-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مرداد ۴, دوشنبه

مسعود به جنرال اسک گریست/ استاد عطا کمکش می کرد

 

الحاج انجنیر عبدالفیاض مهرآیین

رئیس مالی و اداری ولایت سمنگان



محمد جمعه اڅک، جنرال نیک نام و با صلابت که عمری را در خدمت صادقانه به مردمش سپری کرد، زندگی را پدرود گفت.انالله و اناالیه راجعون.

دو سه نکته و خاطره در مورد این شخصیت نظامی مجرب و نامدار اما فقیرمشرب کشور:

۱- داستان زندانی بودن او در پنجشیر معروف است.

خانم جنرال نامهء سرگشاده یی به جنرال محمد جمعه اڅک می نویسد و در آن از مشکلات زندگی، نبود مواد غذایی، پول برق و آب و اینها می گوید.... این نامه به دست فرمانده احمد شاه مسعود قهرمان ملی افغانستان می رسد. او نامه را می خواند و اشک هایش گرد چشمانش حلقه می زند به زیردستانش دستور میدهد که مواد مورد نیاز خانوادهء جنرال اسک را فراهم کنند و به زودی جنرال را با حرمت رها میکند.

۲- جنرال اسک با آن که سالها در شمال افغانستان فرمانده گروپ اوپراتیفی بوده و از صلاحیت های فراوان برخوردار و تقریبن پادشاه شمال بود؛ اما خود را همیشه یک سرباز سادهء مردم و حزبش می نامید. معمولن با یک عراده موتر جیپ روسی گشت و گذار می کرد در منزل دو طبقه یی نیم پختهء دولتی در گوشه یی از ساحۀ  تفحصات پترول در شهر مزارشریف سکونت داشت. با قروانهء عسکری گذاره میکرد، شوروا را خوش داشت ، از کش و فش و زرق و برق خوشش نمی آمد؛  با آن که هر چیز در اختیارش بود اما صرف از موتر جیپ روسی استفاده میکرد.

۳-  او منضبط ترین و خسته گی ناپذیرترین نظامی بود، در یک شبانه روز از چهار تا شش ساعت در خانه بود بقیه را بالای وظیفه حضور داشت. من که سالها با این جنرال کارکشته، آشنا، همکار و همسایه بودم؛ اورا بدون لباس عسکری ندیدم .  حداعلای انضباط و احساس مسئولیت در او مشهود بود.  نه تنها مخالفان  مسلح که متخلفان ملکی نیز از جنرال سخت هراس داشتند. علی رغم ظواهر از او بسیار کم تعصب قومی دیده شده است. همکارانش بیشتر تاجیک، ازبیک ، هزاره و دیگر اقوام بودند....سربازان را بسیار دوست داشت و به مسلکش و تأمین امنیت در قلمرو تحت مسئولیت خویش عشق می ورزید.

۴- یکی از روزها به من تلفن کشید و خواهش کرد که با رئیس انجمن نویسندگان و چند تن از شاعران به دفتر کار او که در دشت شادیان بود؛ حضور یابیم. ساعتی بعد ما با گروهی از ادبا به شمول حضرت استاد صالح محمد خلیق شاعر و نویسندهء معروف در دفتر کار فرمانده بودیم.  ما منتظر بودیم که این آدم نظامی  به ما چه گفتنی دارد؟ جنرال عادتن بی مقدمه گپ میزد. اما او به ما چای تعارف کرد و ابتداء با نرمی از مشکلات اهالی شعر و ادب جویا شد... بعد مثلی این که کسی یا کسانی به گوش او چیزی خوانده باشند لحنش جدی شد در باب وحدت ملی حرف هایی گفت و اهل قلم را از کاربرد واژه های بیگانه (ایرانی) برحذر داشت. آنچه در زیر می آید عین جمله ء اوست:

«واژه!ویژه!دانشکده! دانشگاه!... اینها چه معنی دارند چرا صاف و ساده به زبان مردم خود ما گپ نمی زنید که تقلید اجنبی ها را میکنید؟» در اینجا لحن سخنش عصبانی تر شد. یکی از دوستان میخواست پاسخ بدهد اشاره کردم که کار را به بحث نکشاند.

کسی چای هم ننوشید همه با ناراحتی دفتر جنرال را ترک گفتیم. دوستان مرا ملامت کردند که نه خود پاسخ دادی و نه مارا گذاشتی که حقش را کف دستش میدادیم!من خندیدم و ایشان را به صبر و حوصله و کار فرهنگی ژرفتر دعوت کردم.

از قصهء یادشده یک ماه گذشت ما همه به گشایش مکتبی در کارتهء آریانا دعوت شدیم به نمایندگی از کمیته حزبی ولایتی من صحبت کردم. سپس جنرال اسک رشتهء سخن را به دست گرفت. حال همه منتطر در فشانی های این نظامی خشن و خشک استند. یک بار دیدیم که جنرال فرمود: در آینده از «دانشکده»های ولایت بلخ به «ویژه» این «دانشکده»-اشاره به مکتب کارتهء کارتهء آریانا- جنرالان، وزیران، رئیس جمهوران فارغ خواهند شد. این جا آریاناست زادگاه مولانا ست، سرزمین ابن سیناست...شما اولادهء این بزرگان استید... .

حالی همه شاعران و ادیبان که دو هفته پیش صحبت های آنچنانی جنرال اسک را شنیده بودند در حیرت فرورفتند. همه به طرف من اشاره میکردند که این کار توست!

به هر حال پس از این واقعه وقتأ فوقتأ جنرال با اهالی قلم نشست و برخاست داشت واژه های اصیل فارسی دری را به کار می برد و گاه گاه از من خواهش میکرد تاسخنرانی های رسمی اش را در همایش های حزبی و دولتی ترتیب یا ویرایش کنم....

بعد از سالها که دیگر پیر و زهیر شده و در مکروریان کابل می زیست؛ نمیدانم شماره تلفن مرا از کجا یافته بود به من- که در أن وقت رئیس دفتر والی بلخ (عطامحمد نور) بودم- زنگ زد و ضمن احوال گیری، منحیث یک رفیق حزبی قدیمی داستان آن روزهای زندگی و مشکلاتش را گفت. واقعن بسیار متٱثر شدم موضوع را با استاد عطامحمد نور در میان گذاشتم. استاد با کمال جوانمردی مبلغ قابل ملاحظهء پول را به دست شخصی مطمئن به جنرال اسک مساعدت کرد و پس از آن نیز گاه به گاه خبرش را میگرفت....

و اما اکنون جنرال اڅک به ابډیت پيوسته است جنرالی که کوه تجربهء نظام بود به جز نام نیک ، هیچ گونه مال و منال  و جاه و جلالی از خود به جا نگذاشته است  با کمال سادګی در زیر خاک بدون آرامگاه باشکوه فارغ از عذاب وجدان وتشويش روزگار آرمیده است.

خوشا به چنان زنده گی، افتخار به جنین سفر ابدی.

یاد و خاطرهء  زنده یاد جنرال محمد جمعه اڅک جاودان و مقامش مینوی برین باد!

از این دور ها سرشکی چند  نثارش کرډم.