-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ خرداد ۱۹, چهارشنبه

پستان بریده‌ی خواهری در روی جاده‌ سیلو


روایات زنده‌گی من 

بخش ۱۰۴

نوشته شده از قلم محمد عثمان نجیب


          


چک ده میلیون دلاری در جیب چَپِ حضرت صاحب مجددی غرق شد و من به چشم دیدم.

         یادداشت های زنجیره ای محمد عثمان نجیب

یک خاطره ی خونین می نویسم دوستانی که برداشت نه می توانند لطفن نه خوانند.

اواخر حکومت دو ماهه ی حضرت صاحب مرحوم بود، اوضاع امنیتی آرامش نسبی پیدا کرد. گفتند حضرت صاحب سیلوی مرکز را افتتاح مجدد می کنند.

چون عجله زیاد بود من یوسف خان کمره مین دفتر خود را توظیف کردم و با موتری که فرستاده بودند، حرکت کرد.

یوسف حدود سه ساعت بعد دوباره به دفتر برگشت.

دیدم ترسیده و پریشان است. دلیل را پرسیده و گفتم راه سیلو خو امنیت شده کدام حمله شده سر تان که ترسیدی؟

آهسته گفت، (... حضرت صاحب نامد مه یک تصویر دگه آوردیم سیل کنین...).‌ اصرار کردم که چیست گفت.

( ساحی سیلو ره پاک‌ کده بودن مه هموجه چکر می زدم که دیدم یک چیز گوشتی ده لب جویچی سرک افتیده، پیش رفتم که پستان بریده شده از کدام سیاه سر « کدم مهربانو شهید خواهر ما و هم وطن ما و انسان « بود...) پرسیدم چی کدی باز؟ گفت تصویرشه گرفتم و‌ کت پایم داخل جوی انداختمش....)

گویی جهان بر سر من ریخت و تصویر را دیدم تا امروز که نزدیک به سه دهه از آن می گذرد، روح و روان من را می آزارد.

آن تصویر و تصویر چک دلاری با یک تصویر مهم دیگر همراه با تصاویر عمومی در بای گانی های نشرات نظامی موجود بود نه می دانم معاون صاحب ربانی خان آن را حفظ کرده یا حذف؟ این بود حالت ملت ما. متأسف ام که ناراحت تان ساختم.

 دوم

هم وطنان عزیز من!

هر چند در نظر داشتم تا برای جلوگیری از کاسته شدن اهمیت روایت های زنده گی ام، همه چیز را به وقت زمان آن بنویسم، اما آمدن امروز صدراعظم پاکستان خاطرات اولین سفر نواز شریف در دوره ی حکومت انتقالی مرحوم حضرت صبغت الله مجددی یادم آمد و بدون کمی و زیادی به شما نقل می کنم. 

 من تا مدت زیادی پادو ( لقبی که آقایی به من داده اند )، و شاهد عینی تحولات دولتی بودم که داستان های جالبی دارند.

پس از استقرار نظام اسلامی در افغانستان اولین خارجی آمده به افغانستان که در سطح بلند پایه ها به کشور ما آمد نواز شریف بود. 

تشکیلات گذشته ی رادیو تلویزیون در ملی خود را با حالات و رخ داد های تازه در کشور منطبق می ساخت.

با توجه به دلایلی که بعد ها خواهید خواند، من مدتی در آن جا ماندم. 

شادروان دکتر عبدالرحمان که آن زمان رهبری همه امور را داشته و در دفتر شادروان محترم عظیمی صاحب در گارنیزیون کابل می بودند، از طریق تلفن چهار نمره یی ( تلفن مخصوص ارتباطی خاص در دفاتر مهم دولتی ) به من هدایت دادند تا آماده گی انعکاس اخبار و روی داد بازدید نواز شریف را بگیرم.

این وظیفه اصلن و به صورت قطع مربوط بخش خبری ( مدیریت محترم عمومی اطلاعات با گزارش گران بلند دست و نخبه ) وابسته به ریاست محترم نشرات تلویزیون ملی می شد.

من با تماس به اداره ی محترم جمع آوری اخبار و اداره‌ی محترم اطلاعات نه از موضع مقامی که نه داشتم بلکه به یک عنوان هم آهنگ کننده ی هدایات

خدمت دوستان و هم کاران خود اطلاع دادم تا آماده گی داشته باشند و زود حرکت کردیم.

در جریان رفتن ما به تهیه‌ی خبر آقای اشکریز اصرار بر رفتن خود شان کردند.

 فطرت من همیشه گوشه گیری از تصویر نمایی ها در تلویزیون بود و تا مجبور نه می شدم قصد ظاهر شدن تصویر چهره‌ی خسته‌کن خود را نه داشتم.

ایشان آدم بسیار زیرک و به قول خود شان در همه امور دراک زود رس بودند.

اما آن بار از آن دراکیت ها خبری نه بود و با تجاهل عارفانه، میل باطنی من را نادیده گرفتند که نه رفتن شان به از رفتن شان بود.

به هر حال آقای اشکریز مقامی بلندتر از من بودند و رفتیم. 

کمره مین عزیز ما که متأسفانه همین لحظه نام محترم شان را فراموش کردم و فکر می کنم حاجی صاحب اختر بودند، ولی دوره‌ی سربازی شان در نشرات نظامی بود. ( ...خواهش دارم اگر خود آن همکار عزیز ما هر کدامی که بودند و این یادداشت را می خوانند، در صورتی که لازم بدانند معرفی کنند...) از میدان هوایی تا محل اقامت و کار حضرت صاحب در ارگ و تا پرواز دوباره ی نواز شریف، پیشاپیش همراهی کاروان را داشتیم. تصادف هم چنان بوده که باید با هم کاران گرامی ام از سربازی تا تقاعد پیش مرگ باشم و سر قطار حادثه ها. ( شوخی بود ).

در داخل محل ملاقات ارگ، هر دو جانب به اساس قید های تشریفاتی بین المللی به جا های شان نشستند. موقعیت ایستایی من و آن مقام محترم ... درست مقابل حضرت صاحب مرحوم و گروه هم راه شان بود و عقب چوکی های مهمانان پاکستانی که طبیعی است نواز شریف مقابل حضرت صاحب نشست. 

هم کاران محترم آژانس باختر و رسانه های چاپی هم و فلم برداران شخصی حضرت صاحب، هم راه با ژورنالیست های پاکستانی که در کاروان نواز شریف بودند، حضور داشتند.

ملاقات ها شروع شد. من از جای خود دور شده و کنار کمره مین محترم خود ما قرار گر فته و این سه حالت را دیدم و کاش نه می رفتم:

اول_ آقای اشکریز جانب کمره مین اشاره و نوعی تضرع بی بیان دارند که تا دی روز آن را مطلق العنان عملی می توانستند. با بردن انگشت سبابه به سینه ی شان از هم کار کمره مین محترم ما تقاضای گرفتن تصویر خود را کردند. (...بدتر از این روزگار نه می آید... و آن تصویر نه توانست حقیقت را تغیر دهد و پس از نشر بسیار بدی هم داشت و‌ نه دانستم ضرورت چی بود...؟) می شد که آن حالت طبیعی خودش شکار کمره شود. و نشر آن تصاویر فردای ناگوار روحی برای آقای اشکریز داشتند.

این دردی است که هر بار یادم می آید به خود می پیچم و‌ خجل می شوم.

دوم و‌ مهم تر_ 

بر خلاف ادعا هایی که وجود دارد در مراسم تشریفات داخل ارگ، هیچ رخ داد مالی صورت نه گرفت کما این که وعده ی ده میلیون دالر هم کاری اعلام شد. و تصاویر تلویزیون ملی افغانستان در آن زمان را اگر از بین نه برده باشند یا از بین نه رفته باشد وجود دارند.

مراسم ختم شد و نواز شریف با کاروان همراه خود جانب میدان هوایی کابل حرکت کرد. البته مرحوم مجددی هم او را همراهی کردند.

هنگام خدا حافظی در حالی که من با همکار ما بودم و کمره ثبت می کرد، متوجه شدم که چک پول را برای حضرت صاحب داد. حضرت صاحب که با یک کرتی شیک دراز و رنگ آبی روشن حضور داشتند، چک ده میلیون دلاری را با دست چپ شان، در جیب چپ روی همان بالاپوش گونه ی نیمه فرودبردند و همان جیب بود که چکی به آن وزن را بلعید بود و تا امروز اثری از آن نیست. 

سوم_ وقتی کار ها تمام و حضرت صاحب مرحوم صاحب ده میلیون دلار شدند، اصرار من برای زود برگشتن بود که آن مقام محترم هنوز از دیدار حضرت صاحب مرحوم سیر نه شده و‌ منتظر ماندند.‌

خانه ی حضرت صاحب آباد، پول گرفته شده را خودش به خدا جواب می دهد، اما به مجردی که آقای اشکریز  را دیدند، خلاف توقع با بسیار محبت و نرم خویی با ایشان گفت و گو کرده و برای شان یک نصیحتی کردند ماندگار. 

اما آن آقا بعد ها همه چیز را فراموش کردند.

هیچ کدام ما از جمله خودم از خطا مبرا نیستیم و کم و کاستی های رفتاری و کرداری و کاری داریم. اما چیزی مهم تر از همه آب رو داریم. که در پی حفظ آن باشیم.

باری من را هم متهم کردند که کمره را به آقای دوستم ( مارشال صاحب ) برده ام... که من چنین کاری هم نه کرده بودم. با حوصله و‌ ارایه ی دلایل آن موضوع را حل کردیم. و آقای دوستم به آن کمره ها ضرورت نه داشتند. من قبلن و شخصی از پول خود شان کمره های مدرنی برای شان خریده بودم. و در دنیای رسانه یی هیچ کسی بهتر و نزدیک تر و خودمانی تر از من مارشال صاحب دوستم را نه می شناسد، سال ها شد نه دیدم شان. خبر می شوم، لطف دارند و هر گاهی که موردی می آید و ربطی به من دارد بزرگ‌وارانه یاد ما می کنند.

 داستان آن را خواهید خواند.

---۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بند های اسارت وابسته‌گی ها و انحصار ها را درنوردید و خود تان به خود تان باشید.

دلایلی که باید نه هراسیم.

هیچ موهبت الهی از گفتار تا کردار انسان برای یک شخص یا یک گروه خاص آفریده نه شده مگر پیامبران که وحی می گرفتند.

هر کدام ما می توانیم هر آن چه از ادبیات تا اقتصاد و از سیاست تا هنر

(...کما این که رعایت اخلاق و تربیت در آفرینش آن ها را فراموش نه کنیم...), تراوش اندیشه های مان است به زبان بیاوریم و به رنگ قلم بسپاریم و به هر نوعی خالق یک اثر باشیم. حتا اگر تا زمانی به معیار ها هم سری نه داشته باشند.

نه می شود که بگوییم شاعر بودن تنها برای یک آقا یا بانو مجاز است و یا داستان سرایی و قصه پردازی سهم آن یکی است و تا ابد باید به او باشد.

هر بزرگی از دنیای معرفت و آفرینش و خلاقیت های ذهنی و احساسی الگوی ما اند، اما پیش وای ما که نیستند.

ادیسون برق را به ما آورد، اما بشر آن را تکامل داد.

اما ادیسون اولین انسانی هم بود که برای کشتن انسان صندلی برقی را اختراع کرد، اختراعی که به اثر داشتن تا رسایی های جدی جان اولین قربانی خود را در 8 دقیقه بیش تر نه توانست بگیرد، و به ناچار ولتاژ برق بلند کردند که در نتیجه رگ های فشار خون قربانی منفجر شد و مسئول حاضر در آنجا گفت اگر تو را با تبر می کشتیم راحت تر جان می داد. هر چند گفتند آن تولید از زیر دستان ادیسون بود اما زیر نظر او قطعن بود....