-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ تیر ۲۲, سه‌شنبه

آیا مبارزه با طالبان و در عین حال تمکین به جناح‌های دیگر بورژوازی، مبارزۀ طبقاتی است؟

نوشته ای از جواد طیب و ابراز نظر فیاض بهرمان نجیمی

هردومتن تئوریک، جالب و اندیشه انگیز اند.



آری مبارزه با طالبان مبارزۀ طبقاتی‌ است، چون مبارزۀ طبقاتی امر بسیار کلی و در کل موتور محرکۀ تاریخ است؛ همان گونه‌یی که مانیفست در نخستین جمله‌اش تصریح می‌کند:«تاریخ تمام جوامعی که تا کنون وجود داشته اند تاریخ مبارزۀ طبقاتی است.» تا این جا و تا به همین حد دقیقاً نبرد با طالبان مبارزۀ طبقاتی‌ است. اما دیدگاه های مارکسی، مانیفست و کل جنبش اجتماعی طبقۀ کارگر دیگر در این حد خلاصه نمی‌کند. جالب است که بدانیم مارکس جداً متوجه این مساله بوده که برای بخشی از «چپ» که تعدادشان هم کم نیست می‌توان مدعی شد و گفت که کمونیسم شان، در این چند دهه و به ویژه در این چند سال اخیر در بهترین حالت فقط در حد نگاه طبقاتی به جامعه و قایل بودن به امر پیکار طبقاتی در جامعه آن‌هم در قالب شعار خلاصه می‌شود. 

مارکس کمی بعد از انتشار مانیفست در نامۀ به یوزف وایدمایر(۱۸۵۲) نوشت که امتیاز کشف طبقات و مفهوم پیکار طبقاتی مربوط من نمی‌شود، مدت ها پیش از من تاریخ نگاران بورژوا تکامل تاریخی مبارزۀ طبقاتی را تشریح و اقتصاددانان بورژوا این طبقات را کالبد شکافی کرده بودند. مارکس در ادامه می‌گوید تا جایی که به من مربوط می‌شود و تازه‌گی دارد. ۱) هستی طبقات صرفا وابسته به مرحلۀ تاریخی خاصی در تکامل تولید است. ۲) مبارزه طبقاتی ضرورتاً به دیکتاتوری پرولتاریا منجر می‌شود. ۳) این دیکتاتوری مبنای گذار به انحلال کل طبقات و استقرار جامعۀ بی طبقه خواهد شد.»

مارکس اینجا قشنگ نشان می‌دهد که جامعه از ابتدا طبقاتی نبوده و عمر طبقات و جامعۀ طبقاتی ازلی و ابدی نیست. کنه بحث مارکس این است که دگرگونی بنیادی جامعه خواه نخواه با دیکتاتوری پرولتاریا ممکن و میسر است. نه آن‌ که با هر موج خود بخودی و با رهبری هر طبقۀ می‌شود چنین تغییر ساختاری و امر بس مهم را به دست آورد. برای همین است که در آخرین جملۀ مانیفست می‌نویسد:«کمونیست‌ها عار دارند که مقاصد و نظریات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام می‌کنند که هدف‌هایشان تنها از راه سرنگونی تمامی نظم موجود با توسل به زور قابل تحقق اند. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند. پرولتاریا در این میان چیزی جز زنجیر‌های خود را از دست نمی‌دهند. ولی جهانی را بدست خواهند آورد. پرولتاریای جهان متحد شوید!» 

کمونیسم مارکسی تنها و صرفاً به امر قایل بودن به طبقات و مبارزه‌ی طبقاتی در جامعه تمام نمی‌شود؛ اگر چنین می بودخیلی پیشا از متفکران بورژوازی که مراد مارکس در نامه‌ی بالا از آن‌ها سن سیمون، پاتیست سه، جان وید، گیزو و دیگران در آن عصر است، ارسطو و ماکیاولی چندین سده پیش از آنها «چپ وکمونیست» بودند.

 ارسطو در کتاب چهارم سیاست از تقابل منافع طبقات یاد می‌کند. ارسطو در این فصل انواع حکومت ها را از هم متمایز کرده و به بحث از طبقات مختلف اجتماعی می‌پردازد. او پس از دسته بندی طبقات به دو گروه اصلی از دو شکل کلی حکومت بحث می‌کند. او می گوبد: «پس طبقات هر کشور، به معنای کامل این اصطلاح، همان توانگران و تهی‌دستان اند. از این گذشته توانگران اندک و تهی‌دستان بسیارند، همین امر آنان را به صورت دو عنصر متضاد جلوه می‌دهد.» 

یا هم ماکیاولی در بخش چهارم از کتاب اول گفتارها به پیروی از ارسطو در حدی از تجریدِ نظری، طبقات را به دو طبقۀ اصلی کاهش داده  می‌نویسد:«در هر جامعه دو قشر وجود دارد؛ یکی قشر اشراف و دیگری قشر توده های مردم و این دو دارای دو شیوۀ فکر مختلف اند و همۀ قوانین که برای پاسداری از آزادی پدید می‌آیند، حاصل کشمکش های این دو قشر اند.» 

به هرحال می‌خواهم این را بگویم که نمی‌شود با گفتن همین‌ که نبرد با طالبان آن‌هم در سطح مدیای اجتماعی یک نبرد طبقاتیست، خود را اقناع کرد. برای این پیکار باید عملا نیرو جمع کرد و اگر این پیکار به سرنگونی کل وضعیت موجود نه انجامد ما کاری خاصی از پیش نبرده ایم؛ این جنگ اساسا «کشمکش اسلام سیاسی است با امریکا- ناتو» و نهایتاً برای تعیین نظم نوین جهانی. ولی این بار بازیگران دیگر جهانی و قدرت های نو ظهور منطقه هم دست بالای دست نه نشسته و تنها نظارگر پاسیو وضعی که در جریان است نیستند بلکه بیش از پیش دست و آستین بر زده و بر سر آیندۀ سیاسی-اقتصادی و فرهنگی منطقه و جهان صفبندی کرده اند. 

دراین بحبوحه خواست تشکیل جبهۀ مردمی برابر ایستا طالبان و کل گروه های تروریستی خواست انسانی و پیشرو است و باید حمایت شود اما نباید گروه طالبان و اسلام سیاسی را عناصر پیاده شده از سیاره‌ دیگری دانست و پیوندش را با نظام حاکم و طرف های منازعه در سطح منطقه و بین‌المللی نادیده گرفت. مردم نه تنها که طالبان را نمی‌خواهند بل نابرابری، فقر، بیکاری، زن ستیزی، کودک آزاری و اشکال ستم اجتماعی را که بانی آن نظام حاکم و شرکای بین‌المللی‌اش است نیز نمی‌خواهند.

موضع ما خیلی روشن خواست همۀ مردم است؛ به قول مانیفست سرنگونی تمام نظم موجود، بدون اندک‌ترین تمکین به هیچ طرفی از طرفین درگیر جنگ و منازعۀ قدرت. ما نه باید تمام پوتنسیل خود را در جهت گزینش بد از بدتر اختصاص دهیم. بیش از هر زمانه و زمینۀ دیگر فرصت آن فرارسیده است که همۀ مردم را در یک صف، برای دگرگونی کل وضعیت موجود فرابخوانیم. هر کدامی از طرف های درگیر منازعه الترناتیف خود را دارند و بدیل هیچ کدام با خواست‌ها و مطالبات طبقات فرودست و تهی‌دست جامعه خوانایی و سنخیت ندارد. پس تغییری ساختاری وضعیت موجود تنها در گرو اتحاد هرچه بیشتر توده‌های مردم علیه کل وضع موجود، به رهبری طبقات پایینی جامعه است نه سوق دادن جوانانی از خانواده های صورت‌بندی های پایینی جامعه زیر رهبری عناصری از طبقات خرده بورژوا و بورژوا در جهت حفظ وضع موجود. به پیش با یک نه کلان اجتماعی به کل وضعیت موجود!


فیاض بهرمان نجیمی درپاسخ نوشتۀ بالا چنین نوشت:

 با همه مهر به کار های تان رفیق طیب عزیز، آنچی عنوان دادید و بعد نتیجه گیری از مبارزه طبقاتی بر پایه نظریه مارکس نمودید، باید با صراحت بگویم نه تنها کاهش نظریه طبقاتی مارکس است، بلکه حتا با مارکس رابطه ندارد.

مارکس نظریه اش را برای شرق نه نوشته بود و بحث طبقات اجتماعی در شرق را مارکسیست های برجسته در دهه ۱۹۵۰ زیر عنوان «شیوه تولید آسیایی»  به اساس اشاره مارکس تعقیب و بررسی کرده اند. یکی از آثار برجسته  در مورد شیوه تولید آسیایی و استبداد را ویتفوگل نوشته است. همایون کاتوزیان نیز کار های برجسته در مورد اقتصاد سیاسی ایران دارد. همجنان آثار زیاد از دانشمندان شوروی درین زمینه باقی مانده که در زمان حاکمیت شوروی منع قرار گرفتند، زیرا برنامه تحریف نظریه مارکس در کشور های حاشیه زیر عنوان راه رشد غیر سرمایه داری بود.

اکنون ده ها اثر آن را در دسترس دارم، که دارای عمق نظری اند.

این بحث خیلی دراز دامن است و نحله های مختلف مارکسیستی دیدگاه های گوناگون مطرح کرده اند که نمی شوند در چند سطر به آن پرداخت.

ـــــــــــــــــ

نگاه به طالبان از دید طبقاتی کمی پر ریسک است، چون تا نهایت بر اساس اجکام مارکس نشان داده نمی شود!

برعکس طالبان  در عرصه اجتماعی خیلی کار های عجیب و جالب با الگوبرداری از کارنامه های مارکسیست های کلمبیایی می کنند. مشوره یی من اینست که طالبان را در متن مناسبات باهمستان های  پشتونی باید مطالعه کنید که از محل تا محل متفاوت اند!

اما امروز  عامل عدم مقاومت در برابر طالبان  را  برای بار نخست باید در  نوع انقلاب کانسرواتیسم روستایی ـ قومی بررسی کرد که مطابق لنین « بالایی ها نمی توانند و پایینی ها نمیخواهند» !

درین مورد به تفصیل خواهم نوشت.

و در فرجام شناخت طبقات اجتماعی در  جغرافیای افغانستان ساده نیست و  آثار پژوهشی در زمینه وجود ندارد. خط کشی های تیوریک، نتایج بایسته ندارند.

و فیسبوک جای برای کنکاش در باب دیدگاه مارکسی نیست. 

چین چند روز پیش درس بسیار بزرگ به چپ مارکسی داد که حزب کمونیست چین پس از صد سال توانست طبقه متوسط را در آنکشور ایجاد کرده و فقر را از بین ببردو در نتیجه راه را به سوی سوسیالیسم باز کند، که تا سال ۲۰۵۰ امکان تحقق آن است.

استبداد شرقی فراقانونی است و طبقات اجتماعی در آن مغشوش و از هیچگونه مصئونیت برای بقا برخوردار نیست!

یار زنده و صحبت باقی.