-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ شهریور ۹, سه‌شنبه

اشرف غنی: آینده گان به صفت قهرمان از من یاد خواهند کرد


روایت ملاقات تاجران افغان مقیم دوبی با اشرف غنی، پس از فرار از کابل

اشاره: متن روایت از رهگذر قواعد نوشتاری و دستورات انشایی پراکنده بود. من متن را بدون کمترین لطمه به محتوای روایت، اندکی تنظیم کردم.

راوی چنین می گوید: 

بعد از نماز جمعه در دبی، جناب حاجی صاحب ببری از تاجران بزرگ گفت بیائید به دیدن اشرف غنی برویم. من از غنی متنفر بودم؛ اما چون تعداد تاجران و قراردادی ها از خوست پکتیا، پکتیکا و لوگر جمعا حدود بیست نفر، یک ساعت منزل زدیم تا جلو یک ویلا درابوظبی متوقف شدیم.


بعد از رهنمایی دو محافظ قطری داخل حویلی شدیم و دونفر افغان محافظ ما را رهنمایی کرد.  مثلی که قبلا برای شان گفته شده بود...

داخل یک سالن شدیم که تقریبا گنجایش پنجاه نفر را داشت. روی میزها میوۀ خشک افغانی و میوه تازه وگیلاس های خالی چای قرار داشت. بعد از چند دقیقه انتظار از دروازه کوچک دیگر، اشرف غنی با لباس سفید و واسکت سیاه کم رنگ داخل آمد و به احوال پرسی و دست دادن شروع کرد و نزدیک من نشست. وی از حاجی صاحب ببری خواهش کرد تا دیگران را معرفی کند.

 حاجی که ازقبل باغنی شناخت داشت و قراردادی وزارت دفاع بود؛ به شوخی گفت: از لوگری هایش شروع کنم یا از همو یک سر؟

 غنی گفت: نی از یک طرف.

ببری از من شروع وتا خودش همه را معرفی کرد وهر بار به غنی رییس صاحب می گفت من درعرق آب بودم؛ اما غنی شاد وخرم.

غنی به شوخی گفت مرا خو انشالله که همه می شناسید!

همه خندیدند .

غنی تقریبا یک ساعت گپ زد.

در اول گفت؛ چون همه از خود هستیم (یعنی افغان و پشتون )، من آن چه را به شما می گویم، تاریخ وفرزندان ما وشما آن را به خط زرین خواهند نوشت و این خدمت بزرگ من که شرق و غرب را به حیرت انداختم و کاری را به سر منزل مقصود رساندم که نه امان الله خان توانست؛ نه داود خان؛ نه داکتر نجیب؛ اینست که تمام سرزمین را ماهرانه وعاقلانه از پامیر تا تورغندی و از اسلام قلعه تا تورخم و از نورستان تا کابل و قندهار و غزنی و بامیان و ارزگان، به مالک های اصلی اش سپردم؛ آن هم نه با دست خالی بلکه با قول اردوها، سلاح ومهمات... . این کار ساده نبود.

در دور اول ریاست جمهوری هم میخواستم؛ وقت اش میسر نشد. در دور دوهم با چند هم فکر دگر چون محب صاحب، فضلی صاحب، داوودزی صاحب، ستانکزی صاحب ووو به این نتیجه رسیدیم که از شر شمال، رشید دوستم، تاجیک و اوزبک وهزاره خلاص کنم که فقط یک راه بود وآن هم حضور قاطع وفاتح طالب ها وبس.


از همین سبب، به حکومت مؤقت تن ندادم وحکومت عبوری را رد کردم. در صحبت های خاص، به خلیل زاد نیز فهماندم که اشتباه بن را تکرار نکن؛ او هم قبول کرد و اول، تعرض اردو را منع کردم. دوم، قطعات را کوچک ساخته به نقاط دسترس طالب سوق دادم واکمالات شان را ضعیف ساختم تا به طالبان تسلیم شوند و طالب جرأت پیدا کند. قو مندان های ولسوالی ها را شخصا تعین کردم تا به نام عقب نشینی تاکتیکی جا خالی کنند که خیلی خوب پیش رفت و تمام ولسوالی های شمال را اول پلان کردم. توسط ستانکزی به رهبری طالب ها نقشه داده شده بود. به هیچ قطعه، به جز عقب نشینی اجازه تعرض حتی مدافعه هم ندادم. شمال تا واخان که یک طرفه شد، نوبت شهر ها رسید. باید بعضی تغییرات ومصروف سازی آدم ها وشخصیت های مؤثر را شروع میکردم که چنین کردم. مثلا یک پنجشیری را وزیر دفاع ساختم تا امرالله صالح مصروف شود؛ محقق را آوردم تا هزاره ها مصروف شوند. کدر های بی اعتبار را دور کردم و آدم هایی را که به فرمانم بود مقرر نمودم. در ولایت ها، والی ها را هم از افراد خاص با اهداف خاص مقرر کردم.

مارشال دوستم را خواستم با دست خالی همرای معلم عطا، به شمال فرستادم؛ اما هیچ اجازه ندارم که قبلا یک مرمی قول اردو به شبرغان بفرستند تا که سقوط کرد. 

مارشال وعطا که به مزار رسیدند به خاطری که کدام خرابی نشود وغافل گیر شان کنم؛ خودم فوری مزار رفتم ویک بچه قهرمان را به صفت قومندان قول اردو تعین کردم به نام مومند ( ذبیح الله) وبرایش گفتم نام مومند را زنده کنی 

وخصوصی برایش هدایت لازم دادم وجمعه خان همدرد را تحریک کردم و گفتم که وقت انتقام نزدیک است؛ اما عجله نکنی که خرابی نشود. به اسماعیل چنان دام شاندم که مثل موش در تله افتید... خلاصه تا سقوط کابل... شما خود فکر کنید اگرمن امر جنگ می دادم؛ طالب در مقابل کمندو ها مقاومت نمی توانست چه رسد به قوای هوایی وقول اردوها ... خلاصه وقتی مطمین شدم که قدرت گرفتن افراد شمال محال شده وهمه تار مار وفرار کرده اند؛ نه مارشال مانده ونه شاخ دار وضرورت به انتقال قدرت وحکومت مؤقت نیست که باز معاون بازی تاجک و هزاره شود.

ساعت ده بجه بود که به کرزی صاحب زنگ زدم گفتم عبدالله و وزیر دفاع را مصرف بساز تا داخل شدن طالب ها 

حالا شما بگوئید که من قهرمان آینده افغانستان هستم یا نی؟ من این قهرمانی را با همه بد نامی اش به دل وجان خریدم البته برای شما قوم ام.

همه درسکوت رفتند ویک چند نفر الله اکبر گفت وبعد چند سخن های بی مورد دگری ودزدی دالر... مجلس ختم شد. فقط کاری که از دستم پوره بود، بدون رست گرفتن وخدای پامانی طرف موترم رفتم وحرکت کردم وتا خانه برایش لعنت گفتم 

قضاوت باشما.