-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۲۹, شنبه

گزینۀ تلخ - نان و آزادی؟!

 

اشاره: استالین، قالب گیر ارواح بود؛ اما ایقان دارم که هریکی از ما، یک استالین یا پاسترناکی درگوشۀ روح خود ذخیره داریم. وقتی قدرت آمد، یکی ازین دو باید له شود. از خواندن «دن آرام» و «دکتر ژیواگو» به این باور رسیدم که همه آدم ها مجبور اند؛ درجایی حق به جانب اند؛ درجایی ظالم ودرجایی هیچ یک ازین ها...

بوریس پاسترناک جایزه نوبل بوریس پاسترناک (۱۹۶۰-۱۸۹۰ ) در شهر کوچکی نزدیک مسکو متولد شد. او اولین جلد اشعارش را در سال ۱۹۱۳ منتشر کرد و تا سال ۱۹۲۲ با انتشار سومین جلد اشعارش شاعری نام آور شده بود. از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۳ پاسترناک نتوانست اثری به چاپ برساند؛ چون سبک تغزلی شعر او مغضوب مقامات دولتی بود. 

طی این دوره او برای امرار معاش به کار مترجمی مشغول شد.  وقتی که پاسترناک رمان «دکتر ژيواگو« را به مجله ادبی مسکو فرستاد، کتاب به مستمسک ارائه تصویری »افتراآميز« از انقالب روسیه رد شد. این رمان در سال ۱۹۵۱ در غرب انتشار یافت و به رمانی پرفروش تبديل شد که به ۱۸ زبان ترجمه شد. 

در همان حال که رمان از شهرت و اعتباری بین المللی برخوردار شده بود، در مطبوعات شوروی تهاجم و حملاتی به پاسترناک آغاز شد. او را از اتحاديه مترجمان اخراج کردند و به این ترتیب منبع درآمدش قطع شد. در سال ۱۹۵۸ که مطبوعات شوروی تقاضاهایی را برای اخراج پاسترناک از کشور مطرح کردند، جايزه نوبل ادبیات به او اعطا شد. پاسترناک، که از این حملات سخت آزرده خاطر بود، اين افتخار را رد کرد و شعر زیر را در سال ۱۹۵۹ نوشت: 

چونان حیوانی در قفسی،

 من از رفیقان، از آزادی، از خورشید دور افتاده ام 

ولی صیادان نزدیک میشوند و من مفری ندارم.

جنگلی تيره و لب یک برکه، تنه درختی فروافتاده

نه راه پيش هست و نه راه پس،

همه چیز برای من به آخر رسیده است.

من راهزن ام يا قاتل؟

 به چه جرمی محکوم شدها م؟

 جهانی را به گريستن انداختم از زيبايی سرزمين ام

اما باز هم حتی در یک قدمی گورم،

 باور دارم که ستم، کینه، نيروهای ظلمت به دست روح روشنایی در هم شکسته خواهند شد

آن  تازیانه زنندگان در این حلقه نزديک تر می شوند و صیدی غلط پیش چشمشان است

 هیچ کسی را در سمت راست ام ندارم، 

هيچ یار وفادار و صادقی را

و با اين طنابی که بر گلوی من افتاده است، 

کاش برای یک ثانیه اشک های ام را کسی ایستاده در سمت راست من از گونه های ام بسترد