-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مرداد ۳۱, یکشنبه

روایتی از کم ظرفی غم انگیز امرالله صالح


 آقای صالح، حالا من هم شما را نمی‌شناسم!

در ماه حوت ۱۳۹۷ من و یک جمع دیگر، با آقای صالح منحیث متحدین سیاسی، شروع به کار مشترک سیاسی کردیم.

در ماه اسد ۹۸ در تالقان بودم که یکی از همکاران برایم تماس گرفته گفت که خودت را نظر به مشوره دوستان و به اساس هدایت صالح صاحب، منحیث سخنگوی تیم دولت‌ساز معرفی کرده ایم. 

پس از برگزاری مراسم تحلیف ریاست جمهوری چندین بار به وتسپ شخصی  آقای صالح پیام داده و خواهان تحقق وعده‌های شدم که قبلن داده بود اما پاسخ آقای صالح فقط و فقط سکوت بود و بس! با سپری شدن یک مدت زمان و بی‌توجهی آقای صالح، تماسی از جانب آقای محمد داوود سلطان‌زوی دریافت نمودم که پیشنهاد کار را نموده بودند. از تاریخ ۱۵ سنبله ۱۳۹۹ منحیث دستیار شهردار کابل آغاز به کار کردم. از دید کاری آقای محمد داوود سلطان‌زوی جایگاه بلندی برایم داده بودند و عرصهٔ جولان زیادی داشتم!

پس از آغاز جلسات شش و نیم در تاریخ ۲۷ میزان قرار بر این شد که من هم با شهردار کابل در آن اشتراک کنم.

روز جمعه بود تاریخ ۲ عقرب. من هم راهی قصر گلخانه -محل برگزاری جلسه- شدم. 

قبل از ساعت شش به محل جلسه حاضر شدم. عقربهٔ ساعت پاور چین پاور چین به شش و نیم نزدیک و نزدیک تر میشد. پس از برگزاری مراسم تحلیف، نخستین بار بود که با آقای صالح روبرو می‌شدم. آقای صالح به مجرد داخل شدن به صالون، مستقیم به سوی من نگاه‌ کرده- انگار جای نشستنم را از قبل برایش گفته بودند- با جدیت و تعجب پرسید که:

شما را نشناختم!؟

بار اول بود که با چنین پرسش و برخوردی خلاف انتظار مواجه میشدم. واقعن حیران مانده بودم و مبهوت که برایش چه بگویم که کیستم من! کمتر از پنج ثانیه سپری شد که آقای صالح به چوکی‌اش رسیده بار دیگر سرش را بالا برده تعجب کنان با اشاره پرسشش را تکرار نمود. تا که من لب بگشایم، آقای رزاق احمدزی که بعدن رئیس جرایم سنگین وزارت امور داخله شد، گفت با شاروال صاحب آمده است. با شنیدن این پاسخ، او نشست و ما هم همه نشستیم.

بعد از ترک جلسه در وتسپ شخصی اش پیام فرستادم که من کیستم اما باز هم پاسخم سکوت بود! روز بعد تاریخ ۳ عقرب بار دیگر در جلسه اشتراک کردم اما این بار آقای صالح وقت ورود به من و چشمانم هیچ نگاهی نکرده و مستقیم رفت تا به چوکی‌اش بنشیند. روز های هفته یکی پس از دیگری سپری می‌شدند تا رسیدیم به روز پنج‌شنبه تاریخ ۸ عقرب. صبح وقت روز پنجشبه وقتیکه میخواستم از‌دروازه ورودی به صدارت وارد شوم محافظ دروازه برایم اجازه ورود نداد. تماس گرفتم با آقای نبی‌الله تا موضوع را شریک کنم او نیز برایم گفت که هدایت معاون صاحب این است که خودت دیگر نباید در جلسه حضور نداشته باشی!!!

این موضوع را به چند دلیل در این فرصت نشر می‌کنم:

1. آقای صالح بار دیگر می‌خواهد که نیروی جوان حوزهٔ ما را قربانی کرده به اهداف خود برسد و بعدش هم هرگونه که دلش خواست پاسخ قربانی‌های مردم را بدهد!

2. تعداد از مردم همچون گذشته‌ی ما تصور میکنند که آقای امرالله صالح تغییر کرده است و می‌شود که بار دیگر با او کار کرده و به اهداف مطلوب دست یافت!

3. ما فکر می‌کردیم که آین آقا میتواند از ما نماینده‌گی سیاسی خوب کند، یک منبع و یک مرجع باشد و می‌تواند که دست ما را گرفته و به اهداف بزرگ دست یافت اما متاسفانه تمام محاسبات را به هم زده و همه چیز را به گند کشید.

محمد ذاکر الهی

۳۰اسد ۱۴۰۰