برای روسیه یافتن جایگاهی در مدیترانه به تجسم اهداف ژئوپلیتیک تبدیل شد. البته این مساله اغلب از انگیزه های معنوی و مذهبی آن قابل تشخیص نبود. یکی از برنامه های جاه طلبانه ژئوپلیتیک کاترین کبیر حمایت از استقلال یونانی های ارتدوکس از ترکیه و تاسیس یک کشور یونانی تحت حاکمیت کنستانتین و تعیین قسطنطنیه به عنوان پایتخت بود. روسیه علاوه بر دستاوردهای ارضی، در پایان جنگ 1771 یک امتیاز بزرگ نیز به دست آورد که حق مداخله به نمایندگی از جمعیت قابل توجه مسیحی امپراتوری عثمانی از بالکان گرفته تا گرجستان بود و این اتفاق، بذر درگیری های بیشتر بین دو امپراتوری را کاشت.


روابط روسیه و ترکیه در حدود یک و نیم قرن پس از این تحولات را می توان عمدتا با جنگ و مانور دیپلماتیک تعریف کرد؛ روسیه بیشتر در حال حمله و امپراتوری عثمانی در حال دفاع بودند. این جنگ ها از قفقاز تا بالکان انجام می شدند. وقتی روسیه به تلاش خود برای یافتن سرزمین جدید ادامه داد و بر حق خود برای مداخله به نمایندگی از مسیحیان ارتدوکس در دیگر سرزمین های عثمانی اصرار ورزید، انگیزه آن ترکیبی از ژئوپلیتیک و مذهب بود.

جایزه نهایی، یعنی کنترل تنگه های بسفر و دردانل برای اطمینان از عبور بی رویه کشتی های تجاری و دریایی روسیه و دور نگه داشتن قدرت های متخاصم اروپایی از دریای سیاه برای جلوگیری از تکرار جنگ فاجعه بار کریمه در سال های 1853 تا 1856، نهایتا دست نیافتنی بود و هنوز هم برای روسیه دست نیافتنی است. البته بخشی از این رویا در سال 1936 با امضای کنوانسیون مونترو محقق شد؛ کنوانسیونی که امکان عبور کشتی های جنگی روسی از و به دریای سیاه را فراهم می آورد، اما محدودیت های شدیدی از نظر اندازه، تعداد، زمان بندی و مدت ماندن کشتی های جنگی در دریای سیاه ایجاد کرد. ترکیه همچنان کنترل تنگه ها را حفظ و این محدودیت ها را اعمال کرد. ترکیه تقریبا در همه مدت جنگ جهانی دوم بی طرف ماند و تنگه ها را بست و مانع از عبور کشتی های جنگی هر دو ائتلاف متخاصم از این تنگه ها شد. (این مطلب ادامه دارد.)