-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ تیر ۲۱, دوشنبه

تورې غاړي غر، سنگر گاه منسوبان دلیر قوای مسلح در دهۀ شصت


روایات زنده گی 

بخش ۱۱۲

نوشته‌ی محمد عثمان نجیب




سی و دو سال اندی پیش فکر میکردیم جنگ زود ختم میشود و انسانِ و طبیعت و همه مخلوقات جغرافیای افغانستان طعم شیرینِ صلح و آرامش را میچشند. نه شد که نه شد. 

تفاوت آن گاهدایت امروز این است که علی الرغم مشکلات داخلی حزب و‌ دولت، کشور ‌و مردم و‌ قوای مسلح دلیر کشور هرگز از دیده ها نیافتاده بودند و هر کسی سعی داشت سرباز وطن را در سنگرگاه دفاع از شرفِ وطن حمایت کند و دوست داشته، از رأس تا قاعده فقط مدافع و پشتیبان نیروهای مسلح قهرمان. کشور بودند تا مورال رزمی آنان همچنان بلند باشد. سرباز و افسر چنان. عاشقِ جانباز وطن بودند که مپرس.

چون سفر های ما زیاد بودند، بدبختانه فراموش کرده ام که کدام دوستان و ‌عزیزان همکار من در نشرات نظامی با من همسفر بودند که پس از اعلام مشی مصالحه‌ی ملی با ایشان به ولایت خوست سفر کردیم. اما فرمانده عمومی لوای دوم سرحدی ولایت جنرال برومندی به اسم محترم عجب خان مزاری بودند مطابق هدایات برای اعلام ساحاتِ عدم منازعه نیرو های شجاع امنیتی ما باید همان ساحات را تخلیه می‌کردند. پاسگاه امنیتی طی سال ها در منطقه‌یی موسوم به تورې غاړي غر  فعال بود که آرزو دارم نام آن را غلط نکرده باشم. وقتی خدمت قوماندان صاحب لوا رفتیم تا برنامه ها را ترتیب کنیم با صحبت های عجیب شان مواجه شدی…. گفتند:


«… ما کتی پوستی تورې غاړي غر ده عذاب استیم، سه روز اس … پشت ده پشت امر میکنیم… ساحه را تخلیه کنین … و به قرارگاه لوا بیایین … قبول نمیکنن… بجام نازدانه … و‌ فداکار … مام کتی...شان تار داده میریم که…خود شان…به رضای خود تا شون… پرسیدم … چرا تا نمیشن…. فرمودند ..، کلِ شان میگن… ما...سال ها ایجه… ره با خون... رفیقای شهید و زخمی ما و خود ما نگاه کدیم… حالی به اشرار ایلایش کنیم که پنجابی و پاکستانی ره بیارن… ما تا نمیشیم… بغضِ بی اراده گلویم را گرفت …و محترم جنرال صاحب عجب را دیدم که به بهانه‌ی خاریدن روی شان… اشک آرام عاطفه‌ی چشمان شان را پاک می‌کردند …ادامه دادند… حتا تهدید کردیم شان…که دگه اکمال تان نمیکنیم… هلیکوپتر ها … نمیاین… اما … جواب دادن… که ما هیچ چیز… کار نداریم… و‌ هنوزم … همونجه استن… مام به قوای سرحدی … گزارش دادیم… قوماندان عمومی سرحدی آن زمان جنرال صاحب عبدالله خان بودند…که بعد ها وزیر دفاع شدند… چنان بود روسیه‌ی رزمی و وطندوستی فرزندان صدیق وطن. امروز هم مدافعان جانباز وطن همانگونه قهرمانانه در سنگر دفاع قرار دارند، مگر شورای امنیت خاین، رئیس جمهور و سر قوماندان اعلی خاین و روانی، نود در صد وکلای اتاق های هر دو مجلس خاین، بیشترین فرماندهان با نگاه های تبارگرایانه و الهام و هدایت از ارگ خاین… دو معاون رئیس جمهور بکس برداران رئیس جمهور و همه و همه‌ی شان نوکران انگلیس و‌ آمریکا و ایران و پاکستان ژاندارم های منطقه و همه کشور ها به نام دوست و‌ دشمن آتش بیاران معرکه. پس آن سرباز و افسر دلیرِ وطن چگونه مطمئن باشد که از عقب آماج تیر خودی قرار نمیگیرد؟

پ.ن: شادروان عبدالکریم عزیزی رئیس تبلیغ و ترویج آن زمان به من روایت کردند که پسا سپردن یک جلد از این  رساله گونه به آقای تڼۍ ایشان جناب عزیزی صاحب را یک شب محروم خانه رفتن کرده بودند که گویا این نوشته ها بسیار ثقیل اند و‌ چرا نشر شده…

من بار دیگر این یادداشت ها را به عنوان هدیه تقدیم همه مدافعان ‌شهدای سنگر دفاع از وطن میکنم که مطابقت کامل با شرایط حتا بدتر از دیروز سنگر داران ما دارد. یادم نرود که محترم ندیم ناب مدیر عمومی ما در آن زمان یکی از پشتیبانان و مشوقانِ من در این عرصه بودند و ممنون شان.

داشته ها را بخش بخش تقدیم خواهم کَرد انشاءالله. 

حالا به نشر تقریظ ها و سخن اول اکتفاء میکنیم. تا بعد بدرود…

ادامه دارد…