-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ تیر ۹, چهارشنبه

پسا مارشال دوستم جنبش مُنبِشی وجود ندارد

نوشته‌ی محمدعثمان نجیب

روایات زنده‌گی من-   بخش۱۰۷

  سرنوشت جنبش از دیدگاهِ من



شایعاتی منتشره‌ی عمدی یا غیر عمدی در مورد حیات و‌ ممات مارشال دوستم اگر با توجه به کدام رویداد ناگوار راست باشند،‌ به هیچ‌صورت کار آمد شرایط پیچیده‌ی جنگی به خصوص در شمال کشور نیستند، اما خدمتی اند برای غنی و‌ کرزی و عبدالله با وظایف جدید که از قصر سفید گرفتند.

آمریکا به خوبی میداند که اقدام تهاجم به افغانستان اشتباه بود، پلان نه سنجیده‌یی که آمریکا و متحدانش را سر افکنده به نقطه‌ی صفری 2001 آورد

آنان میدانند که مرد میدان رزم ‌‌و‌ صلح افغانستان دوستم و‌غرقاب پلان های پاکستان و آمریکا و ایران ‌‌هند روسیه برای طالب پروری فقط شمال و‌ خیزش های مردمی است و اهرم اساسی این ایستایی فقط و فقط دوستم.

تا روشن شدن چند ‌و چونی مسمومیت و یا ترور بیولوژیکی دوستم هنوز وقت است تا چیزی پیشداوری کنیم. اما نقش خادمان قصرسفید در ارگِ افغانستان و سه تا افغانی که معلوم‌الحال اند برای از میان برداشتن فیزیکی یا قسمی دوستم در شمال اظهرمن الشمس است و پنهانی نیست.

بحث جانشینی دوستم گرهِ در هم پیچیده اما بی معنا و بی فایده است.

تجاربی که من در طی چهار دهه‌ و اندی از روابط دوستانه با دوستم دارم، کسی به هیچ صورت نبوغ فکری و سازماندهی دوستم را ندارد، حتا فرزندان او.

دوستم هرگز در پی انحصار نه بوده ‌و‌ نیست،‌ او درک دارد که ریشه های روابط مردمی اش شهر به شهر و استان به استان دهکده به دهکده و روستا به روستا و‌ خانه به خانه و قلب به قلب ترکتباران و ازبیک تباران حتا در بین مردمان غیر بومی شمال از هر تبار دیگر ریشه تنیده و نهادینه شده است.

نقش دوستم در بیدار سازی توده های میلیونی و سال ها محروم ترکتباران و ازبیکان کشور دزست مانند نقش آفتاب برای زدودن و هجوم لشکر سیاه شب است.

جنبش ملی اسلامی افغانستان با وجود آن که کنگره‌ی افتتاح شده‌ی آن تبلور و نماد کامل ملی داشت و حس تعلق و تعصب به صورت قطع در وجود دوستم کشته شده بود، اما هرگز نتوانست فراگیری ملی پسا کنگره را داشته باشد. خدمات دوستم در شرایط سنگین ناچاری مهاجران کابل، بازمانده‌ های حزب وطن، بازمانده های قوای مسلح و فرهنگیان و عام ملت پسا سقوط نظام تحت حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان که خودش هم عضو آن بود، فراموش ناشدنی است و قابل تحسین. هر کسی ‌و هر شخص دیگری از هر تباری که با چنان اقتدار روی‌کار می‌آمد، از مردم به چنان پیمانه‌ی وسیع حمایت مالی ‌و مکانی و امنیتی نمیکرد.

اواخر سال ۱۳۷۲ من روزی در قلعه‌ی نزد شان نشسته بودم، که اطلاع دادند، استاد عثمان خان فرمانده مکتب حربی زمان سلطنت را خدمت شان آورده اند، در صُفه‌ی کلان دفتر نشسته بودیم که از جای شان بلند شده و چند قدم به استقبال استاد رفتند، شنیده بودیم مه استاد بزرگ علی‌الرغم ممانعت های رژیم پستِ ستم شاهی و سلطنتی، تعداد زیادی از جوانان شمال کابل و شمال افغانستان را به مکتب حربی جذب کرده بودند، آقای مارشال فقط با شنیدن همان روایت هدایت دادند که یک عراده موتر والگاه، یک باب آپارتمان یا حویلی به هر چیزی که استاد خوشحال باشند برای داده شود و پول مصارف آن را هم خود دوستم مارشال امروز به عهده گرفتند و هدایت دادند اگر کالاهای استاد از کابل قابل انتقال باشد طیاره برای شان پلان شود.در حالی که محترم عثمان خان استاد گرامی آن گاه هیچ کاره‌یی نه بودند. به همان گونه استاد بیسد مرحوم،‌ مرحوم قادرفرخ، استاد سلام سنگی و صدها و هزار ها تن دیگر را کمک کردند.

تمام آن اقدامات و محبت ها را فقط و فقط دوستم داده می‌توانست و بس. چون هم توان آن را داشت و هم جرأت آن را و هم خودش روزگاردیده بود.

همان سال یک صبح دیگر با زهم من با ایشان در دفتر شان رفتم و دیرگاهی داخل دفتر شان بودم و در مورد رفیق خموش یلِ شعر و غزل و داستان سرایی و فلمنامه نویسی و رفقای دیگر و سابق نشرات نظامی و رادیوتلویزیون صحبت میکردم، مدت زیادی ماندم. وقتی برآمدم در دهلیز دفتر شان جنرال صاحبان گرامی شادوران رحمت الله رؤفی و جنرال صاحب داود خان عزیزی را دیدم، آنان مثل هر جنرال با غرور حزب و دولت ما کوه هایی از مناعت و غرور و پاکی و سربلندی بودند. پسا احوال پرسی گفتم چرا داخل تشریف نبرده اند، فرمودند کسی را چیزی نه گفتیم و فقط یک سربازه گفتیم حسابش معلوم نه شد.‌آن زمان رفیق جنرال محمد اصف و رفیق جنرال امرالله در دفتر مارشال صاحب دوستم رهبری ریاست دفتر و سکرتریت را داشتند،‌بی گمان اکر جنرال صاحب ها به ایشان اطلاع میداندند بدون انتظار داخل میرفتند. من برگشته داخل دفتر رفیق دوستم شده و‌ جریان را برای شان اطلاع دادم. خود مارشال امروز به احترام جنرال صاحبان بیرون دفتر تشریف آوردند و با استقبال گرم از آنان با ایشان داخل دفتر رفتند، بعد ها شادروان رحمت‌‌الله رؤفی را به صفت معاون شان هم گماشتند. چنانی که رفیق امام الدین را رئیس کدری انتخاب کرده بودند.

با چنان وضعی بود که دوستم دوستم شد و هزاران فرش خارزار در پاهایش خلیدند ولی او از پا نیافتاد و خارزار ها نیست شدند و دوستم بار ها سر از تل خاکستر بلند کرد. با چنان اوصافی هیچ کسی دیگری نیست که جاگزین دوستم شود.

نسل جوان یا نسل دوم و‌ تحصیل کرده‌ی جنبش درست در شرایطی سربلند کردند که همه امور زنده‌گی سیاسی و‌ نظامی ‌و مدنی ‌و آرمانی جای شان را به پول و‌ ثروت و قدرت و مکنت داده و هیچکدام تعهدی برای خود شان هم ندارند.

مردمان بومی ‌‌بیشتر نسل امروز کم سواد یا بی سواد اما متعهد به آرمان های نسل اول و جنبش بوده و‌فداکارانه تا زمان حیات دوستم برای جنبش ملی جان میدهند، برای آنان دوستم یعنی جنبش و جنبش یعنی دوستم.

البته در نسل اول جنش فداکاران زیادی در رکاب دوستم بودند و من با همه‌ی شان شناخت کامل داشتم:

جنرال سیدن الله،‌ جنرال مجید خان روزی، جنرال فاریابی رسول پهلوان « انشاءالله بعد هاروایت مهمی دارم از ایشان »، غفار پهلون‌، ذینی پهلوان، عبدالرحمان جرمن، ابراهیم چریک، عبدل چریک، عمر آغه، قوماندان حیدر جوزجانی، فقیر پهلوان، جنرال ملک، خدایقل، جنرال صاحب دوست محمد خان و صد ها تن دیگر منسوبان سربکف و‌ جان فدای دوستم بودند…که امروز همه یا بازنشسته اند یا شهید شده یا فوت کرده اند.

در نسل اول فرماندهان و‌ مسئولانی هم بودند، اما بیشتر ویرانگر تا همکار. با آن که در ظاهر خمی به ابرو در مقابل دوستم نمیاوردند و توان آن را هم نداشتند، اما پسا کشته شدن رسول پهلوان و غفار پهلوان ورق برگشت. احمدایشچی، سخی فیضی، سیدکامل، کم ‌و بیش جنرال یوسف، ضیاء ترجمان به ظاهر دوست ولی اجنت و جاسوس پاکستان…البته او از نسل مقاومت نبود اجیر استخدام شده، جنرال عبدالملک که با کودتای برق آسا دوستم را غافلگیر کرد ‌و جانشین او شد، دلایل مهمی بر اقدام او را اتهام قتل رسول پهلوان را بر دوش جنرال آن زمان دوستم میدانند که حقیقت هم ندارد و توطئه است و تا حدودی که من معلومات دارم بعد ها مینویسم. آقای همایون فوزی معاون با اقتدار اما آماتور و نه چندان متعهد به دوستم، جنرال رؤف بیگی،‌ جنرال هلال الدین هلال، جنرال حسام الدین، جنرال سیدجعفر ‌شمار دیگر از متحدان و تحت حمایت و هدایت و اداره‌ی دوستم بودند که بعد ها به نوعی یا دور شدند و یا راه شان را چَپ کردند…

من این عقیده استم که معیار اصول جنبش بر حیات دوستم گذاشته شده و با ختم حیات دوستم ختم میشودو جنبش منبشی وجود نخواهد داشت، البته من این سخنان را در سال های۱۳۷۳ و ۱۳۷۳ و به تکرار گفته ام‌ و بار هم میگویم.. شاید روال دیگری برای انسجام ترکتباران و ازبیک تباران ظهور کنند اما هرگز توانایی های کنونی جنبشِ. تحت رهبری و مدیریت دوستم را نه دارند و جنجال های زیادی عرض وجود خواهند کرد…. ادامه دارد