-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

«مخصوص تیتر جنگ کبیر میهنی و دفاع مقدس»

 

دوستان این نام برای خط جدید مبارزات وطن‌دوستان علیه تحجر طالبانی است.‌

من بانی آن استم و هر هموطن می‌تواند با حفظ عِفَتِ قلم با همین نام درباب وطن و‌ مردم و سیاست بنویسد.

محمد عثمان نجیب



هفت بار مرگ من:

مخصوص تیتر جنگ کبیر میهنی و دفاع مقدس.

از آوردگاه دود و آتش و خون می آیم. راوی تلخ کامی هایی زادگاه عزیزم هستم که فقط قتل گاه است برای قصابان انسان.

وقتی زادن دم، محمد عثمان نامم دادند. گاهی منسوب یک قوم می کردنم و زمانی وابسته و باز مانده ی نسب و منصب فلان و فلان کس می کردندم.

همیشه با ذهن خودم در جدل بودم که چرا من در بند دیگری و گروهی خاصی باشم؟ و چرا کوچک تر از مردم و انسانی هستم که خالق من و خدای همه ی ما برای ماخطاب کرده است؟

وقتی دانستم که می توانم، دیری نپائید که به پا بایستم و صلاحیت دار خودم شوم. اولین گام زنده گی من رهایی از محدوده های گزیدن تحمیلی نام فامیلی بود که سیر تکاملی درازی دارد. من با نام فامیلی ( نجیب ) اولین گام هایم را به حیث انسان مسلمان و بشر و شهروند جهان انسانیتی که برای تپیدن و تقلای زنده گی و بنده گی آفریده شده برداشتم و گذاشتم.

و اما!

کهولت سن و حسرت یا همان نوستالژی از گذشته‌ی بی بار جوانی دارم که نه توانستم درد ملت خود را مداوا کنم.

من قربانی مستند و مشهود چند بار خشونت هستم.

با آن که بیشترین زمان عمر را فعال رسمی و سیاسی و نظامی و اجتماعی بودم.

شاید در مخیله ی تان نه گنجد. اما متاسفانه همه چیز حقیقت است.

اگر توضیح بیشتر می خواستید، من سوالات شما پاسخ می دهم تا ثابت شود که همه چیز واقعیت و انعکاس همان حقیقت تلخ زنده گی مردم ما است که من یکی از آن ها هستم و پروردگار همیشه برای همه ی ما و هم به من عنایت داشته و دارد.

من درد هایی را فریاد می کنم که در پسا فریاد رسای من، میلیون ها گلوی خاموش و حزن انگیزی قرار دارد.

گفتار و نوشتار من داستان پردازی تخیلی و یا هم فلم نامه ی انگیزشی نیست و از طرح آن برای دل سوزی توقع‌یی نه دارم و نه برای کدام دورنمای پیدا و پنهان از امروز و نه فردا.

دلیل صریحی که سبب شد به شما بنویسم. باز هم سه تا موضوع است.

اول:

این که شیفته گی خاص به دوستان خودم و آموختن سبق وطندوستی دارم. آرزو دارم تا پان عمر دانش آموز باشم و همه ی شما و یا کسانی که در تداوم معرفت حضوری یا تکنولوژیکی و ساختار های شبکه های اجتماعی با هم آشنا می شویم در جای گاه استادان من باشید و هستید، منظورم را دانستید.

همه‌ی ما به آموزش و آموزش و آموزش بی درنگ بدون بهانه‌ی اشکال مبارزات وطن دوستی و دفاع مقدس همت گماریم و مدرسه و دانش‌کده و دانش‌گاه زنده‌گی خود باشیم که بدون نظرداشت عمر، الگوی رفیع علمی میهن دوستی بار آئیم و کادر مجرب و مهربان علمی و اداری و اساتید خبیر و خبره‌ی جامعه ی انسانیت باشیم و آیینه صیقل نمای خانه‌ی ما و جهان و کشور های خود مان گردیم. و در کارزار زنده گی و سازنده‌گی مان این سروده‌ی زیبای سعدی، شاعر سده های سرزمین انسانیت و معنویت دیروز را مشعل راه مان بسازیم که حالا در درب ورودی سازمان ملل متحد جلوه نمایی می کند:

بنی آدم اعضای یک دگر اند

که در آفرینش ز یک گوهر اند

چو عضوی را به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نه ماند قرار

تو کز محنت دگران بی غمی

نه شاید که نامت نهند آدمی

گر آدمی مخالف طرز بشر مباش

یعنی ز فیض علم و هنر بی خبر مباش


شاید من تنها پیر مرد شیفته ی دانش آموزی برای دفاع مقدس میهنی نه باشم. و اما خوش‌بختانه با شما جوانان برومند و فرهیخته به نوعی ارتباط آموزشی وطن دوستی دارم.

به همه‌ی شما دوستان عزیز و گرامی ام دست دوستی و محبت دراز می‌کنم.

و در پایان اولین یادداشت خود می خواهم از همه ی تان تقاضا کنم تا من جوینده را در پیمودن راهی که هم رکاب قافله ی طویل شما هستم یار و یاور باشید.

همه ی ما برای هم و کمک به یادگیری های وطن دوستی و دفاع میهنی در جنگ کبیر میهنی خود و دوستان و هموطنان خود بیاندیشیم. آن جا و آن گاه است که رضایت و خشنودی خداوند متعال را هم به دست می آوریم.

بار دیگر از به خاطر آن که خنده را از لبان تان ربودم، معذورم.

همه‌ی آن چی را در این جا می خوانید، یکی از هفت داستان مرگ من واقعیتی است که درد آن را خانه واده ام و دوستان ام و شخص خودم کشیده ام.

از منی زنده که دو ساعت پیش از حادثه با آن ها بودم، تنها پیراهن دریده ام را هم چو یادگاری از آن لحظات بی باور زنده گی به مادرم و همسرم و فرزندان ام برادران و خواهران ام و همه بردند.

تا بخش دیگر بدرود..